نگاه می کنم ومی بینم کوه دوم بعدازاین همه ناز و این همه سال جنگ وجدل با طوفان بازهم رخت عروسیشو پوشیده ومی خواد زیباییهاشو به رخ بکشه ...آسمون آبی شده ولی سرما زیرصفره ...
من گاهی در روایت هام از شعر پری کوچک غمگین فروغ استفاده کردم سالها پیش وقتی سعی می کردم مفهوم واقعی این شعرو بفهمم نمی تونستم بین درک خودم ومفهوم اون پل بزنم ...شاگرداول کلاسمون توی یه شرکت خصوصی بهمون فاکس درس می داد که بتونیم پروژه امون رو بنویسیم جوون پولداری نبود یه روز باحسرت شعر پری رو خوند وگفت من ازاین تکرارخسته ام من هرشب بارویای یه کامپیوتر ۴۸۶می خوابم وصبح بارویای نداشتنش بیدار می شم ...اون موقعها این رویای خیلی از ماها بود ...حالا خیلی چیزها شکل رویا رو بخودش گرفته و روزبه روز هم بیشتر این فضاداره ایجاد میشه ...تا در شرایطش قرار نگیری نمی تونی درک کنی من دارم از چی حرف می زنم ...سریال چهارخونه دوشب پیش این موضوع رو یعنی روز از نو رو به خوبی به تصویر کشیده بود من کاری به مزخرفی محتواش ندارم ولی موضوع اون قسمت تکراری بودن زندگی بشر رو به خوبی تصویر می کشید نتیجه گیری هم کرده بود که هرروزی که یه آدم خوبی بشی وهمه رو از خودت راضی نگهداری دیگه روزهات تکرارنمی شه ...نیلوفر راجع به خوبی واحساس خوب انسانها از اعمال خوب نوشته بود ذکر کره بود که خوبی وبدی هم حدود خودشون رودارند موافقم ولی بایددید اثر هر خوبی کجاوبه چه صورت باقی می مونه همه مون جین وبستر رو با بابالنگ درازش می شناسیم یکی از کتابهای جین بنام وقتی پتی به دانشکده می رفت فصلی بنام ملاقات با کشیش داره در اون فصل پتی که همیشه از مراسم روز یک شنبه فرار می کرده با کشیش مواجه می شه که از هیاهوی بعداز دعای یکشنبه فرار کرده بود اونها باهم قدم می زنند وکشیش بهش می گه همیشه یه دختر نوزده ساله شیطون برای همه جذابه ولی فکر کن چهل ساله بشی وهمه این صفات شیطنت وبازیگوشی رو حفظ کنی اون موقع کسی به جوونی تو نگاه نمی کنه همه یک زن کلانتر وفضول وبد کردار رو مثال می زنند وپتی با یک جهش به اعمال ورفتار پرازشیطنتش تصمیم می گیره باوقار وخانوم بشه ...مثال ساده ترش این که چقدر خوبه سعی کنیم خوبی کردن عادتمون بشه ...
پ .ن .. داستانهای ناتمام بیژن نجدی هم تموم شد حیف که فوت کرد بعضی ها هیچ وقت نباید بمیرند واین همون اثر خوبیه که یه شخص حتی بعدازمرگش تونسته روی من نوعی بگذاره بعضی از داستانهای مجموعه اش واقعا حیف حیف حیف که ناتموم مونده ....
پ .ن ...دنیای سوفی ساده ترین کتاب برای آموزش فلسفه است خوندنش رو از دست ندید ....
پ .ن ...بی خیال بابا جدی نگیرین وغصه نخورین شاگرد اولمون الان مدیروطراح سیستم یه شرکت بزرگ تو تهرانه وبسیارموفق ...
پ .ن ...سالمم بابا فقط از زیادی انتی بیوتیک معده درد گرفتم ....
من یه ماشین ظرفشوئی دارم که خیلی مارکش عالیه ...البته تازه نخریدمش ...کاملا مدرن وروباتیکه ...هوش مصنوعی اش هم ویژوال بیس تحت ویندوزسرویس پک دوهزاروهفت نوشته شده ...سریع ...عالی ...پرکار...صبحهاکه از در خونه می خوام خارج شم نگاهی به ظروف کثیف صبحونه می ندازم که روی میزه به ماشین ظرفشوئی ام فکر می کنم ومی گم شب روشنش می کنم ...بعدازظهرها که ظرفهای ناهاروجمع نمی کنم وبا خستگی به تختخواب پناه می برم می گم شب روشنش می کنم ...شبها قبل یا بعدازشام روبات خوشگل وجودم با مارک شیوا چهار دسته شروع می کنه به ظرفشوئی باورتون نمی شه من ماشین ظرفشوئیم مارکش شیواست ...آنفلونزا وسرماخوردگیش هم حالیش نیست ...در هرحال به رسالت مهم اش ادامه می ده ...
پ .ن ...مزخرف نوشتم؟ ...منو ببخشید ...مریضم وسرم از شدت داروهای گوناگونی که برای رفع انفلونزا خوردم گنگه ...اول آقای همسر گرفت بعد پسرک وحالا من ...
