او مرتب می خندید ، بی لحظه ای سکوت ...مرد معذب می شد وخشم در وجودش شعله می کشید ، پکهای محکم تری به سیگارش می زد وزهرخندی به لب می آورد ، جرات نداشت حرف بزند ، هر شکایتی به زن این جمله را بر سرش چماق می کرد : تو منو دیده بودی ...عاشق خنده هام شدی صدبار خودت گفتی ...حالا چرا نخندم ؟...اگر مواظب رفتارش نمی شد و وقتی مادر خط شکسته سرد عبوس نگاه مرد را در قسمتی که نور گونه های زیبای زن را که بر اثر خنده برجسته تر شده بودند راروشن می کرد می دید ...نگاهش ،نگاه پسرش را قطع می کرد وبرنده وقاطع تیر می پراکند : خودت خواستی ...
آینه اتومبیلی را شکست ...گاز داد سیگار در دستش می لرزید ...انتهای عقب اتومبیلش را به اتومبیل کناری زد وگذشت ...خاک سیگار روی دستش ریخت وبوی پوست ظریف سوخته اش با بوی تند سیگار در هم آمیخت ...صدای او با طنین خنده هایش دوباره در مغزش پیچید : نشوری ظرفهارو ، خودم می شورم مامانت می گه تا حالا یه جورابتم خودت نشستی ...اگه اصرارداری دستکش بزن ...وهرجمله ای که باز با خنده ای تمام می شد ...
سرباز مانع شد :کجا آقا ؟...لرزید : خانمم اینجاست ...افسر نگهبان سراپایش را ورانداز کرد ...از گوشه چشم به پیکر مچاله شده اش نیم نگاهی کرد ...دلش فشرده شد ...افسر پرسید :خانومته ؟...سر تکان داد ...لبهایش می لرزید وچشمهایش دودو می زد ...این بار به دقت نگاه کرد برای بار اول بود که گریه اش را می دید ...افسر اشاره ای کرد ،نزدیک رفت و در صندلی روبروی او نشست .افسر صدایش آهسته بودو با صداهای محیط می آمیخت : چندسالشه ؟...صدای موتور لندکروز از داخل حیاط صدای مرد را در خود آمیخت ...- ازاول این طوری بود ؟...- چی بگم ...صدای فریادوزد وخورد از راهروی ساختمان شنیده شد ...افسر بلندشد ومرد فرصتی یافت تا اورا نگاه کند ...چشم در چشم شدند ، او به التماس سر روی شانه چپ خم کرد :ببخشید ...ودوباره به گریه افتاد ...
مرد خندید ، بارها فکر کرده بود وقتی عروسکش گریه کند چه شکلی خواهد داشت وقتی همکارانش از گریه های شبانه همسرانشان فریاد ها داشتند مرددر خانه جز طنین خنده نداشت ...- بگذار دیگه ...من یعنی به عنوان یه زن قرن بیست ویکی یا دویا سه ... نباید رانندگی کنم ...- نه نه تو بی احتیاطی عروسکم ...یه بلایی سر خودت میاری منو تا آخر عمر پشیمون می کنی ...
صدای گریه های او مرد را به محیط برگرداند ...کسی محکم به دیوار راهرو برخورد کرد ...صدای دویدن محکم سربازان با پوتین روی سنگهای راهرو پیچید ...کی بود؟ یک بار دیگر او سرش را روی شانه چپش خم کرده بود وبا بغض گفته بود :ببخشید... وقتی شوهرعمه اش مرده بود و همه داشتند با اشک وآه جنازه را دوراتاق طواف می دادند ناگهان پسر بزرگ عمه قلبش گرفت وافتاد وجنازه هم رویش ولو شد ...همه جیغ می کشیدند ...فرارمی کردند یا می گریستند ...چشمش افتاده بود به عمه کوچک که بر سرش می زد وبعد به او که از خنده اشک می ریخت ومیان موج گریه جمعیت به زحمت بر سر پا بند بود وتن لرزان از خنده اش پیچ وتاب می خورد ...وقتی مادرش ساعتها غر زده بود وآبرویم رفت آبرویم رفت قطار کرد ...مرد فقط سیگار می کشید ونگاهش می کرد ...او سرش را خم کرده وبا بغض گفته بود :ببخشید ...
