حقیقت داره دلتنگی
دلیل اینکه آرومم ، امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی ،کنار لحن گیراته
دلیل اینکه تنهایی ،همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکم ،همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن ،دچار شک بی رنگی
من آرومم تو تنهایی ،حقیقت داره دلتنگی
هنوزم می شه عاشق شد ،هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه ،هنوزم عشق محبوبه
تو دلگیری نمی دونی ،چه رویایی به من دادی
اگه فکر می کنی سردم ،برو رد شو ،تو آزادی
نمی دونی چه قد سخته ،تو پشت نبض دیواری
نمی دونم تو این روزا،چه احساسی به من داری
نه اینکه سرد مغرورم ،نه اینکه دور از احساسم
بزار دست دلم رو شه ،بزار رویارو بشناسم
تموم شهر خوابیدن ،من از عشق تو بیدارم
یه روزی می فهمی ازچشمام ،چه احساسی به تو دارم
...از آلبوم احسان خواجه امیری اسم شاعرش رو فراموش کردم ...این روزها خیلی چیزها رو فراموش می کنم فکر می کنم فراموشی نعمتی ست که خدا به بندگانش در زمان مورد هجوم مشکلات فراوان واقع شدن داده ...
حالا نمی نویسم پس نیستم
تا بعد خداحافظ
پ .ن ...من بر می گردم با توضیح و علت اما کی ؟نمی دونم
...شمس اندیشید :مگه من با دوستت دارم تو می تونم زندگی کنم با حقوق اندکی که می گیری و وضع افتضاحی که خودم دارم ...و بچه هایی که هزار جور شیر و سرلاک و پو شک می خوان ...بعد غضبناک به ریش آشفته سیامک که سخت مشغول خواندن روزنامه بود ،خیره شد :همه حسابهای بانکی ام مسدود شد ه همه اموال پدربزرگ مصادره شد همین یه خونه رو از سر مرحمت عشق پیری پدرم دارم تو چی بدبخت ؟...ماهی فلان تو چی کرده برای من برای خرج دو تا خونواده ،میرمظفر بدبخت هم بخاطر وابستگی خانی پاکسازی شده من چه غلطی کردم گفتم می شینم خونه بچه هامو بزرگ می کنم بچه با هوا خوردن که بزرگ نمی شه ...اهی کشید و بلند شد تا سینی چای را به اشپزخانه ببرد تصویر ژولیده اش را روی شیشه پنجره دید ...سریع خودش را به اتاق خواب رساند ...بچه هایش خوابیده بودند در آینه به چهره بی رنگش نگاه کرد ...پرسید :شمس تو چرا هر روز کوچک تر می شی ؟...ریز تر ؟...لاغرتر ؟...پیرتر؟...دست کشید زیر چشمهای خسته اش و خودش را روی تخت انداخت و در کنار نوزادانش بی هوش شد ...
شمس کت و دامن سبز رنگش را که آستین بلند داشت پوشید ...یکی از دستمال گردنهایش را به شکل روسری بست ...شیرین شعله را نشانده بود کنار دستش و مداد رنگی های او را مرتب می کرد و دو کودک را روی پاهایش می تکاند ...شهرزاد با دقت رد شمس را می گرفت و سیاوش غان و غون شادی راه انداخته بود ...شمس پرسید :به نظرت خوبم ؟...شیرین گفت :خانم جوراب مشکی بپوش !دیروز خانومهایی که پاشون معلوم بود تو بازار با شلاق می زدن !...شمس گفت :اما من که رنگ پا پوشیدم دختر !...غری زد و جوراب ها ی مشکی را که خیلی هم کلفت نبودند به پا کرد ...هوا خوب بود ...مدتها بود که شمس از خانه بیرون نرفته بود ...وارد آموزش و پرورش که شد از هیبت جدید کارکنان حیرت کرد ...هیچ کس به او آشنایی نمی داد در اتاقی که او را به آن راهنمایی کردند سه مرد نشسته بودند ...هیچ کدام به چشم های شمس نگاه نمی کردند ...همه لهجه غلیظ رودبنه ای داشتند ...شمس هیچ کدام را نمی شناخت ...مردی که به ظاهر رئیس بود پرسید :چی کار دانی خواخور ؟(چه کار داری خواهر؟)...شمس به فارسی گفت :آقا با من گیلکی صحبت نکن ...مرد یکه خورد ...شمس با نخوت گفت :گیرم پدرم بود فاضل از فضل پدر مرا چه حاصل من پدربزرگم خان بود ؟...شما مرا پاکسازی می کنین ؟...مردی که سمت چپ رییس نشسته بود گفت :خانم شما کلا و اساسا با نظام مشکل داری ...ما کاری به خان بودن پدر بزرگ شما نداریم ...شمس با خشم پرسید :من؟! چه مشکلی ؟...صدایش می لرزید ...مرد سمت راستی گفت :روزی که پای صندوق رای داشتی با افتخار نه داخل صندوق می انداختی را بخاطر داری ؟...شمس گفت :رای یک امر شخصی ست آقا ...رئیس حرف شمس را قطع کرد :ساکت باش خانم ...در نظام ما شخص باید متعهد ...انقلابی اسلامی و مخالف طاغوت باشه ...شما موافق نظام جمهوری اسلامی نبودی !...شمس زهرخند زد :تا جایی که من یادمه من به جمهوری رای ندادم ...نه جمهوری اسلامی ...مرد حرفش را برید :تو اصلا خانوم نماز خوندن بلدی ...شمس قرمز شد :البته که بلدم ! ...اما ...مرد سمت راست گفت :اما نمی خونی ؟شمس پرید :مذهب یه امر شخصیه ...من می خوام کار کنم می خوام فیزیک و شیمی درس بدم تو در تموم لاهیجان نمی تونی کسی رو پیدا کنی که بتونه مثل من فیزیک شیمی درس بده قرار نیست نماز یاد کسی بدم نماز من چه ربطی به درس دادن من داره ....مرد سمت چپی خندید :عالم بی عمل عالم بی دین و مذهب آفته خواهرم ...خواهرم بلند شو برو سر خانه زندگی ات که به خاطر برادر سیامک توونستی حفظش کنی ...شمس غرید :یعنی یه رای باید زندگی منو اینطوری خراب کنه ! من نداشته باشم برای بچه هام پوشک بخرم ! شیرخشک بخرم ! ...مگه همون برادر سیامک چقدر حقوق می گیره...لااقل پرونده میرمظفر رو به جریان بیندازید ! مرد سمت راستی گفت :برادر سیامک سفارش ایشون رو کرده ایشون در جرگه مستضعفینه که سالها مورد ستم خان و شاه قرار گرفته ایشون به زودی به خدمت فراخوونده می شن !...شمس می لرزید ، بادی که از سمت کوه می وزید سرد نبود شمس می لرزید ...چاه سیاه عمیقی در قلبش سرگشوده بود ...چاه عمیق سیاه ...
ادامه دارد
پ .ن ...از بانک بر می گردم ...ظهر است داغ است گرم است بوق می زنند هیاهو می کنند ...فریاد شادی سر می دهند ...همه بر موتور سوارند می رقصند ...خوب به سلامتی رقص آزاد شد ...عینک دودی ام را زده ام کسی اشکم را نمی بیند ...
من کلاس اول بودم که انقلاب شد می دانی من شاه را خیلی دوست داشتم چون یاد گرفته بودم هرروز صبح برایش سر صف دعا کنم می دانی من کودک بودم انقلاب شد من امام خمینی را هم خیلی دوست داشتم یاد گرفتم برای سلامتی اش دعا کنم ...من رزمنده ها را دوست داشتم ...من شهیدان را دوست داشتم ...من عاشق تختی بودم ...قهرمان من چمران بود ...قهرمان من شریعتی بود ...جمیله بو پاشا بود من همه چیز را تقلید می کردم من یواشکی با لذت به آهنگ های گوگوش و داریوش گوش می کردم من به کویتی پور و آهنگران گوش می کردم من یاد گرفته بودم آرزو کنم پسر باشم به جنگ بروم من یاد گرفته بودم خواب ببینم در خواب هواپیمای دشمن را با خمپاره بیندازم من یاد گرفته بودم خواب ببینم عراقی به من گلوله می زند و من گرمای ان را در بدنم حس می کنم من یاد گرفته بودم روسای دولتم را دوست داشته باشم من یاد گرفته بودم مردمی که هر شب در تلویزیون می بینم دوست بدارم ...من یاد گرفتم برای فرزندان شهدا داستان بنویسم برای همین امروز این همه گیلاسی را دوست دارم چون شبیه شخصیت شقایق خونین من است دختری که پدرش را در جنگ از دست داده بود ...من سی سال این دوره را به کل به یاد دارم محدودیتهای زمان جنگ ، ضعف های اقتصادی مردم ،هرج و مرج ،جوک هایی که آن موقع اس ام اس نبود در مورد هاشمی رد و بدل می شد ، محسن رضایی یادم است فرمانده جنگ بود و گیریم هم شهید می شد کسی یادش نمی ماند جز گاهی یادبودی ، کروبی را یادم هست با خانم اش که تقریبا در صحنه بود و همیشه یک عینک دودی بزرگ می زد و خاله ام هی می غرید نگاه کن حتما آرایش چشم دارد ...موسوی و سخنرانی هایش ، خامنه ای و بیان زیبای سازمان ملل اش که همین الان از آن یک جمله بیشتر یادم نیست ...این ذهن را که می بینی الان شبیه یک ماشین لباسشویی است که دارد بد کار می کند و کلی هم تولید سر و صدا کرده ...در ذهن من همه کاندیداها با هم در حال جنگ هستند ...هرشب یک کاروان جوان سبز پوش با ماشین هایی که رویش رنگ سبز پاشیده اند از مقابل خانه ام می گذرند و بوق می زنند و فریاد موسوی حمایتت می کنیم سر می دهند ...و اما برای یک آدم غیر سیاسی خارج از جریان مثل من یک امر ملاک است روزی که قرار بود به عنوان یکی از مجریان استقبال از سفر دوم ریاست جمهوری به فرمانداری بروم و فقط اعتراض کردم که نمی توانم شعبه ام را رها کنم چون چاپگر هایم خوب کار نمی کنند وارباب رجوع های شعبه ام صف کشیده اند و من باید در شعبه باشم متهم شدم به این که به رییس جمهور توهین کرده ام درحالی که مردی که سرش به تن اش نمی ارزید مرا به باد فحش بی تربیت و غلط کردی گرفته بود من فاصله پنج دقیقه ای بین فرمانداری و شعبه را پیمودم و وقتی به اتاق رییس رفتم دیدم رییسم دستور دارد مرا به اطلاعات تحویل دهد و همه ماجرا را در پرونده پرسنلی ام بگذارد و موضوع را بلافاصله به حراست استان اطلاع دهد ...فرماندار شخصا به رییسم تلفن کرده و گفته بود خانوم کارمندت به رییس جمهور فحش داده ...رییسم قضیه را حل کرد حتما به فرماندار گفت تو ببخش کارمند من رو ،خله ،چله ،دیوونه است ،افسرده است ...
من چگونه می توانم به رئیس جمهوری رای بدهم که صاف در چشم محسن رضائی نگاه می کند و می گوید :تو دولت را اداره می کردی ؟...آن هم با آن لحن تمسخر آمیز ...چطور می توانم به مردی رای بدهم که پرونده یک زن فرهیخته را در دستانش می چرخاند و می گوید بگم بگم بگم ؟...وقتی محمودجان درس می خواند رضایی در جبهه بود کدام نامردی می تواند انکار کند چقدر رضایی با متانت با او حرف زد و چقدر او بی توجه به این ادب و متانت جواب داد هرلحظه منتظر بودم که صحبت را به پسر رضایی بکشد که وقت نشد ؟...
من می دانم که تغییر خیلی خاصی ایجاد نخواهدشد ...می دانم همه چیز ممکن است شاید بدتر هم شود شاید هم بهتر اما به این دلیل که در دولت نهم من به جرم حرف زدن در مورد وقت ارباب رجوعم و اهمیت دادن به کارم متهم به توهین به رییس جمهور شدم با تمام قدرت به تنها مردی که همسرش شانه به شانه اش ایستاده و من می توانم به آینده حداقل مجوز کتابهایم امیدوارتر باشم ،رای می دهم ...
امضا شیوای عام
|
From the U.S. Department of State Bureau of Consular Affairs Visa Services” |
USAFIS- U.S- VISA- LOTTERY- PROMOTION,
United- States- Department- of- State,
National- visa- center
32- Rochester- Av,
Portsmouth, NH 03801-2909
Case- Number:- (***********)
Preferences:- Categories:- (DV-DIVERSITY)
Foreign- State:- Chargeability:- (Asia-Pacific)
Dear winner,
We wish to inform you that you are- among the- lucky -selected- winners of the (US Green Card) -Email- ballot -lottery- program of the (2008/09) edition- conducted on the- 18th- of December (2008).
آرش عزیز فکر می کنم تا همین جا کافی باشد تا شما این مطلب را ببینی و متوجه شوی که من هرگز دروغ نگفته ام ...راستش را بخواهید شعار هم نمی دهم ایران و خانواده ام را بسیار دوست دارم دل از دیدن هفته ای یک بار پدر و مادرم نمی کنم آنها مسن هستند و نیازمند محبت من دختردومشان که شلوغ ترین و شادترین عضو خانواده بود و پیوسته خنده بر لبهای آنان می گشود ...شاید باورت نشود که چقدر دلم می خواهد ایران را به مقصد آمریکا ترک کنم آن جا سرزمین فرصت هاست ومن می توانم تغییرات عمده ای داشته باشم ... اما این را بگویم که شرایط زندگی ام خیلی خاص است خیلی خاص !!!!!!!.....مطمئن باشید داستان زندگی من یکی از جذاب ترین داستانهای دنیاست داستانی که نوشته خواهد شد و توسط پسرم پس از مرگ من منتشر خواهد شد ...خیلی بدم می آید که کسی مرا به دروغگویی و شعاری بودن متهم کند همیشه در زندگی ام عمل گرا بوده ام حرف زده ام و عمل کرده ام دیر اگر شده دروغ نشده ...
امضا کوچک شما شیوای مدافع
پ .ن۱ اعداد کیس نامبر را برداشتم و با ستاره جایگزین کردم
پ .ن ۲سلام شیوا خانم
من یک خواننده ایرانی ساکن کانادا هستم و محض اطلاع شما عرض میکنم که USAFIS یک نام جعلی است و صرفا ایمیلهایی به منظور کلاهبرداری به ملت ارسال میکند.
اداره مهاجرت امریکا که مسئول برگزاری لاتاری است در ایالت کنتاکی واقع شده است و چندی پیش اطلاعیه ای در مورد این سازمان جعلی صادر کرد.
اگر آدرس سازمان فوق را گوگل نمایید میتوانید لینکهای مربوطه را ببینید.
این هم یکی از لینکهای مرتبط با جعلی بودن این سازمان
http://www.consumerfraudreporting.org/greencardscam_USAFISscam.php
پ .ن ۳سلام شیوا جان
این ایمیل برای من هم اومده و تقلبیه ! کار بسیار خوبی کردی که پاکش کردی حالا به دلیلش کاری ندارم. میدونی که ثبت نام برای گرین کارت مجانیه. این سایتی که آدرسش اینجاست ولی با پول ثبت نام میکنه و یک سایت کلاهبرداریه. کسائی که برای گرین کارت رجیستر کردن رو انتخاب میکنه و این ایمیل رو براشون ارسال میکته. این ایمیل حدود 1.5 ماه پیش برام اومد که هنوز قرعه کشی اصلی سال 2008 انجام نشده بود.
پ.ن ۴....این واقعا باید مطرح می شد اما سومی بود که برای من می اومد و دومی اش آدرسش فرق می کرد و رایگان بود ...
پ .ن ۵....من خودم هرگز در لاتاری شرکت نکرده بودم ولی در مورد دومی همسرم با دادن ادرس ای میل هامون و ارائه مطالب علمی قبول شده بود که بعد ماجراهای بیماری اش پیش اومد و به کل منتفی شد ...
کودک قرمز و عصبانی شمس را روی شکمش گذاشتند ...بچه جیغ می کشید و شمس فریادش قطع نمی شد ...شیرین با گریه از دکتر پرسید چشه خانم دکتر بچه که اومد بیرون نکنه جفت بره بالا خفه اش کنه ...دکتر خندید :نه بابا خانمت گل کاشته اینجارو نگاه کن ...و به ثانیه ای بچه دوم را بیرون کشید و روی قسمت دیگر شکم شمس گذاشت بعد غرید :شمس تو هم با این زاییدنت مثل بچه آدم حاضر نشدی بیای بیمارستان حاضر نشدی بیای بستری شی عین اسب زاییدی ...شمس شروع به خندیدن کرد ...بی رمق پرسید :چی ان توله سگها ؟...بچه ها یک سره ونگ می زدند ...پروانه نگاهی کرد و گفت :موش و خرگوش ...چی می خواستی باشن ؟...اگه بیمارستان اومده بودی همین جا لوله های رحمت رو هم می بستم که دیگه به قول خودت توله سگ نزایی ؟!...شمس دیگر نشنید پروانه چه می گوید به خواب رفته بود ...داشت با توران حرف می زد ...توران لباس بلند سپیدی پوشیده بود ودو کودک را درآغوش کشیده بود پرسید :شمس تو می خواهی چه فامیلی روی این بچه ها بگذاری صارمی یا جوان ؟...شمس چشم گشود ...سیامک داشت پیشانی اش را می بوسید ...دوباره چشمها را بست دلش نمی خواست سیامک را ببخشد دلش نمی خواست ...چشم گشود و دید بچه هایش به شدت مشغول مکیدن سینه اش هستند .سینه اش تیر می کشید ...شیرین کمک کرد بنشیند چند بالش پشت سرش گذاشت ...شمس خیره شد به یک جفت دهان سمج و چشمهای بسته نوزادانش ...سینه اش درد لذت بخشی داشت ...شروع کرد به اشک ریختن ...شیرین دستمال برداشت و گفت :خانم جانم گریه نکنین ...شیرتون برای یاسر و سمیه زهر مار می شه ...شمس خشکش زد :چی ؟ یاسر و سمیه دیگه چه صیغه ایه ؟...راست بگو شیرین نکنه سیامک شناسنامه هم گرفته باشه ؟...شیرین عقب پرید :نه نه خانم فعلا گفت این اسم ها رو صدا کنیم تا شما چه تصمیمی می گیرین ؟...شمس تکیه داد و نفسی به راحتی کشید :ترسیدم به خدا جفت چشمهاشو با این انگشتهام در می آوردم نمی گذاشتم جیک بزنه بگو مردیکه تو کجا بودی این مدت به چه حقی اسم می گذاری روی بچه های من خیال خام ...من زحمت کشیدم تو تنهایی حملشون کردم بی دکتر بی بیمارستان من درد کشیدم واسه من اسم می گذاره ..الان خودش کجاست ؟...-رفته سر کار ...شمس خندید :بله سر کار ...راستی قمر زنگ نزد ؟...چهره شیرین باز شد :چرا خانم همه شون زنگ زدن طوبی خانم قمر خانم ارباب حسین ...قمر خانم گریه می کرد و می گفت پابه پای شما درد کشیده ...شمس یاد به دنیا آمدن عمادالدین افتاد ...و دردهای بدی که پای درخت کهن باغ کشیده بود چقدر دلش می خواست فرزندانش در همان خانه خانی به دنیا بیایند ...
شمس نامهای سیاوش و شهرزاد را روی فرزندانش گذاشت ...هر دو چشم الماسی بودند و وقتی شیر می خوردند با عشق به چهره مادرشان خیره می شدند ...شمس شور عاشقانه ای داشت ...سیامک توجهی به او نداشت آن قدر دیر می آمد که شمس و بچه ها هر دو خواب بودند و صدا یا روشنایی از خانه میرمظفر و شیرین که به اتمام رسیده بودبه گوش نمی رسید و به چشم نمی آمد ...
شمس خیره شد به نامه ای که روی میز مدیرمدرسه بود زهرخندی زد :نمی دونستم سیامک اینقدر تو آموزش و پرورش کم نفوذه ...مدیر شانه بالا انداخت :چاره ای نیست شمس با این ها نمی شه جنگید ...شمس سر به زیر به خانه برگشت اندیشید :کودکانم را بزرگ می کنم چی بهتر ازاین ؟...و در دلش از سیامک احساس نفرت کرد سیامک دست انداخت در انبوه ریش اش و گفت :نه شمس تو باید پاک سازی بشی تو دختر و نوه خانی و با رژیم قبل موافق و من به هیچ وجه نمی تونم برات پارتی بازی کنم ...شمس خندیده بود :چطوره طلاقم بدی سیامک چون خون الوده به خون خانی دارم ! وسیامک اهی کشیده بود و گفته بود :این یکی را معذورم چون دوستت دارم ...
ادامه دارد
پ .ن 1...با طرحی که این مدت ریختم نمی توانم طوبی طلایی را قبل از صدو پنجاه تمام کنم ...پس فعلا در خدمتیم
پ .ن 2...انگار یکی از شما عزیزان پرسیده بودید مگر در آن مدت سونوگرافی وجودداشت که سیامک پسرم پسرم می کند دیدید که کلا مردم دنیا پسر بیشتر دوست دارند وهمه زور پسر می زنند برای همین همه همین را آرزو می کنند و پسر پسر می کنند تا پسر از آب در بیاید ...این طرفها یک سونو گرافی محلی هم وجود دارد روی سر زن حامله بدون این که متوجه شود نمک می ریزند ...اگر به گوشه لبش دست زد یا آن را خاراند بچه اش پسر است اگر سرش را خاراندو یا موهایش را نوازش کرد بچه اش دختر است !
پ .ن 3...مناظره های این شبها بیشتر شبیه به جفتک چارکش است ای کاش این قدر قدرت داشتیم که کل انتخابات را تحریم می کردیم ...ما کجا زندگی می کنیم ؟...جایی که سردمدارانمان به جای ارائه مطلب و برنامه در خصوص اداره کشور به امر شریف مچ گیری هم مشغولند به قول آقای اح*م*دی نژاد حالا بگم ؟...بگم؟...بگم ؟ سوسو ...سو سو ...واقعا زشت نیست دلم برای بغض م*یرح*سین سوخت ...من زهرا ره*نورد را دوست دارم حالا نه که ک*ردان دکتر نبوده و سالها تدریس کرده و وزیر شده حالا به هم گیر می دهند که زنت اله و بله ...من که آدم سیاسی نیستم کلی این مدت برق سه فاز از کله ام پرید وای به حال سیاسیون ...آن لحظه را متوجه شدید ؟بیچاره ش*هرام ن*اظری که آقای اح*مدی نژاد به جای اسم ش*هرام ج*زایری گفت ش*هرام ن*اظری به تو سیصد میلیون پول داده من یک مقدار فکر کردم یعنی برای چی داده بوده کاست هاش که مشکلی نداشتند؟ بعد یهو 2ام افتاد که ای بابا همون بچه محل جنوبی شهسواری ما رو می گن رییس جان ...جدی جدی خیلی این مناظره ها باحال نبود نخندیدید ؟...ما که کلی حال کردیم ...چون آقای ک*روبی خیلی رکه اون لحظه من منتظر بودم پرونده ای که دستش گرفته بودو ادای اح*مدی نژاد را در میاورد یک هو شوتش کند سمت کله آقای اح*مدی نژاد ...
من این مدت به شدت مریض و افسرده شده بودم مثلا از شدت غصه نمی توانستم از سر جایم بلند شوم و علتش را هم نمی دانستم ...