به کوچه باغ باد سر می زدم ...ابرها همه می باریدند ...دست می کشیدم به درد به پیشانی خاکستری آسمان ...سر بلند می کردم انفجاری سبز هجوم می آورد به پنجره های کوبه شکسته خانه بالای تپه ...مورچگان را صدا می زدم آوایی بر نمی خواست ...شب در شعرم می جوشید ...ماه بر ایوان خانه ام روشن می شد ...یادم می آید خانه بالای تپه ازآن من نیست ...دور آوازی زمزمه می شد ...گوش فرامی دادم ...گوش فرامی دادم ...باد زمزمه را می آورد ...انگارزمزمه گریه زنیست در باد ...درمی گشودم شب در من گم می شد ...ازساعت بختک تا رهایی سحر چقدر تیک تاک نوازش می کرد لالگان صورتی فرو خوابیده گیج خوابت ...می خواستم پند بگیرم مهربرمن می خندید ...می خواستم بزرگ شوم بهمن ازمن می گریخت ...می خواستم شعربسرایم عشق می گفت الهام کافی نیست ...می خواستم پرواز کنم باران می بارید وبالهای سنجاقکی ام را می خیساند ...من سنگین ام ...من می چرخم ...بچرخ وبچرخانم ...می چرخانی ام ومی چرخم ...من که فراموشت نکردم ؟کردم ؟من که ازیادت نبردم ؟بردم ؟...من که گنجشکک شاخسار تو نبودم ؟بودم ؟...باد می وزد ...نی می نوازد ...غم می بارد ...وگنجشک کوچک نمی داند باکه قهر کند که نازپروازش راخریدار باشد ...می ترسم دراین تنهایی بال بال زدن از فرط خستگی روی یکی ازاین سیمهای برقی فرود آید که لخت است ...می ترسم ومی خواهم اورا به قفس طلایی اش ببندم ...
پ .ن ....اینجاآسمون بشدت خاکستریه ...دل من بشدت گرفته و قله پیشونیم توی یه عالمه مه گم شده ...دوستهای خوبم پس فردا میام به دیدنتون ...
بطور کاملا بی ربطی پست قبلی من ربط به لهجه پیدا کرد ومتوجه شدم این موضوع جذابیت خاصی دارد همان روز عصر اخبار جوانه هاراجع به گویش های محوشده صحبت کرد واین که پدرومادر ها فکر می کنند بچه هایشان اگر بتوانند فارسی را درست صحبت کنند بسیاربهترازاین است که لهجه داشته باشند ...تو تاوقتی که یک شمالی نباشی نمی توانی درک کنی من چه می گویم وهمچنین تا زمانی که فامیل ساکن تهران داشته باشی مادر من اولین دختر خانواده است وما در بین خانواده مادری اولین نوه هابودیم در فامیل پدری باآن که پدر اولین فرزند بود برادری داشت که بچه هایش از ما بزرگتر بودند اما به دلیل نقشی که پدر در خانواده داشت ماازاحترام ویژه ای بر خوردار بودیم یعنی حرفمان برو داشت یک علت دیگر هم شاگرد اول بودنمان بود تبسم که خیلی زرنگ وآرام وخانوم بود ...من هم زرنگ اما تخس وشیطان ونحس بودم بگذریم مادر من دخترعمویی دارد که به علت فوت زودهنگام مادرش در جوانی از شانزده سالگی به شهسوار می آید ودر خانواده عمویش رشد ونمو می کند ...مادروخاله هایم به اوابجی میگفتند وبالطبع او خاله ما می شودهرکس از فامیلش خاطره ای دارد بهترین خاطرات کودکی من با خانواده پرجمعیت خاله نساء شکل گرفته است ...خاله زنیست که بعداز سی سال زندگی در تهران لهجه گیلکی ناب نواحی چایجان اش *را از دست نداده است وشوهرش هم خلخالی است ازترکهای مهاجر خلخال که آن دوره به شهسوار کوچ کرده بودند فکر کنید بچه های یک ترک وگیلک چه ترکیبات جالبی از آب در می آیند ...دو پسر بزرگتر چهار دختر کوچکتر ویک پسرخوانده بزرگتراز آخرین دختر (پسرخوانده فرزند پسردایی جوانمرگ شده شوهرخاله ترک این جانب است )...بگدریم شما می توانید تصور کنید که یک خانواده نه چندان مرفه با ترکیب بچه های خوشگلی که در پایین ترین مناطق تهران مثل خانی آباد ونازی آباد یا کن و...زندگی می کردند و چه روحیه شاد ومتنوعی هم داشتند پسرها امکان نداشت با جوک ترکی شروع به صحبت نکنند بسیار شوخ شلوغ بگو بخند ...واین برای من که سه سال با خواهرم تفاوت سن داشتم از نظر روحیه متفاوت بودم واو خیلی مرا تحویل نمی گرفت وخانه مان تقریبا ساکت بود یعنی یک دنیای بزرگ پرازنشاط ...ازبحث پسرهامی گذرم چون آنها ده یازده سال ازمن بزرگتر بودند ووقتی من وزبیده آخرین دخترشان عروسک بازی می کردیم آنها در بحبوحه انقلاب شریعتی می خواندند وشعار می نوشتند ...اما دخترها دنیایی متفاوت داشتند ...ما از چند لحاظ به آنها برتری داشتیم یکی این که وضع مالیمان به علت وجود پدر بانکی ومادر معلم بهتر بود خانه مستقل درهشتپر داشتیم وهمه جورامکانات رفاهی آن دوران مثل تلویزیون رنگی ویااتاق مجزا که خانواده خاله بدلیل تنها معلم بودن شوهر خاله از آن محروم بودند ...