تند راه می روم،آن قدر که پاهایم درد می گیرند، هوا خیلی زود گرم شده است . باد می گذرد و خاک بلند می کند. از پیاده روهای شقایق که میگذرم یاد اسب علیرضا شجاع نوری در فیلم روز واقعه ساخته ی شهرام اسدی می افتم آن وقتی که در کویر راه می رفت، کویری که از فرط خشکی خاک تکه تکه و شکسته بود. حالا دارند پیاده روها را نو می کنند قطعات سیمان را شکسته اند و تکه تکه با سنگهای آجری رنگ شاد فرش می کنند.
مانی رهنما می خواند...
تو رو که دیدم دنیام لرزید
تموم روحم از هم پاشید...بیا شبامو پرپر کن ...
از مقابل خانهمان یک خیابان فرعی عریض است که کنارش جنگلیست سبزبا درختهایی قدیمی و بلند. هر بار که از آن می گذرم حس خوبی به من دست میدهد حس این که لااقل در این گوشهی شهر جنگلی هنوز هست. بیست سال پیش خیابان شقایق را تا دانشگاه که میرفتم اطراف کوچه پر از باغ و جنگل و تک و توک خانههای ویلایی بود. هربار به بالای جاده فلاح خیر که آن موقع ها جاده ای خاکی داشت می رفتیم به کوهی می رسیدیم که تا دلت بخواهد سبزبود از بوتههای چای و درخت. نفس که میکشیدی هوایی تمیز فرو می بردی و به شهری نگاه می کردی که از سرسبزی مثل نگین زمرد زیر پایت میدرخشید. حالا کوه جایش را به تفرجگاه بام سبز داده است و ایستگاه تله کابین . نفس که می کشی فرقی نمی کند کجای شهر باشی هوای تمیز با دود اگزوزها آمیخته است اما هنوز هم می شود از بین این دود ها عطر گلهای رازقی و اقاقیا را به مشام برد. بربام سبز که می ایستم با حسرت به شهر نگاه می کنم شهر زمردینی زیر پایم نیست. همه جا درختها از بین رفتهاند. باغهای زیبای بین خانه های ویلایی ، خانه های ویلایی و درختهای زیبای سبز و باغهای کوچک و بزرگ چای جایشان را دادهاند به آپارتمانهای بیقواره و بزرگ و زشت و یا زیبا. تنها نقطههای سبز حالا فقط جنگل میرصفا و مرکز تحقیقات کشاورزیست. تا دوباره بعد از دانشگاه به کوه برسیم که سبز است.
از فرعی برمیگردم .می خواهم از میانبر بین خرمشهر و شقایق به سمت خانه بروم . سر فرعی یک باغچهی کوچک با درختهای قدیمی وجود داشت. لودر افتاده بود به جان درختها. همزمان خاک را هم می کند. بوی رس فضا را پر کرده بود. بوی کودکی . چشمهایم را بستم . دلم خانه های تک واحده با سقفهای سفالی می خواهد ،دلم باغهایی با درختهایی بلند و شهری را می خواهد که دیوارخانه هایش کوتاه باشد و روی همه ی دیوارها یاس رازقی افتاده باشد. یاس های سپید خوشبو کپه شده باشند . پیچ امین الدوله همه جا را در بر گرفته باشد. گل یخ در تمام باغچه ها باشد . دلم ...
چشمهایم را می بندم راه می روم و به صدای مانی رهنما گوش می دهم ..
تحملم کن ...
نه این که این روزها فقط داستان کوتاه بخوانم. نه ! به زودی با معرفی یک رمان جالب خواهم آمد ولی فعلا این دو مجموعه داستان کوتاه را داشته باشید و از خواندنش لذت ببرید.
"اگه تو بمیری " با سیزده داستان از محمدرضا گودرزی داستان آدمهای عادی و عام دور و بر ماست داستانهایی که رئال است اما جادویی ست . داستانها از زبانی ناب اما ساده و دلنشین و جذاب برخوردارند و موضوع آنها گیرا است و نو ، به طوری که هم حیرت می کنی و هم دلت نمی خواهد کتاب را کنار بگذاری .