افسر برگشت ...عرقش را پاک کرد ...پسر جوانی در حالی که با حرص آدامس می جوید داخل شد و یک صندلی مانده به او نشست ...رو کرد به مرد وگفت :شما آقاشی داداش ؟...والله من چی بگم دلم نمیاد از همشیره شکایت کنم .من دشت سوممو پیاده کردم،رفتم یه آب میوه بگیرم ...برگردم ...دیدم آبجی داره گاز می ده می ره ...همیشه می بستما ...می گم آبجی اونورترزد به درخت خدارو شکر خودش هیچی نشد ...حالا ما خسارتمونو می گیریم ...فقط شوما نبایست یه همچین خانومی رو تنها بگذاری بره بیرون ...سرش را از آن طرف میز خم کرد به طرف مرد :...یه هوا شیرین عقله جای خواهر برادری ...صدای گریه او شدیدتر شد ...-وقتی زد به درخت من بهش رسیدم دیدم داره غش غش می خنده ...
............
خمیده کنارش راه افتاد ...بیرون سیگارش را روشن کرد ...هنوز گریه می کرد ...اندکی نگاهش کرد ...متظر نشد تا سر خم شده روی شانه چپ را ببیند ...- بیا بریم ...وقتی انگشتان نازک زن را دور بازوانش احساس کرد قلبش فشرده شد ...سوئیچ را به طرفش دراز کرد :تو برون ...زن سکسکه ای کرد – نه ...ودوباره به گریه افتاد ...-طلاقم نمی دی ؟...من ماشین دزدیدم ...مرد سرش را بلند کرد ونگاهی به هیاهوی خیابان شلوغ کلانتری انداخت ...مامور خرید شرکت با موتوراز کنارشان گذشت فریاد کشید: سلام مهندس ...دست بلند کرد ...رو به زن پرسید : نمی رونی ؟...- نه ...
پ .ن ۱....خوب این هم یه داستان کوتاه ...من کلا داستان کوتاه بلد نیستم بنویسم چون معمولا فکر می کنم در یک داستان بلند راحت تر می توان توصیف کرد وشرح وبسط داد وصمیمی تر شد ...
پ .ن ۲...مثل یک موجود مظلوم بیچاره زنگ زدم انتشاراتی وگفتم
شما منو فراموش کردین ...آقای میرزانژاد هم می خندید ومی گفت نه بخدا ...همسرجان می گفت بپرس رشت برفها آب شد ؟...پنج شنبه صبح کتاب حاضره که قراره آقای میرزانژاد صبح چهارشنبه به من زنگ بزنه برم چند جلد خودمو بگیرم ...وبرای بقیه اش بدهکاریمو بدم برای شرکت توزیع و ...وفلان و...
پ .ن ۳..هم خوشحالم هم هیجان زده چون بعداز این که کتاب بره بازار نقد وانتقاد شروع می شه ومن می تونم به نوشته هام جهت های جدید بدم اما مطمئن باشین خودمو نمی گذارم در کوزه آب نوشته هامو بخورم چون در هر حال می نویسم ...عیب نداره اگه دولت آبادی یا رولینگ و...نشم ...مهم اینه که شیوا بمونم با همه روزمرگیهاونوشته های قروقاطی و...مغز دورانی وکوچه های هفت پیچم ...