بچه ها خیلی معصومند من تفاوتی بین خودم وآنها نمی دیدم حوصله زبیده رابخاطر خبرچینی هایش نداشتم وعاشقانه به حمیرا عشق می ورزیدم واو هم مرا تحویل نمی گرفت وگاهی برایم تعریف می کرد که ما یه خونه خریده بودیم چهل تا اتاق داشت ومال هویدا بود وبگذریم اینها صحبت امروز من نبود که کلی بخاطرش مقدمه چینی کردم این بچه ها خیلی قشنگ فارسی صحبت می کردند چون از تولد درتهران بودند وحالا چطور با مادری با لهجه گیلکی وپدری با لهجه ترکی شدید بند ناف تهرانی شدند پای خودشان ...پدرومادر ما جزءآدمهای به اصطلاح متجدد دوران خودشان محسوب می شدند به هیچ وجه با ما گیلکی صحبت نمی کردند من همین حالا هم اگر بخواهم با کسی گیلکی حرف بزنم ازخنده روده برخواهد شد چون گیلکی من تلفیق عجیب غریبی از فارسی وگیلکی دو استان متفاوت است علتش هم این بود که مادر دلش می خواست ما در مدرسه فارسی رادرست بخوانیم ...بنابراین ما بچه هایی بودیم تقریبا بدون لهجه ...یادم می آید مادر حتی نگذاشت که من ترکی یاد بگیرم چون من تاچند قدمی یاد گیری ترکی هم پیش رفته بودم وچند کلمه ای هم بلدم ...حالا این اندک تفاوت لهجه شده بود یک نقطه ضعف برای ما ویک نقطه قوت برای آنها...عاشق شمال باشی وتوی تهرانی بیایی وازاین سر تا آن سر مازندران وگیلان را بگویی رشت ...شیوا بگوید آففرین ...من هنوز هم آفرین را باتشدید ف تلفظ می کنم ...یا این که غلط کنی وبگویی شوووروی ونگویی شوروی وحمیرا وحسن ویحیی وعیسی ولیلا وسهیلا وزبیده همه با هم به تو بخندند وبگویند شوروی ...وتو احساس کنی بخاطر شمالی بودنت از یک عده شمالی - ترک آب تهران خورده تحقیر شده ای وساعتها اخبارگوش کنی وببینی گوینده اخبارشوروی را چطور تلفظ می کند وبچگیت پرشود بارویای تهران ودر بیمارستان بانک ملی تهران توراتحویل نگیرند وبه تووپدرومادرت نوبت آخررادهند چون کارت ندارید وازشهرستان آمده اید ومنتظر بمانید ناگفته نماند حتی بینش مردم تهران در پانزده سال بعد که دوباره ناراحتی معده داشتم وبه بیمارستان بانک ملی رفته بودم چقدرتغییر کرده بود وهمه جا همه وقت اول را بمن می دادند...اول از من عکس می گرفتند ..اول دارو را بمن می دادند ... وپرستار اندوسکوپی همه اش مرا بخاطر مهربانی خاصم نازمی کرد ومی گفت چقدر مهربونی چقدرهمچینی چقدر پمچینی ...وان موقع من دیگر خجالت نمی کشیدم بگویم شمالی ام ومی توانستم بگویم برادر یا خواهرایرانی من... من هم یک ایرانی ام ...
دراین فاصله ای که امتحان زبانم تموم شد یه مجموعه داستان از حسن فرهنگ فر خوندم بنام دگمه های بی رنگ از نشر مرکز ...خوشم اومد خیلی قشنگ ومرتب نوشته شده بود می دونید این آقای حسن فرهنگ فر یکی از دبیران خیلی باسابقه ادبیات دراین منطقه است ...بعدیه مجموعه داستان ازنیناگلستانی که امشب بافرشته خواهم رقصید از نشر ایلیای خودمون که ویراستارش همون ویراستار خودم بود این مجموعه داستان هم زیبا مفید مختصر بود ...کتاب داستانهای ناتمام بیژن نجدی ازنشرمرکز رو شروع کردم وبه داستان دومش رسیدم اون هم خیلی زیبا وجالب نوشته شده که توانایی نوشتار بیژن نجدی برخیلی از نویسنده های این دوروزمونه می چربه و نوع عشقش به زندگی ...من چرا این همه بدشانسم سال ۷۵شوهرم که اون موقع نامزدم تشریف داشتن با آقای نجدی راجع به من صحبت می کنه وقرارمیشه من شاهکارهام رو براش ببرم وایشون بخونه تصییح کنه وکمکم کنه ارتقا پیداکنم ...تاماعقد کنیم ومن بیام برای زندگی لاهیجان بمونم بیژن نجدی فوت می کنه ...می بینی بازهم من بی استاد موندم ...درضمن بیژن نجدی هم یکی ازدبیران باسابقه ریاضیات لاهیجان بود...خدایش رحمت کند ...
پ .ن .۱.تاحالاشده لهجه کسی طرز صحبت کسی اذیتتون کنه ...قدیمها که من اینجادانشجو بودم وقتی راننده های تاکسی به من می گفتند خورد ندونی ...؟(خوردنداری ؟)دلم می خواست جیغ بکشم ؟...خدا زد توسرم ...گاهی اوقات یه شیوای بدلهجه توی ذهنم گیلکی غلیظ لاهیجانی صحبت می کنه ؟...ازهرچه بدت آید سرت آید ...نه که شهسواریها خیلی باکلاسن واصلا لهجه ندارن ...واسه همین می گم ...
