امروز شنیدم یک پدیده ناشناخته هوای کشورهای اسکاندیناوی را می مکد وبه طرف خاورمیانه می کشد ...یعنی پدیده ناشناخته کار انگلیس است یا امریکا یا احیانا اسرائیل ...من که می گویم هرچه می کشیم ازاین اجنبی هامی کشیم واگرنه تابحال کی دیده بود بابلسر دومتر برف ببارد انزلی دومترونیم وپیمانکار پل هوایی رشت بزند این همه خیابانها را بکند وهمه جای رشت به اندازه یک خیابان نیم طرفه بازباشد ولاهیجان بزند هشت روز تعطیل باشد ومن نتوانم پسرم را به مدرسه ببرم چون محیط مدرسه سرداست ونازدانه من ممکن است سرما بخورد یااین که آن سال که من دوازده روزه بودم ومادر مرا درپتو پیچید و به سمت لوشان حرکت کرد ودررشت گیرکرد چون آن قدر برف باریده بود که مردم تونل برای ترددساخته بودند وخوب شد دررشت فامیل داشتیم ...
حالم گرفته است عجیب گرفته است چون در دوروز تعطیل کتاب نخواندم وفقط آهستگی کوندرا را تمام کردم که آن هم امروز در اینترنت خواندم که کل کتاب راجع به اروتیک است واحتمالا دخل وتصرف زیادی در کتاب صورت گرفته است تقصیر کوندراست دیگر اگر بلد بود خودسانسورانه بنویسد که ارشاد دیگر حرفی نداشت عیب ندارد مترجمش سانسورهای لازم را عنایت فرمود ...یادم باشد یکی دومتن از کتاب را بعداینجا برایتان بنویسم چون خیلی زیباست ...
بعداین که روز تاسوعا یک سنتی این همشهریهای گرامی دارند که مثل این که فقط شام سوریه آن را دارد وکربلا وخرم آباد لرستان ...چهل شمع برمی داری با چهل خرما ...تا دلت بخواهد لاهیجان کوچه های تودرتو وقدیمی دارد کنارهر خانه قدیمی یک منبر قدیمی یا یک صندلی جدید با یک منقل یا سینی یا هرچه که بتوان در ان آتش مشتعل کرد می گذارند با یک کاسه برنج شما می روی در مقابل هر منبر می ایستی حاجت طلبانه شمع روشن می کنی وخرما می گذاری وبه ودیعه برنج برمی داری وبعد برنج را که متبرک به نام حسین وخانواده اش است با برنج عاشورا حالا یا آشی چیزی نوش جان می کنی وانشاءالله حاجت می گیری ...از آخرین سال فارغ التحصیلی که بنده نذر کردم بانمرات خوب فارغ التحصیل بشوم وتازمانی که به هردلیلی در لاهیجانم این نذر راانجام دهم دوازده سال می گذرد ومن درتمام این دوازده سال در باد وباران ومهتاب وبرف چهل منبرراانجام داده ام ...وقتی من عقد کردم محرم وصفربهاربود وحالا ظل زمستان ...خود مراسم حالت تفریحی پیداکرده اکثر جوانها ی شهربا آلامد ترین چهره ها مشغول رژه رفتن از جلوی منبرخانه ها هستند و درحالی که می خندندوچشمهای مبارک را در چشمخانه به تماشای هر تبرجی (دیشلمبو جان بشنو)می چرانند نذررا انجام می دهند یعنی یک شمع قدیمی مدل میرزا کوچک خانی* شوت می کنند وسط گردونه آتش وبعد یک خرما می گذارند وکمی برنج برمی دارند ود برو که رفتی تامنبر بعد حالا این وسطها چیزهای دیگر هست بعضی ها سکه پخش می کنند بعضی ها اگر سردر یک امامزاده شمع روشن کنند تا هفت امامزاده دیگر باید بروند ...بعضی روزه سکوت می گیرند ...دوست خرم آبادی ام فاطی هم می گفت در لرستان پابرهنه هم به این مراسم می روند ...هرسال همین موقع همه ازهم می پرسند راستی چرا این کارو فقط لاهیجانیها انجام می دن حکمتش چیه ؟...بعد مادر شوهرم توضیح می دهد :وقتی اسرای کربلا گرسنه از کوچه های شام می گذشتند اهل شام در مقابل خانه هایشان شمع می گذاشتند وغذاکه آنها از روشنایی راه بهره مند شوند وبی آذوقه نمانند وحکمت انجام آن این است ...فکر کنم ان موقع ها راه شام از لاهیجان می گذشته ....(نه بابا من غلط کنم کفربگم )ولی این که چرا این مراسم مختص این شهر است اندکی تا قسمتی عجیب به نظر می رسد ...ازراه که رسیدم پسرک رادیدم که با یک بشقاب برنج وماهی نیم خورده مقابل تلویزیون نشسته وتامرا دید به جای سلام گفت یک چیزی بده بخورم دارم از گرسنگی می میرم وما با غذای نذری از او پذیرایی کردیم دست پخت خواهر شوهر مشترک 1بود یادتان که هست چه برنجی به به نصفش قهوه ای بود که با رب انار یا آلوچه وروغن به عمل می آورند ونصفش زرد که با زعفران وشکر به عمل می آید واندکی شیرین است بعد هم رویش سه تا شامی درست وحسابی پدر مادردار گذاشته بودند که پسرک دلی از عزادرآورد وگفت بازهم گرسنه ام صبحانه می خوام ...این هم ازروزمرگی دوروز پیش ....
راستی من؟ شیوا ارسطویی ؟....نه خانم شین من خیلی مانده تا ده تا کتاب بیرون بدهم او حداقل ده تایی کتاب دارد اعم از رمان وداستان ومجموعه شعر ...من فامیلی خیلی خیلی بانمکی دارم که خیلی دوستش دارم وآن هم داستان خودش رادارد و کسانی که از خیلی پیش این وبلاگ را می خوانند این فامیلی خیلی خاص که حالا خیلی منحصربفردنیست را می دانند ...این کتاب اولین دست نوشته من نیست اما اولین کتابیست که ازمن چاپ می شود ...اگر بتوان اسمش را کتاب گذاشت واگر بتوان اسم مرا نویسنده گذاشت ...می دانید که من در مکتب عشق یک شاگرد بسیاربسیارنوپاهستم وخوشحالم که ادعایی ندارم...
امضا شیوای بی ادعا
پ .ن ۱راستی داستان ماه رقصان عزیزم را در پست آخرش بخوانید خوشگل است لینکش ؟
همین بغل است ...
پ .ن ۲...می دانید من دعا را خیلی دوست دارم یک عالمه انرژی مثبت می پراکند ...من خیلی مرز بین دنیای مجازی وواقعی ندارم من قدرت فکرخوانی دارم من از لابلای نوشته های هرکس به دید خودم می فهمم طرف چه آرزویی دارد ودردلش چه می گذرد مادرم روزهای تاسوعا آش شله قلمکارمی پزد امسال به دلیل خستگی ودیر شدن این آشپزی به عاشورا محول شد ...من هم رسیدم آش را بهم زدم اسم چهارنفر از وبلاگ نویسان که یک آرزوی مشترک دارند به ذهنم رسید ضمن دعا پراکنی برای همه شما برای آن چهارنفر دعای مخصوصی پراکندیم که امیدواریم خداوند آرزوی این چهارعزیز را دراسرع وقت برآورد
که بودند ؟ بماند ....