از بین کوچه ها وخیابانها که می گذرم مرتب می گویم آره بالاخره یکی از این خونه ها قسمت ماست ...کوچک که بودم همیشه خودم را در خانه ای شبیه کاخ سعد آباد مجسم می کردم با یک باغ بزرگ و یک هوا پیشخدمت و لباسهای شاهزاده ای ..بزرگ تر که شدم دلم می خواست در خانه ام اتاق مهمان و ناهارخوری جدا وآشپزخانه پنهان و اتاق بازی برای بچه وکتابخانه مجزا واتاق کارو..... داشته باشم ...چندسال پیش که برای اولین بار پراید خریدیم همکار باتجربه ام گفت بیا سریع ماشینت رو بفروش برات خونه بخریم فلان جا هشتاد متره من دماغم را بالاگرفتم وگفتم هشتاد متر ؟...زیر صدوبیست خونه که خونه نیست ...حالا می گردم وهی چرتکه می اندازم هفتاد ضربدر یک ودویست ....نه شصت ضربدر یک وپانصد ...ما سه موش قرار است در چوب کبریتی همین حوالی زندگی کنیم ...
من خیلی تکراری شده ام نه؟... همه اش دارم راجع به کتاب از زیر چاپ درنیامده ام حرف می زنم وخانه ای که هنوز نخریده ام پس قول می دهم از فردا مطالبم را عوض کنم ...مثلا بنشینم ویک داستان برایتان بنویسم ...
اما با همه این حرفها به نظر من زیباترین داستانهای جهان داستانهایی هستند که نویسنده راجع به خودش می نویسد ...اگر بادبادک باز از هزار خورشید درخشان بیشتر می چسبد بخاطر این است که همه جا سایه خالد حسینی بر امیر افتاده است و...
.........................................................................
پ .ن کسی از شما "من او" ی رضا امیرخانی را خوانده ؟...لطفا بمن بگویید وقت خواندنش چقدر برایتان کشش داشت من ازداستانش بدم نیامده قشنگ نوشته شده ولی کتاب آن حالتی را نداشت که من برایش پرپر بزنم ومثلا به کارهای روزمره ام نرسم و ساعتها بخوانمش ...
شاید سفر بیاموزدمان عشق سرآغاز است وپایان ندارد ...شاید سفر به مرزها ی دور ارمغانش آرمیدنی باشد زیر سایبان درختی بلند مرتبه اما سربزیر ...برقصانم ...بنوازم ...تا دمی زیر هجوم مهربانی ات بیارامم ...پلکها را می بندم نور تندی می خواهم گرم ومهربان تا خستگی این همه بی خوابی را ذوب کند ...
*
دی شب وقتی دیدم آسمان اخمش را باز کرده و تک تک ستاره ها یش را به نمایش گذاشته ...حالم کمی رو به بهبود رفت
*
صدایم محوشده ...شیوای تصویر بدون صدا شده ام هروقت صدایم می گیرد پر حرف تر هم می شوم
*
خبری از آقای میرزانژاد موحد نشد ...دیگر اسمش را می نویسم که اگر سرچ اینترنتی هم کرد ببیند ایشان مدیر نشر فرهنگ ایلیا ی رشت هستند ...درضمن اسم ویراستارم هم کیهان خانجانی بود که من کتاب سپیدرود زیر سی وسه پل را از او خوانده ام .
*
اسم کتابم را هم که همه می دانید خودم دیگر حالم از اسمش ومتنش وداستانش به هم می خورد آخر کلی ما در این یک سال تغییر کرده ایم واگر حالا آن کتاب را می نوشتیم این طوری نمی نوشتیم ...
*
هوا خوب است ما هم خوبیم در مورد قیمت خانه های دوروبرمان بشدت افسرده ایم خانه بر خیابان خزر متری یک میلیون ودویست هزارتومان ...خانه کارگر بالانشین مسیر خانه های زیر جاده بام سبز متری یک وپانصد ...خانه خیابان کشاورزی یک وپانصد ...ته خیابان قاف دوقوز آباد متری ششصد وپنجاه من فکر کنم خانه در بهشت ارزان تر تمام شود ...آن فیلم ریش قرمز یادتان هست هزار بار تلویزیون داد خانواده ای همه با هم خودکشی کردند ...ما بعدازده سال با ده جور وام نه میلیون حساب باز کردیم ما اشتباه زیاد داشتیم ولخرجی زیاد کردیم ...لباس زیاد خریدیم دوتا جوون تازه ازدواج کرده با حداقل حقوق بدون کمک پدر ومادر چطور می توانند خانه دار شوند ...