پ .ن ۲.....اگه یهو زدین ومنو دیدین ...متوجه شدین شیوا لهجه داره غرنزنین ها ؟...جلسه های ما اینجاهمه گیلکی برگزار می شه ...آدمه دیگه کاریش نمی شه کرد؟
پ .ن ۳.آدم این همه تاثیر پذیر
ازوقتی که من توی این اداره استخدام شدم همه اش مشغول سامان دهی بودم ...به همراه تیم بزرگ همکاران وهمیاران عزیز ...واقعا هم کسی کاری نداره شغل تو چیه بهرحالی باید همکاری کنی والبته من بدم نمیاد یه روزایی من وقتی مستقیم از دانشگاه می اومدم ایستگاه شهسوار ...یه نیم نگاهی می کردم به اداره وازخودم می پرسیدم این جا باید جای باحالی باشه ...فکر کن به همه مردم رسیدگی کنی و...بنده اون موقع از سیستم اداره مون خبرنداشتم وفکر می کردم دقیقا مثل کشورهای خارجی مردم رو تحت پوشش بیمه می گیرن چون مامان که معلم بود وبابام هم بانکی پس اصلا نمی دونستم اینجا چه خبره ...فقط ته دلم خیلی می خواستم یه کارخدمتی داشته باشم ...بعد اینجا امتحان دادم قبولی این جارو هم با همه وجودم خواستم توی این شهر با این همه مهندس کامپیوتر فقط یه مهندس کامپیوتر می خواست یک ظرفیت مطمئن بودم خودم قبول می شم ...با جون ودل کارکردم ...ساعتهایی بود که همه همکارا خونه داشتن شام می خوردن ومن تنها توی اداره بودم سیستم اداره مون تازه مکانیزه شده بود ومیزان اشتباه همکارها هم خیلی بالا بعد سامان سوابق بود ...باردار بودم حالم بد بود ولی مسئولیتم سنگین بود می موندم وباهمون وضع کارمی کردم ...ساعت یازده شب ...دوازده شب ...رئیسم هم باهام خوب نبود ...هیچ پول درست درمونی هم بابت اون همه زحمت مضاعف بمن نداد ...هنوز که هنوزه وقتی به اون پنجاه وسه هزار رکوردی که وارد کردم واصلا وظیفه ام نبود فکر می کنم حرصم می گیره چون حتی براش ازمن تشکر هم نکرد خدارو شکر که بازنشسته شد واگرنه خودم بازنشسته اش می کردم ...حالا هم یه اصلاح هویتی دیگه شروع شده من هم به هرحال جزءتیم هستم پرونده ها رو می چینم روی میزم وشروع می کنم به بررسی ...اسمهاشون رو چک می کنم ...اسمهاتاریخ تولدها تعداد بچه ها منو به فکر فرو می بره ...به خودم می گم هرکدومشون یه داستانی دارن ...داستان تلخ ...داستان شیرین ...تولدها...مرگها ..بعدازاین که موجهای سرگردان تموم شد من داستان بعدی ام حتما داستان زندگی یکی از این زنها خواهد بود ...یه داستان تلخ شیرین وپرازامید داستانی که داره توی ذهنم شکل می گیره بزرگ می شه ...منو می خندونه منو متاثر می کنه ...بامن گوشه دلم زندگی می کنه وبزودی فوران می کنه ...اما من تنبلم تنبل دیگه نمی تونم با خودکار بنویسم ...فقط تایپ می کنم سریع تر می نویسم ودیگه مجبور نیستم بخاطر خوندن خط بد خودم ساعتها وقت تلف کنم ...باید یه لپ تاب اختصاصی بخرم ...می خوام هووی عزیزم هم یه خورده متجددتر شه وازهیبت کامپیوتر به لپ تاب تغییرشکل بده اینطوری مجبوریم دوتا داشته باشیم ومن مطمئنم سر یه دونه دعوامون می شه پس بهتره ازهمون اول دوتا بخریم اما مسئله این است ما هنوز خونه نداشته مون رو نخریدیم ...واگر فرض کنیم بخواهیم دومیلیون پای دوتا لپ تاب بدیم با دومیلیون می تونیم دومتر خونه بزرگتر بخریم ودومترکم فضایی نیست هست ؟...من دلم می خواد فردا صبح پری کوچک قصه وقتی از خواب بیدارشد با یه بوسه...ببینه قیمت خونه ناگهان به متری ده ریال رسیده واون وقت من اون خونه رویایی که دلم می خواد رو می خرم وقول می دم پری کوچک قصه شب بایه بوسه دیگه نمیره ...شما هم می تونید خونه هاتون رو عوض کنید وبزرگترش رو بخرید ویا این که اگه خونه ندارید صاحبخانه بشوید ...