یادم می آید روزی یا روزهایی برای لیلا می نوشتم به بالای کوه برو آن جا بنشین و از بالا به مردمان و راه رفتنشان نگاه کن به خودت بگو من هم یکی از همین ها هستم نگو کس دیگری ام نگو متفاوتم وقتی با تمام وجود حس کنی انسانی معمولی هستی !فرشته نیستی! می توانی بشکنی ،می توانی گریه کنی ،می توانی بمیری و افسرده شوی و جیغ بکشی آن روز راحت تر می توانی مشکلاتت را تحمل کنی امروز با خودم هستم با شیوای گم شده بین فصول و سال ...بین اوراق خط خطی کاهی و سپید فانتزی ...گم شده بین خوب بودن و بدبودن ...برو بالای کوه یک گوشه بنشین به آدمهایی که می روند و می آیند نگاه کن ...غرورت را بالا بیاور و بپیچ لای کاغذ کاهی و پرتش کن یک جایی وسط معبر آدم ها بگذار لگدمال شود بگذار شیوایی را پیدا کنی که بین مرز بودن و نبودن ، ماندن با من و ماندن بی من ، خسته شدن و خسته نشدن ، خاص بودن و عام بودن ، نرفتن و رفتن ...ماندن بی من و خسته نشدن و بودن و نرفتن را برگزیند وهرگز فکر نکند ...من متفاوتم ...
آخ بلاهت ! بلاهت !می خواهمت هرگز این همه نخواسته بودمت ...به من بیاموز که شاد باشم با نوای خوش یک لبخند معصوم ،به من بیاموز که شاد باشم با برهم زدن پیاز در تابه ای پر از روغن به من بیاموز شاد باشم با پوشیدن یک لباس مارک دار خنک یا لباس زیبای برازنده ...به من بیاموز که شاد باشم با پوشیدن گردن بندی و انگشتری در دست ...به من بیاموز چگونه احمقی شاد باشم و راه بگشایم به بهشتی که در آن هیچ خاصی نیست و همه ابلهان خاموش اما شادند ...
...شمس خیره شد به کوه همه جا سبز شده بود ...بوی کوه عاشقانه بود ...بوی بهاری که داشت جایش را به تابستان گرم می داد ...شمس احساس کرد عرق ریزان پیشانی اش بیشتر شده است ...اشک به چشمانش هجوم آورد ، یادش امد چقدر تنهاست چقدر دلش می خواهد سرش را روی شانه سیامک بگذارد و گریه کند ...گفت :همان جا بمان تا میرمظفر بیاد دنبالت ...
شمس نشست روی مبل ، به اطراف نگاه کرد ...خانه زیباو صورتی طوبی حالا دیگر خانه او بود ...شیرین در زد و وارد شد ...شمس پرسید :چه خبر ...-خانم جان همه جا را جارو کردم ...گچ کاری تمام شد ...شعله توی اتاق دومی این طرف و آن طرف می پره و می گه عمه شمس می خواد برام تخت و کمد بخره ...شمس خندید :حتما ! حتما ...شیرین آمد و پیش پای خانمش زانو زد ...پرسید :دیگه همین روزها پسرتون دنیا می آد ...میر مظفر به ام گفت کجا می ره خانم سیامک خان رو ببخش تو رو خدا سخت نگیر سایه سره بگذار اسمش بمونه بالا سرت میری می گه حالا داغ داغن شما رو از یاد بردن ممکنه دو باره بخوان اذیتتون کنن ...شمس شانه بالا انداخت ...اموال برایش مهم نبودند ...اصلا چیزی برایش مهم نبود انگار هیچ چیز او را غمگین یا ناراحت نمی کرد ...شمس دلش هم گرفته بود هم نگرفته بود ...شمس نه خسته بود و نه خستگی ناپذیر ...صدای اتومبیلی شنیده شد ...شیرین به پشت پنجره دوید ...به سمت شمس لبخند زد :اومدن ...شمس بلند نشد ...خشم و غضب و کینه های چند ماهه مثل یک گلوله آتش در دلش جمع شده بود ...
سیامک هیبت جدیدی داشت ...ریش و موهای درهم اصلاح نشده و پیراهن سبز ساده که روی شلوار انداخته بود با شلوار شش جیب آمریکایی ...شمس پرسید :یعنی تو الان پاسداری دیگه ...سیامک خندید ...چشمها اما همان بودند ...عاشق و بی تاب ...شمس که بین بازوان او فشرده می شد غرید :خفه ام کردی بسه ...؟سیامک سر که بلند کرد سر شانه لباس گشاد شمس خیس شده بود ...اعتنا نکرد ...مغرور سرش را بالا نگه داشت و به دور نمای کوه که از پنجره هویدا بود خیره شد ...سیامک گفت :در عفو لذتی هست که در انتقام نیست ...شمس خندید :بله یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی من سه ماهه حامله بودم که تو رفتی شش ماه گذشته همین روزها بچه دنیا می آد می تونی تحمل کنی وقتی از غفلتهای تو براش حرف بزنم ...می تونی ؟...سیامک جدی گفت :اون به من افتخار خواهد کرد ...شمس ابروبالا برد :افتخار ؟...به چی ؟...به تو ؟...تویی که چهار دیواری خونه خودت رو گرم نگه نداشتی ؟...تو که شمع سوزان مسجد شدی در حالی که خونه ات چراغ نداشت ؟...متاسفم سیامک خیال تو خامه برادر؟...سیامک خندید و گوشهایش را گرفت :من کرم و چیزی نمی شنوم تو تا هروقت دلت خواست غر بزن فعلا من برگشتم و تا ماموریت بعدی اینجا کنارتم با یه سمت خوب که به شدت می تونه حامی تو باشه ...کسی دیگه کاری به کارت نداره ...فقط در مورد برگردوندن اموال مصادره شده شرمنده ام نمی تونم کار کنم ...من قاضی دادگاه انقلابم ...خوب می شه بگی اتاق خوابمون کجاست باید کمی بخوابم تا صبح داشتیم مطالعه می کردیم کارمون از فردا شروع می شه ...
شمس با حیرت به او که آزادانه در اتاقها می گشت و به سمت تخت خواب می رفت خیره شد ...نفرت چنگ انداخت به گلویش ...خواست فریاد بزند که درد به او هجوم اورد او قبلا این درد را کشیده بود بنابراین جیغ کشید :شیرین!
ادامه دارد
پ .ن 1...یه دوست عزیز به نام یه خواننده برام کامنت گذاشته که مدارس زمان انقلاب تعطیل بود بله عزیزم بود اما در تهران و شهرهای بزرگ مامان شمسی برام تعریف کرد که لاهیجان مدارس باز بود و اونها امتحانات رو هم به موقع برگزار کردن ...روز پیروزی انقلاب هم من خودم کلاس اول دبستان بودم و روی سکوی ایوان قدیمی مدرسه شاه عباس هشتپرسرود دکتر علی شریعتی معلم شهید ما رو خوندم ...در مورد بخاری برقی هم خوب بعضی اوقات کارساز بود برق به صورت دائم قطع نبود سه یا چهار ساعت در روز معمولا از پنج عصر شروع می شد و تا بعد از اخبار ساعت بیست و یک قطع بود ...پاکسازی ها هم از مهر پنجاه و هشت شروع شد که قراره شمس خانم ما هم در مهر پنجاه و هشت پاکسازی شه !اینم یه ذره از داستان که جلو تر گفتم ...در مورد نگرفتن مجوز هم باید ذکر کنم واقعیت قابل انکار نیست ما در انقلاب مخلص و جان برکف خیلی داشتیم دو رو و منافق هم خیلی داشتیم سیامک ما از اون جان برکفهاو مخلصهاست که زن و بچه برایش در اولویت دوم هستند و منوچهر دورو و منافق ...البته من فکر می کنم هرکسی در ان زمان برای آرمانی که داشت جان برکف و مخلص بود نه مثل الان که همه شدیم التقاطی و نون به نرخ روز خور
پ .ن 2...از بس این روزها مریض احوال و افسرده و قر و قاطی ام همه برام پیش بینی کردن که تیروئید کم کار دارم ...دو روز دیر اومدم اداره ...هیچ کس به ام حرف نزد از بس بی حال و افسرده و رنگ پریده به نظر می رسم یکی برام عسل اورد اون یکی حالمو پرسید ...اون یکی گفت برو خونه استراحت کن وای مامانم اینا من چه عزیزم این جا خودم نمی دونستم یالله یکی برام دسته گل بفرسته که دورش روبان سبز بسته باشن...لیلا از جلوی ستاد میرحسین رد می شدم یاد تو افتادم رفتم داخل به پسرم بازوبند سبز دادن قیافه پسرکم واقعا دیدنی بود کم مونده بود منو کتک بزنه که زودتر بریم خونه اون بتونه ون هلسینگ رو زودتر تماشا کنه ...ارسام ون هلسینگ رو صد بار دیده و چون فیلمش رو امانت داده و نداره حالا مجبوریم براش کرایه کنیم ...مسئول توزیع سی دی به من می گه ون وحشتناکه بهش می گم نه مسخره است ...وحشتناک نیست ...مسخره است ...واقعا ون هلسینگ وحشتناکه ...؟...
با گزینه های تبلیغاتی چهارسال پیش تی وی ما لوک خوش شانس بالاترین میزان رای رو در خانه ما داشت با گزینه های تبلیغاتی امسال پسرکم! بالاترین گزینه هیو جکمن در ون هلسینگ وارنولددر ترمیناتورسه و براندان فریزردر بازگشت مومیاییه که من به سومی رای می دم شما چطور ؟
پ .ن 3...آوامین چرخ و فلک سوار من! دایی پسرک به ام گفت به ات بگم اسم ارسام با الف شروع می شه و با آ شروع نمی شه ....این یک دو آوامین من !خودت باید خودت رو پیدا کنی ...کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ...پس یک یا علی جدی بگو و بلند شو...این هم یه نصیحت از یه خواهر کوچک تر ...
پ .ن 4...من تلاش می کنم طوبی طلایی در شماره صد تمام بشه پس این اخرها کمی خلاصه اش می کنم برای همین است که موضوع روایتی تر شده ببخشیددوستان و خوانندگان محترم که چشمهاتون این مدت این همه درد اومد ...
به لطف بخاری برقی های کلانتری و هوای خوب روزهای بعد شمس و شیرین توانستند از پس زمستان برآیند ...شمس سپرد راننده ای که در نزدیکی مدرسه زندگی می کرد هرروز به دنبالش بیاید که او بتواند بدون سختی و خستگی پاهای متورمش کلاسهایی را که داشت تمام کند ...وقتی میرمظفر بالاخره توانست در دادگاه ثابت کند که به هیچ گروه طاغوتی و ضدانقلابی وابسته نیست آزاد شد ...با بهار اوضاع سر و سامان گرفت و میرمظفر توانست به کمک شوفاژکاری که از رشت آورد کار لوله کشی و نصب رادیاتورهای آن را تمام کند ...شمس با باقیمانده های پولش تلویزیون پارس گروندیگی خرید تا بتواند از اوضاع مملکت خبردارشود ...هرشب موقع اخبار شعله جیغ می کشید عمو سیا و شمس دلش می لرزید وقتی چهره همسرش را می دید که شانه به شانه سردمداران ایستاده و با ان هیبت جدید چقدر نورانی به نظر می رسد ...دندان قروچه ای می کرد و می گفت :امام ازت نمی پرسه زن و بچه داری یا نه ؟...این جا چه می کنی ؟...میرمظفر و شیرین سر به زیر می انداختند ...شمس امتحانات خرداد را که پشت سر گذاشت به میرمظفر پیشنهاد داد که پارکینگ وسیع خانه را بسازد :هرچی باشه تو وشیرین و شعله باید مستقل زندگی کنین الان بهترین موقع است کسی به فکر خونه سازی نیست و مصالح ارزونه ...به سلیقه خودت سعی کن یک جای شیک بسازی که بتونی بی دردسر بمونی می دونی که ما دیگه حکایت غریب و قریبیم هیچ کدوم بی هم نمی تونیم زندگی کنیم البته اگه دوست داری ...میرمظفر مظلوم گفت :ای بابا خانم ما نمک پرورده ایم کجا رو ما داریم بریم نه من کسی رو جز شما دارم نه شیرین همین جامی مونیم در ضمن نمی تونیم شما رو در این شرایط بگذاریم و بریم شما با این وضع تنها ...آقا هم که معلوم نیست کی برمی گردند ...شمس حرص می خورد وقتی کلمه اقا سیامک را می شنید ...سیامک واقعا چه فکری در مورد او می کرد ؟...سالها بود شمس یاد گرفته بود بتنهایی ازپس امورات خود براید ...سختی خاصی نداشت این تنهایی فقط خیلی غم انگیز بود و کسل کننده بخصوص وقتی باران می بارید ...شمس مدتها بود که کتابی نخوانده بود دلش برای کتابخانه اش تنگ شده بود می دانست خانه اش به کمیته انقلاب تبدیل شده ...می خواست با وساطت منوچهر حداقل عکسها و کتابهایش را برگرداند اما منوچهر اوضاع را روبراه ندیده بود !و قول داده بود به زودی بتواند امور را سر و سامان دهد حالا دیگر شمس آزادانه می رفت و به منوچهر سر می زد تیمور مقابلش پا جفت می کرد و به چشمش نگاه نمی کرد او حالا همسر آدم مهمی بود ...هروقت چشمش به منوچهر می افتاد خنده اش می گرفت طوری تسبیح می چرخاند که انگار از روز ازل شغلی جز چرخاندن آن دانه های براق سیاه نداشته ...شمس می پرسید :آیا به آنچه که می گی اعتقاد داری ؟...منوچهر اه می کشید :دارم یاد می گیرم اعتقاد داشته باشم ...شمس یک روز حال زنش را پرسید ، چشمان منوچهر پر از اشک شد :رفت قبل ازاین که اوضاع این طوری به هم بریزه ...از اول هم خیلی من رو دوست نداشت ...پشتش هم که خودت بهتر ازمن می دونی چقدر حرف بود ...شمس سر تکان داد و زود خداحافظی کرد ...متنفر بود پای صحبت مردی بنشیند که از زنش بد بگوید ...
مدرسه تمام شد ه بود که یک روز منوچهر به تلفن خانه شان زنگ زد و آدرس خانه را خواست ...شمس مکث کرد لعنت فرستاد به روزی که بالاخره در مقابل اصرار منوچهر تسلیم شده و شماره تلفن خانه را به او داده بود ،یاد روزی افتاد که میرمظفر با خوشحالی کشف کرد که خانه خط تلفن دارد : برای چه می خواهی؟...منوچهر خندید :یکی می خواد بیاد دیدنت خواهر !...شمس غرید :من کسی رو ندارم خانواده ام هم حالا حالا ها نمی تونن بیان ...صدای آشنایی در گوشی پیچید :کجای دنیا قایم شدی خانمم ...؟شمس منفجر شد :تویی ؟...تو تو بی معرفت چی خیال کردی ؟...سیامک گفت :یک لحظه گوش کن هرچی بگی حق داری فقط بگذار ببینمت می خوام باهات حرف بزنم فقط بگذار ببینمت ...
ادامه دارد
پ.ن 1...این آسمون آبی هم شد باد بهاری هم می آد ...اما من نمی دونم چرا این دل لعنتی ام باز نمی شه
پ .ن 2...اون روزی که پولهای بابای پسرک رو خرج کرده بودم که یادتون هست دوتا از کتابهایی که اون روز خریده بودم رو خوندم رویای تبت وپرنده من خانم فریبا وفی نشرمرکز...کتابها بسیار ساده و شیرین و دلنشین هستند قصه دلربای زنان برای زنان حتما بخوانید ...
پ .ن ۳...می دونم به چی احتیاج دارم به یه جزیره تنها ...یه ساحل وسیع یه خونه تک و ساعتها خلوت و تنهایی و دویدن و شنا کردن ...احتیاج دارم تنها باشم و تا چند روز کسی رو نبینم ؟...اما مگه اینجا می شه تنها بود مگه می شه دوید و پا درد و کمردرد نداشت ...آه کجایی ...جوانی ...که یادت به خیر...
م ش ا ی نازنینم عروسی ات مبارک نصف افسردگی ام مال نبودن توی عروسیته !
صدای شیرین او را به خود آورد خانم جان اینجا خیلی سرده و باید گردگیری بشه ...چه کنیم ؟...شمس نگاهی به شومینه گوشه اتاق انداخت :فعلا چند تکه چوب می ریزیم داخل شومینه و بعد گردگیری کن خونه که گرم تر شد من می رم دنبال میرمظفر ...شیرین جیغ کشید :نمی گذارم خانوم با این وضع ! خودم می رم مردم منو نمی شناسن صورتمو خوب می پوشونم سعی می کنم داخل خونه برم و کمی هم لباس و خوراکی بیارم ...شمس در کیفش را گشود :این پول رو بگیر شیرین ...شاید نتونی بری داخل ! با کسی در گیر نشو همه چیز رو از دور نگاه کن ...به هیچ وجه از میرمظفر خبر زبانی نگیر اگه می گیری از آدمهای معمولی بپرس ...از اونهایی که ممکنه خطری برات ایجاد نکنن ...یه سر فقط مدرسه برو وضعیت کلاسای منو از مدیر بپرس اون مطمئنه ...زود برگرد ...نگاه به نگاه نگران شیرین دوخت ادامه داد نگران شعله نباش سرگرمش می کنم ...یک مقدار شکلات و شیرینی هم سوزان داده با اونها مشغولش می کنم ...شیرین گفت :دورو بر خونه یک مقدار تخته ریخته بود میارم ...بعد می رم ...شیرین کمی تخته خشک و کاغذ در شومینه ریخت و آتش زد ...در یکی از کابینت های آشپزخانه کبریت و کمی پودر شستشوی لباس بود ...شمس و شعله کنار شومینه نشستند روی مبلی که شیرین برایشان گردگیری کرده و هول داده بود تا نزدیک آن ...شعله سرش را روی پای شمس گذاشته بود و غرق در بازی کودکانه اش با عروسک خرگوشی بود که از اتاق خواب طوبی یافته بود ...
شمس دور و بر را نگاه می کرد و همه جا طوبی را می دید ...چشمهایش گرم شدند ...احساس آرامش بی نظیری داشت یادش آمد که اصلا یاد سیامک نیفتاده است ...حتما سیامک هم دیگر او را به یاد نیاورده ...شمس سعی کرد بخوابد ...اندکی بعد از شدت سرما بلند شد آتش خاموش شده بود ...
شیرین به خانه برگشته بود ...زیر بغلش نان داغ بود و در دست دیگرش روغن و سیب زمینی و پیاز و گوشت ...شمس نگاهش کرد چشمهایش ورم کرده و قرمز بودند –چی شده ؟...
- هیچ خانم جان !
- خواهش می کنم بخاطر موقعیتم چیزی رو از من پنهان نکن من از هیچ چیز نمی ترسم
- خانه را ویران کردن خانم جان یه شیشه سالم سر جاش نمونده وسایل را شکستن حالا هم دارن دوباره تعمیرش می کنن اداره اش بکنن مثه این که
- از میری خبر گرفتی ؟
- زندانیه خانم جان توی کلانتری 1...
- چرا ؟متوجه نشدی به چه جرمی گرفتنش ؟
- نه خانم و این جا زار زار به گریه افتاد
شمس به کنار پنجره رفت و برای اولین بار پرده های ضخیم صورتی را کنار زد ...برف دوباره می بارید و شمس نمی توانست جلوی لرزش بدنش را بگیرد ...پالتویش را پوشید و به ایوان رفت ...سوز اشک و خشم شدید باعث شد حرارت بدنش بالا برود ...به سمت زیرخانه که وسیع و خالی بود رفت و در کمال خوشوقتی متوجه شد خانه لوله کشی ناتمام شوفاژ دارد ...از همان پایین شیرین را صدا کرد ...باید هرچه زودتر امکانات خانه را تکمیل می کرد اینجا تنها مکان امن برای اوست تا آن سیامک نامرد برگردد و سمس حق اش را کف دستش بگذارد و هرچه زودتر از او طلاق بگیرد ...همین بی وفایی این دوران برای او بهترین دلیل است ...
شمس دکمه های پالتویش را بست و شنل یادگار مادر را دور سر و صورتش پیچید و به سمت شهر راه افتاد همه جا غرق در ریزش دانه های برف بود و شمس امیدواربود این پوششی شود بر چهره اش تا ببیند می تواند آشنایی برای نجات میرمظفر پیدا کند ...از ته دلش می خواست مکان گرم و امنی داشت تا بتواند فقط چند ساعت آن جا بخوابد ...مسیر طولانی بین خانه زیرشیطان کوه تا شهر را از خیابان کاشف (هنوز اسم آن دورانش را نمی دانم اصلاح خواهد شد )رفت ...خیلی خسته شده بود ولی او و شیرین نمی توانستند کاری از پیش ببرند با همه وجود نیاز داشتند مردی باشد تا بتواند اوضاع را سر و سامان دهد .
از هیبت نگهبانان که تغییر کرده بودند حیرت کرد ...ریشهای توپی کوتاه ،یقه های بسته ...اورکت های بلند سبز خاکی آمریکایی ...زیر لب زمزمه کرد :کوبا ...
تیمور را دید که اسلحه ای روی دوشش دارد و مقابل دفتر رئیس پاسگاه نگهبانی می دهد ...متوقف شد ...تا آن زمان کسی متوجه او نشده بود می ترسید همین لحظه کسی فریاد بکشد نوه خان و مردم بر سرش بریزند ...یک لحظه در اتاق رییس باز شد و او در کمال تعجب منوچهر را دید که با هیبتی جدید پشت میز نشسته و مشغول نوشتن است ...به سمت در دوید ...تیمور مقابلش ایستاد :خانم کجا ؟...شمس چشم دوخت به چهره مرد جوان ...می خوام رئیست رو ببینم ...دست و شنل اش روی دهانش بود ...تیمور او را نشناخت ...در را گشود :برادر خانمی می خوان شما رو ببینن ...
منوچهر سر برداشت :بگو بفرمان داخل
شمس وارد شد نفسی کشید و در را بست ...رویش را گشود و آه کشید ...منوچهر نگاهش کرد و خندید ...آهسته گفت :سلام یار قدیمی کجا بودی ؟...
شمس آهسته غر زد :می دونی زندگیمو ویرون کردن؟...منوچهر سر تکان داد :کاری نمی شه کرد خانم اما بهت می گم غصه نخور این جا رو ببین ...یک دستور اداری گرفت طرف شمس ...زیرش امضای سیامک بود ...شمس دندانهایش را روی هم فشرد و اهسته گفت :لعنتی ...کاغذ را پرت کرد روی میز...و ملتمسانه گفت :منوچهر ما تک و تنهاییم هیچ کس با ما نیست ...میرمظفر را آزاد کن بیاد اوضاع را سر و سامان بده ...
منوچهر اهی کشید و گفت :خیلی سخته شمس ...فاصله تغییر لباس من چند ساعت بود ...همه می دونستن من ساواکی ام خیلی زرنگی کردم که تونستم موقعیتم را تغییر بدم ...اما ناچار بودم واگرنه من هم مثل اون دوتا همکارم الان روده هام توی خیابون ریخته بود و کلاغها داشتن نوک می زدن بهشون
شمس عق زد ...منوچهر نگاهی به شکم برآمده اش انداخت :وای معذرت می خوام ...منوچهر ادامه داد :روزگار بدیه شمس یه روز می آی التماس می کنی میرمظفر را بگیرم یه روز میای می گی تو رو خدا آزادش کن ...من تلاشم رو می کنم سختی تو زیاد طول نمی کشه بهت قول می دم سیامک با یه سمت عالی برای لاهیجان برمی گرده و تو از قایم موشک بازی راحت می شی و شاید هم بتونی خونه رو دوباره بگیری !
شمس فریاد زد :مرد من الان نمی تونم بیرون برم نمی تونم خونه ام رو گرم کنم ...حرفش را خورد ...منوچهر آهسته گفت :داد نزن ...نفت برات بفرستم در خونه ات خوبه ؟...آدرس بده ...شمس گفت :شرمنده ام نمی تونم به هیچ کس اعتماد کنم می ترسم فردا اون رو هم از من بگیرن ...منوچهر سر تکان داد ...صدا زد :برادر ...آقای...تیمور در گشود منوچهر گفت :دو تا بخاری برقی بیار اینجا ...شمس رویش را پوشاند ...در که بسته شد منوچهر گفت :طرف طرفدار دو آتشه منه ها ؟...