(شیوای مستجاب الدعوه )![]()
* شمع نخی
..."خواب دیدم مادربزرگ رادر کفن پیچیده اند ودر پی خانه ای شورازآب دریا در قبری چال می کنند پدرم دامادش شهربانو خانم را در قبرمی گذاشت ...من ومادر به تکراربی بدیل زندگی ومرگ می گریستیم ومن به پی خانه ای می اندیشیدم که ازآب دریا موج می خورد ...وبدین سان است که کسی میآید وبدین سان است که کسی می میرد "...غلت زدم وپسرم را محکم درآغوش فشردم ناگهان ازخواب پریدم بعدازمدتها چراخوابش رادیده بودم خواب آن موهای حنایی کم پشت خواب آن چشمهای ترکمنی باآن رنگ خاص خواب دست سه انگشتی جانبازازباروت ...خواب کف صاف دستهایی که برصورتم می کشید ...خواب آن همه وقار خاص که در کفنی حریر مانند پوشیده شده بود ...تلو تلو خوران به هال رفتم چقدر هوا این روزها سرد است به انبوه آت وآشغالهایی که روی زمین ریخته خیره شدم ...به نفرین جن وپری جد مادربزرگ ...دست زیر چانه می گذارم اه اه نکنه مادربزرگ بخاطر فکر من بخاطر طنازی کلمات من بخوابم آمده ...دوروز پیش تصمیم داشتم نفرین جن وپری که جد مادربزرگم را به هفت نسل ریخت وپاش خانه محکوم کرده بود را به طنزبگیرم وباعذرخواهی از مادربزرگوارکه خیلی جدی به قضیه نفرین معتقداست به نثربکشم ...غافل ازاین که مادربزرگ زودتر با پیامی خاص بعدازدوسال به خوابم آمده ومن شلوغ فکر پریشان ذهن خواب را به یاد سپرده ام ...بیدارم ومیان بهم ریختگی خانه به سمت آفتابی که می خواهد یخهارابشکند ونمی تواند پیش می روم ...یادشهربانو چشمهایم را پرازاشک کرده ...چه داستانی می شوی تو شهربانوی من ...
پ .ن 1.برادرشوهری دارم که ازهمه جای دنیا خبردارد امکان ندارد تو ازموضوعی سخن برانی واو نداند هروقت ازهردری سخنی می گوییم او اطلاع جالبی از آن می دهد آدمی به تیزهوشی وخوش حافظگی او ندیده ام ...مدتی پیش بمن گفت اگر کتابت توانست همه مخاطبهارا جمع کند موفق خواهی بود من واو ماوشما وایشان ...نباید سعی کنی مخاطب خاص داشته باشی ...این عقیده خودمن هم هست مخاطب خاص کم است اما مخاطبی که کمی ازخاص عام تر باشد بهتراست ...
پ .ن 2...منیروروانی پور عزیزم در دوپست اخیر نوشت که کلمات خاصی از لحاظ ارشاد نباید نوشته شوند وبیشتر نویسنده ها این خودسانسوری را دارند من خودم هم با خودسانسوری کامل می نویسم اصلا من آدمی هستم که کلا در همه زندگی گفتاررفتار خودسانسوری داشته ام حتی اینجا که وبلاگ می نویسم سعی می کنم بعضی فاکتورهارا سانسورکنم ...اما کتاب من بدون یک حتی اصلاحیه مجوز گرفته وشاخ ناشرم رادرآورده ...خودم هم دیگر خسته شده ام ازبس یک سال است هی می گویم کتاب وهی درنمی آید ...برف یک هفته زندگی مارامتوقف کرده بود ...
پ .ن 3...مریم عزیزم اطاعت می کنم روند گرفتن کتاب از جاری دوباره به جریان افتاد راستی زهره زاهدی به گمانم با یک خانم دیگر مترجم کتاب باشند ونویسنده اصلی خارجی است کتاب را که گرفتم مشخصات کاملش را می گذارم ولی 99%مطمئنم همانی است که می خواهی ...
تا بعدازعاشوراخداحافظ ....
طی زمانهای متوالی افکارآدمها مدام تغییر می کند یک زمانی من می نشستم ومثل یک شاگرد تندخوانی نصرت بدون آب ونان وغذا تا سپیده دمان الکساندردومارا زندگی می کردم وعاشق زندگی شاهان فرانسوی واصل ونسبشان بودم در این ایام کتابی که از کتابخانه باباابی قرض گرفته بودم را هم خواندم بنام نستراداموس این شخص پیشگوی بزرگی بوده ودانشمند وپزشک دربار اما من جزهمین حدازاونمی دانستم ...درتمام مدت خواندن ششصدصفحه کتاب نستراداموس نوشته میشل زواگو انگارپای یک فیلم هندی مهیج وعاشقانه نشسته باشم گاهی سرم را به طرف بیست وسه چهارسال گذشته خم می کردم ومی پرسیدم هی شیوا کوچولو کجایی چرا هی بالا وپایین نمی پری وشادمانی نمی کنی دوعاشق ومعشوق به هم رسیدند ودشمنانشان از بین رفتند ...این کتاب وصفات نستراداموس مرا به یاد شخصیت ژوزف بالسامو انداخت ...درسن دوازده سالگی او قهرمان محبوب قلبم بود ...حاضر بودم بمیرم ولی برای یک بارهم که شده اوراببینم ...خیلی هم اعتقادداشتم که لحظه به لحظه داستانهای الکساندردوما درست است چون هرزمان که به نکته مبهمی برمی خوردم تاریخ تمدن ویل دورانت منبع خوبی بود اماژوزف بالساموی محبوب من که نام دیگر گاگلیوسترو رانیز یدک می کشید شیاد وکلاهبردار خوانده شده بود درضمن اورا به عنوان پایه گذار فرقه ژزوئیت می شناختند ... دراین کتاب کشیش بدجنسی بنام گایولا پایه گذار این فرقه خوانده شده بود ...البته زمان پادشاهان هم متفاوت بود ودرضمن بالسامو در تمام فصول وقرنهازندگی می کرد ...من حتی اگر آن موقع هم می دانستم ذهن توانای ذبیح الله منصوری فقید هزاران کلمه به کتابها افزوده بازنمی توانستم آن هارانخوانم دریک شهرستان کوچک وقتی تو امکاناتی بیش از کلاس خوشنویسی ونقاشی وزبان آن هم در حد ابتدایی نداشته باشی...می شوی طرفدار پرپروپا قرص کتابخانه کرم کتاب نسل گذشته باباابی ...بابا ازتو متشکرم که نعمت کرم کتاب بودن را به من هدیه کردی چون تا وقتی که خواننده نباشی نمی توانی بنویسی ومن برای هر خطی که می خوانم ومی نویسم واز بزرگترین لذت دنیا بهره مندمی شوم ازتوسپاسگزارم ...دوستت دارم هرچند اگر تاآخر عمرم هرچه سماور *تو بمن بسپاری آن را بسوزانم وتو مرا سربهوا وبی خیال بخوانی چون من چشمان شوخ تورا ازته هرفریاد که بازیباترین احساس فرش شده می دیدم ...