من این جا خیلی چیزها نوشتم راجع به خیلی کس ها نوشتم ولی کمتر پیش اومده بشینم وراجع به همسرم بنویسم ...ازاونجایی که من خودم خیلی دیوونه وعجیب غریب تشریف دارم بالطبع همسرم هم نمی تونه خیلی آدم نرمال وطبیعیی باشه وبه مصداق دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ما دوتادیوونه یه ده سالیه که باهم ازدواج کردیم ودوتایی داریم این گردونه کوچکو می چرخونیم وازقضا پسرک ازهردوتای ما سالم تر وعاقل تره ...آقای همسر مرد به شدت مهربونیه ولی نه در ظاهر ...ظاهری بسیارسخت ومیدان دافعه قوی ای داره ...امکان نداره در جمعی به من محبت کنه چون ممکنه ازشدت مردانگیش یه هوا کم بشه ...خدانکنه یه وقت دستمو توی خیابون بگیره چون آبروش می ره ...خدانکنه یه وقت یادش بمونه تولدی سالگرد ازدواجی ...چیزی هم وجودداره چون همه روزهاروزمنه واون فقط روزی رو تولد من می دونه که کمتراز چند صد هزارتومن برام کادو نخره ودرغیراون صورت کادو نمی خره ...چون به اون نمیاد که گل بخره وازاین جور قرتی بازیا در بیاره این درحالتیه که درست قبل از عروسی دردوران نامزدی من رو با کادوهای ریز ودرشتش کشته ومات ومبهوت خودش کرده بود ...به شدت در اطلاعات فنی توانا به حالتی که وقتی پشت سیستمی بنشینه امکان نداره نتونه بفهمه چی توی سیستمت می گذره ..کافیه یه بارازکنارت رد شه تا گوشی تو با تمام اطلاعات داخلش بخونه وسردربیاره تو چکاره هستی و...این دونستن زیاد تا یه حد زیادی سه سال پیش درگیرش کرد طوری که کم مونده بود دودمان خودش و مارو هوابده ...بازش نمی کنم چون نمی تونم بیشترازاین توضیح بدم ...کج خلق می شه ...عصبی می شه ...رو حرفش نباید حرف زد ...واگرنه ازکوره در می ره نباید نازبراش کرد ...غذای آب پز نباید جلوش گذاشت ...از آدمهای پزی بشدت بدش میاد ...وقتی بدونه داری براش فیلم بازی می کنی فوری بهت می گه ...چندبار تا حالا به خاطر اخلاق فاقد هندونه زیر بغل کاری وبادمجون دور قاب چینی پیمانکاریهاشو ازدست داده وبشدت با ادارات مربوط درگیر شده وهزارجور صفت ریز ودرشت که اگه بخوام همه رو ردیف کنم کله من ویکجا با یه انگشت می کنه ...ما تضاد جالب هم با هم داریم اون درشته وبلند ...من متوسط وریز نقش ...من که شبیه کلئوپاترام و...اون هم یه ترکیب خیلی جالب از مهران غفوریان ومهران مدیریه به حالی که می تونه در نقش برادر هردوشون بازی کنه ...به شدت ساکت ...سرم هووآورده واسم اون هوو کامپیوتر وشبکه کوچیک کافی نتشه که گاهی بودن بااون رو به بودن با همسر وپسرش ترجیح می ده ...نمی دونه نقشش در خانواده دقیقا چیه ...هنوز نمی دونه من وپسرک چقد عاشقشیم ...اصلا خودشو دوست نداره تنبله ...تن پروره ...پر خوره ...چاقه ...موهاش ریخته ...چشماش ضعیف شده ...ورزش نمی کنه ...خیلی سیگارمی کشه بطوری که ریه اش چرکی شده ومریض شده باید سرم بزنه وحتی می گه راه نیفتی بیای بالاسرم بچه بازی در بیاری ...ازقهر متنفرم تهدیدش کردم اگه بمیره صدبار دیگه از قبر می کشمش بیرون وانقدرکتکش می زنم که صدبار دیگه هم بمیره ...آخه مرد هم این همه دیوونه می شه ...بازهم من این چاق عینکی بی مورو خیلی دوست دارم وحاضرم براش بمیرم گاهی سالی ماهی یه باریه سری هم به وبلاگ من می زنه واون روزمن دیگه نمی نویسم اگه اون این پستو بخونه چون منومی کشه .....امضا :شیوای عصبانی به قتل رسیده
شیوا جان داستانت را خواندم به نظرم داستانت طرح خوبی داشت ولی بیانش خوب نبود. یعنی داستان نشده بود. عناصر داستانی نداشت. ببین تقریبا توی همه سه تا بخشها مینا و مرتضی و کوثر نیستن که دارن حرف می زنن این یک نویسنده پر از قضاوته که همه حرفهای خودش روگذاشته توی زبون این آدمها.