شمس در حالی که می خندید اشک گوشه چشمش را پاک کرد
ادامه دارد
که روزگار مهربان است ...و آدمها نا مهربان !....سرنوشت به نظر من چیزی جز راهی نیست که تو خود انتخاب می کنی ...شمس ام اگر آن روز فقط تو در آن هواپیما مانده بودی ...اگر بیرون نپریده بودی و پایت به خاک انگلیس رسیده بود الان جایگاه و سرنوشتت متفاوت بود ...
هر روز صبح بیدارمی شدم و به خود می گفتم کی بیدار می شوم و می بینم آن روز کابوس دیده ام ...و شمس کنار من است و به آرزوهایش رسیده ...در بهترین رشته درس خوانده ...بهترین ازدواج را داشته می دانستم همیشه می دانستم چقدر عاشقانه ازدواج کردن را دوست داری ...
شمس این روزها گفتن این حرفها چه سودی دارد ؟...مردم در مورد ما چه فکر می کنند ...تو بیشتر از همه لمس می کنی دخترم ...تو بهتر از همه می بینی که آن بافت قدیمی چگونه اشتباهات یک انسان را روی سطح پوسیده اش برودردوزی می کند ...و سعی می کند قابش بگیرد تا هرگز از یاد آن شهر نرود که فلانی که بود و چه کرد؟...شمس می دانی داشتن پسر برای مرد چه معنایی دارد ؟...نه نمی دانی چون مرد نیستی ...من امروز پسری دارم از نوه ام کوچکتر ...باور کن نمی خواستم از طوبی بچه ای داشته باشم ...اما طوبی بیش از آن که فکر می کردم وفادار بود ...بیش از آن چه می اندیشیدم عاشق بود ...کسی چه می داند شاید یک روز ما بتوانیم فارغ از همه دغدغه ها کنار هم بنشینیم و راجع به همه آن چه بر ما گذشت حرف بزنیم ...تو از سیامک بگویی و من از توران و طوبی ...تو از لاهیجان حرف بزنی و من از لندن ...تو از انقلاب بگویی و من از ...چه ؟...
از گفتن این همه حرف بی معنای بی مقصد چه سود ؟..
دخترم من می دانم روزی تو به این پاکت خواهی رسید که دستت از همه جا کوتاه است و نیاز به کمک داری شرایط طوری است که نمی توان آینده را پیش بینی کرد ...چطور بگویم دخترم اعتراف همیشه سخت است و تو هرگز حاضر نشده ای مرا حتی به داشتن لااقل حق انسانی دوست داشتن کسی ببخشی ...شمس !لازم نمی بینم برایت توضیح بدهم چرا و کی این مکان را ساخته ام اما امروز این مکان برای تو جایگاه امنیست عزیزم هیچ کس از وجود آن خبر ندارد و تو تا آرام شدن اوضاع می توانی لااقل با آرامش در آن زندگی کنی ! مرا بی خبر از حال خود نگذار ! من را ببخش این را بدان که پدرت بسیار دوستت دارد !
حسین
شمس پاکت دوم را گشود ...کلیدی ته پاکت بود و یک آدرس و یک سند ...به سند توجهی نکرد آدرس را نگاه کرد و لبخندی بر لبش نشست ...سالها بود که مردم لاهیجان حداقل آنهایی که او می شناخت و می دانست دستشان به دهانشان می رسد کم و بیش باغ های چای زیر شیطان کوه را می خریدند و خانه می ساختند ...شمس دید که آدرس مربوط به منتهی الیه آخرین کوچه مشرف به کوه است ...اندیشید یعنی پدر چرا آن جا خانه ساخته ؟...به سند نگاه کرد و دید به اسم حسین است ...تنها مالی که پدر دارد اینک دارد به او می رسد ...خندید و اندیشید تازه چهار شریک هم دارم قمر و عماد و طوبی و برادر فسقلی ام ...
زیر شکمش حرکتی حس کرد و قهقهه ای زد و بلند گفت :آه ببخش تو را حساب نکردم قورباغه ...
سوزان که تمام مدت به چهره شمس خیره بود از قهقهه او گل از گلش شکفت :وای خدا به دور شمس بهش نگو قورباغه شکل قورباغه می شه ها ...
حس خاصی به شمس دست داد :نترس این یکی شکل باباش و خوشگل می شه !...حس دلتنگی برای سیامک به همه وجودش هجوم آورد ...کنار پنجره ایستاد و خیره شد به برف سپیدی که روی زمین مانده بود ...پرسید :سوزان امروز چندمه ...سوزان شانه بالا انداخت :نمی دونم بیست و سوم بیست و چهارم ...دوم ...از بس برق قطع بوده خبری از هیچ جا نداریم ...دروازه گشوده شد و وهرش بر سرزنان و گریه کنان وارد شد ...شیرین که شعله را برده بود در حیاط بگرداند با دیدن وهرش دوباره به داخل دوید ...وهرش وارد شد و سوزان فریاد زد :یواش وهرش چه خبرته ؟چرا گریه می کنی ؟...کی مرده ؟...وهرش با جیغ و گریه گفت که به لاهیجان رفته بوده و شنیده که انقلاب پیروز شده و مردم همه دسته دسته این طرف و ان طرف می دوند و بچه ها همه در مدرسه شادی می کردند و شمس یک باره نگران کلاسش شد ...سوزان خیره شد به چشمان شمس و شمس سر تکان داد و شانه بالا انداخت ...سوزان پرسید :هنوز هم می خوای بری لاهیجان ...؟...شمس گفت :آره باید بفهمم چی شده ؟...سر میرمظفر چی اومده ؟...سر خونه مون چی اومده ؟و به خونه جدید برم و ببینم آیا محل مناسبی برای زندگی هست و آب و برق داره یا نه ؟...
سوزان شمس را بوسید و گفت :اگه پدر بهتر بود من خودم تو رو می رسوندم ...شمس گفت فرقی نمی کنه ...صندوق جواهرات و اسناد را پیش سوزان گذاشته بود ....شیرین رنگ پریده بود و شعله نق می زد ...
شمس در شهر وضعیت خاصی را حاکم دید انگار هیچ چیز سر جایش نیست ...سر کوچه پیاده شدند و آهسته سر بالایی به سمت کوه را رفتند ...شمس نیم نگاهی به سمت راست کوچه انداخت همه شیشه های عمارت ف*ر*ح د*ی*با شکسته شده بود...انتهای کوچه بی پایان نبود به دیواره ای از کوه می رسید که پر از گل و لای بود ...چند سگ دور و بر خانه پرسه می زدند ...شمس نگاهی به شیرین انداخت ...شیرین گفت :نترسین خانم جان کاری ندارن بهمان اگر نشان بدین ترسیدین حمله می کنن ...شمس به سگها نگاه نکرد ...در حالی که دستش می لرزید کلید را در قفل بزرگ دروازه نرده ای انداخت ...خانه ویلایی ساده ای مقابلش بود با یک ایوان بلند و دو ردیف پله پیچ در پیچ که به ایوان می رسید ...دو پنجره با شیشه های کدر به ایوان باز می شد و خانه حتی حفاظ آهنی هم داشت ...شمس آهسته از پله ها بالا رفت و کلید دوم را در سوراخ کلید در آهنی ورودی انداخت ...در با صدای قیژی گشوده شد و یک هال و پذیرایی وسیع و دل باز مقابل چشمان شمس قد کشید ...شمس با حیرت به پرده های صورتی رنگ براق نگاه کرد بعد مبل بنفش و صورتی مخملی نظرش را جلب کرد ...گلهای مصنوعی روی میزهای عسلی که همه صورتی بودند ...چهار در در راهروی آخر پذیرایی که با هلالی در سقف و یک پرده فانتزی از هال جدا می شد قرار داشت ...و آشپزخانه ای بدون دیوار که تنها با یک میز عسلی با چوب گردوو رویه های صورتی مخمل از پذیرایی جدا شده بود ...همه دیوار آشپزخانه با کابینتهای بسیارزیبای قهوه ای تیره با کار چوب پوشیده شده بود ...شمس غرید :این جا سلیقه اون ورپریده است ...بعد به طرف راهروی مقابل رفت ...سه خواب و یک سرویس زیبای حمام و دستشویی که همگی بسیار زیباو ماهرانه مفروش و مبله شده بود ...اتاق خوابی با رنگ قرمز و مشکی تند تنها تخت دونفره داشت و بقیه اتاقها همه دارای یک تخت یک نفره تاشو بود ...کمدها پر از رختخواب و وسایل تزئینی بود ...حالا علت غیبتهای طولاتی پدر و طوبی را در سفر آخری که برای عروسی او داشتند می فهمید ...اینجا کلبه عشق طوبی خانم بود ..یا قرار بود باشد و خاک بر سر شمس که مکانی امن تر از این جا برایش وجود ندارد ...
ادامه دارد
پ .ن 1مامان می دونی توی دنیا آدم هایی هستن که خیلی خوبن ؟
- بله مامان
- می دونی خدا خیلی دوستشون داره و همیشه آرزوهاشون رو برآورده می کنه
- بله پسرم
- می دونی من فکر می کنم تو یکی از اون آدمهایی !
- نه مامااااااان !!!!!...البته خداااااااکنه باشم .....
پ .ن 2...
جوانند و هر دو سرشار از زیبایی و انرژی هستند ...می خواهند برای یکی از پروژه هایشان تحقیق بنویسند ...برایشان توضیح می دهم و دیکته می کنم می رسیم به غرامت می خندند و بلد نیستند بنویسند جیغ می کشم ادبیات پایه زندگیه چرا بلد نیستی لابد کتاب نمی خونی اصلا ؟ ...می خندد :اصلا ...می خندم :پس میونه خوبی باهاتون ندارم ...می خندند :وای نه قول می دیم بعد از این بخوونیم ...
می گویم یادم باشه با پسرم بیشتر کار کنم نسل شما که اینید بعدیها چه خواهند بود ؟...می خندم :ناراحت که نمی شین از حرفهام ...می خندند :نه خانم نه ...
اما خودم ته دلم ناراحتم ...خیلی هم ناراحتم
اندک روشنایی سپیده صبح که به چشمان شمس تابید ، دیده گشود ...با حیرت به در و دیوار خیره شد ...دید روی مبل دراز شده کنار بخاری و لحاف چهل تکه سنگینی رویش است ...این لحاف را می شناخت ...وقتی او و قمر با پدر بزرگ به دیدن وکیل امین می آمدند و شب می ماندند با سوزان سه نفری با این لحاف می خوابیدند و شمس نمی گذاشت برق خاموش شود ، خیره می شد به تکه هایی که با ظرافت به هم وصله شده بودند و از دیدنش حظ می کرد از هر تکه برای خود داستانی می ساخت ...داستانهایی که گاه تا صبح او را بیدار نگه می داشت ...
زیر دلش درد می کرد ...یاد کودکش افتاد دست روی شکمش گذاشت از خود پرسید از چه زمانی بچه ام حرکت نکرده ؟...بعد اندیشید که آیا او به حرکتش توجه نکرده یا این که او اصلا جنبشی نداشته ...خستگی امانش را بریده بود و او آرزو کرد ای کاش قبل از خواب مثانه اش خالی شده بود که حالا به ان درد بد زیر شکم دچار نشده نبود ...به سمت دستشویی رفت ...آب آن قدر سرد بود که لرزه به اندامش افتاد ...ساعتها قطعی برق باعث شده بود شوفاژ خاموش شود ...شمس در آشپزخانه کمی آب نوشید تا بتواند به درد زیر شکمش غلبه کند کمی دور تر از بخاری شیرین در حالی که شعله را در آغوش کشیده ، به خواب رفته بود ...دوباره دست دور شکمش گذاشت ...فکر کرد :نمی دانم باید برای آمدنت خوشحال باشم یا غمگین ...نمی دانم سهم تو در این زندگی چیست ؟...تو دیگر این وسط چه کاره ای و چه می خواهی ؟...اصلا چه مرضی داشتم من برای بچه دار شدن سریع انگار کسی مرا دنبال کرده بود تا تو ی وارث را بیاورم در صف وارثین ...تو وارث چه هستی ؟.. اگر دختری که از همین حالا بدان وارث دردی !دخترک !وارث رنجی موروثی و مرسوم این دیار ...بار تربیت به دوش توست بار سنگ زیرین آسیا بودن به دوش توست بار تنهاگریه کردن در شبهایی که تنهایی و هیچ کس نمی فهمدت ...بار غم مورد توجه نبودن وقتی کسی را دوست داری و او نمی داند ...این را بدان که در تمام عاشقانه های زندگیت تنهایی ...این را بدان که چیزی به ماندگاری عشق نیست و فانی تر ازعشق نیز نیست ...دخترک آخ دخترک ...اگر پسر باشی که باز وارث رنج و درد یک مسئولیت موهومی ...رهایی برای تو معنا ندارد تا به خود بیایی باید مرد شوی باید دیگر گریه نکنی چون مرد گریه نمی کند ...تو تنهایی ...تو عشق را ان گونه که من ، زن، معنا و تجربه می کنم نمی فهمی تو عشقهای بزرگتری داری و برای همین درد و رنج ات عمیق تر است ...اما می توانی در یک لحظه آن قدر بی خیال شوی که همه درد و غمی که زن را خرد می کند به باد فراموشی بسپاری !
آه کشید و به صبح که هر لحظه بیشتر به اتاق می خزید خیره شد ...دردش تسکین یافته بود ...در اتاق کنارآشپزخانه صدایی کرد و ملوک بیرون آمد و بی نگاهی به او به آشپزخانه رفت ...
بعد دید سوزان و مادرش زیر بغلهای وکیل امین را گرفته اند و او را به دستشویی می برند ...وکیل امین سرفه ای کرد و در جواب سلام او سر تکان داد ...همسر وکیل "خاک بر سرمی" گفت و یک لحظه بار سنگین هیکل امین را رها کرد و به سمت شمس آمد شمس و او همدیگر را درآغوش کشیدند ...تهمینه خانم آرام زیر گوش شمس زمزمه کرد :آخر و عاقبتمونو دیدی شمس جان ...؟...ای مادر ؟...
شمس بی تفاوت بود در مقابل سالهای سخت گذشته اش ...سختی دیشب دیگر اهمیتی نداشت ؟...بیماری امین ناراحتش کرد ولی این ناراحتی را به دل راه نداد ...شمس سالها بود سخت دل بودن را به خود آموخته بود ...
سوزان با لذت چای شیرینش را نوشید ...شمس به غبغب او خیره شد ...از آن دختر اندکی پرخوش اندام زنی باقی مانده بود بی آرزو و عظیم ...شمس دلش می خواست بپرسد سوزان چرا با خودت این کار را کردی ؟حس پرسیدن نداشت سوزان طوری می بلعید که انگار میز صبحانه دارد برای ابد با او خداحافظی می کند ...سوزان آخرین لقمه اش را که خورد تخم مرغ پخته را روی میز هول داد سمت شمس و گفت :بخور برای بچه ت خوبه ...شمس اشتهایی نداشت به اکراه کمی شیر نوشیده بود ...سوزان ادامه داد :برم پاکت امانتی ت رو بیارم ولی به من قول بده فوری نری ؟...باشه ؟این جا بمون ...
شمس گفت :سوزان باید برم مدرسه ...بچه هام عقبن باید برم اداره پلیس شکایت و پی گیری باید ببینم اونهایی که به خونه مون حمله کردن کی بودن و چرا این کارو کردن ؟...باید برم ببینم اثری از میرمظفر هست یا کشتنش بدبختو ؟...
سوزان سر تکان داد :یعنی سیامک هیچی ؟...شمس تلخ شد :ول کن اونو ...اون اگه غیرت داشت تهران نمی موند زن و بچه ش آواره شن ؟...این آرمانش منو کشت ؟...این همه زندون و شکنجه بس نبود ؟...سوزان سوزان چه کار خوبی کردی ازدواج نکردی و چه قدر احمق بودم که فکر می کردم تنهاییهام با ازدواج تموم می شه ....
سوزان آهی کشید و گفت :یادش به خیر پدر بزرگت ...نداشتنش یه درده ؟...داشتنش هزار درد ...
شمس خیره شد به دو پاکتی که سوزان مقابلش گذاشت ...با احتیاط در پاکت جدید را که پدر از انگلیس فرستاده بود، گشود :
شمس ام ...نمی دانم چرا فلک به رابطه من و تو این همه سخت گرفت ؟...شاید هم این سختگیری تو بود و نه فلک ! که روزگار مهربان است ...
ادامه دارد
مرد پرسید خانم کجا می خواهین پیاده شین ؟...شمس سر کوچه ای که منتهی می شد به خانه وکیل امین دستور داد :بمان ...اگر کمی دیگر می رفتند به جاده اصلی دیلمان می رسیدند ...شیرین شعله را در آغوش کشید و شمس دست بر کمر گذاشته سراشیبی کوچه خاکی را به سمت خانه وکیل پیمود ...شمس نمی دانست ساعت چند است که هوا این همه سرد و تاریک است ...زنگ را فشردند هیچ صدایی نپیچید ...شیرین گفت :خانم جان برق قطع شده ...شمس آهی کشید و با ته انگشترش به در زد ...بعد در تاریکی خیره شده به اندک برقی که ازجواهر انگشتر پیدا بود ...جعبه را محکم به خود فشرد ...به شیرین گفت :باید برای همیشه با اون خونه خداحافظی می کردم ...ما هرگز دیگه نمی تونیم به اون خونه برگردیم ...شیرین حرفی نزد فقط اشکهایش را پاک کرد ...
صدای شلخته لخ لخ دمپایی روی سنگفرش حیاط شنیده شد ...شدت باد بیشتر شده بود ...شیرین شعله را محکم تر به خود فشرد ...صدای خسته ای پرسید :کیه ؟...شمس گفت :من صارمی هستم در رو باز کن ...
در با صدای اندکی باز شد ...نور چراغ قوه ای که به صورت شمس خورد باعث شد چشمانش را یک لحظه ببندد ...:بگیرش کنار وهرش !...وهرش باغبان چراغ قوه را به طرف خود گرفت :هاه دختر صارم خان ...خوبی خانم جان ...چهره پرچین و چروک مرد با ابروان سپید و سیاه پر به سمت بالای پیشانی قوس برداشته زیر نور مستقیم چراغ قوه شیرین را واداشت که یک لحظه جیغ بکشد ...شمس دلش مالش رفت بعد به خنده و سرفه افتاد بعد با عجله وارد شد و شیرین به دنبالش دوید...وهرش به سمت در ورودی عمارت قدیمی با ستونهای سپید و پنج پله منتهی به ایوان دوید ...قبل از شمس در زد و اعلام کرد :سوزان خانم شمس خانم اومدن ...
شمس یک لحظه وقتی سایه سوزان را دید که با چراغ نفتی در دست به سمت در می آید فکر کرد وکیل امین است ...سوزان وقتی شمس را می بوسید گفت :منتظرت بودم قبل از این که تلفن مون قطع بشه پدرت بیشتر از ده بار زنگ زد ...شمس پوزخندی زد :نوشداروی بعد از مرگ سهراب همیشه پدر می رسه اما دیر سوزان دیر ...افسوس ...شیرین با شرم سلام گفت ...سوزان وقتی با مهربانی صورتش را به صورت شیرین چسباند تا او را ببوسد گفت وای چقدر تو یخی بچه جان برید کنار بخاری بنشینین ...فریاد کشید :ملوکی ملوک جان بدو ...مادر بدو از رختخواب دربیا میهمان عزیز داریم ...شمس پرسید :وکیل امین خوبه ؟...سوزان آهی کشید :چه خوبی شمس جان اون پامی شه مادر می افته ...مادر پامی شه اون بیمار می شه ...
یادش به خیر صارم خان! یادت هست چی می گفت؟ شمس خیره شد به روبرو انگار خالی از هر یاد و اندیشه ای بود ...بی تفاوت پرسید :چی ؟.. .انگار صدای سوزان را از میان آب می شنود ...پلکهایش سنگین شد و همان جا خوابش برد ...
ادامه دارد
پ .ن ۱دوستانی که کتاب من را خوانده اند می توانند اینجا به کتابم هر چند تا ستاره که دلشان خواست بدهند...
پ .ن 2...چون به طوبی طلایی 88رسیدیم و امسال هم 88هست و سال ا*لگوی م*صرف امروز کم نوشتم و ویرایش هم نکردم
یک عده مرد روی پل ایستاده بودند از روی پل رد نشد خودش را به انتهای مسیر رودخانه که به موازات انتهای باغ خانه بود رساند ...از قسمتی که رود باریک می شد پرید ...دست راستش دور شکمش حلقه شده بودو دست چپش جعبه را محکم به سینه می فشرد ...در انتهای باغ یک قسمت دیوار ریخته بود آهسته خودش را بالا کشید و به روبرو نگاه کرد ...مردانی که چماق به دست داشتند شیشه های خانه را می شکستند ...شمس با حسرت خیره شد به یک عمر وابستگی ،خاطره ،عشق و نفرت که با ضربات مردها می شکست و بر زمین می ریخت ...شیشه های رنگی که چقدر دوستشان داشت ...شیشه هایی که بارها بر روی آن ها ،ها کرده و نوشته بودند ...آخ قمر کجایی ؟...از انتهای دیگر شیرین را دید در حالی که شعله را در آغوش کشیده به سمت خانه می رود ...با بالاترین سرعتی که در خود سراغ داشت به سمت دروازه دوید ، در همان امتدادی که روزی توران قدم می زد و حسین تماشایش می کرد ...از پشت خانه میرمظفر باریکه راهی بود که مستقیم به دروازه می رسید ...شمس به دروازه رسید و شیرین را که حیرت زده به دروازه می نگریست را به عقب هول داد و آهسته گفت :بدو بدو ...شیرین باید فرار کنیم ...شیرین شعله را محکم تر به سینه فشرد و برگشت ...از پشت هیاهوی مردانی را شنیدند که آنها را دیده بودند شعله شروع به گریستن کرد ...شمس با عجله گفت :بدو شیرین بدو از این طرف بیا من یه میانبر بلدم که کسی بلد نیست ... کوره راه از وسط حیاط همسایه ها می گذشت و یک روز طوبی آن را کشف کرده بود
لحظه ای ایستادند ،به خمر کلا رسیده بودند ، از میان هیاهوی شلوغ مردمی که بی جهت جیغ می کشیدند خودشان را به خیابان اصلی رساندند ...شمس ایستاد تا نفس تازه کند بعد از شیرین پرسید :میری کجاست ؟...شیرین به گریه افتاد ...داشتم بر می گشتم که دیدم کنار میدون داره کتک می خوره بهش می گفتن کثافت ساواکی اعدام باید گردد ...شمس صورتش را بیشتر پوشاند ...بعد گفت :کاش می تونستیم ماشینی بگیریم ...شیرین به دور و بر نگاه کرد گفت :خانم این جا که چیزی پیدا نیست کجا باید بریم ؟...شمس حرکت کرد شیرین تقریبا می دوید تا به او برسد ...شعله در آغوش مادر به خواب رفته بود ...
دو زن وقتی به بازکیاگوراب رسیدند هوا کاملا تاریک شده بود ...شمس به ساعتش نگاه کرد نمی توانست صفحه آن را ببیند ...باد سردی شروع شده بود ...شمس خسته روی اولین نیمکت قهوه خانه دهانه مسیر بازکیاگوراب به سیاهکل نشست ...قهوه چی نیم نگاهی کرد و بی حرف دو چای مقابل دو زن گذاشت ...شمس دستهای لرزانش را به سمت قندبرد و چای داغ را نوشید ...چای اول زبان و بعد حلق اش را سوزاند اما گرمای دوباره ای به او بخشید ...خیره شد به چهره مضطرب و گریه کرده شیرین ...شیرین با نگاه شمس در جا لبخند زد ...سالها بود که هر بار به چشمهای شیرین نگاه کرده بود شیرین خندیده بود...