کتاب را که می خوانی به خود می گویی بی دلیل نیست که محمد رضا گودرزی داور بیشترمسابقات ادبی ست . داستانهای گودرزی خیلی حرفه ای و تمیزنوشته شده است.
همیشه دوست داشتم کتاب "مردی که گورش گم شد" را بخوانم این کتاب اثر حافظ خیاوی ست . زبان متفاوت و البته کمی شبیه به ترکی با مضمونهایی آشنا و زیبا در هفت داستان کوتاه آن قدر جذاب و زیبا هست که تو را به شدت به دنبال کتاب بکشاند. داستانها همه از زاویه ای به پیشامدها نگاه کرده اند که معمولا انسان در پرکاری و روزمرگی تکراری اش کمتر به آن می پردازد.
بیمارستان بودم . به دلیل همراهی با یکی از عزیزترینانم ، وقتی او خوابیده بود. لب تابم را باز کردم و کلمه به کلمهی فصل دوم داستان بلندم را تا صفحهی 12 خواندم و باز نوشتم. نگاه کردم و خواندم ، نگاه کردم و خواندم ، نگاه کردم و خواندم . لبخند زدم و به خودم گفتم تا این جا خوب است . بدون این که روی فلش از آن کپی بگیرم لب تاب را خاموش کردم . وقتی برگشتم خانهای طوفان زده منتظرم بود کمی سرو سامانش دادم . خیلی ذوق زده بودم که خوب پیش رفتهام . فلش را برداشتم و با همه حساسیتم در پشتیبان گیری به صورت روز به روز در فولدرهایی به تاریخ روز ، برای اولین بار بعد از سالها کپی اش کردم روی نسخهی اصلاح شده ...
.
.
.
سه روز است که نشسته ام به فصل دوم نگاه می کنم.
فکرکه کردم، دیدم، نه! اینطوری نمی شود، این طوری که من بخواهم چهارسال دیگر دارو بخورم و هر روز به طرز عجیب غریبی شیوای دیگری انگار زیر پوستم ورم کند. صورتم پر شود از جوشهای زیر پوستی و دلم هی بگیرد که در جواب دیگران که میگویند چاق شدی! پوستت خراب شده، بگویم: نه!من پرخوری نمیکنم مال فلان قرص است و دیگران بپرسند برای چه قرص ؟و من بگویم ضد تشنج است. که در فاصله ی افتادن با مخ روی زمین سیمانی مقابل نانوایی افشره شهسوار درهفده سالگی تا چهل سالگی سه بار تشنج و سابقه ی خوردن چهارسال فنوباربیتال و حالا شش ماه دی پاکین(وال پروت ) می تواند با آدم چنین کند. پس من همهاش هم خودم تقصیرکار نیستم. نه دیگر بس بود.
این باعث شد که از روز پانزدهم اردی بهشت قرصم را قطع کنم خوبی دی پاکین(والپروت) این است که میتوانی ناگهان بگذاریاش کنار و کک از ککت هم نگزد. بعد از سه روز هم راه میافتم می روم نزد دکترم که سلام علیکم آمدم بگویم دارویم را قطع کردم و دکتر بخندد و بگوید هاه خودت دکتری دیگر! ومن بگویم خوب من نیستم اما خواهرم هست وحالا سه روز است که رفته سمینار و اینترنت کار نمیکند و نمیتواند متوجه شود که من این کار را کردم و نمی تواند از راه دور مرا بکشد. معلوم است که دکتر موافق با قطع قرص نبود خیلی رعایتم را کرد که من را که در حال غش و ریسه و خوشحالی از قطع کردن قرصم بودم از مطبش بیرون نینداخت اما خوب مسئولیت قطع قرص را هم تمام و کمال انداخت گردن خودم و شریک جرم نشد.