امکان نداره این آدمها این طوری با خودشون این چیزها
رو بگن توی واقعیت برای همین اصل روایت تو اشکال اساسی داره گرچه طرح و موضوعت خوبه و خیلی قابلیت داره که داستان بشه مشخصه که نویسنده راحت ترین راه حل را برای تعریف داستانش انتخاب کرده: حرفهای دل خودش رو گذاشته توی ذهن شخصیت هاش. برای همین داستانت شده یه چیز پیش پا افتاده . و البته داستانت پره
از قضاوت. تو نویسنده ای. باید داستانت رو بگی.بذاری قضاوت رو خواننده ات بکنه. و البته داستانت مهمترین اصل داستان نویسی رو نداره:
چیزی رو که می خوای منتقل کنی نگو! نشونش بده صحنه های بیمارستان و مرگ مرتضی می تونست خیالی نشون دادنی باشه ولی تو خرابش کردی پدر و مادرش غش کرده بودن.. مادر فریاد می کشیدو ما هیچ احساسی نسبت به این مرگ نداریم
از همه بدتر اینه که قبلا هم پیشبینی اش کرده ایم چون نویسنده بد رانندگی کردن میلاد رو برای شیرفهم کردن ما گذاشته توی مغز مینا. حرفهایی که مینا و مرتضی وکوثر آخر هر قسمت با خدا میزنن کاملا زائده. اگه کسی
بخواد نمیاد داستان بخونه میره یه درباره این حرفها چیزی بخونه کتاب روان شناسی یا حداقل خدا شناسی می خونه. داستان باید داستان باشه. نویسنده باید تا می تونه حضور خودش رو از داستانبکشه بیرون. تا داستانش دلچسب بشه. توی اون داستان زنهای درخت خرمالو که من نوشته بودم مثلا شاید یه کم این کار توی یکی دو بخش اول اتفاق افتاده ولی مثلا بخش اول اتفاق افتاده ولی مثلا4 بخش آخرش مزخرفه چون همش
حرفهای منه نه داستان . چون می دونستم اون رو خوندی از اون برات مثال زدم. من آخر اون داستان رو کاملاتغییر دادم چون چیز بدی بود. پیشنهاد می
کنم به همه روشهایی که می تونی این داستان رو دوباره بنویسیفکر کن. مثلا:
همه چیز توی بیمارستان اتفاق بیفته یا داستان لحظات آخر مرگ مرتضی یا کوثر باشه. ببین لازم نیست هی بگی مینا زشت بود! کوثر خوشگل بود مرتضی خوشگل بود وسوسه شد و ... اینا رو نشون بده.نگو! سخته می دونم ولی مطمئن باش برای نوشتن خوب این عذاب لازمه امیدوارم ناراحت نشده باشی چون خواسته بودی من همه اون چیزایی که فکر می کردم رو بهت گفتم سخته که از داستان آدم ایراد بگیرن ولی واقعا کمک می کنه اگه آدم درست بهشفکر کنه
نیلوفراین هم نقد داستان توسط نیلوفر جون من این نقدواین جا گذاشتم تا بهتون بگم که چقد چقد دختر باظرفیت خوبی هستم واصلا از نقد خوب ناراحت نمی شم ...پس هرچیزی که درراستای این امر بتونه به بهترنوشتن من کمک کنه با جون ودل می پذیرم در ضمن من نه عنصر بلدم نه طرح نه هیچ چیز نه همون فرمی که ویراستارم می گفت معلومه می شناسی همه چیز شیوا کاملا ذاتی وجوششی ...وهمیشه بین ادبیات وزندگی در حال نوسان ودوران...توی زندگیم یه بارخواهرم برام هنر داستان نویسی ابراهیم یونسی رو خرید من هم هرجاش که داستان مثال زده شده بود رو خوندم به همین راحتی هم امروز تغییرات متن رو تلفنی برای خانم منشی انتشاراتی خوندم وبه همین راحتی تا دوهفته دیگه کتاب میاد بیرون ومن به همین راحتی منتظرم بشنوم چندنفر فرمش رو پسندیدن وچند نفر می گن مزخرفه ...هوا آفتابی ومن لبریز از عشق همه شمارو خیلی دوست دارم ...پ .ن .من هرکاری کردم نتونستم برای پاراگراف بندی متن وقت بگذارم ...منو ببخشید به زیبایی چشمهاتون ...
همه مادر خانه های مادربزرگهایمان لحافهای زیبایی دیده ایم که تولحافی رنگارنگی از پارچه های مختلف داشته وخانمهای آن دوران آن را بادقت وحوصله کنارهم می گذاشتند ومی دوختند ...هر پارچه ای که از هر لباس کودکی یا پیژامای پدربزرگی باقی می ماند به مربع های کوچک تقسیم می کردند ودر وقتی که به اندازه تولحافی پشمی بزرگ می شد آن را می دوختند ..هنوز هم لحاف مادربزرگ من در خانه مادرم موجوداست وچقدرهم ترکیب زیبایی از رنگهای شاد طبیعت دارد ...بگذریم هدف من از مثال لحاف چهل تکه مثال خودمان بود ما جامعه متنوعی داریم وبه طرز غم انگیزی گاهی نفرت انگیز می شویم ...