*
چرا این سرمایه داری منحط منفجر نمی شود
*
قبل از ا*ن*ق*ل*ا*ب یک عده بدبخت بودند
*
حالا همه از خوشبختی دارند منفجر می شوند
*
یا ما می ترکیم یا این خط تورم وبحران وحشتناک قیمت خانه ...یا هردو
*
این ها همه هذیان بود از تراوشات ذهن یک تبدار آنفلونزایی
دنیای بی صدا هم برای خود دنیائیست بخصوص برای آدمهای پرحرفی ،چون من که از هر یک جمله شنیده شده ده جمله تحویلت می دهند واما در دل مرتب می گویند خداوند تورا دو گوش داده ویک زبان ...پس بیش از آن چه می گویی بشنو ...واما من بیش از آن چه می شنوم می گویم وهمیشه هم آرزو دارم کم حرف باشم ...وضع جالبی پیدا کرده ام صدایم در نمی آید هر چند سال یک بار این وضعیت برایم اتفاق می افتاد ...الان سالی یک بار انگار به بی صدایی مبتلا می شوم ...یا اگر حرف بزنم صدای پیرزنی صدساله از اعماق به گوش می رسد که می تواند بخنداند ...زدم به بی دارویی ...تصمیم گرفتم همان قرص سرماخوردگی بزرگ سالان را که می خوردم هم دیگر نخورم . فقط شنیده ام مردمان وقتی سکته می کنند یک طرف بدنشان لمس می شود بیشتر هم چپ ...حالا من نمی دانم چه مرضی گرفته ام که دست راستم از کف به بالا سرد است وپای راستم هم دقیقا روی انگشتان حالت یخ زدگی پیدا کرده واصلا گرم نمی شود ...فشار گاز خیلی پایین است ...خانه مان اصلا گرم نمی شود ...
*
قدیم ترها که خیلی کودک بودم سرما ،گرما ...حالیم نبود چه برف بود ، چه باران ، چه آفتاب ...ویا حتی اگر از آسمان سنگ می بارید من در کوچه مشغول بازی بودم ...بیچاره پسرک اجازه نمی دهم پایش را در حیاط بگذارد از بس می ترسم اوخ شود ...یک مدت هم که اینجا دانشجو بودم حسابی سرمایی بودم وهزار لایه لباس می پوشیدم تا یخ نزنم تازه بازهم گردنم به حالت آدمهای لقوه ای دور بر می داشت ودندانهایم به هم می خورد ...ازدواج که کردم شدم مثل مادر بزرگ ام البنین* یک آدم گرمایی که ظل سرما زیر روپوش یک تی شرت می پوشد ...می دانم باورتان نمی شود ...من موقع آزمایشات بارداری متوجه شدم گروه خونی ام عوض شده است در حالی که آزمایشگاه را روی سرم گذاشته بودم که من اوی + هستم وآن بیچاره ها با شرمندگی دویدند ودوباره خونم را آزمایش کردند در کمال حیرت متوجه شدم ب + هستم آن هم بقول متصدی آزمایشگاه از آن ب + شدید ها ...بعد تر در فامیل وآشنا شنیدم که بعضی از دوستان و فامیلها هم دچار چنین وضعیتی شده اند ...من هی می گویم عجیب وغریبم شما بگویید نه نیستی ...
حالا که بعد از چندسال دوباره سرمایی شده ام اصلا نمی گویم کبر سن گرفته ام می گویم ا..ا..ا..ا.. نکنه دوباره اوی + شدم ...