...فردا درمورد جن وپری می نویسم ...
*حکایت خودش رادارد ...
قبل از بیرون آمدنم ازخانه ناگهان متوجه شدم بخاری بزرگمان خاموش است هی خداراشکر می کردم که چه خوب من خانه بودم وباعث نجات همسر وفرزندم شدم ...همسرجان می خندد ومی گوید ای بابا رگلاتورش گازرو قطع کرده بود اما من باور نمی کنم در دل می گویم این قدر تو بااین رگلاتورور رفتی که مگه خوب هم کار می کنه ...به اداره که می رسم باآن چکمه های نوک تیز پاشنه دار مگر می توانم راه بروم راه رفتن مرا ندیده اید راه نمی روم پرواز می کنم ازنه ماهگی دویده ام خوب مرا چه به بوت نوک تیز پاشنه دار ...سریع ارسال می شوم برای ماموریت با راننده اداره به سیاهکل دفترچه های نو را باید برای کارگ*زاری راه اندازی کنم ...تمام راه مثل تابلوی نقاشیست گاهی هم یاد بستنی وانیلی می افتم سرما بیداد می کند وانگشتهایم یخ زده است ...کارگ*زاری گازش قطع است وبه یخچال فریزر بیشتر شبیه است ...مسئولش قبلا معاون مدیر بوده ...وحشتزده می گویم این جا وحشتناک است آقای ...جلوی محل کارش دو کپه برف به ارتفاع یک مترونیم است پیرمرد راه را هم خودش بازکرده ...این هم ازسیاست دولت مهربان است که بجای اشتغال برای جوانان برای بازنشست*ه ها کارایجاد کرده ...بگذریم ازآن جا سریع خودم را به بانک ملی رساندم من قراراست با یک وام خودرو وفروش هلیکوپتر گوجه ای ووام مسکن بانک مسکن که خردادمی رسد یک کینگ هاوس در خور شخصیتمان بخرم احتمالا پشت تله کابین جایی درابرها ...رئیس بانک یک ماه پیش با کلی پارتی تقاضای مرا امضا کرد انگاراز جیب شخصی خودش می خواهد به من وام بدهد تازه برگشت گفت خانوم تو واقعا خودرو می خوای چیکار بیا من ماشینمو بدم بهت ...باعصبانیت بهش پریدم من خودم ماشین دارم می خوام خونه بخرم ...سکوت کرد می دانید که باوام خودرو حتما باید خودرو بخرید ...رئیس ادامه داد باید حتما خودرو بخری ؟...گفتم می خرم ...سریع می فروشمش ...گفت اجازه فروش نمی دهم ...گفتم می دید انشاءالله ...گفت بخاطر خانومم که همکارتونه ...من گفتم بخاطر پدرم که همکاربازنشستتونه ...بالاخره با هزار روی ترش زیر درخواستم را مبنی بر گرو کشی سند مالکیت امضا کرد ...دلم می خواست بایستم جلویش وبه او فحش بدهم اخه مرد حسابی من اگه سند مالکیت داشتم که دنبال تو نمی دویدم ...اما لبخندپیروزمندانه ای زدم وگفتم باشه وامروز درراستای ادامه کار تنها سند مالکیت چهل متری شرکت کوچولویمان را که بنام همسر جان است دادم گرو ...بیرون که می آمدم به بابا دردلم می گفتم آخه این هم بانک بود توش کارگرفتی ...می دانید که این بانک ملیها یک عشق عظیمی هم به بانکشان دارند بعد به خودم می گویم استغفرالله تو بانون همین بانک ونون آموزش پرورش بزرگ شدی ودانشگاه آزادرفتیو وشوهر کردیو جهیز بردیو....این که همش شد یو ...
پ .ن 1...امروز گل منگولی می آد خونه مون ...
پ .ن 2...اندر افاضات ارسام ....
-پسرم یارویاورم گوشه دلم برات بمیرم ای که همیشه بامنی ...یه روز منو تنها می گذاری وبایه خانوم نازوخوشگل وخانوم ازدواج می کنی
-من نمی تونم ازدواج کنم مامان
-چراعزیزم ؟
-چون خدا اونقدرها دل من رو رمانتیک نیافریده ...
-....خنده ای بلند تا آن سوی دیوارهمسایه
-خودش هم می خندد وبه پوچی حرفش ایمان دارد فکر نکنم بیشترازبیست سالگی صبر کند ...
پ .ن 3...با عجله نوشتم منوببخشید ...
حس شدید مسئولیت از اطلاعات منوتوی این برف وبارون کشوند اداره دلم برای همه دوستهای وبلاگی تنگ شده کامپیوتر خونه از اونجایی که طبق تحقیقات آقای همسر شصت هزاربار فرمت شده مودمش نصب نیست ومن هم سی دی درایوش رو شکستم بابی احتیاطی کامل ...کجایین شما حالا دیگه لاهیجان می تونه به خودش بباله وبگه عروس شهرهای شماله با این همه توروارگانزا وشیفون وبرف شادی که خداهلهله کنان داره سرش می پاشه ...معلوم نیست کی باز به زندگی عادی روزمره برگردیم معلوم نیست کارمون به کجا خواهد رسید تابحال این همه تعطیل نبودم بد عادت شدم ...گتسبی بزرگ رو خوندم ...پیشگوئیهای نستراداموس رو به نیمه رسوندم ...نوشتن موجهای سرگردان را از سر گرفتم بالاخره به داد ایلا رسیدم ...لحظه به لحظه باهاش جلو می رم ولی ازاونجایی که یک هاوس وایف کدبانوی درست وحسابی نیستم نمی تونم بین کار وکار ازنوع خونه پیوند برقرار کنم وقتم کمه می خوام سریع برگردم خونه که تواداره گیر نکنم حالا دیگه تا ده متر اون طرفتر را نمی شه دید می خوام سروکله ام را ببندم یک پارو بخرم با چکمه گالشی برم برف پارو کنم خانه ای دویست وپنجاه هزارتومان ده تا خانه دومیلیون وپانصدهزارتومان ...من کی در زندگیم در عرض ده روز چنین درآمدی داشتم ...؟
دوستهای مهربون به زودی به همتون سر می زنم ...