دیشب به هرحال من خستگی ناپذیر تصمیم گرفتم برای تغییرروحیه هم که شده به همراه خانواده شوهرم یعنی برادرشوهرهاوجاریهاومادرشوهر ومقادیری دوست وآشنا به همراه پسرم به کنسرت بروم ناگفته نماند که همسرم نمی توانست بیاید وازآنجایی که مادرشانس حرف اول را درفامیل می زنیم همان بهتر نیامد چون نوک پیکان بدشانسیهای دیشب قطعا به ما می خورد (یه وقت نگین شیواچراآه وناله می کنه یا منفی نگر شده نه اصلا به این دلیل که برای من تجربه شده که زندگی فعلا شوخیهای بسیاری بامن وهمسر داره وقطعا زمانی حکمتش رو شن خواهد شد )من باکمال پررویی از صبح بیرون بودم ساعت سه رفتم سیاهکل مجلس ختم سک سک کردم برگشتم کلاس زبان دویدم رفتم خانه آماده شدم وباکاروان فوق الذکر راه افتادیم به سمت رشت ...اول همه چیز خوب بود کنسرت در سالن ورزشی کارگران در جاده فومن برگزار می شد وشب سوم وآخرش بود ..همین که ازاتومبیل برادرشوهر بزرگم پیاده شدیم پسرک نگاهی به اطراف انداخت وگفت من فکر می کنم اینجا بدترین محله رشته ومن وقتی پرسیدم :ازکجافهمیدی؟ جواب داد :ازقیافه اش ...سه جوان شانزه هفده ساله به اتومبیل نگاه می کردند با گوشی موبایلشان موزیک می گذاشتند ومی خندیدند یاد سه کفتار کارتون شیرشاه افتادم ووقتی ته دلم برای آن جوانهاکه سیاه وکثیف ومعتاد به نظر می رسیدند می سوخت ازخودم می پرسیدم اشکال کارما ازکجاست از فرهنگ درست نشدنیمان ازغرور بیش از حدمان ...چرااین همه ما باهم متفاوتیم ...در کنسرت هم همه جور آدمی میدیدی آلا مد...مدیست...زیر مد ...جوان موجوجه تیغی ...جوان مو پفی ساده راه راه ...دخترکان که چه عرض کنم عروسکان با بینی های عروسکی وهیبتی که بیشتر به درد سالن مد یا مجلس عروسی می خورد با انواع واقسام لباسهای رنگارنگ همه جا می خرامیدند ویکی از دختران انتظاماتی خیلی نظرم را جلب کرد ازآنها که مقنعه می گذارند وبعدموهایشان راروی مقنعه سشوهار می کنند....بگذریم از همه زیبایی موسیقی زنده وترانه های قشنگی که احسان خواند وویولونیستی که آهنگ گیلکی بنفشه گل بیرون بمه رو زد وهمه سالن داشت منفجر می شد وپسرکی که کنارمن مرتب غرمی زد خسته شدم حوصله ام سررفت ...بالاخره آمدیم که برگردیم چشمتان روزبد نبیند سه تایر اتومبیل برادرشوهر کوچک ترم با چاقو تکه تکه شده بود ..همان جوانهایی که ظاهر کثیف ومعتاد داشتند وحالا تعدادشان چندبرابر شده بود می رفتند ومی امدند ومی خندیدند ..اظهارمی کردند راستی اینوریاندیده ان دیگه ازین چیزها ندیدن کنسرت منسرت حالیشون نیست ...من واقعا نمی دانم پاره کردن لاستیک یک پراید نه چندان نو چه لذتی برای آن جوانی داشت که این کارراکرد ...این قسمت از ماجرا کدام رنگ از لحاف چهل تکه مادر بزرگ ماست ؟...چرا مااین همه اختلاف طبقاتی داریم ؟...چرا جوانی داریم که در یک محله پست از جاده فومن با اولین موادمخدری که آشنا می شود کراک است ؟وسرنوشتش خیلی زود به نقطه پایان می رسد ؟...چند نفرشان فریاد می کشیدند چون ماراراه ندادند ما جیغ می کشیم ؟...ما اعتراض می کنیم ؟...بهتر نبود احسان خواجه امیری که این کنسرت را به نیت خیر مبارزه با مواد مخدر وپیشگیری از اعتیاد برگزار کرده بود قبل از آمدن باآن همه بادی گارد به سالن نگاهی به محله ای که درآن می خواند می انداخت ومی دید که مردم آن ناحیه قدرت خریداری بلیط هفت هزارتومانی را ندارند ویک شب هم برای دل آن همه جوان معتاد می خواند ؟.البته می دانم که محل کنسرت از طرف ارشاد هماهنگ می شود آن همه نیروی انتظامی که ان جا پرسه می زد ونگهبانی می داد پس چه نقشی داشت ؟..من نمی خواهم قضاوت کنم راه درست قضاوت رانمی دانم ...جامعه شناسی هم نمی دانم تا علت این همه تفاوت واین همه بزهکاری را در کنارنیکوکاری بفهمم ولی احساس می کنم لحاف چهل تکه مادربزرگم بیش ازاندازه پوسیده ودیگر به هیچ وجه مرا گرم نمی کند ...ای کاش این لحاف این همه شبیه به کفن نبود امروز ....شبیه به کفن هزارهزار جوانی که نمی دانند هدف چیست ؟آرمان چیست ؟آرزو چیست وادب چیست ؟...ای کاش این لحاف امروز نقش بند هزار هزار حجله کراکی نمی شد که در گوشه وکنار این چهل تکه گونه سرزمین بنا می شود...