دکتر روی مورد سه بار تشنج که تعداد کمی ست و هر بار در زمان افت فشار اتفاق افتاده و نمی تواند حتما به دلیل ناهنجاری مغزی یا گلیوتیک یا لخته یا هر گونه اسیب مغزی باشد کمی موافق بود، ولی معتقد بود به هرحال این ناهنجاری یا آسیب یا هرچه در مغز من وجود دارد و اگر یک بار دیگرو فقط یک بار دیگر این اتفاق برایم بیفتد باید بی برو برگرد قرص را بخورم.
کم خوابی، بد خوابی، پرخوابی، بیخوابی برای من سم است .پرخوری، کم خوری، بدخوری برایم سم است . ورزش سنگین، استرس ،غم و غصه و عصبانیت و خشم برایم سم است. با همه ی این ها از این که فکر می کنم با قطع قرص این ورم خوب می شود خوشحالم و اصلا هم نمیترسم که باید برای بقیه عمرم که حدود شصت سال پیش روست همواره مواظب باشم که افت فشار نداشته باشم.
بیرون از مطب دکتر، نسیم بهاری همراه با عطر مست کنندهی بهارنارنجی مبهم درهوا، عطر اقاقیای کوهی، شمشادهای تازه نفس و گلهای زیبای رز می وزید و من فکر می کردم راستی هیچ وقت هیچ کدام از دو دکترم توجه کرده اند که لکه سپید داخل نتیجه MRI شبیه یک قلب میکروسکوپی مینیاتوری ست؟ قلبی دیگر برای دوست داشتن بیشتر ...
خدایا دوستت دارم .
نمی دانم در کدام کوچه می دویدیم که صدایمان گم شد ،ایستادیم و به هم نگاه کردیم ،بهت زده ،خاموش ،ترسیده ،،دستهایم را گرفتی .دستهایت را فشردم ،سونامی آمد ،موج ما را با خود برد ،چشمهایت را بستی ،من مردم ...،
بایست
بخند
بخواه
پیشامدها همه خواب بودند در روزهایی که زندگی ها خمارند،می توان دوباره گشود دفترهایی را که به کودکی می رسند
می توان دید ،کاغذهایی سپید، نم گرفته با خطوطی آبی ،تنها نیستی باورکن ،روی خطوط نوشته بودی ،لبخندم غم دارد
تبسم کن ،
لبخند باغم قهر است .
گوشه ای...
سایه ای ...
چشمها بسته ...
چمنی ...
آفتابی ...
و سری در باد...
بی فکر ...
بی یاد...
و دلی...
بی غم ...
رها...
آزاد ...
آزاد...
آزاد...
دختران دلریز اثر داوود غفارزادگان 16 داستان کوتاه دارد وبرای اولین بار درسال 1382 توسط نشر افق منتشرشدهاست. مجموعه از داستان "پدر گیاهشناس من" شروع شده و با "سنگ و ماهی " که داستانیست مینیمال به پایان رسیدهاست. در نگاه اول میبینیم، داستانهای مجموعه، داستان آدمهای معمولی و برشهایی ساده اززندگی ست. اما در هر داستان که پیش میرویم متوجه میشویم غفارزادگان در هررویداد سادهی روزمرگی، نکتهای را دیده و به آن پرداختهاست که به ندرت به چشم میآید و خواننده را بر آن میدارد که پس از خواندن هر داستان کتاب را لحظهای ببندد. پلکها را روی هم بگذارد و فکر کند که برای هر قهرمان داستان چه رخ دادهاست. زبانِ نوشتنِ نویسنده، ساده و پاکیزه است و روانی جملات متن خواننده را مجذوب میکند.
گفتم :راه از کدام جانب است ؟
گفت :از هر طرف که روی . چون راه روی راه بری. عقل سرخ از ابتدای کتاب زن درپیاده رو راه می رود.