پشت شیشه برف می بارد ...دردلم دستی دانه اندوه می کارد ...وقتی فروغ این شعررامی سرود به چه می اندیشید به ابراهیم گلستان یا به برف بازی پرشوری که می توانست باکامی داشته باشد یا به پرویز ...بگذریم پشت شیشه ما برف می بارد از سال 83 به این طرف کل گیلانی ها پس از دیدن برف در یک امر النظافت من الایمان بشدت اتحاد دارند همه با هم می دوند طرف حمام ...آخه شما که نمی دانید سال 83چه اتفاقی افتاد برای رشت ولاهیجان ولولمان وکوچصفهان ....آه می دانید از اخبارشنیدید ...عیب ندارد یک باردیگر از وبلاگ روزمرگی های شیوا بشنوید ...یک هفته بعدازعید غدیر بودفکرکنم ما تازه به خانه ای که در آن مستاجر هستیم کوچ برده بودیم وهنوز یک اتاق خواب منظم نشده بود ...پنج شنبه بود وقراربود مابرای ولیمه حج تمتع مادرشوهر خواهرم به شهسواربرویم برف از ساعت حدود نه شروع به باریدن کرد ما معمولا تمام روزهای پنج شنبه خانه مادرشوهر گرامی چتریم بنابراین طبق رسم بوجودآمده آن جا بودیم وبرف بشدت می بارید وجالب این بود که بشدت هم انباشته می شد انگارجنسش جنس دیگری باشد ...وقتی زمین خیس باشد برف اصلا نمی نشیند واین برف اصلا خیال آب شدن نداشت من دبستانی که بودم در شبهای برفی تا صبح نمی خوابیدم وبعد صبحها هرچقدرهم خسته وکوفته بودم بااین که صدبار رادیو اعلام می کرد مدارس هشتپر طوالش تعطیل هست راه می افتادم ومی رفتم برف بازی وسرسره بازی واسکیت روی یخ با وسایل ابتدایی وازجمله آدم برفی ساختن ...درزمانی که می خواهید آدم برفی بسازید یادتان نرود برفی که اندکی یخ زده باشد بهتر می ماند وگلوله می شود بخصوص آن که روی چمن یخ زده باشد ازیک گلوله کوچک شروع کنید وبغلطانید بزودی می توانید یک آدم برفی سه تکه گنده زیبا بسازید ...از مبحث مهم ساخت آدم برفی بگذریم ...صبح روز جمعه دیگر دیدنی بود هرلحظه ممکن بود سقف بریزد پدرشوهر وهمسرم رفتند بالای پشت بام وبرفهاراپارو کردند اگر نمی رفتند حتما سقف پایین می آمد ازنصفه شب آب وبرق قطع شد روز با روشنایی مخوف برف شروع شد می دانم برف خیلی زیباست ولی بجایش می تواند مخوف باشد وقتی در جاده ای باشی وهمه جا کولاک شود وهمه جا پرازسپیدی بی شک حالت کورهای رمان کوری ژوزه را پیدامی کنی که همه چیز را سپید می بینند ...اولش به شوخی وخنده می گذراندیم بعد عصبی شدیم وشروع کردیم به خوردن هرچه در خانه بود ...ما قرارنبود درخانه مادرشوهرم بمانیم برای همین لباس کم داشتیم عصر جمعه راه افتادیم باهر قدم من تا کمر وهمسرم تا ران در برف فرو می رفت تازه چکمه های گالشی پوشیده بودیم ولی کفاف نمی داد به خانه جدید استیجاریمان نزدیک می شدیم انگار در بدو بشریت باشی وفقط دایناسورها برای خوردن احاطه ات نکرده باشند نه برقی نه صدایی نه سوتی ...گاهی از دور مردی را می دیدی که آرام دنبال باطری به سوپر نیمه باز فریدون می رود که مردم تقریبا همه چیزش را خریده بودند ...یخ زده وبایک بغل لباس وهمه غذاهای داخل فریزرمان برگشتیم درحالی که نمی دانستیم با برفی که نمی خواهد قطع شود وآسمان خال خالی سپید پشمی آن شب چه کنیم ...سخت نگرفتیم دور هم جمع شدیم وبازی کردیم ...دوگروه می شدیم ویک سوال مطرح می کردیم وازگروه مقابل شخصی باید بااداجواب را یه هم گروههایش می رساند اداهادر سایه روشنایی گاز وشمعها خنده دار بود وما ساعتها به موضوعات وبرخوردهای پیش آمده می خندیدیم یا اسم شهر بازی می کردیم ویا کی کجا ...ببخشید ورق نه بابا در آن تاریکی سیاه اتاقها کسی چه می دانست مادرشوهرم تنهادست ورق بازی اش را کجا گذاشته ...پسرک از تجربه جدیدش لذت می برد وما ازشدت چربی موهایمان عذاب می کشیدیم بخصوص من که تقریبا هرروز باید استحمام کنم وبشدت به بوی عرق حساسم دیوانه شده بودم برای آب دستشویی برف را درقابلمه های بزرگ آب می کردیم وای کاش که مادرشوهرم آن را می جوشاند ...شب سوم بوی گاز همه جارا پرکرده بود وما کنتورگاز را با پارچه ای پوشاندیم ...برق نیامدباترهای یوپی اس ها دشارژشده بودند وهمه ادارات شنبه تعطیل بود من هم نرفتم صبح روز یک شنبه میان یک دنیا برف وگل بانیم ساعت تاخیررسیدم وسرور را که خاموش شده بود روشن کردم وبعد رئیس بازنشست شده بنده را خواست وبایک دنیا لطف ازمن پرسید کارمند عزیزم چه شده بود چه برسرتووخانواده ات آمده بود خانه برسرتان خراب نشده بود اصلا اشکال ندارد که دیر کردی وباتاخیررسیدی توهم انسانی توهم حق داری تو هم می توانی مریض بشوی ومشکل پیداکنی ...آره بابا توهم زدم رئیس فقط نزد تو گوشم ...درمقابل رئیس چابکسر که ساکن لاهیجان بود وازبد روزگاردوست جان جانی عمو ی شوهرم بمن گفت غلط کردی دیروز نیامدی ...توجه کنید دیروز همه ادارات تعطیل بود ...آره با آن که رئیس الانم تقریبا مثل فرشته هاست ازاینجامی گویم تقریبا چون بال ندارد وپروازنمی کند ومن خیلی بااوراحتم من هرگز هرگز غم وغصه کارمندی زیر دست رئیس وسطی ام را نمی توانم فراموش کنم ...حالا که سرم را بلند می کنم می بینم برف بشدت می بارد ولی من می خواهم پیاده تا خانه مادرشوهرم بدون چترودستکش قدم بزنم وهمه غصه های آن روز های برفی را فراموش کنم ...بعدازظهر هم یک آدم برفی بزرگ درست می کنیم کی میاد بازی ؟
پ .ن دیروز زنگ زدم به ناشر تاآخر ماه کتاب می آد بیرون ازاونجایی که پروسه چاپ یه کتاب فسقلی صدوسی صفحه ای در ایران حتما باید یک سال طول بکشه مال من هم دقیقا همین قدر طول کشید من سوم بهمن باناشرقرارداد بسته بودم ...