شمس لبخند زد اندیشید چه حسی دارد شیرین ؟...چقدر خدا می تواند یک جا یک دنیامهربانی به یک نفر ببخشد ؟...آهی کشید... خوش به حال شیرین ...بعد به میرمظفر اندیشید که معلوم نیست چه بر سرش خواهد آمد زیر مشت و لگد مردمی که از ساواک متنفر بودند و مردمی که از ساواک متنفر نبودند ولی برای متهم نشدن به شاه دوستی همزمان با دیگران و همرنگ دیگران به شکم میرمظفر لگد می زدند ...شمس به سیامک اندیشید و خشم مثل یک گلوله سرب به سمت گلویش هجوم برد ...در حالی که می لرزید صدا زد :آقا !...قهوه چی به شکم اندک برآمده شمس خیره بود پرسید :چی سه خواخور؟(چیه خواهر؟)...شمس بیست تومان روی میز انداخت :یه ماشین در بست می خواهیم می تونی خبرکنی ؟...مرد لبخند حریصی زد و پول را برداشت :به چشم ...
جاده تاریک و بی چراغ سیاهکل بی انتها به نظر می رسید انگار داری به آخر دنیا می روی و قرار نیست هیچ وقت برسی ...راننده روی بازویش خالکوبی کرده بود :قیصر...
شمس آهی کشید و در تاریکی جاده به خلسه ای فرو رفت که پر از آواز و ساز و فیلم بود به موهایی صاف رسید که خیره شده بود به روبرو و نیم رخ زیبایی که داشت حیرت زده پرده سینما را در می نوردید ...قمر زار می زد که چرا قیصر این گونه تمام شده و گونه های طوبی گل انداخته بود ...طوبای کوچک چگونه تو همه نظم زندگی من را به هم زدی اگر این اتفاق ها نیفتاده بود پدر بود ...پدر محکم بود پدر مقابل بیگانگان می ایستاد ...
اما پدر مگر چقدر جوان بود او هم مثل همه مردم باقی مانده در میدان کتک می خورد و چه بسا که زیر مشت و لگد می مرد به عقب برگشت و دلش برای شیرین که تنها نشسته بود سوخت ...شعله را محکم تر به خود فشرد و دوباره به خلسه فرو رفت ...
ادامه دارد
آه چه تلنگری !...کودکم چه می خواهی بگویی ؟...می خواهی بگویی وارث دردها اینک می تواند در انتظار یک آینده شیرین بنشیند و دیگر رویای شیرین خوشبختی نبافد که تو خواهی آمد و همدم خواهی شد ...
تیمور که با ابروانی درهم چشمها را بسته بود چشم گشود و دید شمس می خندد...در تمام سالهایی که شمس را می شناخت هرگز خنده اورا ندیده بود نه در آن کودکی که خانه همسایه ناگهان خواهر بزرگتر و درواقع مادرش را ربوده بود و نه در این سالهای نوجوانی و جوانی که وقتی شمس از کنارش می گذشت و او با هر نفس شمس حس می کرد که شمس چقدر از او متنفر است ...
شیرین به سمت شمس رفت ...:خانم جانم چی شده ...بعد خودش هم شروع به خندیدن کرد ...شمس آهسته گفت :شیرین با دست بسته ببرش خونه پیش مادر و پدرش موضوع رو بگو و بگو خانم شمس تیمور را به جوانی اش بخشید ...بعد که برگشتی و در را قفل کردی شعله را بردار بیا پیش من بخواب می خوام باهات حرف بزنم ...- به چشم خانم ...
تمام روز بعد شمس مقابل تلویزیون نشسته بود و ورود مردی را می دید که ایران را متحول کرده بود ، کسی که سیامک سالها عاشقانه دوستش داشته ...شمس ش*اه را مدام با ا*مام مقایسه می کرد حسی نسبت به هیچ کدام نداشت ...نسبت به هردو بی تفاوت بود ...سعی می کرد لابلای جمعیت میرمظفرو سیامک را ببیند اما خبری نبود ...مادر و پدر طوبی دو بار برای معذرت خواهی آمدند هر بار با اشاره دست به شیرین فهماند که نمی خواهد ببیندشان ...وقتی صدای شیرین را از ایوان می اندیشید که قربان صدقه می رفت و دروغ می گفت خنده اش گرفت ...
وقتی شمس دید که میرمظفر بدون سیامک بازگشته بغض کرد پرسید :چی شده ؟...میرمظفر گفت :خانم جان سیامک خان یک لحظه از امام دور نیست ...مدام مشغول اطاعت از امر امامه ...دو سه روز دیگه حتما میان ...بعد زد زیر گریه و گفت :نمی دانی خانم جان چه چهره ای دارن امام نورانی ...مهربان دستش رو به زور بوسیدم سیامک عباش رو زد به چهره اش و زار زد ...امام سرش را بوسید ...شما می دانستی امام سیامک را می شناسن ...؟...
شمس بی حوصله گفت خوب حالا نگفت کی میاد ؟...میرمظفر مکث کرد بعد افزود شاید شما رو با خودش ببره تهران
شمس غرید :من هیچ جا نمی رم ...کنار پنجره ایستاد و بغض کرده به آسمان خیره شد ...
...
شمس سردش بود می دانست شاه سقوط کرده و رژیم عوض شده ...میرمظفر صبح جدی به او گفت خانم جان در را به روی هیچ کس باز نکنید تا من بر گردم ...شیرین شعله را در آغوش کشیده بود ...روسری بر سر گذاشته و رفته بود تا ببیند در شهر چه اتفاقی افتاده ...شمس روی تختش می لرزید که صدای همهمه مبهم مردم را می شنید ...سعی می کرد با خوردن نبات داغ و عرق نعنا نفخ شدیدش را برطرف کند ولی موفق نمی شد و مدام بدتر می شد ...دو شب پیش سیامک تلفن کرده و قول داده بود خیلی زود برمی گردد ...شمس صدای شکسته شدن دروازه را شنید ...با حیرت دید که یک عده مرد چماق به دست به درخانه شیرین و میرمظفر لگد می زنند ...بلند شد و پالتویش را پوشید ...شنل کلفت مادرش را روی سرش کشید ...صندوقچه کوچکی که از قبل جواهرات مادرو یک مقدار اسناد و مدارک در آن بود را زیر بغل زد و به سمت آشپزخانه دوید ...از در پشتی آشپزخانه به حیاط پا گذاشت در را قفل کرد و دوید به سمت دیوار ...شکم برآمده اش را محکم گرفت و از دیوار خودش را بالا کشید و بااحتیاط به کوچه پرید ...هوا رو به تاریکی بود ...به سمت بالای رودخانه رفت ...در دلش به سیامک ،میرمظفر، پدرش ،پدربزرگش و هرچه مرد در دنیا ی کوچکش بود فحش داد .باد سردی می وزید از پشت دهنه خمر کلا بیرون امد...کنار ایستگاه رشت ایستاد کیف پولش را باز کرد و اندکی پول بیرون آورد ...داد زد :تاکسی تاکسی ...هیچ خبری نبود هیچ کس به سمتش نمی آمد ...شمس حیرت زده به مردمی که به سمت میدان می دویدند و یا بر می گشتند خیره شد ...شمس از خود پرسید :چطور برم سیاهکل خدایا ؟...هیچ اتومبیلی در ایستگاه رشت نبود به خود گفت :این مردم چشون شده ؟...چرا هیچ کس برام نگه نمی داره ...آهسته و مردد به سمت رشت راه افتاد ...اندیشید :چه بلایی سر شیرین و شعله میاد ؟...شنل را روی بینی اش کشید و دوباره به سمت خانه برگشت ...
ادامه دارد
(آرزو بر سی و هفت ساله ها عیب نیست )
پ .ن 1...کنار پسرم دراز کشیده ام که بخواب برود او خوابش نمی آید و من باید مدام از خاطرات دوران نوزادی خودش و کودکی خودم سخن برانم پسرم امشب هوس خاطره شنیدن کرده ...آخر همه خاطره های خنده دار و مفرحی که تعریف می کنم از قانون جذب استفاده می کنم به پسرم می گویم همیشه تو را می بینم که یک خانه خیلی بزرگ داری که دورش پر از چمنهای سبز است ...خانه ات در آمریکاست و من نزدیک نود سالم هست و تو نزدیک شصت سال من روی یک صندلی نشسته و پیرزن خوشگلی ام تو با من عکس می گیری که مرا به مردم دنیا معرفی کنی کنارمان همسر و فرزندانت ایستاده اند با عصبانیت می گوید :من هیچ وقت خارج زندگی نمی کنم !می گویم خوب اون یکی از ویلاهاییه که توی کل دنیا داری ! ...می پرسد :چرا من تو رو به مردم دنیا معرفی می کنم ؟...من می گویم :خوب چون تو مرد خیلی معروف و مشهوری می شی ! ...البته مردم دنیا همه من رو می شناسن !...با تغیر می پرسد :چرا مردم دنیا تو رو می شناسن ؟...- چون من نویسنده بزرگی می شم ...می خندد :هه ...!!!! خالی بند ...غش می کنم و می گویم بدجنس لااقل بگو انشاالله ...فکر می کنم اگر پسرم جومونگ بود من بانو یوها را حتما فدا می کرد !
پ .ن 2تا حالا هرچی دوست اینترنتی داشتم صدا مخملی بودن باور نمی کنین ...ساروی کیجا ...گلپر...کوبه ...لیلا ...مرجان ...هنگامه ...صحرا ...این آخری هم آوامین ...
جوان ایستاد روبروی در ...آهسته سرش را کمی روی شانه سمت چپ اش خم کرد ...شمس دلش لرزید ...آرام در را گشود و قبل از این که جوان بتواند حرکتی کند لوله شکاری بزرگ پدر بزرگ را روی سینه مرد گذاشت ...جوان حرکتی کرد که شمس فریاد زد :تکون نخور ...اگه زندگی تو دوست داری تکون نخور ...بشین ...بشین روی دو زانوت ..و با لوله تفنگ به سینه او فشار وارد کرد ...جوان آهسته نشست ...شمس با دقت تمام حرکات او را در نظر داشت هر نفسی که می کشید شمس به او می پرید ...باد موهای شمس را پریشان کرده بود اندیشید :چند روزه این اسکاچ را شونه نزدم ...یک لحظه خنده اش گرفت ...احساس کرد جوانک می لرزد ...بلند فریاد کشید :شیرین ...شیرین ....تا به حال به یاد نداشت صدایش این قدر پر قدرت و بم بوده باشد ...شیرین از در خانه اش بیرون دوید ...-خاک بر سرم خانم جان ...خاک بر سرم چی شده ؟...شمس فریاد زد :در اتاقی که شعله خوابیده رو قفل کن ...ممکنه این جانی لات همراهاش بعدن بخوان بیان ...سریع مثل باد حرکت کن و طناب بیار ...جوان که تا آن لحظه ساکن بود سعی کرد به شمس حمله کند ...شمس خندید :تو مثل این که انگشت منو نمی بینی نه ...؟...نمی بینی چقدر با مرگ فاصله داری ؟...برای من نقاب گذاشتی ؟...فکر کردی می ترسم ازت جوجه فکلی ...شیرین رسید طناب را انداخت دور مچ دستهای پسر ...و ادامه طناب را برد سمت گردنش ...
جوان آشکارا می لرزید ...شیرین غرید :جان بکن پدر سگ این جا چه می کنی ؟...اون یه بار توبه ات نشد؟...جوان با سر به سمت سینه شیرین هجوم برد...شیرین محکم او را نگه داشت و طناب را به دور پاهایش نیز پیچید ...شمس یک قدم به او نزدیک تر شد و در حالی که لوله تفنگ را بیشتر به سینه او می فشرد گفت :شیرین چراغ ایوان رو روشن کن ...آسمان روشن تر از همیشه بود ...شمس نیم نگاهی به چراغ انداخت انگار روشنایی اش تاثیر خاصی در محیط نداشت ...
شمس اشاره ای به شیرین کرد وقتی شیرین به تندی نقاب مرد را کشید آه از نهادش برآمد ...شمس به حالت هیستریکی شروع به خندیدن کرد :تو ...بی همه چیز این جا ؟...کم از دست خواهرت نکشیدم حالا نوبت توست برای چی از دیوار مردم بالا می ری ؟...پدر پاسبانت می دونه پسر یکی یکدونه اش دزد از آب دراومده ...تیمور با خشم گفت :ساکت باش خانم ما هم کم از دست تو و پدرت نکشیدیم مگه کم کاری بود اغفال یه دختر چشم و گوش بسته که پدرت کرد ...
شمس ترکید :پدرم طوبی رو اغفال کرد ؟...من هر کاری کردم پدرم از افسون خواهرت نجات پیدا کنه نشد که نشد ؟...حالا تو برای چی اومدی این جا ؟...دزدی
تیمور آهی کشید ، انگار بار سالها صبر را از سینه اش برداشته بودند ...با صدایی خفه گفت :سالها با این فکر زندگی کردم که چقدر از تو تحقیر دیدم وقتی از این کوچه رد می شدی و من و طرلان را به هیچت می انگاشتی ...سالها با این فکر خوابیدم که فردا صبح شمس صارمی رو می کشم ...هر روز صبح با این فکر به شب رسیدم که امروز آخر زندگی شمسه ...امروز اعدامش می کنم ...سالها مزه التماس تو رو جلوی چشمهام دیدم زیر لب مزه مزه کردم خونت رو خوردم و خشکت کردم ...شمس تو موجود پستی هستی اگه تو اون همه مخالفت نمی کردی امروز خواهرم کنارما بود و مواظب ما...اون کودکی سخت رو یادم نمی ره اون روزهایی که خواهرم زرد و افسرده و بغ کرده توی اون اتاق لعنتی می نشست و من و طرلان زل می زدیم به اشکهاش ...
شمس عصبی خندید :برای من داستان نگو مردک بلند شو ، من به هیچ خودم حسابت می کردم اشکالی نداره الان هم فکر می کنم هیچی مثل سگ می کشمت ...شیرین بلندش کن ...
تیمور را شیرین با خشونت بلند کرد رو کرد به شمس :وای خانم جان قربانت برم می تونی مگه تو ادم بکشی ؟
شمس با صدایی خشن فریاد زد :برو کنار من می خوام سگ بکشم ...سگ !...سگ برادر شغال ...برادر طوبی
شمس ایستاده می لرزید ...با تمام قدرتی که در خود می دید ماشه را کشید ...بعد ناگهان حیرت زده انگشتانش را رها کرد ...تیمور که گستاخ اما ترسیده نگاهش می کرد چشمانش را بست ...شمس تفنگ را از طرف لوله روی زمین گذاشت و لبخند شیرینی زد ...حس شیرین حرکت ماهی وار کودک درون شکمش برای اولین بار او را به خنده انداخت ...
ادامه دارد
پ .ن1 ...در راهروی اداره قدم می زدم که شنیدم رئیس و همکارانم درمورد موش بزرگی که به واحد د*ر*آ*م*د شبیخون زده و بیسکویت دایجستیو آقای م را که آک بند بوده باز و چندتایی نوش جان کرده ! حرف می زنند ...هرکس نظری داشت یکی می گفت گربه بگیریم و در اداره رها کنیم ما معتقد بودیم موشها گربه ها را می خورند ...یکی می گفت تله موش بگذاریم ...یکی می گفت چسب مخصوص موش بگیریم و وسطش طعمه بگذاریم ...قبلش من با باران مشغول اس ام اس بازی در مورد آب و هوای لندنمون اینا (لاهیجان )و مه الودگی ایستگاه دوم تله کابین بودم ...بعد دویدم که یک بیسکویت نیم چاشت پر انرژی را که سیدی با یک عدد پارچه سبز به من داده بود و من در کشوی آخر فایلم از یاد برده بودم بردارم که موش به هوای آن به اتاق من هم نیاید و کاملا از یاد برده بودم مشغول اس ام اس بازی ام که یک هو موبایل در دستم از خودش ویبره در وکرد و من چنان پریدم که انگار آقاموشه جلدی پریده توی مشتم ... باران اگه بدونی چقدر اون لحظه ترسیدم و چقدر بعد به خودم خندیدم
پ .ن 2 یک عدد خانم صحرای صدا مخملی هم به ما زنگ فرمودند صحرا جان از لطفت خیلی ممنون ...
میرمظفر با اشتیاق گفت :دوروزه می ریم فوقش سه روز بشه ...حیفه به خدا حیفه ...شمس حرفی نزد بغض بیخ گلویش را گرفته بود ...سیامک ساکش را بسته بود ...شیرین غرزد :حالا که خانم حامله است ...خونه درندشت و حیاط ولنگ و باز ...بچه کوچیک من نمی دونم تو چه فکری کردی ؟...
-نترس اتفاقی نمی افته
شمس از شیرین یاد گرفته بود ببافد ...برای کودک در راهش داشت یک ژاکت سپید می بافت ...وقتی سیامک خم شد و گونه اش را بوسید عکس العملی نشان نداد ...
صدای زنگ تلفن از خلسه بیرونش آورد ، روی مبل یک وری شده بود و داشت چرت می زد ...به ساعت نگاه کرد از نیمه شب خیلی نگذشته بود ...حسین بود ...شمس خوشحال شد ...حسین پرسید :می تونم با سیامک صحبت کنم دخترم
- سیامک نیست پدر
- کجاست ؟
- رفته تهران استقبال امام
- گوش کن دخترم من نمی خواستم به تو حرفی بزنم ولی واقعیتهایی هست که تو از اون بی خبری
- چی پدر ؟
- انقلاب دیگه پیروز شده است عزیزم
- خوب این رو همه ما می دونیم
- مثل این که یادت رفته چه اسم فامیلی رو داری یدک می کشی ؟
- چه ربطی داره پدر
- دخترم این انقلاب براندازی شاه و خان هاست چرا متوجه نیستی ؟
- اما پدر بزرگ من یک خان محبوب و درست کار بود
- دخترم حتی یک کینه کوچک می تونه به ضررت تموم شه با توجه به این که شنیدم هرج و مرج واقعی بعد از پیروزی انقلابیاست ...تو وسیامک در خطرین حتی میرمظفر و شیرین و طفلش
شمس سکوت کرد ...این مرد غریبه چه می گوید ؟...این جا که خبری نیست ...آهسته به سمت پنجره رفت و سیم بلند تلفن را با خود کشید ...حیاط در تاریکی محض فرو رفته بود ...هیچ نوری از سمت خانه شیرین روشن نبود این نشان می داد شعله و شیرین ساعتهاست خوابیده اند
حسین صدایش زد :شمس ...شمس ...
شمس گفت :پدر آرامشی الان این جا برقراره که نگو و نپرس ...من نمی تونم حتی متوجه شم شما از چی صحبت می کنی ؟...با همه این حرفها اگه چنین حالتی پیش بیاد چه باید کنم ؟...
-گوش کن شمس ...فردا اول وقت می ری سیاهکل ...دختر وکیل امین پاکتی رو به تو می ده اون موقع متوجه همه چیز می شی ؟...باشه دخترم !
شمس بی توجه گفت :باشه ...کمی مکث کرد و گفت :قمر چند روز پیش زنگ زده بود مکثی کرد آه بلندی کشید و ادامه داد :بهتون تبریک می گم
-مرسی دخترم
-چه شکلیه پدر ؟
-شبیه طوبی ست
شمس سعی می کرد صدایش نلرزد دلش به شدت گرفت ...می دید حاصل یک عمر جنگ و دعوا از سویی دیگر به نفع دشمن به ثمر نشسته است ...یک عمر جنگید که به پدر ثابت کند طوبی در عشقش صادق نیست حالا پدرش در شصت و اندی سالگی از طوبی صاحب پسری شده ...پسری که برادر اوست و هم سن و سال فرزند او خواهد بود بی آن که اثری از خون صارمی در رگهایش باشد می دید یک عمر حرص حفظ خون خانی که خیلی دوستش داشت حالا دارد می شود بلای جانش بلای جان خود و همسر و کودکش ...اندیشید اگر فامیلی اش حالا مصلح بود شاید این همه دردسر نداشت ..این همه غم و اندوه روی قلبش سنگینی نمی کرد ...این همه از هجوم ضد شاهیان به خانه اش نمی ترسید ...اگر مادر او را پسر می زایید چه می شد ؟...قمر دختر و او پسر چقدر اوضاع زندگی شان متفاوت بود ...شاید خودش عاشق طوبی می شد ...آه چه نفرت انگیز ...طوبی طلایی پدر حالا یک پسر کاکل زری شبیه خودش آورده یادش رفته بود اسمش را بپرسد ...
نفس بلندی کشید چرا این همه می ترسد بالا تر از ترس چیست ؟...نه شمس چرا باید از حادثه بترسد ؟...چه خواهد شد ؟...شمس به قلبش و تپش های آن گوش فراداد ...پرسید :به راستی من چرا به وجود آمدم ؟...برای این که وارث یک عمر بی دردی خاندان صارمی باشم و آن بی دردی گلوله ای شود بهمن وار که همه چون رنج و درد بر سرم هوار شود ؟...شمس خندید ...اشک از گوشه چشمانش می ریخت و او با انگشت می زدودشان ...می دید که از رنج بردن خسته شده و می خواهد بی عار باشد ...
یاد مادرش و خشکی بیش از حد او افتاد ...می دانست در برخوردهای اجتماعی بی شباهت به او نبوده آیا مادر هم مثل او وارث بوده؟ وارث درد ؟...
شمس آن قدر به دروازه خیره شد که وقتی جوانک سیاهپوش که با نقاب سیاه و این بار به تنهایی وارد حیاط شد تعجب نکرد ...شمس می دانست او دیر یا زود بر می گردد...و می دانست این اتفاق شبی خواهد افتاد که دو مرد خانه نباشند ...حدس زد او را بشناسد ...محکم به سمت کتابخانه رفت با هیجان تفنگ پدر بزرگ را بیرون کشید ...دستهایش از هیجان می لرزیدند ...از آماده بودن تفنگ او مطمئن شد ...بعد به سمت در ورودی رفت و به کمین ایستاد ...مرد بلند بالا و ظریف بود وکسی همراهی اش نمی کرد با احتیاط گام بر می داشت طوری که صدای پایش روی سنگفرش حیاط شنیده نشود ...
ادامه دارد ...
پ .ن1 ...روزهای مرخصی زبانم به سرعت می گذرد ، در این مدت بنده حقیر تنبلی را پیشه خویش ساخته و ساعتها روی تخت دراز کشیدم و کتاب خواندم در غیر این ساعات کتابخوانی هم با پسرم به کار تحصیل در کلاس اول دبستان مشغول بودم آشپزی ام هم که خدا می داند همه اش جادو و شعبده بازی ست ...خانه را هم باد ببرد و طوفان نوح زیر و زبر کند ملالی نیست که وسط ریخت و پاش منزل هیچ چیز بیشتر از کتاب خوانی نمی چسبد ...
پ .ن 2هر روزی که پیاده به خانه بر می گردم هزار سوژه مربوط به روزمره نگاری در ذهنم مرور می کنم و بعد می آیم و طوبی را می نویسم که زودتر برود پی کارش ...سیستم خانه را همسر جان سه کاربره کرده و کار بر شیوا را گذاشته آخرین نفر ...خوب هرچه باشد خون او که در رگ های من جاری نیست ؟...هست ؟...حالا خودش به من ایراد می گیرد مخصوصا دیشب که توت فرنگی خریده بود و من که پس از ضد عفونی و شست شوی فراوان توت فرنگی معمولا چیزی از آن همه توت فرنگی باقی نمی گذارم به او گفتم ببین تو خرابهاش رو بخور سالمهاش رو بگذار برای پسرک ...او هم گفت :ها ببین بعد تو می گی من اول ام بعد فرزندم ...مادر ها اول بچه شونه بعد شوهرشون ...توی دلم گفتم وایسا پسرک عروسی کنه یه حالی ازت بگیرم که تو ی هیچ حال گیرستانی پیدا نشه ؟...البته هروقت من این حرف را می زنم مامان شمسی می گه آی شیوا اگه بدونی من چند سال این حرف رو زدم و بهش عمل نکردم مثل کربلا رفتن پدر شوهر و برادر شوهر دقیقا همون شبی که شصت نفر تو کاظمین رفته بودن هوا ...می گفت بگذار برگرده اگه دیگه من توی این خونه موندم و من بهش می خندیدم ...