وقتی درفامیل بدانند مینویسی و کتاب خواندن را خیلی دوست داری این شانس را پیدا می کنی که به مناسبتهای گوناگون کتاب هدیه بگیری. امسال هم، همزمان با تولدم کتابهای بسیارخوبی هدیه گرفتهام که به ترتیب خواندنشان، از آنها اینجا خواهمنوشت. یکی از این کتابها را دخترم به من هدیه داده است. در برگ آغازین کتاب غزال نوشته است تقدیم به خالهی عزیزم به زنی که همیشه پیاده و در پیاده رو راه میرود. جدای از کنایهی هوشمندانهاش به من نام کتاب "زن در پیادهروراه می رود" است اثری است ازقاسم کشکولی که توسط نشر ثالث در سال 1388به چاپ رسیدهاست. مجموعه هشت داستان کوتاه دارد. داستانها از زبانی زیبا و یک دست برخوردارند و نشان از توانایی نویسنده در چیدن کلمات کنار یکدیگر دارد. فضای داستانها آشنا، تاریک و بارانیست. چه خوانندگانی بهتر از خوانندگان شمالی می دانندکه پل خشتی لنگرود کجاست و یا این که معنای باران در یک صبح سرد خاکستری چیست؟ و چطور ممکن است بزازی که سالها هرروز با چتر زیر باران گز کرده و به بزازی اش رفته آن هم راس ساعت هفت صبح، ناگهان تصمیم میگیرد عصیان کند؟ ولی گذشتن داستانها در فضای خاصی مثل شمال نه تنها محدودیت ایجاد نمیکند بلکه بر جذابیت داستانها میافزاید. نویسنده در چند داستان کتاب با استفاده از تکنیکهای بازی با زبان و تغییر راوی توانسته داستانهایی به یاد ماندنی بیافریند.
قسمتی از داستان الله تیتی
بیشتر مردم عادت کردهاند که داستانهای بلند بخوانند، من خودم عاشق رمان هستم و بدون خواندن داستان بلند زندگی نمیکنم ولی این عشق نباید بگذارد داستان کوتاه فراموش شود به خصوص که داستان کوتاه در عصرشتاب مرهم خوبی برای یک ذهن خسته از کاربیرون یا خانه است. فرض کن از کار برمیگردی، در مترو یا اتوبوس،آرایشگاه یا مطب دکتریا هر سالن انتظاری به هردلیلی نشستهای، در نظر بگیر که این قبیل کتابها چهقدرسبک و باریکاندو به راحتی در کیف یا جیب بغل جا میشوند. به جای حرص خوردن از عدم رعایت نوبتت، چپ چپ نگاه کردن به منشی که آشناهایش را زودتر از تو میفرستد. داستان کوتاهی بخوان. شرم نکن که انگ روشنفکری بخوری یا متهم به این شوی که پز فرهیختگی میدهی. تو داری یک داستان کوتاه میخوانی. تو داری یک عادت خوب را رواج میدهی.
پ.ن:برادر محترمم آقا بهروز.چون نوشته ی شما بلند بود نتوانستم انتهایش جواب بگذارم باید عرض کنم من خودم آدمی هستم مذهبی و مقید به اصول انسانی و قانون . اما هیچ وقت دوست ندارم مستقیم راجع به آن صحبت کنم چون احساس می کنم تظاهربه حساب می آید.
مذهب باید در قلب ریشه داشته باشد .مسلمان باید با عشق روبه روی خداوند به نماز بایستد باید سعی کند دروغ نگوید آدم درستی باشد همسایه اش از دست و زبانش در امان باشد .و امر مسلمان واقعی بودن را در تمام لحظات زندگی اش تعمیم دهد. نویسنده ای که مذهب در جانش نشسته باشد خداوند در سطر سطر کلماتش هویداست و لازم نیست حتما ذکر مستقیم کند. برای مثال نویسنده ی واقعی اولین چیزی که یاد می گیرد این است که شعاری ننویسد نشانه ای و اشاره ای بنویسد و در نشانه ها و اشاره های هوشمندانه اش خداوند باشد .بیشتر نویسندگان حرفه ای که شما وبلاگشان را دنبال می کنید از چنین اصلی تبعیت می کنند. پیروز باشید .