هوا وحشتناک سرده ومن دلم بشدت برف می خواد ودوست دارم برف بازی کنم ...سالها پیش در هشتپر که زندگی می کردیم برف زمستانمان مرتب براه بود وبازیهایمان هم ساختن آدم برفی وپرتاب گلوله های برفی ... ازآن جایی که من سه سالی از خواهرم کوچک تر بودم او زیاد من را تحویل نمی گرفت حالا از بدی های خودم نمی گویم که چقدر نحس وفضول بودم یک روز برفی بعداز ناهار قرار شد برای برف بازی با دوستان کوچه ایمان برویم ولی در یک لحظه غفلت پوشیدن چکمه تبسم بادوستانش در انتهای کوچه ناپدید شد ومرا که ازتنهایی می ترسیدم نشسته بربرفها جا گذاشت بس که مغرور بودم شکستم را به خانه نبردم باپاهای دراز وسط کوچه برروی برفها نشستم وباحسرت به انتها خیره شدم ...یکی از همسایه ها از خانه اش بیرون آمد ودرحالی که به طرف دیگر کوچه می رفت ازکنارم رد شد وپرسید شیوا چی شده ...وبقول خودش خواست نازم کند ولی زد روی سرم ...من هم که نازک نارنجی زدم زیر گریه او بی توجه به راهش ادامه داد ومن که کسی نبود ازلوس بازی ام دلجویی کند ساکت شدم ...همسایه نان خرید وبرگشت ودوباره زد روی سرم وگفت هاه هنوز اینجانشستی ؟...وبازبراهش ادامه داد ومن دوباره گریه کردم ...ساکت شدم ودیدم پدرم دارد از بانک می آید گوشم را کشید وگفت چیه چرا اینجانشستی ؟...(گوشم را ازروی کلاه کشید )وبعد مراکه دوباره گریه می کردم جاگذاشت وبه خانه رفت نزدیک عید بود واو برای اضافه کار به بانک بر می گشت با خنده دور شد ویک گلوله برف درست کرد وسر من بیچاره را نشانه گرفت و گلوله هم رحم نکرد محکم خورد به سرم ...نه دیگر نمی شد نشست دیگر نمی شد ماند وتوسری خورد بلندشدم وجیغ کشان به آغوش گرم مادروبخاری نفتی پناه بردم ...
پ .ن 1...هزارخورشید درخشان رو تموم کردم ...داستان موضوع زیبایی داره ولی یک چیزش کمه ...یه حس کوچولوی زنونه ...یه ظرافتیهایی که خالد نمی تونه هیچ وقت حسش کنه ...خالد بیشترازونکه یک افغانی باشه یه آمریکاییه ...تموم مدت خوندن کتاب جزءبه جزءیه فیلم هالیوودی پراحساس جلوی چشمهات رژه می ره ...اما هرگز نمی تونه به زیبایی بادبادک باز باشه ...هرچند در بعضی قسمتها می تونه منقلبت کنه وخشمت رو به جوش بیاره ...
پ .ن 2...دوستم ماندانا که یادتونه هروقت بهش می گفتم برام دعا کن خوب درس بخونم می گفت شیوامن دعای چرت وپرت نمی کنم ....می شه شما یه دعای چرت وپرت برای من بکنین که من ازذهن نویسی دست بکشم ودست به قلم شم ...حالم دیگه داره ازخودم به هم می خوره نکنه به خاطر تاخیر ناشرم در ارائه کتاب به بازاره ...برم یه زنگ بهش بزنم ببینم چی می گه ؟...
دوروز پیش تولد یکی از دوستای گل منگولی نازنازی ام بود که به علت فوت شوهرعمه اش در خانه جشن نگرفت وکلیه دوستان را برای صرف پیتزا وکیک به کافی شاپ رستورانی در رشت دعوت کرد ...ما به همراه دخترخاله اش ودودوست مشترک آژانس گرفتیم وراهی شدیم بماند که با وجود پسرک ودختر یکی از دوستهای مشترک چطور رفتیم حالا هی شما بیایید بگویید عیب نداره اگه من رانندگی ام خوب نیست ...جای همگی خالی خوش گذشت وپسرک چون شام خیلی دیرحاضر شد خیلی غرزد ومغزم از غرغرهاش دردگرفت وقرار شد که موقع برگشتن باشوهریکی ازدوستهای مشترک که با دخترش امده بود برگردیم ایشان برحسب اتفاق دررشت کلاس آموزشی داشتند ...گل منگولی یک دوست خانوادگی دارد که من اسمش رو می گذارم سیب قندی چون تپله وخوشگل ...اسم مشترک متاهل را می گذارم مشترک 1اسم مشترک دوم را 2...دخترخاله هم که دخترخاله است ...خلاصه راس ساعت بیست ویک وسی دقیقه آقای همسرمشترک 1آمددنبالمان ایشان مردی برای تمام فصول هستند یعنی یک مقدارخصوصیات خاصی دارند اگر خانمشان حسب اتفاق کتاب رمانی در دست داشته باشد که بنده آن را به ایشان قرض داده باشم خیلی جدی به خانم مشترک 1می گوید عیال جان نبینم ازاین مزخرفات بخوونی فقط تاریخ وشریعتی ودین شناسی ورشته های علمی مطالعه کن اینها همه وقت تلف کردنه ...(برو بینیم بابا)خوب پس از میزان آلرژی من نسبت به شوهرمشترک 1آگاه شدید بنده به شدت عاشق رمان وداستان هستم واین پزهای روشنفکری را قبول ندارم ...من وپسرک ومشترک 2ودخترخاله گل منگولی نشستیم وکلی هم بابت مزاحمتمان عذرخواهی کردیم آقای همسر مشترک 1ومشترک 1ودخترشان هم جلو نشستند خوب جای دیگری که نبود بنشینند حالا همه تان با هم بگویید شیوا عجب بی جنبه ایه چرا بجای تشکر اززحمتی که این خانواده دررساندنشان به لاهیجان کشیده اند مقدمه می چیند وطامات می بافد وازخودش دروگهر می پراکند زهرآگین ...اول دخترخاله پیاده شد ...سپس مشترک 2بعداز این که شوک حسابی با یک حرفش بمن وارد کرد پیاده شد ومن چون هم مسیر خانواده مشترک 1بودم آخرین نفر شدم چشمتان روز بعد نبیند ازآن جایی که مقادیر زیادی حدود 4برش پیتزا ویک بروشتا (چیزی در حد میرزاقاسمی خودمان بدون بادمجان با سیر فراوان برروی باگت معمولی با پنیرپیتزا)
ویک تکه کیک خورده بودم وپسرک روی پایم حسابی جولان داده بود وغلط کرده بودم پالتو پوستم را در نیاورده بودم