پ .ن 3...با دوستم حرف می زدم می گفتم آره بابا از کربلا برگشت...سرم داد می کشه وای چرا گذاشتی بابا بره کربلا ...با مامان رفته بود؟ می گم نه پدر شوهرم بود با برادر شوهر بزرگ ام رفته بود نفسی به راحتی می کشه می گه آها ...می ترکم از خنده یعنی اگه پدر شوهرم یه چیزیش بشه عیبی نداره ...غش می کنه ...عصر برای پدر شوهرم تعریف می کنم خیلی خوشش می آید ...نتیجه می گیریم اگر پدرشوهرانتان خواستند به کربلا بروند مانعی ندارد ...ولی نگذارید پدرهایتان از خانه تکان بخورند ...
پ .ن 4...دوست عزیزی که چشمهایت ضعیف اند و این صفحات را به سختی می خوانی من مخلص شما هستم کتابش که درآمد یک ویژه اش را برایتان کنار می گذارم به نظرم خانم زن ....چی بود ؟...حافظه سی و هفت سالگی بهتر از این نمی شه ...
پ .ن 5...این روزها به شدت سرم شلوغ بود برای همین خیلی جایی کامنت نگذاشتم و به آوامین هم نتونستم سر بزنم ...همین رفیقمون تو چرخ و فلک ..یا حتی یادم رفت جواب ونوس رو بدم ببینم شما سوالی ازمن نپرسیده بودید که جواب نداده باشم ؟
ادامه دارد
شمس زیر شکمش را گرفت و با احتیاط راهرو را طی کرد ...سیامک در اتاق کار حسین خم شده بود کنار رادیو و با اشتیاق می خندید و اشک می ریخت ...شمس شماتت بار نگاهش کرد و گفت :تو به من قول داده بودی ...سیامک محکم بغلش کرد :امام داره می آد و من واقعا خوشحالم ...شمس بیا بریم تهران استقبالش ...با دیدن نگاه خیره و کج شمس اضافه کرد :خوب تو نیا خودم می رم تو باید احتیاط کنی می دونم عزیزم ...شمس چشمانش پرازاشک شد :یعنی فقط شش ماه به حرفم گوش کردی ؟...سیامک با حرارت شروع به صحبت کرد :ما شوخی نیستیم ها !شمس ما تاریخی رو دگرگون کردیم من باید آقا رو از نزدیک ببینم می خوام دامن عباش رو ببوسم باید بهش بگم توی زندان چقدر دلتنگش بودم چقدر بخاطرش حرف نزدم و شکنجه شدم ...بخاطر آرما*ن ای*ران اسلا*می ...آه خدای من باورم شده بود که می شه ولی نمی دونستم به این سرعت ...
شمس سر تکان داد و به هال خانه رفت ...در این شش ماه بخاطر سیامک خیلی تغییرات در خانه ایجاد کرده بودند ...اتاق نشیمن و اتاق پذیرایی را با برداشتن دیوار بین شان به هم مرتبط کرده بودند ...مبلهارا عوض کرده و تلویزیون بزرگتر جدیدی خریده بودند ...شمس بسیار سعی کرده بود سیامک آن روزهای سخت را فراموش کند ...سیامک مثل سابق توانا نبود زود از کوره در می رفت و بعد مثل بچه ها اشک می ریخت ...شمس از تغییرات ناگهانی او همیشه متعجب بود ...بعد خشمش بیشتر می شد وقتی می دید سیامک باز دنبال اعلامیه و اخبار و تظاهرات است ...
حرص می خورد و غر می زد اما حس شیرینی زیر پوستش مدام می دوید حس تنها نبودن وقتی شبها می چرخید و صورتش می خورد به شانه سیامک و یا نیمه شب ناگهان بازوان سیامک در برمی گرفتش ...
شمس چشمها را می بست و لبخند می زد ...روزهایی که تنها بود وقتی از خواب بیدار می شد اول طوبی مقابل چشمهایش ظاهر می شد اول روی سقف بعد آسمان ...روی آینه دستشویی ...حالا اول به سیامک فکر می کرد چون موهای آشفته و ابروان پرپشت و چشمهای بسته او مقابل چهره اش بود بعد روی پهلو می چرخید و یاد عماد می افتاد و در دل ناز ونوازشش می کرد و در آخر به پدر و گاهی طوبی می اندیشید ،شمس به شاگردانش که مدتها ندیده بود فکر می کرد مدرسه ها تعطیل بود ...او به خیابان می رفت تا با شیرین خرید کند هیاهوی بازار روز او را در خود غرق می کرد بوی خوش سبزی های محلی پرتقالهای تازه چیده شده ...شمس غرفه به غرفه نگاه می کرد کسی دیگر به او خانم نمی گفت کسی نگاهش نمی کرد یا اگر نگاه می کرد چپ می رفت ...
اکثرزنان با روسری و چادر می گذشتند ،دیگر کسی با او احوالپرسی نمی کرد ...یک بار زنی از کنارش گذشت و گفت :ساواکی ...شمس از شیرین پرسید :شنیدی شیرین ؟...منظورش چیه ؟...شیرین گفت :خانم جان نشنو حرف نزن محلشون نده ...غلط زیادی می کنن برای خودشون ...از شمس یاد گرفته بود خوب لباس بپوشد وقتی لباس عروسی زیبایی که شمس برایش خریده بود از تن در آورد میرمظفر از او خواست دیگر روسری نگذارد و لباس شیک بپوشد ...شمس به شیرین رسید ...میرمظفر دوباره "میری "شده بود ...در روزهای زندانی بودن سیامک گاهی تنها همدم شمس میرمظفر بود ...
شیرین آزادانه موهای صاف سیاهش را روی شانه ها ریخته و دوپیس قرمزی به تن کرده بود ...شمس شیرین را دوست داشت ...شمس لباس گشادی پوشیده بود نمی خواست جنین اش اذیت شود ناخودآگاه می ترسید ...ترس از وقتی در دلش خانه کرده بود که سیامک برگشته و او روزهای خوشش شروع شده بود ...ترس از دست دادن ...بارها سیامک را می کشت و برایش تشییع جنازه می گرفت چون بیوه بدبختی در صدر مجالس می نشست و همه به او تسلیت می گفتند بعد دستش را کنار سرش می تکاند تا این افکار بد از ذهنش دور شود اما فکر بد مثل یک پشه موذی باز دور سرش می چرخید ...
وقتی به سیامک فکر نمی کرد بچه معلولی را به دوش کشیده بود ...آب دهان بچه می ریخت ...فلج بود ...جیغ می کشید ...و شمس را در حال گریستن می زد ...
معمولا این طور مواقع شمس خیره شده بود به روبرو و یک چشمش با حالت خاصی بازتر شده بود ...لبهایش را می جوید تا صدایی او را از این حس خارج کند و یا سیامک صدایش بزند ...
بعد می دوید به آشپزخانه و آب می نوشید ...
برای اولین بار بعد از سالها از شیرین آموخت آشپزی کند ...گاهی روزهای تعطیل میرمظفر و سیامک در کارشان دخالت می کردند ...میرمظفر از دستپخت بی نظیر مادر مرحومش حرف می زد و سیامک از دستپخت مادرش ...بعد هر دو رو می کردند به زنها و برای شوخی و خنده هم که شده سر به سرشان می گذاشتند ...
شمس سعی می کرد دست پخت مادرش را به یاد بیاورد اما فقط غذاهایی که منیژه می پخت را به یاد می آورد ...شمس نمی توانست به یاد بیاورد آیا غذایی که مادرش پخته را چشیده است ...بعد می اندیشید چه اهمیتی دارد طعم غذا وقتی طعم خیلی خوشبختی ها را می توانست بچشد اما نچشید...
ادامه دارد
شمس خیره شد به آینه ...قاب آینه چوبی بود ..دورتادورش نقش درختی را داشت که قاب را با آن ساخته بودند ...دختری که در آینه به او خیره شده بود همان شمس همیشگی بود ...دور چشمهایش را هاله ای تیره دربرگرفته بود ...کنار ابروی راستش خط باریکی عمود شده بود ...کنار لبش دو خط باریک نقش شده بود ...شمس آهی کشید و به خود خندید ...دندانهای صاف و سپیدش برق می زدند ...دستی به ابروانش کشید ...لباس پوشید و به سمت آرایشگاه حرکت کرد ...گردنش را جمع کرده به عقب منقبض کرده بود ودرد می کشید اما خم به ابرو نمی آورد فاطمه ابروهایش را تمیز که کرد آینه را گرفت جلوی صورتش... شمس دلش باز شد ...ازخود پرسید :چند سال بود به آرایشگاه نیامده بودم؟ ...ناخنهایش را گذاشت روی لبه میز...فاطمه با دقت کنارناخنهایش را سوهان کشید بعد لاک صورتی زیبایی روی آنها کشید ...پوست صورتش صاف شده بود ...فاطمه دستی به صورت شمس کشید و گفت ...بیا این جا بنشین ...بعد از این که موهایش را شنیون کرد ...پودر به صورتش مالید و ماهرانه او را آراست ...شمس روبروی آینه ایستاد لباسهایش باز هم برایش گشاد شده بودند اما صورتش پر از زیبایی ناشناخته ای شده بود ...فاطمه گفت :شمس چه خواستنی شدی
شمس متحیر به صورتش خیره شد هرگز خود را آن همه زیبا ندیده بود ابروان کمانی نازک چشمهایی با مژگانی بلند و ماسکارا زده ...لبهایی که رژقرمز قهوه ای داشتند و برجسته به نظر می رسیدند ...
بیرون آرایشگاه میرمظفر و شیرین منتظرش بودند ...شمس پشت نشست و شعله را گذاشت روی زانوانش ...شعله خندید و خیره شده به صورت شمس با لحن کودکانه اش گفت :خاله عین عروسها خوشگل شدی !
میرمظفر به سمت ترمینال راند ...میرمظفر پیکان جوانان زردش را کنار در ترمینال نگه داشت ...شیرین با نگرانی گفت :خانم جان خیلی مواظب باشین ...شمس گفت :مواظبم شما احتیاط کنید شبها در را ببندید مواظب باشین به یکی از پاسبانها پول دادم مرتب دور و بر خونه کشیک بدهند اما من نگران شما نیستم اونها هرکی هستند با من کار دارن نه شما ...
این بار سفر کوتاه بود ...این بار دل شمس پر ازنور امید بود سیامک عفو شده بود ...شمس می رفت تا مثل عروسی دست دامادش را بگیرد و او را به خانه برگرداند ...شمس خوشحال بود
به محض رسیدن به هتل شرایتون که از قبل رزروکرده بود رفت ...لباس جدیدی را که نشان کرده بود خرید و پوشید ...بعد دنبال سیامک رفت ...سیامک کنار در زندان وراندازش کرد ...خندید :به به چی کردی ؟
شمس خندید :گریه مو در نیاری ها نمی خوام صورتم سیاه بشه دیگه حرف نزن بریم هتل هیچ چیز از روزهای زندان نگو فقط از خودم وخودت حرف بزن ...
سیامک خم شد و زیرگوشش زمزمه کرد :شمس دوستت دارم ...
شمس زارزار به گریه افتاد ...
خمیازه ای کشید و کش و قوسی به اندامش داد بعد حیرت زده به اطرافش نگاه کرد ...دیوار اتاق هتل چقدر برایش غریبه بود ...ناگهان نشست و دنبال سیامک گشت ...سیامک روبرویش نشسته بود و باعشق نگاهش می کرد شمس پرسید :کی بیدار شدی ؟...سیامک جواب داد :تماشات می کردم متوجه نشدم کی صبح شد ...شمس سعی می کرد جلوی گریه اش را بگیرد اما نمی توانست ...در حالی که همه وجودش پر از خوشبختی بود بلند شد و به سمت دستشویی رفت ...سیامک با لبخند خیره شد به ملحفه سپید که خون حالا انگار گل قرمزی رویش نقش زده بود ...
بعد سر گذاشت روی زانوانش و بی اختیار اشک ریخت ...
ادامه دارد
شمس میرمظفر را خواست ...میرمظفر از شیرین پرسید :چی کار داره ؟...شیرین گفت :نمی دونم تازه از راه رسیده خیلی پریشونه ...میرمظفر غرید :صد دفعه گفتم کلاسهای شبانه نگیر ...شهر دیگه امنیت نداره مرغ خانم یه پا داره ...رسید به در ورودی ...با عجله خودش را به اتاق کارسابق حسین رساند ...شمس در حالی که سعی می کرد میرمظفر دستهای لرزانش را نبیند جواب سلام میرمظفر را داد ...-جانم خانم جان ...
- میرمظفر یک مردی مرتب من رو تعقیب می کنه هرجا می رم دنبالمه ...امشب خیلی ترسیدم چون خیلی به من نزدیک شده بود
- خانم من که به شما گفتم کلاس شبانه نگیرین ...
- من به تو گفتم راجع به کلاس شبانه من حرف بزن ...؟...من مگه باید از تو اجازه بگیرم ...تو به پدر قول دادی تا برگشتن سیامک مواظب امنیت من توی این خونه باشی ندادی ؟...بخاطرش حقوق نمی گیری ؟...
- چرا خانم جان ؟چرا ولی اگه امنیت شما برای شما مهمه باید کمی هم اوضاع شهر رو در نظر بگیرین ...
- اوضاع شهر اوضاع شهر نکن هیچ خبری نیست
- شما چشمتونوبستین خانم
- برو پی کارت
میرمظفر فکر کرد :یک بار نشد ما بی دعوا و مرافعه دو کلام حرف حساب بزنیم ...شمس اندیشید :احمق یک بار نشد تو کار من فضولی نکند
چراغ را خاموش کرد و با دقت به سیاهی شب خیره شد روی نوک انگشت ایستاد تا بتواند از فراز دروازه کوچه را ببیند ...سیاهی دیگر نبود ...آهی کشید :چقدر ترسو شدم ...نیمه شب صدای شکستن شیشه از خواب بیدارش کرد با وحشت از رختخواب بیرون آمد سرمای نم دار هوا آزارش داد ...پالتویش را برداشت ...دستهایش می لرزیدند ...صدای دویدن و فریاد تیزی از حیاط آمد ...شمس دوید و در اتاقش را قفل کرد ...از گوشه شیشه دید که دو مرد با نقاب سیاه میرمظفر را از اتاقش بیرون کشیدند ...شمس از وحشت فلج شده بود ...شیرین جیغ می کشید و یک سره او را صدا می کرد :خانم جان ...خانم جان ...شمس یک لحظه از ذهنش خطور کرد اون مرده بلایی سرش نمی آد اما من دخترم اگه بخوان خاک برسرم کنن چه کنم ؟...ما رو باش کی مواظب امنیتمون بود ...دلش سوخت ...صورت میرمظفر روی سنگها بود و پای یکی ازمردها روی گردنش ...نمی شنید که چه می گویند می دید که شیرین جیغ می کشد و بر سرش می زند و باالتماس پنجره اتاق او را نگاه می کند ،میرمظفر می لرزید و چیزهایی به التماس می گفت ...شمس دو دل ماند واقعا چه از او بر می امد ...مردها دنبال چه یا که هستند؟ این جا که دیگر سیامکی وجود ندارد ...نکند میرمظفر انقلابی شده ...مردها میرمظفر را بلند کردند و به سمت عمارت راندند ...شمس قلبش به شدت می زد ...دوید به سمت آشپزخانه و کارد تیزی برداشت و زیر پالتویش پنهان کرد ...
مردها در ورودی را کوبیدند ...صدای پرگریه میرمظفر راشنید :خانم جان دررو باز نکن خانم جان ...بعد صدای ضربه ای که محکم به میرمظفر خورد و فریاد توامان او و شیرین ...شمس خودش را جمع کرد و یک آن اندیشید :به درک چه می خواهد بشود ...با آرامشی که خودش را هم متعجب کرد گفت :اجازه بدید الان می آم ...و شماره منوچهر را گرفت ...صدای خواب آلود مردی در گوشی پیچید :بله ...شمس آهسته گفت :من صارمی هستم دو نفر با نقاب سیاه بی اجازه وارد خونه ام شدند من سرگرمشون می کنم خواهش می کنم سریع بیایید ...مرد حرفی نزد و شمس قطع کرد ...دسته چاقو را محکم با دست می فشرد ...در را گشود ...مردها میرمظفر را با دست نگه داشته بودند همین که شمس را دیدند او را رها کردند و به سمت شمس دویدند ...شمس عقب ایستاد و چاقو را به سمت آن که نزدیک تر بود گرفت و با لبان لرزان و متشنج گفت :اکه حرکت کنی فرو می کنم تو قلبت ...مرد نقاب دار عقب رفت و قاه قاه خندید ...بلند قامت بود ...ازروی برجستگی ها و خطوط چهره اش که زیر نقاب نازک سیاه پوشیده بود می شد چهره ظریفش را تشخیص داد ...قدمی برداشت به سمت شمس و گفت :اوه ...خانم خیلی ترسیدم ...شما واقعا پر قدرتید !...
مرد دوم کوتاه تر بود ...موذیانه خندید ...شمس مانده بود چه باید کند که صدای دویدن چند نفر به سمت خانه دو مرد را به سمت انتهای باغ فراری داد ...منوچهر با افرادش رسیده بود درحالی که همگی با سرعت به سمت انتهای باغ می دویدند به سمت شمس فریاد زد :نگران نباشید خانم صارمی ما اون دوتا خرابکار را می گیریم
شمس تا شد روی زانوانش و اندوهگین نشست و دست زیر چانه گذاشت ...شیرین به سمت میرمظفر دوید ...
ادامه دارد
پ .ن1 ...عرض کنم خدمت سروران گرامی که کتاب "ساعت از شب گذشت "خانم ناتاشا محرم زاده یک مجموعه داستان بسیار زیباست که بهتر است خواندنش را از دست ندهید ...این کتاب جایزه گلشیری را گرفته و نویسنده اش هم لاهیجانی ست و ناشرش هم آقای میرزانژاد موحد" فرهنگ ایلیا ..."داشتم لابلای کتابها ی جام جم سیر می کردم چشمم خورد به یک کتاب لاغر سیاه دیدم کتاب خانم ناتاشا محرم زاده است روزی که برای قرارداد کتابم رفته بودم آقای میرزانژاد کتاب او را به من نشان داده بود ...نگاه کردم به تقدیمش ...بعد از تقدیم نوشته بود باسپاس از کیهان خانجانی که بسیار ازاو آموختم ...یاد کلاس داستان نویسی که قرار بود بروم و نرفتم افتادم و دلم گرفت آی غصه خوردم آی غصه خوردم .
پ .ن 2...هوای لاهیجان دیگر بهاری شد از شنبه صبح ما توانستیم پالتو را کنار بگذاریم و عطر کوه را با گلهای وحشی بهاری اش به مشام بکشیم نزدیک خانه ما یک جنگل با صفا ست که اسمش هم میرصفاست ...می گویند روزی کوی شقایق تمامش این شکلی بوده است ...
پ .ن 3...آژانس از کوچه پس کوچه های شقایق گذشت دختران دانشجو را دیدم که خنده کنان به سمت دانشگاه می روند یاد اهدا و پونه افتادم یاد ملیندا و همه دوستان آن دوران ...انگار یک چیزی ته قلبم سر خورد ...سعی نکردم بگیرمش ...
پ .ن 4...دلم کمی گرفته ...
پ .ن ۵...همین الان کامنت باران عزیز را در مورد کتابم دیدم می گذارم این جا که شما هم بخوانید
من کتاب " من جر می زنم " رو خوندم بالاخره. پر از ایده های جالب بود بود.فقط همون عجله هایی که گفتی توش پیدا بود. در ضمن شخصیت پردازی به نظرم عالی بود. یه موضوع اینکه یه کم قسمتی که آی سا روایت می کنه گاهی غیر واقعی میشد. یعنی داستان کمی زیادی پر حادثه هست. قسمتی که حبیب روایت می کنه عالیه و کاملا حرفه ای.
باران جان اختیار دارید شما کتابخوان حرفه ای هستید و نظر شما بالای سر ما جا دارد ...
خوب باید عرض کنم که خیلی نوشته هاو نظراتتان مستدل و قشنگ است ...موافقم نمی شود که آدم ها این همه احمق باشند نمی شود ولی متاسفانه هستند و معمولا آنهایی که زندگی شان را خراب می کنند معمولا با لجاجت خودشان آن را به ویرانی می کشند ...با کینه ورزیدن ،و منفی نگری ، درست است من هم به نتیجه دیدن عمل در همین دنیا کاملا معتقدم ...طوبی صد در صد نتیجه کارش را می بیند اما باید سنجید کدام کار طوبی بر علیه شمس و قمر بوده طوبی در این داستان دنبال عشق بوده کمی بین هوشنگ و منوچهر پرسه زده و ناگهان با حسین روبرو شده و نتوانسته بر حس عشق اش دهنه بزند آدمی بوده که می خواسته ان چه را دوست دارد به دست بیاورد پس مبارزه می کند و پیروز می شود
...مینا جان من سعی نمی کنم عشق طوبی را قشنگ جلوه بدهم.دوست داشتن ذاتا زیباست ...و حسین و طوبی در این ذات زیبا شریکند یکدیگر را قشنگ دوست دارند ...بیا فکر کنیم طوبی چطور آدم ها را دوست دارد و شمس چطور .. .
طوبی ساده اندیش و مثبت گرا ست ...شمس شخصیت محکمی دارد و همین تقید به حفظ شخصیت ،زندگی اش را به این مسیر رکود می کشاند...
ما می بینیم که شمس در حد خودش توانسته بالا برود،در یک شرایطی که یک دختر تنها می توانست ،حسین فکر کرد فقط یک بار به دنیا آمده و چون در زندگی قبلی اش طعم عشق را نکشیده دیگر بایدبه دلش جواب مثبت بدهد ...شمس تمام مدت تنها مانده و مرتب فکر کرده چرا این طوری شد و نباید می شد و باعثش طوبی بوده خوب این اتفاقی بود که افتاده بود و ...شمس باید می رفت و پیشرفت در حد هوش عالی خودش را می کرد ولی همیشه نوابغ و آدمهای خیلی باهوش خیلی بیشتر شکست می خورند چون درصد درکشان از زندگی و واقعیت آن بیشتراست ...چرا می گویند بهشت پر از ابلهان است واقعا چرا ؟...دیدی زندگی برای زنی که بلاهت پیشه می کند چقدر ساده و قشنگ است ...شوهر خیانتکارش را دوست دارد به خودش خوش می گذراند ...دل خوش به ظواهر و لباس و جواهر و اگر نبود به بچه ای اگر بود ...