جشن تولد پسرک مخلوطی شد از مسابقه ودعواوبزن بزن وتفنگ بازی حالا شانس آوردیم که همه همکلاسیهای پسرک نیومدند واگرنه معلوم نبود چه خواهد شد؟ از صحنه باز کردن هدیه ها هرچه بگم کم گفته ام که من اصلا متوجه نشدم چه کسی چه هدیه ای آورده همه بچه ها باهم هدیه هاراباز می کردن .. پسر سیاستمدار من هم مرتب به من می گفت قربونت برم مامان من این جشنم بهترین جشنم بود لطفا سال دیگه همه این بچه هارو دوباره دعوت کن می دونی تو بهترین مامان دنیا هستی ...خوب پسرم غم مخور مامان هست وتا وقتی هست نمی گذاره توی دل تو آب تکون بخوره ...من به حد مرگ خسته بودم به طوری که هیچ چیز از جشن یادم نیست فقط سعی می کردم خندان وپرانرژی باشم که به همه بچه ها خوش بگذره ...وهمچنین مامانهایی که دعوت کرده بودم ...خیلی می ترسم این هفته امتحان دارم واصلا آماده نیستم وخیلی سرم شلوغه این دوروزه باید به حد مرگ بخونم ولی از طرفی بلیط کنسرت احسان دررشت رو هم دارم ومتن نهایی رو هم باید یه بار دیگه بخونم وتایید نهایی کنم ای وای چقدر سرم شلوغه ونمی دونم چه باید کرد ...بفرما همین الان ناشر زنگ زد که خانوم کجایی چی شد ؟راستی ناشر خیلی آرامش داره خوشم میاد ریلکس خونسرد من هم عجول وهول ...قرار شد زودی این هفته تایید کنم وقال قضیه رو بکنیم ...پس کی من برای زبانم بخونم آهای فرشته های ارسام یالله بدوید بیایید این پودر های جادویی تنبلی رو فوت کنید که برندومن زودی زرنگ بشم راستی اون سه تا پری سفید برفی کجان نمی شه یخورده زرنگی بمن هدیه کنن ...والله قباحت داره مادر سی وپنج ساله خرس گنده اندازه بچه شش ساله اش توی رویا سر می کنه ...اگه مادرشوهرم بفهمه وای ...منو می کشه ...بزودی نقد داستانمواز طرف نیلوفر عزیز که خیلی دوستش دارم می گذارم درسته من هفت سالی از نیلوفر بزرگترم هرچه باشه اون یه هفت تا پیرهن بیشتر ازمن توی داستان نویسی پاره کرده ...راستی عشق اسپایدرمن کارخودشو کرد وپسرک امسال کیکش اسپایدرمن بود ...
به تو که قشنگترین اتفاق زندگی منی وقتی که روی سینه ام قرار گرفتی وبا دوچشم الماس گونت تکرارمرا در من یادآوری کردی... همیشه سبز وجاوید ونامدار باشی آنگونه که برایت آرزو می کنم وآن آرزو را تومی دانی ومن ....تولدت مبارک
بالاخره سیل سردی که ازآسمون می بارید جاشو به یه آفتاب درخشان داد ومثل این که قراره دوروزهوا خوب باشه سال ۸۰چهارشنبه هفت آذر پسرم ساعت ۹ صبح دنیا اومد ازاونجایی که بنده کارمند تشریف دارم باید روز پنج شنبه تولدبراش بگیرم یه دنیا مهمون رو سر خودم هوارکردم با یه عالمه برنامه که هنوز یه کدومشونو انجام ندادم ...تنبلیها برین کنار ..زرنگیها به دادم برسین ...یاد قصه پودر جادوئی تنبلی افتادم که روی یه شهر پاشیده بودند وهمه تنبل شده بودند اخه ما مقادیر فراوانی ذاتا تنبل تشریف داریم وهمه رو ربط می دیم به پودر تنبلی ...
پ. ن .لیلا جون نتونستم برات کامنت بگذارم تغییراتی که می گفتی کاملا درست بودند ومن در تایپ رو سرم پودر تنبلی پاشیدن ...
یادت نره صبورباش ...سخت ...سربزیر...وتنها....اینوصدبار بنویس که یادت نره ...واگه مجبوری هر لحظه هم تکرار کن ...یادت نره حداقل یه حس مشترک بین تو وخدای توهست ...تنهایی ...اگه خواستی چین وچروکاتو نبینی توی آینه مات نگاه کن ...ویادت نره چقدرخوشگلی ...هروقت یادت رفت عاشقی به آسمون نگاه کن وبه کوه وبیاد بیار چقدر عاشقی ...
بارون سردی می باره همه جا خاکستری شده ...خسته وخواب آلودم ودلم می خواد یه عالمه اخم کنم وبرم توی رویا وبا هیچکس حرف نزنم ازحرف زدن زیاد خسته ام ...می خوام یه قصه براتون تعریف کنم قصه ای از پسرم یه روز یه کامیون داشت از یه جاده می گذشت که ماشینهای مسابقه ای داشتند توش مسابقه می دادند ...فرشته هایی که توی آسمون پرواز می کردن پودر جادوئی کاکائوییشون رو ریختن روی جاده همین که چرخ ماشینها وکامیون رفت روی پودر جادوئی دنیا تبدیل شد به دنیای کاکائویی اونوقت همه آدمهاازبین رفتن وهمه چیز تبدیل به شکلات وکاکائوشد فقط آدمهای صحرائی زنده موندن وازبس کاکائو خوردن نسلشون منقرض شد
...توی کره هیچ کس نموند وآدمهای فضایی اومدن وکره کاکائویی روبا خودشون بردن تا رشد کنه وبزرگ بشه ...تمام ...
.
لابد برای اینکه مصرف سالها کاکائوشون براه باشه ...شبیه خواب وخیاله این داستان بهرحال بگم هرگونه کپی برداری ازداستان پسرم برای ساخت فیلم ...کارتون و...ممنوعه وبزودی این داستان برای مجله مدارس پست می شه وبه اسم ارسام ص پیش دبستانی چاپ خواهد شد ...![]()
فکر می کنم پایان این دنیا یجورایی مثل طعم کاکائوست شیرین وتلخ ...مثل همه روزهایی که رفته ...همه روزهایی که می ره ومیاد ...
پ .ن ...دوستهای خوبم ازنظرات سودمندتون ممنون ولی به تعداد بازدیدکننده نظر برای داستان خیلی کم بود ...نه ؟![]()