(نگویید داره پزمیده ها اصلا هم خارجی نیست ازاین طرقبه ایهاست که در سفر امسال مشهدم خریدم ایرانی الاصل پوست گوسفند هگمتانه میرزاست واز خارجی اش هم بیشتر گرم می کند )در حد انفجاربودم وسعی می کردم هرگونه فکر درمورد تهوع واستفراغ وازاین قبیل را ازذهنم برانم ..باری جان برایتان بگوید که همین که مشترک ۲از اتومبیل پیاده شد آقای همسر مشترک ۱رو به او گفت خانم سیب قندی اصل لاهیجانی اینجا چه می کرد ؟...مشترک ۱با حالتی شبیه کسی که دارد سکته می کند پرسید :ازدوستهای خانوادگیه گل منگولیه ...چطور مگر ؟آدم خوبی نیست ؟...همسر مشترک ۱با لحنی شبیه به قاضی دادگاه قاطعانه اعلام کرد :افتضاح ...مشترک ۱صدایش شروع کرد به لرزیدن (وای مامانم اینا )لابد فکر می کرد بخاطر همکلام شدن با سیب قندی که در حد افتضاح است تقدس وجودش خدشه دار شده ...پرسید :الان هم هست ؟...خدا پدر ت را بیامرزد مرد :الان نمی دونم ..بابا مسلمون این لاادری رو برای چی بتو یاددادند پدر صلواتی ...من را مجسم کنید بغض کرده استفراغ تا دم حلق نشانه گیری کله همسر مشترک ۱حیف که باآبرویم ...حیف که جیغ جیغو وبازارشلوغ کن نیستم حیف که تهوع داشتم حیف که رودروایسی داشتم ...لااقل می ماند من پیاده شوم بعد شروع می کرد سیب قندی را ترور شخصیتی کردن ...خیر سرش تحصیلات عالیه هم دارد وازداستان ورمان هم متنفر است ...حالا این سیب قندی چه کرده بدبخت هیچ چیز عاشق شده وبا معشوق در پانزده سالگی نرد عشق باخته (گناه کبیره جهنم داغ جزجزی )...عاشق پانزده ساله ومعشوق هجده ساله ...کمیته آنهاراگرفته وعقد کرده بعد مادر معشوق نتوانسته تحمل کند وبالاخره پسرک را مجبورکرده دخترک را طلاق بدهد سیب قندی بلافاصله با کیس بدتر بعدی که معتاد بوده ازدواج می کند وازاوصاحب یک پسر می شود با معتاد هرویینی قاچاقچی هم که نمی شود همزیستی کرد مجبور به جدایی می شود ...وحالا با مرد محترم خوش قیافه ای ازدواج کرده صاحب پسر دیگری شده وهرگز در زندگی اش دست به خلاف نزده ...واین شهرستان بی رحم نمی خواهد ماجرای بیست سال پیش یک دخترنوجوان عاشق را فراموش کند ...من سیب قندی را از قبل ازدیدنش به واسطه همین موضوع می شناختم وچقدر خوب است آدم اول عیب های خودش را ببیند وبعد چاک دهانش را بگشاید ...زمان پیاده شدن من آقای مشترک۱برای همسرم سلام خیلی زیادی رساند وگفت پیش ما بیایید در دلم گفتم حتما ...در خانه برای خودم باعرق کاکوتی ونبات معجونی درست کردم ضد تهوع واشکهایم را پاک کردم وبا خودم تکرار کردم تا یادم نرود محیط کوچک به مراتب می تواند بسیار خطرناک تر از محیط بزرگ باشد وگاه طوری تورا ببلعد که نتوانی بفهمی از کجا خورده شدی
پ .ن .دیشلمبوی عزیز من سی وپنج ساله هستم وهفتم بهمن جشن تولد سی وشش سالگی ام را خواهم گرفت ...حالا خودم را ندیدی که شصت وسه سال بیشتر به نظر نمی آیم ....![]()
پسرک همیار پلیس شده با عشق به راننده های آژانس ویا دوستی دری آشنایی که اتفاقی به پستمان خورده اند تذکر می دهد الا به خلبان هلیکوپتر گوجه ای ...این هلیکوپتر هم داستانی دارد برای خودش ...دوستی دارم که خیلی برای سر وظاهروتیپش اهمیت قائل است وموقعی که می خواست اتومبیل بخرد اصرار داشت حتما گوجه ای باشد وحتما زنانه ...کلی من مسخره اش کردم که این رنگ به فروش نمی رود اگر شما بخواهید روزی پرایدتان را به دویست وشش چینج کنید عمرا بتوانید به قیمت واقعی بفروشیدش وازآن جایی که خداجان با من شوخی های بسیاری دارد وقتی به همسر جان گیر سه پیچ دادم که باید خانه بخریم ومجبورش کردم جی ال ایکس تازه خریده نازنینش را بفروشد او هم اتومبیل مریم جان را خرید ...وحالا ما صاحب یک پراید هلیکوپ گوجه ای هستیم اگر به آن هلیکوپتر می گویم باور کنید همسرجان با آن پرواز می کند با دویست وشش مثل موشک می رفت وبا جی ال ایکس هم مثل سفینه فضایی ...یعنی همیارپلیس کوچکمان فرصت نمی کند به پدرش تذکر بدهد که بابا تند نرو چون در مسیرهای کوچک لاهیجان ما یک مسیر ده دقیقه ای را دودقیقه ای می رسیم وهرجا ترافیک بود دنده هوایی می زنیم ....
گفتم کمی بروم در موود طنز شاید این آسمان ابری خاکستری لاهیجان یه کوچولو باز بشه ودل ماهم یه کوچولو شاد ...قدیم ترها که من هشت سالم بود کریسمس فیلم آهنگ برنادت را داد ومن آی حسودی ام شد به این برنادت ...دلم می خواست من برنادت بودم و حضرت مریم را می دیدم ...بعد که نه سالم شد بازکریسمس آهنگ برنادت می داد من حسودی ام می شد ...بعد ده ساله شدم وحسود ماندم ...بعدیازده ساله شدم وحضرت مریم را ندیدم وبازبرنادت برنادت ماند بعد دوازده سالم شد وغاری کشف نکردم که حضرت مریم درآن باشد وبرنادت بیاید چشمه بجوشد سیزده ساله شدم ویاد گرفتم نباید انتظارمعجزه داشته باشم چون نه کریسمس حضرت مریم برمن ظهور می کند نه من برنادت می شوم نه سل استخوان می گیرم ومی میرم ونه تلویزیون معجزه ای می کند ویک فیلم جدید با یک قهرمان جدید می دهد که من به او حسودی ام بشود ودیگر به برنادت فکر نکنم ...چهارده ساله شدم ومعجزه اتفاق افتاد وتلویزیون دیگر نه آهنگ برنادت را داد نه من غار دیدم نه مریم را ونه برنادت را ودلم برای برنادت تنگ شد حسابی ...کریسمس همه دنیا مبارک بخاطر زیبایی بیش از حدش بخاطر صداقت ونورورنگش به خاطر شادمانی اش پیشنهاد می کنم کارتون قطار قطبی راجع به کریسمس رو ببینید وجایی که یک دختربچه مسلمون به اندازه یک مسیحی عاشق بابانوئل ودرخت کاج وکریسمسه وآواز قشنگش رو گوش کنید ما به عنوان یک مادر نمونه که جز کارتون نمی تونیم فیلم هنری ویا چیزی از این قبیل معرفی کنیم پس این کارتون را به تمام شما معرفی می کنیم راستی پیمان جان شما اطلاعی راجع به کارتون ها هم دارید چه سوالی من می پرسم صددرصد کودکی ات مثل پسرمن گذشته ...![]()
اگر من یادم رفت شما یادم بیاورید من دفعه بعد راجع به محیط های کوچک یک صحبتی دارم که بنویسمش تا مثل سایر ذهن نوشته هانرفته به باد ....