من توهین به شخص خاصی نمی کنم ولی این فضای جاری جامعه ماست حالا چرا طلاق زیاداست چون فهم و شعور زنها در بعضی موارد بالا رفته و به همان نسبت آستانه تحملشان پایین آمده ...اما جامعه ما با هیچ معیار جامعه شناسی قابل سنجش نیست ...ما چهل تکه ترین آدمهای روی زمینیم...خواهش می کنم حس نژاد پرستی آریایی تان گل نکند که ما ایرانیان اینیم و چنینیم و چنانیم و هنر نزد ایرانیان است و بس ...خیر من جماعت خاص تر از خودمان ندیدم به وقتش چنان سنگ گفتاروکردارو رفتار نیک را به سینه می زنیم که صدای سینه زنیمان گوش فلک را پر می کند به وقتش چنان به هم دروغ می گوییم که هیچ دستگاه دروغ سنجی نمی تواند تشخیصش بدهد ...بینمان اعتیاد به سیگار و الکل و مواد مخدر از انواع و اقسام و متاسفانه بیشتر بین قشر تحصیل کرده می لولد،عادت های بد دیگری مثل کینه ورزی و پشت سرگویی و دشمنی که نقل مجلس و گل سر سبد زندگی مان است خواهش می کنم نه نگویید و انکار نکنید تا کسی می آید ما ایرانی ها را زیر سوال می برد به جای پیدا کردن ریشه کجی ها و ناراستی هامان سنگ کورش و داریوش را به سینه می زنیم و خودمان را قومی کهن جا می زنیم ...ما التقاطی هستیم مقصر هم نیستیم ...جامعه و شرایط ما را التقاطی کرده ...از بحث داستان دور نشوم داغ دلم تازه شده بود پرتی هم گفتیم اما در مورد طرح شمس ...باور کنید من شمس را از همه شما بیشتر دوست دارم بخصوص که شمس هم نام خانوم عزیزی ست که برای من صرف مادر بودن یک جور الگوی خاص بوده و شمس داستان مدام مرا یاد او می اندازد من خصومتی باشمس ندارم شمس متعلق به یک نسل سوخته است روایت زندگی اش همین است ...برایش اتفاقات بددیگری هم خواهد افتاد ماندن این بدی را دارد شمس نباید می ماند باید می رفت تاقصه ای مثل میلیونها خوشبخت دیگر داشته باشد ...شمس ماند و قصه اش این قصه شد قصه ماندن قصه کینه ورزیدن به من نگویید جواب سیاه دلی و بد خواستن خوبی و راحتی است ...شمس نمی توانست یک آدم معمولی را دوست داشته باشد ...پدر و پدر بزرگش در زمان خودشان هرکدام موقعیت اجتماعی خوبی داشتند شمس راکد شد بعد برای به دست آوردن همان موقعیت برای خودش دست و پا زد ...من در بازنویسی کتاب شرح آشنایی سیامک و شمس را عوض می کنم چون آن خودش فصل دیگریست که کم پرداخت شده ...هم شخصیت قمر و هم شخصیت طوبی ...داستان دیگری در حال شروع شدن است که در آن نشانه هایی از زندگی طوبی در شهسوار است اما در این کتاب چاپ نمی شود ...بعد مجموعه داستانی که چند داستان آن مربوط به طوبی و زندگی او در انگلیس است خواهش می کنم زود قضاوت نکنید ...دوره ای که شمس در آن خلق شده دوره سختی ها بوده ...من نمی دانم مینای عزیز چند ساله هستی و به ماجرای انقلاب و حواشی ان چطور نگاه می کنی لطفا برایم بنویس ...زمانه سیامک و شمس زمانه بدی بود مثل همین حالا که بدی ها هستند در فضای اطراف ما و فقط رنگشان رنگ دیگریست و لعابشان چیز دیگری ...بگذارید داستان به سیر طبیعی خودش جلو برود نمی خواهم ادا ی نویسنده ها را در بیاورم که من چنینم و چنان ولی باور کنید این شمس است که مرا می نویسد ...بارها گفته ام طوبی قرار بود یک داستان کوتاه باشد و بلند شدنش واقعا دست من نبود ...
شمس شعر آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟را در ذهنش چون یک صدای مزاحم مثل تیک تاک ساعت دیواری می شنید ،سعی می کرد فراموشش کند صدا ی هق هق تلخ گریه پدر روحش را می خراشاند ...سعی می کرد گریه کند تا کمی از فشار بغضی که به شدت گلویش را می فشرد کم کند اما نمی توانست اشک در چشمخانه بود و نمی جوشید ، دلش مثل یک تکه سرب شده بود ... درروزهای آینده پدر توانست ردی از سیامک در اوین پیدا کند ...شمس هم بلند شد و با پدر به تهران رفت ...کنار دروازه میرمظفر سر به زیر انداخته ایستاده بود و به سفارشات پدر چشم می گفت ...شمس بی تفاوت پرسید :میرمظفر تو این دفعه دراین ماجرا دخالت نداشتی ؟ میرمظفر شروع کرد به اشک ریختن :نه خانم جان همون یه بار غلط زیادی کردم منو ببخشین خانم جان ...شمس خم شد زیر گوشش گفت :فقط وقتی می بخشمت که شیرین رو عقد کنی ...میری خودت رو فراموش نکن کی بودی و کی شدی ؟...میر مظفر با شنیدن اسمی که شمس و قمر هنگام بازی های کودکانه در مورد او به کار می بردندمیان گریه لبخند زد ...شمس هم خندید در دل گفت بگذار حداقل شیرین عاقبت به خیر بشه عاقبت من که معلوم نیست ... شمس می دید که واقعا به تنهایی نمی توانست کاری از پیش ببرد ...نوه صارم خان در این دریای خان و خان بازی قطره ای بیش نبود ...اگر آجودان مخصوص شاه در گذشته همکار پدرش در شهرداری نبود هرگز حتی همین اطلاعات جزئی یا همین قرار ملاقات ده دقیقه ای با سیامک میسر نمی شد ... حسین دخترش را از راهرو گذراند ...کنار اتاقی که مامور ایستاد ،ایستادند ...شمس با ترس به چشمهای پدر نگاه کرد ...حسین به مامور گفت :بگذار دخترم تنها شوهرش رو ببینه من سه دقیقه آخر می رم داخل ... شمس بی صبرانه نشست پشت میز و صندلی چوبی وسط اتاق و نگاهی سرسری به دیوارهای بی روح آن انداخت ...وقتی در با صدای قیژ لولای زنگ زده اش باز شد ، مردی مچاله را دید که خمیده به سمت میز می آید و سعی می کند جلوی او از بغض و گریه منفجر نشود ...شمس بلند شد و به سمتش دوید ..تن مجروح غرق در بوی خون و عرق سیامک را در آغوش گرفت و زار زد ...سیامک در حالی که خود می گریست سعی کرد شمس را آرام کند :گریه نکن شمس می گذره من اون قدر جرمم سنگین نیست که اعدام شم یه مدت می مونم و میام ...تو خودت رو رنج نده شمس با گریه گفت :باید به من قول بدی فعالیت سیاسی رو بگذاری کنار باید بگذاریش کنار نباید هیچ کاری کنی نمی خوام نمی خوام فهمیدی ؟می خوام راحت زندگی کنم خسته شدم ... سیامک آرام تر شد ...حسین وارد شد و با عجله به سمت او آمد گفت :سیامک من نهایت تلاشم رو می کنم قوی باش ...سیامک سعی می کرد صاف بایستد :حتما ...وقتی دست دراز کردکه دست حسین را بفشارد حسین آرزو می کرد شمس ناخنهای سیامک را ندیده باشد ...شمس غرق در بوی عرق و خون خشک شده روی گونه ها ی سیامک و گوشه لبهایش وقتی بوسه داغی را بی ملاحظه حضور پدر بر کنار لبش نشاند دیگر متوجه نشد که چگونه به داخل ماشین قدیمی پدر آمده و چگونه به حال آمده ...آفتاب در حال غروب کردن بود و پدر دستمال خیسی را به گونه ها و پیشانی او می زد ... شمس خیره شد به پرنده هایی که بالای ابرها پرواز می کردند .حسین شنید که گفت آذر باد ... در تمام لحظه هایی که شمس ذره ذره آب می شد ، حسین بی تاب بود ...طوبی رشد می کرد ...قمر مادرانه مراقب عمادالدین بود ...سیامک بی حرف زدنی روز وشبها را به هم می بافت یا شاید عمر می باخت خیره می شد به حرکت مورچه ها ،سوسکها ...قران تلاوت می کرد و خبر شلوغی های انقلاب را از هم بندی ها می شنید بعد از چهار سال از انفرادی درآمده و منتظر عفو شاهنشاهی بود ...هیچ وقت این همه انتظار نکشیده بود ...شمس مهربان مثل همیشه می آمد ...سیامک تحلیل رفتنش را می دید...فقط می گفت :غصه نخور !این دوران هم می گذره و ما به هم می رسیم شمس ...وقتی نگاه شماتت بار و پر غصه شمس را می دید، ادامه می داد :دیگه هرگز! قول می دم قول می دم ... و شمس بر می گشت ...تمام مدت سفر ازتهران به لاهیجان چه با اتوبوس یا بنزهای کرایه یا گاهی هواپیما ...شمس غرق بود ، غرق در گذشته ...بی تفاوت به آینده می اندیشید... آینده معنای واقعی خود را از دست داده بود ... شمس به حال فکر می کرد به شاگردهایش به حکم استخدام آموزش و پرورشش به دانشگاه فیزیک و تحصیل ضمن خدمتش ...شمس صارمی به یک دبیرزحمتکش پرکار بدل شده بود ...سرور بعد از مرگ مادربزرگ با آقای جوان و نامادری اش برای همیشه به فرانسه رفته بود ...شمس می نشست کنار تاقچه اتاق و به تاب ته باغ که میرمظفر برای دخترش بسته بود خیره می شد ...شمس وقتی لبخند شعله را می دید می خندید ...شیرین سخت کار می کرد و هر پنج شنبه حلوا می پخت چادر نازک حریرش را با گلهای مخمل که شمس از صندوقچه پارچه های رنگارنگ مادر بیرون کشیده وبه او داده بود ،به سر می انداخت ...دست شعله را می گرفت و پشت میرمظفر راه می افتاد تا برای ولی الله و منیژه که به فاصله ای کوتاه به رحمت خدا رفته بودند خیرات کند ...شمس آن قدر روی ایوان می نشست تا غروب همه شهر را سیاه کند ...وای به روزی که بارانی بود می دوید و کنار دیوار نمور اتاقش که حالا زرد و بدرنگ شده بود ،سیامک را صدا می زد و می گریست ...با قمر و عماد حرف می زد گاه طوبی را مخاطب قرار می داد و گاه با پدرو پدر بزرگ و مادرمرحومش سخن می راند ...گاه خطاب به تنهایی اش می گفت بس نیست تو هم خودت و من را گیر آورده ای ها ؟...بس کن دیگر حالا نوبت اینه که دیگه سیامک برگرده ...وما واقعا با هم زندگی کنیم ...گوش فرا می داد و صدای سیامک را می شنید :نه نه واقعا دیگه فعالیت سیاسی نمی کنم هرگز مطمئن باش عزیزم .. بعد خودش را بغل می کرد و می گفت :عزیزم، عزیزم ،بعد آرام آرام تکان می خورد عزیزم !عزیزم !... شمس من ...! شمس من !....نازمن !....انگار از پس هزار لحظه جادویی ماندگار در فضا و هوا همه صداهایی که روزی نوازشش می کردند با صدای او آمیختند ...صارم خان ...توران دخت ...حسین ...قمر ...طوبی ...منیژه ... شمس چشم گشود و حس کرد همه صاحبین صدا کنار او هستند ...این چه خاصیتیست که هیچ چیز ازبین نمی رود ؟انگار توران و صارم خان هنوز همین جا کنار شمس هستند و زنی لابلای آن دو وول می خورد و با عینک ذره بینی او را ورانداز می کند آه او مادر بزرگ است زنی که هرگز ندیده اما همه می گفتند که شمس به او بسیار شبیه است . شمس روزها را می شمرد ماهها را و روزهای آفتابی لبخند می زد ..روزهای بارانی دلش می گرفت ...و بیشتر می گریست ...نکند عفو شامل سیامک نشود ...نکند چهل ساله شوم سیامک برنگردد... ادامه دارد
شمس لب گشود و آب نوشید ...حسین متفکر ایستاده و دست روی پیشانی گذاشته بود ...اندیشید :خیلی تفاوت هم نمی کرد اگر شمس می پذیرفت به انگلیس بیاید مهلت سیامک خیلی کم بود ...در ده روز گذشته کسی نبود که حسین او را ندیده و آشنای با نفوذی نبود که بخاطرسیامک با او تماس نگرفته باشد ...صدای گریه های طوبی و ناله های شمس لحظه ای راحتش نمی گذاشت ...
در شلوغی وحشتناک فرودگاه مهرآباد وقتی تماس گرفت تا به شمس بگوید که چند دقیقه دیگر پرواز می کنند شیرین آن قدر زار زد که حسین یک لحظه اول فکر کرد شمس مرده ...در حالی که زانوانش می لرزید تکیه داد به دیوار ...قمر با چارلز و عماد نشسته بود روی آخرین صندلی هایی که حسین می دید ...اما طوبی آمد به سمتش ...ایستاد و با نگرانی به چشمهای او که هرلحظه خیسی اش بیشتر می شد خیره شد ...گوشی را گذاشت ...یک لحظه به چشمهای پرسان طوبی نگاه کرد دست در جیبش کرد و موجودی جیب بغل کتش را نصف کرد ...طوبی با گریه گفت :چقدر بهش گفتم همیشه فکر می کنه من دشمنشم ...همیشه فکر می کنه می خوام حقشو بخورم بیا اینم از این ...حسین جدی گفت :اینم از چی ؟...به هرحال ساعت حرکت ما حالا بود گیریم بی هیچ مشکلی با ما می آمدند الان همین جا سیامک دستگیر می شد ...چهره رنجیده و غمی که چشمهای طوبی را پر کرده بود لحنش را مهربان تر کرد :بگذار به یه ثباتی برسونمشون خودت می دونی که اون جا هم نیازی به چیزی نداری ،من زود برمی گردم سعی می کنم شمس رو بیارم سعی می کنم سیامک رو نجات بدم ولی تا ...سعی می کنم برم سراغ آجودان شاه اونی که در لاهیجان قبلا زیر دستم کار می کرد ...نمی دونم طوبی طلا! دعا کن برای شمس دعا کن ....طوبی زار زد :حسین جان من تنهام من می ترسم من بدون تو برم چه کنم اگه تو رو هم بگیرن اگه دستگیر بشی ...؟
حسین خندید دست دراز کرد و دست ظریف طوبی را گرفت و او را چرخاند :نگاه به خودت کن ...دخترک چقدر جوونی ...چقدر تازه نفس ...من به اندازه کافی به دخترکم بد کردم طوبی جان ...همیشه از وقتی ...آه تندی کشید ....-تو اومدی توی قلبم همه کنار رفتن خودت هم خیلی خوب می دونی پس صبور باش و حتی اگه من برنگشتم به موقعیتهای خودت فکر کن به این که چقدر می تونی موثر باشی و شاید بتونی طرلان و تیمور رو هم از اون وضع فلاکت بار نجات بدی ...پس به اون ها فکر کن و سعی کن با قدرت هرچه بیشتر در امتحانات دکترا بدرخشی ...خم شد و زیر گوشش زمزمه کرد :می دونی که میام می دونی که چقدر دوستت دارم ...می دونی که همه کس منی عزیزم پس غصه نخور ...طوبی گریه کنان ساکش را برداشت و رفت سمت قمر و چارلز که عماد حالا روی دوشش نشسته بود ...
قمر فرصت تعجب پیدا نکرد حسین داشت با عجله دنبال یکی از آشنایان بانفوذی که دیده بود می دوید ...طوبی ترسیده بالا رفت و بی پناه سر به پشتی صندلی فشرد دل نداشت به قمر نگاه کند که گریه می کرد و به عماد که با ترس به مادرش خیره شده بود ...
نه هیچ کس نمی داند در قلب تو چه می گذرد ؟اگر عاشق مرد مسنی بشوی که هم سن پدر توست ؟اگر بر حسب اتفاق همسرش مرده باشد ...اگر تو را منع کند از دوستی با دخترانش ...تو به سمتش بروی و ببینی هرنفسش تو را به آتش می کشد و نتوانی جلوی لرزیدنت را بگیری ...جلوی ریختن هری دلت را ...محکومی محکوم به بدشدن در قلب دخترش ...چقدر بد است هر روز صبح که از خواب برمی خیزی اول به شمس و تنهایی اش فکر کنی و این که تو باعثش شده ای ......بد است ...بد است ...هرشب کابوس ببینی که شمس آمده ...کابوس ببینی توران کنار تختت راه می رود و عشق*بازی تو و حسین را نگاه می کند ...کابوس ببینی که خانه خراب کنی بیش نیستی ...نه ...نه ...سخت است سخت است
به آبی آسمان خیره شد و ابرهای سپید دسته دسته که از رویشان می گذشت ،جوان تر که بود شانه بالا می انداخت اما او هم آدم است دل دارد ...حالا که شمس می توانست در سایه خوشبختی و عشق یک مرد سیاهیهای خاطره طوبی را بشوید اتفاقی افتاده بود که باز شمس را از او متنفر تر کند ...
حسین شانه های شمس را می مالید ...شمس لب گشود:پدر متشکرم که برگشتی ...حسین لبخند بی رنگی زد ...شمس لرزان پرسید:می تونیم براش کاری کنیم پدر ؟...
حسین گفت :تا حالا نتونستم پیداش کنم دخترم ...شمس می دونی اوضاع نابسامانه ...باید زودتر بریم باید با من بیای این دفعه روی دوشم می گذارمت و می برمت ...شمس حرف پدر را قطع کرد :نه نه من دیگه یه زن شوهردارم پدر ...و شوهرم توی یکی از زندانهای اینجاست و نمی تونم تنهاش بگذارم ...
سرور پشت حسین نشسته بود ...حسین با غصه به عکس توران خیره شد ...همه غرور توران در وجود شمس بود ، حسین به خود لعنت فرستاد خیلی سخت است مردی جا افتاده باشی ...همسرت بمیرد و تو همه عمر حسرت عاشقی با او را داشته باشی و همیشه عشقی ببینی پیچیده شده در لفافه غرور ...حاضر به مرگ باشی و مثل خود او رفتار کنی بعد ناگهان یک غروب پاییزی خاکستری از راه برسی و ببینی دختران شانزده ساله ات زار می زنند که مادرمان مرده و تو همیشه در حسرت یک گفتن دوستت دارم و یک شنیدن فدات بشم بمانی در حسرت یک درآغوش گرفتن بدون برگرداندن سر ...سخت است به کسی بگویی عاشق عطر گل یخ بودی و همسرت بوی گل یخ می داد ...سخت است توضیح دهی چرا تنها عطر قالب به عطر گل یخ بنفشه بهاریست که طوبی آن عطر را به خانه تو آورد ...اخمت را با لبخند پاسخ داد ...نگاه دزدیده تو را قطع کرد و با آن چشمهای جسور ایستاد مقابل سینه ات و زمزمه کرد من تو رو دوست دارم ...وتو قبل از این که در جذبه عطرآگین او غرق شوی با بدبختی متوجه می شوی که عاشق شده ای ...
می دانی می دانی می توانستی به عشقت میدان ندهی حس ات را خفه کنی ...اما چه زمانی نوبت زندگی کردن تو بود ...نوبت عاشقیت تو بود ؟اما حسین آیا این عاشقی می ارزید به بدبختی شمس ؟...به لحظه های پر شور با طوبی بودن اندیشید سرش را بین دو دست به شدت فشرد فشار محاکمه ای که در مغزش راه انداخته بود دیوانه اش می کرد با تمام قدرتی که در خود سراغ داشت گفت :من نجاتش می دم شمس هرجوری که هست ....خم شد و صورتش را روی سینه شمس گذاشت و گریست :دخترم منو ببخش من نجاتش می دم من و طوبی رو ببخش عزیزم ..هرکاری می کنم که تو بتونی با خوشبختی کنار سیامک زندگی کنی هرکاری ...
ادامه دارد
ویرایش نشده
شمس در بستر به انتظار نشسته بود ...تب داشت و می ترسید و نمی ترسید با عشق نگاه کرد به سیامک و چشمهای خندانش ...سیامک گفت همین الان برمی گردم ...شمس به ستاره های شب تیره نگاه کرد تابستان گرم در راه بود ...و شمس یک لحظه احساس کرد الان است که اتفاق بدی بیفتد ...کنار پنجره ایستاد و دید سیامک با دسته گل رزی که از حیاط چیده به سمت در ورودی می آید...
با عجله برگشت و زیر ملحفه های سپید پنهان شد ...انگار یک قرن گذشت شمس وقتی به خود آمد که دید دارد به خواب می رود و هنوز سیامک به اتاق نرسیده است ...بلند شد رب دوشامبر زیبای هدیه قمر را روی لباس خواب قشنگش پوشید و به سمت آشپزخانه رفت نه خبری از سیامک نبود ...شیرین آن شب را در خانه منیژه خوابیده بود ...به تک تک اتاقها رفت اتاق شیرین اتاق میهمان اتاق کار پدر سالن اتاق نشیمن ...راهرو را پیمود و به در ورودی رسید توری نیمه باز بود ...با بی تابی روی دو زانو نشست و گلهای سرخی که روی زمین افتاده بود را دید بعد با عجله به سمت دروازه دوید ...و دید که چند سیاهی سیامک را کشان کشان می برند ...آن قدر دور بودند که شمس صدایش نمی رسید دوید سنگهای کوچه به پایش فرو رفتند اهمیت نداد وقتی از دیده اش دور شدند با جیغ بلندی نقش برزمین شد ...
*
شمس چشم که گشود دید در خانه ای سیاه در رختخوابی بد بو خوابیده و چشمهای دخترو پسری هراسان به او خیره است ...با عجله بلند شد بعد قامت بی قواره زنی را دید که با دندانهای زردش لبخند ماسیده ای تحویلش داده و می گوید : شمس جان چی شده بود خانوم ؟...دم در خونه چی می کردی ؟...شمس به زحمت توانست مادر طوبی را بشناسد ...سرش به شدت دوران داشت و درد می کرد اندیشید :این جا چه می کنم ؟...مادر طوبی آمد و لیوان آبی را کنار دهان شمس نگه داشت :آب قنده بخور برات خوبه ...بیچاره شاه دوماد رو بردن هی هی ...کله شقی تو خانم چقدر طوبی خانم بهت گفت باهاشون بری انگلیس این شد نتیجه بفرما ...
شمس با عصبانیت لیوان را کنار زد :خفه شو خفه شو لازم نیست تو برای من دل بسوزونی برو خودت رو جمع کن زنیکه خ...تیمور بلند شد :خانم حرمت خودت رو نگه دار فکر کردی کی هستی ؟...شمس که به سمت در ورودی می رفت به سینه تیمور کوبید :برو عقب بی شرف ...
طرلان آرام شروع به گریستن کرد ...شمس افتان و خیزان خود را به دروازه رساند سعی می کرد صدای گریه مادر طوبی و طرلان را نشنود ... در دنیا عروسی بدبخت تر ازمن هم آیا هست ...بد شانس ...بد بخت ...ناکام ...باتمام قدرتش شیرین را صدا زد و نقش بر زمین شد ...
شمس تنها چشم ها را می دید که دلسوزانه نگاهش می کنند ...چشم آقای جوان ...چشم مادر بزرگ که از گریه زیاد بی نور شده بود ...چشم پر از عشق سرور ...
چشمها ...چشم ها ...کدام چشم شومی ناف او را بریده بود ؟...