درضمن روح تمام ازیاد رفتگان بم وسونامی شاد شاد شاد ویادشان جاوید جاوید جاوید
دلم می خواهد به دوران بدویت برگردم به زمانی که برای پوششم از برگ درختان نخل استفاده می کردم دلم می خواهد وقتی باردارم با یک جست بر ماموتم بپرم وبا او به شکاربروم ...دلم می خواهد تخته شیرجه ام آخرین تخته سنگ عمود بر نیاگاراباشد دلم می خواهد وقتی در آخرین جنگ صلیبی که شرکت داشتم سر آن مسیحی را با تبرزینم قطع نکنم چشمان روشنش می گفت زنی به انتظارش پشت دیوار کوتاه سنگی خانه اش ایستاده وقتی باد در گیسوان صافش می پیچد عطر پیچ امین الدوله را در هوا می پراکند...دلم می خواست میخ بر دستان مسیح نمی کوبیدم ...دلم می خواست بر نمی گشتم وتبدیل به سنگ نمی شدم ...دلم می خواست وقتی دستان علی در دستان محمد به آسمان خراش کشید بیادمی آوردم در عصر بعد مردی خواهد نوشت مولا ویلانداشت ...دلم می خواست دنیا دشت سرسبزی بود وقتی با آدم تنها بودم وقابیل را به دنیا نیاورده بودم ...دلم می خواست روزی که منشور را می نوشتم به این فکر می کردم اگرچه پادشاهم یک تنم ومرایک شهرزاد بسنده است ...دلم می خواست کوله باری نان وپنیر داشتم ودو کفش زوال ناپذیر وهمراهی دلدار ودنیا را پرسه زنان می رفتم تا قیامت خدا .....دلم می خواست در عروج به بهشت به ویرژیل می گفتم که دلم نمی خواهد برگردم ...دلم می خواست ...
محصورم میان دود واتم ..خسته ام از این همه حصار باید ونباید ...تنهاماندم میان این همه تنها ...وکیست که یاری کند دل منحصر بفرد دیوانه یک تنهارا میان این همه لولی وش آویزان یک لاقبا به آسمان واژگونه وتیره شب بی ستاره از این همه آه وآه وآه ....
شیوای خسته ذهن پریشان
یکی از آرزوهای دوران کودکی ام این بود که رانندگی یاد بگیرم وسوار مزدای 929پدر بشوم وبزنم به قلب جاده ...مادرم مرتب امتحان رانندگی می داد سه بار آیین نامه رفوزه شد وچهاربار شهر ...همیشه می اندیشیدم مامان چرا اینقدر بی عرضه است مگر کاری به آسانی رانندگی وویراژدادن هم وجوددارد نه می خواهد فکر کنی نه می خواهد درس بخوانی بنشین وگاز بده بروتا بی نهایت ...با اکثرکسانی هم که می خواستند رانندگی یاد بگیرند بنده همراه می شدم با خاله ها با دخترعموها وسرانجام با خواهر... پانزده ساله بودم که دختر عمویم دوساعت از آموزش رانندگی اش را به عنوان هدیه بمن داد ومن خیلی مغرور در سطح شهر رانندگی کردم وخوب شد که کسی من را نمی شناخت تا بتوانم پزبدهم ...بگذریم پای دیپلم بودم که خواهرم دانشجوی سال سوم پزشکی بود وچون امتحان فیزیوپاتورا قبول شد قرار شد پدربه عنوان هدیه اجازه بدهد او گواهینامه بگیرد ...روز اولی را که برای تمرین رفتیم یادم نمی رود هفده سالگی سن بسیارخوبیست می توانی به در ودیوار وترک دیوار وازجمله مارپیچ رفتن خواهرت بخندی وچون سبک وزنی ازاین سوی صندلی عقب پیکان پرت شوی آن سوی پیکان ...وان قدر بخندی که نتوانی اشکهایت راپاک کنی ...بیست ساله ای ودانشجوی مهندسی از حال وهوای رانندگی بیرون نیامدی ولی چون ریاضی 2راافتاده ای آن هم بانمره 5پدر به تو اجازه گواهینامه گرفتن نمی دهد خوب آن حواشی وحوالی زیاد بحث مثبت اندیشی ونیروی مثبت به فرزند دادن وتشویق بجای تنبیه وجونداشت که پدر من بیاید وعمل عکسی انجام دهد تا نتیجه بهتری نصیبش شود بنابراین آن اخم وتخم واجازه ندادن پدر یک دنیا انرژی منفی بمن داد ومن دوبار دیگر ریاضی دو را افتادم ونتیجه این شد که اصلا تا پایان فارغ التحصیلی حق گواهینامه گرفتن نداری ...خوب شیوای مشروط شده غمگین که حال گواهینامه گرفتن نداشت تنهاسعی اش این بود که بتواند دروسش را پاس کند وبه پدر نشان بدهد شاگرد تنبلی نیست ...شبی خواب دیدم راننده یک عده قاچاقچی هستم وسوار بر یک هجده چرخ از دست پلیس فرارمی کنم ...خوابم شبیه فیلم سینمایی بود چون مدام فلش بک می شد بدون این که من از هجده چرخم پیاده شوم ..ادامه رانندگی ام در یک کامیون شن کش سپس یک خاور ...پس ازآن یک می نی بوس بعد نیسان پاترول سپس مزدای 929قهوه ای پدر بعد رنو وآخریش را باور نمی کنید یک نقلدان سپید پلاستیکی که شبیه ماشین بود وچرخ داشت ویک فرمون اسباب بازی ومن مشغول رانندگی ...یا خواب می دیدم با مهارت یک درایور مسابقه از خیابانی که با زاویه قائمه به خیابان بعدی ختم می شود پایین می روم و همراهانم نیز اصلا نمی ترسند ...از فاصله ای که من تبدیل به یک دانشجوی مبارز وزرنگ شدم وریاضی دو را با شانزده پاس کردم وترم آخروماقبل آخر معدل هفده آوردم تا گندهای سه ترم اولم را جبران کنم مرتب پدر بمن گفت شیوا بیا برو گواهینامه بگیر ولی من مگر دیگر وقت داشتم آن قدر کنفرانس ودرس والگوریتم وبرنامه نویسی داشتم که رانندگی برایم آخرین اولویت بود ...بعد از فارغ التحصیلی هم انگار که شوهر داشت تمام می شد درجا ازدواج کردم وما دوتا یک لاقبا اتومبیلمان کجا بود که رانندگی یاد بگیرم پس بازهم بی خیال شدم وسپس در یک اقدام متهورانه دوسال بعدازابتیاع اتومبیل ودرسن سی وسه سالگی رانندگی یاد گرفتم البته ناگفته نماند یک تصادف خیلی ناگوار آخرین ذره های جرات من را از بین برد من سه بار تنها با پسرک به مهد رفتم وهیچ مشکلی هم پیش نیامد اما همسرم مرتب گفت تو یک چیزیت شد من چکار کنم ؟...هرچه گفتم بابامن زن روشنفکری ام برو یه زن دیگه بگیر نگذاشت من رانندگی کنم حالا از خودپدر سوخته اش اگر می پرسیدید از ته دلش تنها خدواند عالم خبر داشت که آیا دلش برای من بیشتر می سوخت یا یک فروند هواپیمای نوک مدادی هشتاد وچهارش ...