ادامه دارد عزیزانم اشتباه نکنید من که ننوشته بودم پایان
پ .ن ...۱
آن سالهای خاکستری پر ازمه ...فریادهای شلوغ و هیاهوهای بلند بی ریشه ...چاقوهایی در هوا که می خواست سقف بشکافدبا شعارهای توامان مرگ بر شاه و جاوید شاه ... برای شمس چه گذاشت جز حسرت دیدارهای کوتاه و کینه های تل انبار شده بر دل ...؟
شیوا خیلی دلش می خواست بنویسد: و آن ها سالیان سال عاشقانه کنار هم زیستند صاحب یک پسر کاکل زری و یک دختر مثل پری شدند ...شمس به دانشگاهی در تهران رفت سیامک دکترا گرفت اموال موروثی صارم خان زیاد و زیاد تر شد آن قدر که شمس نمی دانست با آن همه مال چه کند و مدام آن را بخشید به این رعیت و آن رعیت ...شمس دیگر هرگز به دیوار نم گرفته کنار اتاقش نرفت ،سیامک یک مرد همه چیز تمام بود پر از کمالات ، زنش را می فهمید شمس را ارضا ء می کرد ...هردو صد و پنج سال زندگی کردند و شش نوه داشتند ...اما مگر می شود
شیوا آدم راستگویی ست شیوا هرگز نتوانسته یک دروغ شاخ و بالدار را به انجام برساند چون همیشه حقیقت را نوشته مجبور است آن هاله های خیال انگیز شوق و ذوق رسیدن به وصال و قرارهایی که شمس در دلش برای زفافشان گذاشته بود و کارهایی که سیامک می اندیشید برای رضایت شمس و به دست آوردن بیشتر دل او انجام خواهد داد را کنار بگذارد و در بگشاید و بگذارد حقیقت با همه تلخی و سختی خود هجوم بیاورد ...چرا که حقیقت آن روزها اگرچه شبیه وهم و خیال است که جز حقیقت تلخی بیش نیست ....چند نفر شما یادتان است خانواده پاسونار را ...آن که انقلاب فرانسه صاحب دکترا را به الجزایر تبعید کرد و بی سواد تخم مرغ فروش را صاحب جاه و مقام ...آری این همه زیبایی سبز این همه حقایق تلخ در بردارد ...شمس می ایستاد پشت پنجره های ذهن و خیال شیوا و می گریست و با او سخن می گفت :چرا من شیوا ؟...چرا من ؟من شمس جهان تو باید این همه عذاب بکشم بمن بگو چرا طوبی را به خانه ام آوردی ؟چرا پدرم را از من گرفتی ؟چرا قمر را ازمن دور کردی ؟چرا زشت خلقم کردی چطور می توانستی طوبی را زیبا نقش بزنی و برای من دماغ کوفته ای بگذاری که حتی روتوش عکاسی صفا ی پدرشوهرت هم نتواند صافش کند ...تو بی رحمی شیوا ...
و شیوا آه می کشد و سعی می کند به شمس بفهماند که گاه مقابله با سرنوشت مثل بی تفاوتی ناگهانی در مقابل چیزهایی ست که می خواستی به دست بیاوری ...می دوی حرص می خوری جیغ می کشی تا برنامه ات به نظم برسد اما وقتی برنامه منظم شد آن چیزی که می خواستی بدست آوردی دیگر برایت فرقی نمی کند حتی ممکن است با بی تفاوتی کشویی را بگشایی و چیز به دست آمده را به انتهای آن پرت کنی ...شمس مصرانه می گرید :مرا به خاطر چه چیز این جا نگه می داری و بخاطر چه ؟...و شیوا مزورانه می خندد ...می فهمی ...بالاخره می فهمی ؟...
پ .ن ۲...خواهش می کنم خیلی غر نزنید به خدا نوشتن این قسمت برای خودم هم خیلی سخت بود
پ .ن ۳...لیلا جون مرسی چقدر آداب بی قراری آقای یادعلی قشنگه تا نیمه ش خوندم و همه اش به یاد شما هستم مرسی دوست عزیزم
...شمس در مجلس بین بازوان سیامک می چر خید و در هرچرخیدن به بازوان پدر نگاه می کرد که کمر ظریف طوبی را در بر گرفته ...بازوان او با هر نوازش دست با هر فشار اندک آمیخته به شوخی به شمس می گفتند :نگاه کن ما خوشبختیم ...پدر می چرخید و چهره طوبی روبروی شمس قرار می گرفت ...ابروان کمانی روشنش که به دقت تمیز شده بودند ...چشمهای عسلی طلایی خاصش که وقتی مردمکش روبروی مردمک درخشان حسین قرار می گرفت ...لبهای کلفت او که با دیدن لبخند حسین به خنده باز می شد به شمس می گفتند :نگاه کن ما خوشبختیم ، طوبی ملایم سرش را تکان می داد و موهای مخملی لختش از شانه اش می لغزید روی بازوی حسین ...حسین آرام لبهایش را به موهای طوبی می زد طوری که هیچ کس نوازش عاشقانه آن لبها را که عشق بر موهای زیبای طوبی حک می کرد را نمی دید اما شمس می دید و در دل به خوشبختی خاص آن دو غبطه می خورد
سیامک تور روی موهایش را بوسید ...شمس از خود پرسید :مادر هم این بوسه را داشت ؟چه عاملی این لحظه ها را جاودان می سازد ؟چه کسی به دل سیامک می اندازد تا مرا ببوسد ؟یا پدر طوبی را ببوسد ؟
...قمر دنبال عماد می دوید و با پاشنه تیز کفشش روی موزاییک های کف هتل آبشار لیز می خورد چارلز به یک حرکت سریع بازوی او را می گرفت ...قمر می خندید و به چشمهای چارلز نگاه می کرد ...شمس از خود پرسید :چطور چارلز این همه سریع رسید به قمر ؟...
سرور می رقصید و می خندید ...عاشقانه به رقص سیامک و شمس خیره می شد و گاه می دوید و پدرش را می بوسید و به نامادری اش محبت می کرد ...
شمس نمی توانست این همه صحنه را یک جا ببلعد آهسته زمزمه کرد :نه ! نه !نه دوران بیش از حد زمین مرا گرم می کند ...بلند گفت :سیامک حالم بدشده !...سیامک گفت بریم بیرون ...وقتی حرکت کردند صفا با دوربین پایه دارش دنبالشان دوید ...بین راه سنگ فرش هتل تا آبشار از آن ها عکس گرفت ...سیامک پرسید :بهتری ؟...شمس سرتکان داد ...سیامک پرسید :خوب چطور شد طوبی اومد ؟...شمس شانه بالا انداخت :خودم خواستم می خواستم به پدرم بد نگذره ...دوباره به فکر رفت :
زمین به دور خورشید می چرخد ...ما همه می چرخیم این چرخیدن دارد مرا به حیرت وامی دارد ...مثل دورت بگردم منیژه ...میرمظفر سربزیر کنار در ایستاده بود ...شمس عقش گرفت ...سیامک خندید :بگذر بگذر شمس زندگی راحت یعنی گذشت کردن ...کینه خودت رو سیاه می کنه می بینی قمر از تو سفیدتره ...شمس غرید :چی می گی قمر چاق شده پوست ترکونده من هم چاق می شم بعد از بچه دار شدن و سفید می شم ...چشمهای سیامک می درخشیدند :تو چاق بشی ؟...من که باور نمی کنم ؟...شمس آهی کشید :شوهر خوب باعث چاقی زنش می شه می گی نه ؟...می بینی ...-یعنی من خوبم ؟
- یعنی تو خوب نیستی ؟
- یعنی بابات بده ؟
- نه اون جنس خودش خرابه !
- یعنی اگه تو چاق نشی جنس خودت خرابه دیگه
- بدجنس نشو
- یعنی من ام چاق نمی شم
- می زنمت سیامک ها
- لااقل وایسا بریم سرخونه زندگی مون بعد شروع کن به زدنم این جا بده خوبیت نداره
قلب شمس لبریز از عشق و خوشی شد ...چقدر سیامک را دوست داشت وقتی پدر کنار سیامک ایستاد شمس با حیرت دید که آن دو چقدر به هم شبیه هستند ...طوبی به سمتش می خرامید شمس یک لحظه احساس کرد در مقابل آن قامت بالا بلند باریک زیبا چقدر حقیر است ...طوبی شرمزده بود
- خیلی زیبا شدی شمس
- ممنونم
- می خواستم خواهشی کنم
- بگو
- می شه با سیامک به انگلیس بیایی و این جا نمونی ؟
- چرا؟
- من نگرانتونم شمس ...حسین ...
شمس ناخود آگاه اخم کرد ...طوبی رنگش پریده بود با احتیاط ادامه داد :پدرت می گه خبرای خوبی این جا نیست همه چیز داره بهم می خوره شمس موندن شما براتون خطرناکه ...
شمس با خشم گفت :نمی خواد شما غصه منو سیامکو بخوری بیا برو برای خانواده ات فکری کن اگه نگرانی ...
طوبی تیز نگاهش کرد :خانواده من در خطرنیستند شمس پدرم به زودی بازنشسته می شه و کسی کاری به یه پاسبان پیر فقیر نداره ...
- کی جرات داره به نوه صارم خان چپ نگاه کنه
- شمس منطقی باش سیامک فعالیت سیاسی داره
- این قدر سیامک سیامک نکن طوبی خانوم من هنوز نتونستم کارت رو بعد ازسالها هضم کنم
طوبی لبهایش را به هم فشرد ..نگاه شماتت بار خیسش از روی چشمهای خشمگین و عصبانی شمس گذشت و روی تور سپید سرش ثابت ماند ...آهی کشید بعد نگاهش را دوخت به آبشار و گوش سپرد به نوای دلنواز آب ...سیامک و حسین به آن دو رسیدند ...
حسین با نگاه به طوبی همه چیز را فهمید ...دست انداخت و بازوی او را گرفت و گفت :طوبی جان بیا بریم داخل ...ما باید داخل باشیم
طوبی چشم گفت و بی نگاهی به شمس رفت .
سیامک پرسید :چند تا زدیش شمس ؟مثل کتک خورده ها بود ...
شمس غرید :اون رو خدا می زنه سیامک صبر کن ...
طوبی برای خداحافظی نیامد ، تیمور حاضر نشد حسین را ببوسد طرلان اما به گردنش آویخت و گریه کنان خواست آنها او را با خود ببرند ...
پدر و مادر طوبی اشک ریزان او را بوسیدند ...
قمر خم شد روی بستر منیژه و سعی کرد خنده اش را بخورد منیژه داشت سفارش میرمظفر را به قمر می کرد ...کنار در قمر گونه میرمظفر را کشید :شیطون این دختره رو عقد کن و این قدر ازش سواستفاده نکن طفلی دختر خوبیه ...این همه هم شمس رو آزار نده ...حالا که پدر به زحمت راضیش کرده تو برگردی این جا بچسب به زندگیو و از فردا کنار همین خونه مامان بابات یه خونه بساز که با شیرین توش زندگی کنی ...میرمظفر برافروخته سر بزیر انداخت ...
عماد سعی کرد از بوسه های شمس فرار کند اما غرق در خنده نتوانست ...سیامک چشمهایش می خندیدند ...
ادامه دارد
پ .ن ۱....فرازی از جمله نویسی های پسرم
ظلم :من از ظلم مادرم بدم می آید
جیغ :مادرم جیغ زد من باید به رشت بروم
فریاد :مادرم فریاد زد ارسام درس تو بخوان
کفش :بابا کفش دارد
ندارد :بابا کفش ندارد
مجبور :بابا مجبور است به سر کار برود
و ثانیه :چن ثاینه قزای ما هازر می شود ...منظورش چند ثانیه بعد غذای ما حاضر می شود
معلم به او ۱۹.۵داده اما نوشته اما عالی بود پسرم بله دیگر کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
زندگی شیرینی ست نه به همین سادگی یک مادر جیغ جیغو فریاد کش و ظالم می شود
پ .ن ۲....امروز خیلی غصه گیلاسی رو خوردم
بی شک شیرینی لحظه های جشن و احساس ملکه بودن کم حسی نبود که شمس به نوعی دچارش شده بود ...رقصیدن در آغوش مردی محکم که با چشمهای مضطرب و غمگینش مواظب اطرافش بود .
گرم گرفتن پدر با پدر سیامک در جشن عروسی ...شمس خیره نگاهش می کرد و از جوانی و سلامت پدر غرق در حیرت بود ...
شمس کنار دروازه ایستاده بود که رسیدند ...از دور زن بلند و خوش تراشی را دید که در آرایشگاه را گشود و داخل شد ...قلبش ریخت بعد کودکی زیبا با موهای بلوند و چشمهای روشن دید که می دود و پشت سرش زنی چاق و خنده رو که به زحمت توانست از پس لباسهای فاخرو توالت غلیظ او را بشناسد قمر که آویزان به مردی لاغرو مودب بودبه دیدن شمس سر بر شانه همسر گذاشت و زار زد ...و آخر پدر که شمس در آغوشش ناگهان به گریه افتاد ...منیژه کشان کشان خودش را به ایوان رساند قمر خم شد و منیژه را در آغوش کشید ...شمس را محکم فشارداد ...قمر دست شمس را گرفت و او را چرخاند :خدای من تو چقدر آب رفتی و عوضش من مثل خرس قطبی شدم ...شمس خندید ...شمس حس بدی داشت دلش می خواست طوبی هم مثل بقیه می آمد و او در آغوشش می گرفت اما نمی دانست آیا شماتتش می کند یا خیر ...حسین با دقت همه جای خانه و باغ را نگاه کرد و وقتی به داخل پذیرایی برگشت ،گفت: شمس بابا شما اصلا به سر و ظاهر خانه و باغ نرسیده ای ...شمس اعتنا نکرد ...
دو قلوها روی مبل سالن در آغوش هم نشسته بودند و عماد روی پای هر دو نشسته بود و با مهر و محبت به خاله ناگهان پیدا شده اش نگاه می کرد ...
طوبی نشسته بود وسط اتاق تاریک خانه و تیمور که بالغ شده بود با خجالت سر بزیر انداخته و طرلان که حالا به دلربایی نوجوانی طوبی بود خودش را برای خواهرش لوس می کرد ...مادر طوبی برایش سپند روی آتش ریخت و گفت :ماشاءا...خانم دکترم ...طوبی خندید :مامان من فوق لیسانس گرفتم دکتر نیستم ...طرلان گفت :منو ببر با خودت ...طوبی لبخند زد :بابا کجاست ...؟
زن دندانهای زردش را از لابلای روژ قرمزش نشان داد :سر کار ...طوبی با دقت به زیر چشمهای مادرش خیره شد ...می توانست خطهای ریز زیر آن را بشمرد که حتی به مدد کرم پودر ارزان قیمت آرایشگاه باز هویدا بود ...دست کشید روی موهای طرلان ...پرسید :تیمور چرا حرف نمی زنی ؟...
تیمور گفت :خواهر شما برام یه جورایی غریبه این ....طوبی خندید و بلند شد :بریم ساکها رو باز کنیم سوغاتی هاتون رو ببینین ...
شمس آهسته پرسید :قمر!... نمی خواد بیاد اینجا ؟...قمر به حسین و سیامک و چارلز که غرق در بحث سیاسی بودند نگاه کرد و گفت :پدر بهش گفته تا شمس نخواد نباید بیایی اون هم همه چیز رو قبول کرد می دونی شمس بعد از این که با پدر عقد کرد یک هو آرووم شد از تک و تا افتاد انگار شد یک زن جاافتاده با وقار ...سعی می کنه اون طور که پدر می خواد رفتار کنه ...دیدیش پدر چقدر سلامته ...هر روز صبح با هم ورزش می کنند هر ماه با پدر می رن دکتر که مبادا پدر مرضی خدای نکرده بگیره ...
نمی دونم من هم مثل تو اوایل فکر می کردم فقط قصدش دروی پولهای ما و پدره در حالی که خودش توی یه مدرسه دخترونه درس می ده و در آمد داره و می دونم برای خانواده اش هم می فرسته و فکر کنم وقتی دکتراش رو بگیره چند سال استاد یار بشه تا بتونه کرسی بگیره ...
چیزی مثل نیش زنبور به قلب شمس فرو رفت ...پرسید :تو چی خانوم ؟...
-من ماه دیگه لیسانس می گیرم ...بخاطر عماد واحد کم گرفتم ...من هنوز نمی دونم کار کنم یا نه ؟...تا چی پیش بیاد ...پدر هم موسسه خودش رو راه انداخته ...به نام حسین مصلح ...در کارش موفقه و همه دوستش دارند به درستی معروفه ...شمس تو وسیامک هم بیایید بریم با اوضاعی که این روزها برقراره همه چیز داره به هم می خوره معلوم نیست بعد این جا جای زندگی بمونه ...شنیدم وکیل امین هم بیماره ...پدر می خواد همه اموال رو دست سیامک و پدرش بسپره وکیل امین خودش خواسته کلی از سیامک برای پدر حرف زد فقط ...مکث کرد و با دقت خیره شد به شمس ...شمس جاخورد :فقط چی ؟...
گفت :یک ذره کج می ره یعنی کارهایی می کنه که نباید کنه ...
شمس گفت :نمی خوام بشنوم قمر ...قمر خندید :اخلاق گه سگی تخته سریت عوض نشده ...و آهسته تر :چرا میرمظفر رو بیرون کردی از بس دلم براش تنگ شده که بدیدنش می خوام ببوسمش ...شمس شماتت بار نگاهش کرد :برای باغتون باغبون نمی خواهین تو انگلیس لطفا این لکه ننگ رو با خودتون ببرین تا من هم راحت شم از شرش ...تا حالا که عاشقم بود و تله برام گذاشته بود حالا هم که دارم زن سیامک می شم چپ و راست برامون مامور ردیف می کنه ...
شمس در حالی که با صدای دلنواز عارف که می خواند در آغوش سیامک می رقصید و سعی می کرد چشم به چشم طوبی که با پدر می رقصید نشود ...نگاهش به چشم مادر و پدر طوبی نیفتد ...سیامک زیر گوشش گفت :این آرایشگاه پرستو هم خیلی خوب آرایشت کرده ها کاش من ام می رفتم همونجا و شمس خندید ...سیامک گفت :ببخش شمس بخشیدن آدم را راحت می کنه ...باید تازه از طوبی متشکر باشی که این جا ماندی و زن من شدی ...شمس غر زد :من منه غش ...*(این قدر خودت رو دوست داری که برای خودت غش می کنی )
سیامک گفت :شمس باید اول یه خونه قشنگ بسازیم می خوام با اون خاطرات نم گرفته خداحافظی کنی ...باشه ...شمس قدر دان نگاهش کرد ...
سیامک با نگاه رد نگاه او را گرفت ومطمئن گفت :خوشبختت می کنم
ادامه دارد
پ ن ...نه خیر باران بند نمی آید ...دلم بهار گرم آفتابی با یک نسیم دلنواز محشر شمالی می خواهد مردم از افسردگی ...کتابهایی که این مدت خواندم شازده احتجاب آقای هوشنگ گلشیری و هولا هولا ی خانم ناتاشا امیری بود ...راستی به گمونم ناتاشا خیلی مهربون باشه چون خوب لبخند می زنه من دوستش داشتم از معدود نویسنده هایی بود که فکر می کردی از جنس خودمونه و سعی نمی کنه بگه اوه مای گاد من متفاوتم ...راجع به هر دو کتاب می نویسم
شمس چشمهای سیامک را که غرق در جذبه عشق و اشک بود نمی دید ...نالید :من همه زندگیم تنها موندم از هفده سالگی تنها بودم سیامک و این خیلی سخته ...فقط یه بار پدر اومد یه بار تو آغوشش نشستم و ازش خواهش کردم طوبی رو ول کنه نمی دونم شاید هم خودخواهی از من بود شاید نباید اهمیت می دادم شاید اگه طوبی دوست من نبود تو اتاق من نمی خوابید خونه ما زندگی نمی کرد این همه برای من ضربه نمی شد که اون موقع شد ...نه سیامک انتظار تو از من زیاد نیست من خیلی قوی ام پوستم خیلی کلفته خیلی طاقتم زیاده مطمئنم وقتی حتی تو هم بری باز زنده می مونم باز یه راهی برای نفس کشیدن و راه رفتن و زندگی کردن پیدا می کنم ولی این دفعه دیگه سخت ...می دونم این شهر کوچیکه همه همدیگه رو می شناسند می دونم تو هم مثل خیلی ها می دونستی من شیرینی خورده بهرام بودم ...از منوچهر خیلی خوشم می اومد ولی این چه ربطی به الان داره ؟...من الان یه دختر پخته زجر کشیده ام ؟...کسی که جز مرگ ناگهانی مادر سختی دیگه ای نکشیده بود ...بعد یک دفعه پدر عاشق طوبی شد خیلی خنده دار بود درست روزبعد از روزی که به من و قمر دستور داده بود باید طوبی رو فراموش کنیم ...
بینی اش را با دستمال معطرش گرفت ...
من و قمر ناراحت بودیم ولی دنیا برامون تموم نشده بود طوبی انگار شمشیر خورده بود اینقدر گریه کرد که پدر به خنده افتاده بود ...
شمس ناگهان خندید :دخترک دیوانه ...با همین سماجتها پدر عاشقش شد ...شبی که تورو گرفتن همه اتاق کار پدر رو دنبال سند گشتم ...لابلای یکی از نقشه هایی که کشیده بود یک شاخه گل یخ بود و یک نوشته ...نمی تونستم نگاش نکنم ...
نوشته بود :از کجا آمدی که ناگهان روی شاخه های یخت بنفشه رویید ؟...
در کدام پردیس ریشه داشتی که چنین شمیمی داری ؟...
در کدام جنگل گمت کرده بودم که ناگهانت یافتم غرق چشمه های جوشان زلال اشکت ...
در کدام دریا غرقم کردی که یارای نجاتم نیست ؟...
سیامک خندید :لابد در دریای شهسوار
شمس گریه کرد و خندید :...نمی دونم سیامک شاید طوبی دریا بود و من نفهمیدم اما سخته به خدا سخته پذیرفتن یک الف بچه به جای مادر ...می بینی پدر چقدرعاشقانه دوستش داشت...به خودم اومدم دیدم دقیقه هاست خیره شدم به شعرگونه پدر و به خودم می گم پس هوس نبود ؟...پس یک عشق واقعی بود نه که طوبی قشنگ بود دلبری می کرد همه اش فکر می کردم پدر عاشق قیافه اش شده
نمی دونم ...نمی دونم شاید اون هم یه تنها بود مثل من ....دوباره به گریه افتاد :نه سیامک نمی تونم ببخشمش ...نمی تونم ...
سر شمس خم شده بود روی شانه سیامک که مقابلش نشسته بود و شمس بغض فروخورده سالها تنهایی را خالی می کرد ...بعد از صدای سوزناک گریه اش به خنده می افتاد و سر بلند می کرد :سیامک ببخش اذیتت می کنم ...سیامک با لبخند می گفت :نه اصلا ...راحت باش خودت رو خالی کن ...
نزدیک خانه بودند، تفنگ شکاری پدر بزرگ در دست سیامک بود ، ناگهان گفت :شمس بیا بریم فرانسه ...
شمس پرسید :چرا ؟...
- من اونجا می تونم به راحتی به فعالیتم ادامه بدم ضمن این که امام هم نزدیک پاریسه ...
- یادت رفته من عاشق شاهم و خندید
- نه شوخی نمی کنم ما فردا عروسی می کنیم پس فردا دوباره منو می گیرن
- نه منوچهر دیگه اذیتت نمی کنه
- منوچهر کیه دختر ؟این قدر ازاین منوچهرها هستند که این یارو انگشت کوچیکشون نمی شه ...اینقدر یک دنده نباش زندگی تو همیشه با یکدندگی هات خراب می کنی
- بسه دیگه سیامک یک بار بخاطر پدر یک بار هم بخاطر تو ...اگه دوست داری برو من جایی نمی رم
- از دست تو
سکوت برقرار شد ...شمس کنار در با بی اعتنایی تفنگ را از دست سیامک گرفت و داخل شد ...سیامک دید شمس مایل نیست او به داخل برود و از سرسختی دخترحیرت کرد ...پرسید : اجازه هست ؟...
شمس گفت :بیا تو بیا برو تو اتاق میهمان بخواب من می رم بخوابم ...
نیمه شب سیامک آهسته به اتاق شمس رفت دید شمس گوشه نمناک کنار دیوار اتاقش کز کرده به خواب رفته از خود پرسید :این دیوار چه حکمی برای شمس داره فقط خدا می دونه ...دخترک را در آغوش کشید و روی تخت گذاشت ...بعد خیره شد به دهان نیمه باز دختر که از خستگی بسیار از خواب بیدار نشده بود ...مژه های سیاه و صاف دختر ...چشمهای ریز نه چندان کشیده و بینی نه چندان جالب ...
سیامک اندیشید :واقعا چرا عاشق شمس هستم وقارش را دوست دارم ؟...غرورش را می پسندم ؟...بعد از پنجره به آسمان تیره نگاه کرد :عشق علت نمی شناسد عشق هزاران سوال بی جواب است ...عشق دیدن اوست و دلهره رسیدن به او ...آهسته اندام دختر را لمس کرد ...خم شد و زیر گوشش گفت :شمس چقدر شانس آوردی من این جا امشب پیشتم و ازت مراقبت می کنم ...بلند شد و به سمت پنجره رفت ،قامت دولا شده میر مظفر را که آهسته داشت به در ورودی عمارت نزدیک می شد را نگاه کرد ...بعد دید شیرین به حیاط می رود و به سمت باغ و میرمظفر به دنبالش روان است ...سعی کرد سایه ها را نگاه نکند که در انتهای باغ یکی شدند
می دانست اگر دررا قفل کند شیرین نمی تواند به اتاق برگردد پس کلید در اتاق شمس راچرخاند و کنار در روی زمین دراز کشید ...
صبح شمس به دیدن سیامک خجالت کشید ...سیامک با اولین چشم باز کردن شمس بیدار شد و به دیدن چهره شرم زده شمس گفت :شمس منو ببخش نمی دونم احساس امنیت نمی کردم برای همین اومدم این جا ...شمس حرفی نزد ..شیرین صبحانه را چیده بود ...چای که آورد و از اتاق خارج شد سیامک به شمس گفت :من می رم خونه یه دوش و کت وشلوارم رو می پوشم تو هم آماده باش اول بریم محضر پنج شنبه هفته دیگه هم یه جشن کوچولو با لباس سپیدو سایرمخلفات تو هتل آبشار چطوره ؟...
شمس خندید و اشک ریخت :دیگه نمی ری فرانسه ؟...سیامک آه کشید :دیگه هیچ جا نمی رم
ادامه دارد
پ .ن از نیمه رها کردن کار خیلی متنفرم برای همین طرح را تمام می کنیم و دوستان عزیزم ببخشید شما فکر می کنید بازنویسی طوبی و بعد ویرایشش توسط ساروی کیجا و بعد آیا مجوز بگیرد یا نگیرد از ارشاد ...چقدر طول می کشد ؟...خوب می دونم که شوخی کردید مثلا یک هفته و فردا ظهر و یک ماه ...خیلی خوش شانس باشم در منظم بودن و بازنویسی اش و بعد ویرایش و بعد مجوز حداقل یک سال و نیم دیگر طوبی طلایی به بازار خواهد آمد حال می کنید ...حداقل ...
صدایش موج خاصی پیدا کرده بود
منوچهر خندید :مثل این که مقام و جایگاهم رو نمی بینی سرکار خانم ...شمس ابرو بالا برد :یعنی تو فکر کردی من آشنای محکم تر از تو ندارم ؟
منوچهر پوزخند زد :من مطمئنم تو چنین آشنایی نداری سرکارخانم نه این که فکر کنم سال هاست پدرت از این شهر رفته پدر بزرگت مرده ...کسی صارم خان رو به یاد نمی آره ...با این پرونده درخشانی که آقای سیامک خان جوان هم دارن که من دیگه نمی تونم این جا نگهش دارم پرونده اش رو می فرستم برای استان و یک سره هم اون ها می برنش جایی که عرب ...آه بلندی کشید و ادامه داد :نی انداخت
شمس نمی دانست چه کند ...با لبخندی گفت :پس بهتره قبل ازاین که پرونده به تهران برسه و سیامک از این جا بره ما براش کاری کنیم منوچهر خان ...
منوچهر لبخند زد چشمهای آبی اش مثل چشم حیوان های درنده می درخشید :و تو چرا فکر می کنی من این کار رو برات می کنم ؟
شمس گفت :چون جوون با خانواده ای هستی مثل این گدا گشنه هایی که تازه تو اداره امنیت به یه جایی رسیدن نیستی ...مثل این دهاتی هایی که گذشته شون رو فراموش کردن نیستی ...می دونی تحصیل کرده ای و کارت رو بلدی سیامک هم چون محروم از مهر مادری بوده زیر دست مادربزرگ و تنها این طوری شده من دیگه نمی گذارم سیامک دست از پا خطا کنه می دونی من به جاش به تو تعهد می دم و تو این قدر مقامت بالاست که هیچ کس روی حرفت حرفی نمی زنه ...ژست هنرپیشه های سینما را به خود گرفت :اوه منوچهر خان خدا کس بی کسانه من درسته که دیگه آشنایی در این شهر ندارم اما تو هستی تو آشنای من ...گردن شمس از شرم می سوخت با دقت به منوچهر نگاه می کرد .
...تعریف های شمس اندک اندک اثر خود را می گذاشت ...منوچهر شیفته نگاهش می کرد و نمی توانست خوش خلقی اش را پنهان کند ...نشست روی میز کارش و گفت :می دانی شمس همیشه از خودم می پرسیدم پدر تو چرا با مادرت مانده حالا می فهمم مادرت چنین زبانی داشته ...واقعا زنی که غرور مردی را ارج بگذاره کجاست ؟...زن من مثل این تازه به دورون رسیده ها هر شب با زن های این رییس و اون رییس بیرونه و خودشو عین این زنهای هرجایی در می آره شمس حیف نبود الان که فکر می کنم می بینم جواب رد تو زندگی ام را خراب کرد !
شمس اندیشید :خفه شو لعنتی ...کدام زندگی ؟...مسخره یادش رفته چطور طوبی را با نگاه می خورد ...
اما با مهربانی گفت :به اون دوران فکر نکنین اون دوران گذشته ...اون دوران من هم در شرایط روحی بسیار بدی بودم ...پدرم با اون دخترک روی هم ریخته بود و اصلا بیا و فراموش کن ...ما باید دوستهای خانوادگی بشیم تو نباید بابت آرایش کردن خانومت ناراحت باشی ...من دوست دارم ایشون رو ببینم من می شناسمش ؟...
منوچهر زهرخندی زد :آره یکی از بچه های دبیرستانتون بود ...بعد از تو بهش دل بستم اما تو کجا و اون کجا ...به کنار در رفت و فریاد زد :سرباز ...
در کمتر از نیم ساعت بعد منوچهر با سیامک دست داد و گفت :آقای جوان مثل همیشه یک سوءتفاهم ...خوشبخت باشید ما گزارش رد می کنیم که شما را در میتینگ آن روز به اشتباه دیده اند ...سیامک با غضب به شمس نگاه کرد اما حرفی نزد به منوچهر گفت :متشکرم جناب ...منوچهر به شانه اش زد و آهسته زیرگوشش گفت :این خانواده تکه خوبی هستند تا می توانی بدوشش ...سیامک به سرعت دور شد تا منوچهر صدای دندانهایش را که از خشم به هم می خورد نشنود ...شمس در حالی که تفنگ پدر بزرگ در دستش بود با منوچهر به گرمی دست داد و با مهربانی گفت :حتما با خانومت پیش ما بیایید من خوشحال می شم ...
سیامک پریشان کنار در منتظرش بود ...شمس می خواست با خوشحالی سیامک را ببوسد که سیامک خودش را عقب کشید ...
شمس با حیرت نگاهش کرد :چی شده ؟
- تو نباید به این مردک مزورالتماس می کردی .
- من التماس نکردم کمی سیاست مدارانه حرف زدم و ازش تعریف کردم و همین ...
- همین حتما کمی ناز و عشوه هم براش اومدی ...با مشت محکم به دیوار مقابل زد و گفت :من برای چی مبارزه می کنم و تو همه زحمات من رو هدر می دی ..
شمس صورت غم گرفته اش را به سمت آسمان گرفت :موندن توی زندون مبارزه نیست ...من به هیچ وجه موافق مبارزات تو نیستم
سیامک یک لحظه از راه رفتن ایستاد و فریاد زد :من فکر می کردم تو روشنی تو اعتقادات پوسیده پدربزرگت رو نداری ...شمس جواب داد : به چه حقی به خودت اجازه می دی با من این طوری حرف بزنی ...اعتقادات پوسیده ...منظورت چیه ؟...کجا پدر بزرگ من یا هرکدوم از اجدادش به مردم این ناحیه ظلم کردن ؟...ما کجا برای مردممون بد خواستیم ؟...کی خونشون رو به قول تو توی شیشه کردیم ؟...بله درسته تو باید توی زندون می موندی تا پدرت مثل این که سگ شکاری همسایه رو گرفته و در بند کرده خوشحال باشه که دیگه می تونه به کارهاش ادامه بده که موقعیتش به خطر نمی افته چون دیگه سگی به اسم سیامک نیست که کارهاش ، اعتقاداتش ، شعارهاش میتینگ هاش پاچه پدر مبارکش رو بگیره ...می تونی از سرور بپرسی که با چه خفتی مودبانه بیرونمون کرد ...حتی این هوا معرفت نداشت که وقتی به سرورتعارف می کنه که به خونه ببردش به من که قراره عروسش بشم بگه بفرما ...چرا ما مگه پست تر از شما بودیم ...عارش می اومد من رو نشون نامادری ات بده چرا خیلی ایشون زیبا هستن ؟...نه سیامک من فکر می کردم بعد از سالها مردی پیدا شده که ارزش به دست آوردن رو داره ...مردی که می تونه جای خالی همه اونهایی رو که ندارم برام پر کنه اما ...نه مثل این که باز این سنگ سیاه سر جاشه شمس چرخیده و دوباره برگشته سر جای لعنتی خودش ...نشست روی اولین نیمکت بلوار و صورتش را بین دستهایش گرفت ...
سیامک نشست روبرویش ...شب سیاهی بود و هیچ ستاره ای نمی درخشید ...هیچ ابری انگار درآسمان نبود هیچ جغدی نمی خواند جز صدای موج آب که به لبه های گلی استخر می خورد صدایی جز نفس های تند و خشمگین شمس نبود ...انگار سیامک حتی نفس نمی کشید ...
صدای سیامک می لرزید:ببخش منو عزیزم منو ببخش ...
شمس هق هق کرد :دیگه نمی تونم تحمل کنم خسته ام خسته ام تمام دیشب بیدار بودم ...همه اش فکر کردم دیگه هرگز نمی بینمت هیچ اتفاقی بینمون نمی افته ....ومن برای همه عمرم تنها و بی کس این جا می مونم بی تو بی پدرم بی خواهرم ...بی پناه ...
سیامک گفت :منو ببخش منو ببخش و دستهای شمس را از روی صورتش برداشت و غرق در بوسه کرد ...می دونم چقدر می ترسی می دونم چقدر دغدغه داری انتظارم از تو خیلی زیاد بود شمس منو ببخش ...
ادامه دارد
پ .ن ...می دونم اذیت شدید ولی تا من می رم یه قسمتی رو خلاصه می نویسم می گویید ای بابا خوب پرداخت نشد همه رو هم با هم نمی تونم بگذارم ...بابا من الان هم حاضرم قیدشو بزنم ازبس دلم برای روزمره نگاری تنگ شده ...
خوب چی کار کنم ادامه بدم یا همه تون می مونین کتابشو می خونین ؟...
صدای قدم زدن مامور در راهروی چوبی مثل کوبیده شدن چکش چلنگری آن سوی خیابان بود ...شمس احساس می کرد سالهاست به حمام نرفته ...بدنش خیس عرق بود ...خیره شده بود به در چوبی آبی روشن با شیشه های خاک گرفته اش ...صدای سرور نمی آمد ...شمس طوری به در نگاه می کرد که انگار در همان لحظه می تواند او را حاجت روا برگرداند ...سرسرور از اتاق بیرون آمد :خانم صارمی تشریف بیارید ...
شمس با ادب با پدر سیامک احوالپرسی کرد ...پدر سیامک سراپای شمس را نگاه کرد ...به خود گفت :باید می دانستم دختر آن مرحومه نباید خیلی زیبا باشد ...بعد مودبانه لبخند زد :سرکار خانم سرور همه چیز را می داند بار آخری که سیامک را نجات دادم باهاش اتمام حجت کردم گفتم دیگه من چنین کاری برات نمی کنم ...دیگه نمی تونم نجاتش بدم موقعیت خودم به خطر افتاده ...چقدر سفارش ؟...یکی نیست بگه بیا برو ازدواجت را بکن بشین سر خونه و زندگیت ...شما هم سرکار خانم خیلی بهش لطف داری ...اما سیامک تازه سه ماه از آخرین تعهدش گذشته ...دیگه ممکنه منتقلش کنن تهران ..
شمس حرفی نزد در ذهنش همه آدمهایی که می شناخت و سالها بود از موقعیت و شغلشان خبر نداشت رژه می رفتند ...از خود پرسید بهتر نیست برم دنبال وکیل امین به جای این که این جا بایستم تا این مرد سراپایم را با نگاه وجب بزند و فکر کند که پسرش از کجای من خوشش آمده و فکر کند که من نمی فهمم ...
با خوش خلقی گفت :متشکرم جناب جوان ...سرورجان بیا بریم ...
آقای جوان منتظر بود شمس به گریه بیفتد و التماس کند و سرور به تبع او ناله از سر گیرد ...با حیرت دستی به سر طاسش کشید و گفت :خواهش می کنم ...سرور جان شما نمی مونی خیلی وقته پیش من و مامان فرزانه نیومدی ؟...
سرور گفت :نه بابا جان با اجازه ننه جونی تنهاست ...
شمس بیرون که می آمد غرشی کرد :کی می خوای یاد بگیرید شما دوتا به مادربزرگتون مادر بگید ؟...
سرور خندید :شمس جان ننه جون خودش این طوری یادمون داد ...خیلی داغون شده ...خیره شد به خیابان شلوغ روبرو و چشمهایش پرازاشک شد ...شمس به خود لعنت کرد که چرا اتومبیل نخریده و رانندگی یاد نگرفته ...راننده ای را مامور کرد با حداکثر سرعت آنها را به سیاهکل برساند ...
راننده هرجا که اخبار رادیو شروع می شد صدایش را کم می کرد و هربار خواننده ای شروع به خواندن می کرد صدای آن را بلند می کرد ...
شمس به چهره خسته سرور نگاه کرد که به خواب رفته و سر پرشورش چقدر با آن انبوه موهای سیاه شبیه سر سیامک است ...
آهی کشید و اندیشید :راستی چرا هرکسی را که دوست دارم از من می گیری ...هیچ وقت سالها قبل وقتی طوبی را آن همه دوست داشتم وآن همه عاشقانه پدر را می پرستیدم یادت هست ...چطور هر دو را با آن بازی مسخره از من گرفتی ؟...یادت هست مادر با آن جبروتش چه جایی در قلبم داشت با یک سرماخوردگی ساده او را از من گرفتی ؟...یادت هست زانوهای استخوانی صارم خان که چقدر نشستن روی آن را دوست داشتم چقدر نه سالگی بدی داشتم و مرگ او چقدر بد بود ...یا دوری قمر حتی
تو عجیبی من نمی توانم تو را بشناسم ...نمی توانم تشخیص بدهم کدام کارتو که همه اش می گویند از روی حکمت است درست است من حکمتی در این همه عذاب نمی بینم ...اول بهرام بعد منوچهر و بعد از سالها سیامک
دست بر دهان گذاشت و آه کشید ...هیچ کدام سیامک نمی شدند سیامک کس دیگری بود مردی بود که غرور او را می فهمید می دانست زن مقابلش چقدر فهمیده است چقدر با شخصیت است و چقدر با خانواده است ...
وکیل امین بیمار در بسترش افتاده بود شمس مستاصل دستها را به هم مالید :یک اسم به من بده یک کسی که بتونه لااقل کمک کنه ...وکیل امین سرفه کرد :دخترم من تازه می خواستم اداره همه اموال را به سیامک بسپرم از من دیگه برنمی آد اما کسی هم برای من کاری نمی کنه تو بهتره از نفوذ اسم پدر بزرگت استفاده کنی بهتره مستقیم بری اداره امنیت اونها می تونن کاری کنن قبل از این که سیامک رو به تهران منتقل کنن ...شمس به غروب خورشید از پشت پنجره نگاه کرد :امروز می شه ؟...تا برسیم لاهیجان شب می شه ...راستی سرور باید دنبال تفنگ پدر بزرگ هم برم نباید بگذارم خدشه ای به مال خانواده بیاد اون تفنگ باید به پسر قمر عماد برسه ...
سرور خسته و گرسنه بود ...در راه از هم جداشدند و شمس مستقیم به اداره امنیت رفت ...هوا کاملا تاریک بود ...مردی که تفنگ را از شمس گرفته بود پشت میز نشسته بود ...به دیدن شمس بلند شد و سلام نظامی داد ...شمس حیرت کرد ...چیزی در چشمهای روشن مرد بود که او را می ترساند ...
مرد خیره نگاهش کرد و گفت :نه شمس صارمی نگو بعد از این همه سال منو نمی شناسی و یادت رفته که چطور به خواستگاری من جواب رد دادی ؟
شمس با نفرت گفت :منوچهر چطور سرازاین کار کثیف درآوردی؟ ...تو قرار بود استاد یا مهندس بشی ؟...
منوچهر خندید :زندگی بازی های فراوونی داره سرکارخانم
شمس با تغیرگفت:به هرحال بهتره هرچه سریع تر تفنگ پدر بزرگم رو برگردونی ...
منوچهر گفت :چه جالب فکر کردم اومدی التماس کنی نامزدت رو برگردونم ...شمس یک لحظه ایستاد و بعد گفت :نمی دونم چرا از آزار دادن من لذت می بری ولی کار شما درست نیست ...در ضمن مگه کاری هم از دست تو بر می آد برای برگردوندن نامزدم منوچهر خان ...
صدایش موج خاصی پیدا کرده بود
ادامه دارد
ویرایش نشده
شمس اندیشید :مگر می شود تو گوش فرادهی و صدایی بپیچد که تو را بلرزاند و آن وقت زمین و زمان برای برانداختن تو از پای اقدام نکنند ...شقیقه ها را فشرد ...عرق از کنار پیشانی اش لغزید و به گودی گردنش ریخت ...
هر از گاهی انگار صدای گریه سرور در افق می پیچید ،شمس گوش تیز کرد نه این صدای گریه سرور نیست ، صدای گریه طوبی ست ...آخ طوبی طوبی ...همیشه فقط این تویی که همه چیز را خراب می کنی با خنده هایت با گریه هایت ...
یاد روزی افتاد که پدر محکم گفته بود طوبی را فراموش کنید بعد طوبی آن قدر گریسته و خودش را به پدر او آویزان کرده بود که حسین ناخواسته به خنده افتاده بود ...شمس ریز خندید ...مادر بزرگ سیامک با حیرت به شمس خیره شده بود و آرام اشک هایش را پاک می کرد ...شمس به سرفه افتاد ...بلند شد قدم زد و به سمت در رفت ...نه انگار این شب سیاه پایان نخواهد پذیرفت ...
دستهایی شانه هایش را مالیدند ...طوری شیرین را راند که انگار مگسی را می راند ...شیرین گریه می کرد ...
صدای خفه گریه سرور پیچید ...شمس گوش داد انگار باز برگها از آسمانی خیلی دور صدای گریه زنی را می آوردند که در پشت در بسته ای خم شده روی زانو زار می زند ...شمس خشم را حس می کرد که چطور سینه اش را می شکافد غم را می دید که چطور نام او را می خواند ...نه نه نه او را توان مقابله با مصیبتها دیگر نیست
قدم به ایوان گذاشت ...می لرزید باد ملایمی بین برگها می پیچید ...شمس از انتهای کوچه صدای گریه می شنید ...شمس زمزمه کرد :بس کن طوبی بس کن ...
اندیشید :چه شد ؟تازه محو بلندی مژگانم در برق یاقوت بودم ...یک لحظه سرم را بلند کردم ، میرمظفر داشت فریاد می کشید ...مامورها به طرف سیامک دویدند ...سیامک به طرفم برگشت :غصه نخور شمس من برمی گردم
نه این رسمش نبود نه این نمک به حرام راباید دار زد ، شمس مثل سرور و مادربزرگش گریه نکرد ...دوید به اتاق کار پدر جایی که می دانست تفنگ شکاری صارم خان پشت آخرین ردیف کتابها پنهان است ...
می دانست چطور باید ماشه بکشد ، چطور باید نگاه کند تا گلوله به قلب هدف بنشیند وقتی صارم خان آهو می زد می دانست به کجا باید شلیک کند وقتی خرس می زد می دانست کجا را باید نشانه بگیرد و حالا شمس می دانست که دارد خرس می کشد ...می دانست ...می دانست ...به در ورودی رسید ...منیژه کشان کشان خودش را به او رساند او می دانست شمس قلب میرمظفر را نشانه گرفته ...پای شمس را فشرد شمس با لگدی او را راند ...این شیطان باید بمیرد باید بمیرد ...سیامک متوجه شد برگشت به سمت شمس ...نه عزیزم! نه ! مامورها ایستادند یکی کراواتش را محکم کشید و دیگری سبیلش را ...سومی دوید به سمت شمس و سیامک ...
سیامک گفت :کمی صبر کن ...آهسته تر گفت :به سرت زده ...این ملعون همین رو می خواد که تو بیفتی زندان ...بعد همه چیز رو بالا بکشه ...خیلی طول نمی کشه ...خیلی مهم نیست من قبلا هم به این جور زندان ها رفتم ...صدای شمس می لرزید :اما امشب ؟...توی یه همچین شبی ؟...اما من میرمظفر رو بالاخره می کشم مطمئن باش ملعون ...سیامک موهای شمس را نوازش کرد :عزیزکم غصه نخور بر می گردم بر می گردم و تا مامورها او را به سمت دروازه می کشیدند نگاه از نگاه شمس بر نگرفت ...
آخرین نفر سلامی به شمس داد و شمس ناگهان دید که این چهره برایش بسیار آشناست اما نمی توانست به یادش بیاورد ...صدای آشنایش در فضا پیچید :سر کار خانم با اجازه بهتر شد براتون خانزاده ای چون شما بهتره با چنین اوباشی وصلت نکنه ...
شمس این صدا را کجا شنیده بود نمی توانست بیاد بیاورد دست مرد به سمت اسلحه آمد اسلحه را نوازش کرد :می دانم صارم خان مجوزش را داشتند اما می برمش خانم صارمی چون بعدها برای خودتان خطر ساز می شود ...شمس مقاومتی نکرد می دانست دستهایش آن لحظه قدرت خفه کردن دارند ...وقتی مرد از در خارج شد شمس به میر مظفر حمله کرد ...میر مظفر دوید تا ضربه کفش شمس به او نخورد ...
در حال فرار جیغی زنانه کشید :مگه نمی دونستی داری با یه مجرم وصلت می کنی الان بهتر شد که گرفتنش ...به من چه آخه ؟...به کوچه رسیدند شمس فریاد زد :دیگه بر نمی گردی فهمیدی ؟...
و دروازه را بست و چفتش را انداخت شیرین با گردن کج و چشمهای اشک آلود خیره شد به پایین پای اش ...شمس آن قدر بین اتاق های کار پدرش و خودش و اتاق میهمان رفت و برگشت تا صبح دمید ...صبح سرور را که سر بر پای مادربزرگ به خواب رفته بود تکان داد در دستش یک دسته سند بود ...سرور سرور بیا با هم بریم رشت باید کاری کنیم ...دختر جوان مبهوت به چهره شمس خیره شد و دستها را بالا برد ...چون کودک معصومی که غصه های شب گذشته اش را به آب داده یادش نمی آمد کجا بوده و چه به سرش آمده ...شمس برای اولین بار تبسم کوتاهی کرد :سرور ، برای دستگیری سیامک ...سرور پرید! از تکان او مادر بزرگ بیدار شد و ناله کنان دوباره به گریه افتاد ...شمس گفت :مادرجان شما این جا بمانید ...مادربزرگ سیامک سرش را به علامت منفی بالا برد ...
ادامه دارد