فصول می گذرند ...خیابانها شلوغ می شوند ...آهای باتوام من کنار جاده ایستاده ام اینجا شیوا زنی در امتداد دیوار ...تنها ...با گوهینامه ای زیبا در جیب بغل کیف پولم ...من نمی توانم رانندگی کنم ...من از عابران می ترسم ...من رانندگی را فراموش کرده ام ...توراهی داری که من جرات از دست رفته ام را بدست بیاورم وپشت هلیکوپتر گوجه ای ام بنشینم وبرانم ؟...راستی جایی را سراغ ندارید با یک گواهینامه خوشگل وتریپ یک وام پنجاه میلیون تومانی کم سود بمن بدهند یک خانه قدیمی کوچک پیدا کرده ام مامان خوشگل بلا ...ولی پول ندارم ...مدرک مهندسی ام را قاب می گیرم وبازاری می شوم ..در نویسندگی که نان نیست وتا دلت بخواهد معرفت هست وعشق وعشق ...در کارمندی که نانی هست بخور وبدو ...اما در این روزگار نان در دوچیز است برای اقشار ضعیف کم درآمدی که می خواهند سری در بیاورند در سرها ... خوراک وپوشاک ...پس بزودی شما با یک شیوای بازاری روبرو خواهید شد ...بالاخره این سه تن آدم باید نون در بیاره تا بتونه توی این دور وزمونه پلید خودشو بالا بکشه ...حالا که گفتند خانه ارزان خواهد شد نشد ...گفتند آمریکا خواهد مرد نمرد ...گفتند ایران غمی جز انرژی هسته ای ندارد که خدا می داند دارد یا ندارد ر*ئیس *جم*هور که خواب است ...وهنوز از مسافرتهای ا*ستانی چندسال پیش اش برنگشته است پس این سه تن آدم برای این که همرنگ جماعت اطرافش بشود چه چاره ای دارد جز ...؟
چهل روزبیشترندارم پدرم با یک دستگاه تلویزیون سیاه وسپید 14اینچ به خانه می آید کمی می گذرد ... اولین برنامه ای که خانواده نگاه می کنندشوی گوگوش است ...صدای ظریفی از من بلند می شود مادر می بیند گردنم را بالا می کشم تا بتوانم خوب تلویزیون تماشا کنم تا بزرگ بشوم همیشه عاشق گوگوش وادااطوارهایش بودم بیخود نبود که اولین تصویری که از صفحه جادویی دیده بودم همین بود شش ساله ام پدر یک تلویزیون گروندیگ رنگی بزرگ می خرد خیره پلنگ صورتی تماشا می کنم پدر ازبانک می آید برق قطع می شود پدر می خندد ومن جیغ کشان گریه سر می دهم دنیای رنگی صورتی ام سیاه شده است ...پدر دعوایم می کند ومن لب ور می چینم ...همیشه تلویزیون وفیلم وسینما وکتاب اهمیتشان به درسم می چربد ...مادرمی غرد اگه این تلویزیون لعنتی نبود تو الان همین رشته رو دولتی نشسته بودی ...تا ساعت هفت غروب کارمی کنم به خانه ام در لاهیجان برمی گردم به انبوه ظرفهای شسته نشده وریخت وپاشهای همسرم خیره می شوم بعد می گویم یک ربع ببینم ما*هوا*ره چی داره بعد می رم سراغ کارهام ...ناگهان به ساعت نگاه می کنم هشت وسی دقیقه است ومن هنوز تصمیم نگرفته ام چه برنامه ای ببینم در اسباب کشی های بعدی می فروشیمش وتاامروز تصمیم نگرفته ایم بخریم با همین اوضاع واحوال من همیشه به صفحه جادویی اش خیره ام پسرم به جادوی رنگهای کارتونهای مختلف هالیوودی خیره است ...من به اعجاب کلماتی که نقش تورادر دوره های مختلف تاریخ به عناوین مختلف بازی می کنند خیره ام به ملودارم ها به اعصاب خوردیها ی سریال ها ...به مزخرفات برنامه های طنزهای تکراری طی این همه سالها واین که جز برنامه های مهران مدیری همه به هم شبیه اند از همسران تا چهار خانه ...دعواها...قهرها ...فقط نوآوری منحصر بفرد اختراع برره توسط مدیری دیگر تکرار نشد که نشد ...من به جادوی این صفحه معتادم وهرچه تلاش می کنم نمی توانم مطالعه های حتی واجبم مثل کارهای کلاس زبانم را جایگزین اش کنم ...شما چطور شما چقدر به تلویزیون اعتیاد دارید ...راهی دارید که بتوان هم خودراترک عادت داد وهم فرزند را ...من که مانده ام ؟...
یه مثلی هست که می گه جوینده یابنده است یه مثلی هم هست که می گه ازتو حرکت ازخدا برکت آها یه مثلی هم هست که می گه نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزدآن گرفت جان برادر که کارکرد یه مثلی هم هست که می گه ...من هروقت هرچه را خواستم به دست آوردم ...بی حرف ...بی ضرب المثل ...با تلاش فراوان ...یعنی یکی از اونهایی بودم که برای چیزهایی که در زندگیم دارم صبور بوده ام وواقعا رنج کشیده ام ...اون جریان ask ,answer,recieveهم که سر جاشه ...پس چی نیست ؟...چی هست ؟...شیوا چش شده ؟...وقتی ستاره ای در آسمان بنام تو روشن می شود به احترامش بایست چون برای تو روشن شده ...(اینو کجاشنیده بودم ؟)می خواستم برم سرکار ..اینجا بااین همه مهندس بومی یه دونه می خواست قرار بود من بیام اینجا سر کار واومدم ...حالا می خوام از بین این همه واحد توروبردارم واحد کوچولوی ق 10آماده باش که مال من شی ...؟...من هنوز گیج ام ...کمی سرخوشم ...کمی ناتوانم از نظر جسمی ...بسیار پرتوانم از لحاظ روحی ...واماده برای مقابله با هزار حادثه خوشایند جدید ...قدرت می طلبم ...
پ .ن ۱...اینجا نشسته ام وروی هوایی که در فضا جاریست داستان می نویسم ...سطر ها را با کلماتی معلق در فضا چون دانه های تسبیحی رنگارنگ به زنجیر می کشم ...نخم نامرئیست وگاهی زیر تلالو نور آهسته برقی نقره ای می جهاند ...شخصیتهای داستانهایم باهم به بحث نشسته اند ..ایلای کوچکم سخت غریب وبی کس در ذهنم هزار بار زجر می کشد ومی گریدونمید اند به که پناه ببرد ...چه کسی خدا؟ ایلا خداراازیادبرده است ...ایلا آویزان است ...صدای قلمم وقتی در ذهن هوارامی شکافد صدای بال بال زدن فرشته کوچک شانه راست حمید را بیادم می آورد ...
پ .ن ۲...اگه داستان می نویسید هرگز در ذهنتون ننویسید چون مثل من تنبل می شین ...
امضا شیوای تنبل دست از طلب برندار ...