*
روند وام رسید به دفتر خانه در مورد سند رهنی همسر جان خوب شد ما همان یک بار هم بی عقلیمان را به کار انداختیم وآن شرکت نقلی کوچولو را خریدیم ...وقرار شد برادر همسرم برایم فاکتور یک 405بگیرد آخرین روز که رئیس بانک می خواست میزان وام را تایید کند پرسید :چی می خوای بخری ؟...من جواب دادم :...چیز دیگه ...من همونم که می خواستم ...فوری گفت :آها تریلی ...تو می خواستی تریلی بخری باشه باشه ...زیر هشت وهشتصد نباشه فاکتورت ...با لبخند در حالی که به تریلی ام فکر می کردم آمدم بیرون ...
دوستان شما هم اگر خواستید در پروژه عمیق وعظیم وهمه چیز تمام خرید تریلیی بنام خانه شرکت کنید می توانید وام خودرو بگیرید از دوحال خارج نیست یا صاحب شرکت سایپا یا ایران خودرو با شما راه خواهد آمد وشما خواهید توانست پولش را نقد کنید یا راه نخواهد آمد وبا کمی انتظار می توانید خودرویتان را بفروشید ویک باره یک پولکی دستتان را برای خرید خانه بگیرد ...در ضمن وام مسکن هم که ملزومیست ...
*
می خندم ...من وبرادرانم در خانه مان هرجا که بودیم فوتبال بازی می کردیم همسر جان تا بحال مرا در خانه زیر صدمتر مستاجر نکرده است ...الان هال خانه مستاجریمان اندازه هال خانه پدری ام است ...حداکثر خانه ای که با پولمان می توانیم بخریم ولزوما تا مدتی باید درآن زندگی کنیم شصت متر است ...سمسار آشنا سراغ دارید که تجهیزات زندگی مرا به قیمت خوب بخرد ؟
نوح ،را بندگان خدا می آزردند ، گلایه به خدا برد ، دستورش داد کشتی بساز واز هر حیوان یک جفت نر و ماده در آن سوار کن ...سپس طوفانی در گرفت عظیم وزمین زیر امواج گرفتار شد ...تو اینگونه ای ، اینگونه معجزه می کنی ...
ابراهیم ، یکتا پرست بود ، نمرود به آتشش افکند ، خداوند آتش را بر او سلامت وسرد گردانید وابراهیم را اینگونه معجزه فرستادی ...
موسی ،می خواست با اصحابش از دریا بگذرد ، با عصایش ضربتی به آب دریا زد ودریا شکافته شد ، بزرگراهی گشوده شد به عرض فلان واصحاب راحت گذشتند موسی را اینگونه مورد رحمت معجزه قراردادی ....
عیسی ، خواست به مردمش ثابت کند که پیامبر است اورا دم مسیحایی دادی و هزار هزار قابلیت دیگر ...کور را شفا داد ومرده را زنده گردانید و فاحشه را تقدس بخشید ...اورا اینگونه معجزه گر نمودی ...
محمد ، مورد غضب آل فلان وآل بهمان (منظورم (قریش و ...است ) ) قرار گرفته بود وهیچ کس باور نمی کرد او امی ودرس نخوانده این گونه باسواد ودانا شود ، اورا قابلیت شق القمر بخشیدی ...وکلام قرآن را واین معجزه برای آخرین پیامبرت بود ...
در هزاران کتاب خوانده ام که تو هزاران معجزه به مردم عادی فرستادی ...کور را شفا دادی ...تومور را محو کردی ...سرطان را خوب کردی ...فقیر را ثروتمند کردی ...نعمت بخشیدی ...نقمت گرفتی ...برکت دادی ...
من نه پیامبرم نه مردم عادی ...بنده ای ام اندکی خل وضع که نگارشش گاهی به عقل دیداری اش می چربد ومی تواند چند چشم را به خود اندکی خیره کند ، خسته ام اندکی معجزه بفرست ...نه اندکی نه ...چند تا نه این که لج کنی ودر مقابلش چیزی بستانی ...تیتر را نگاه نکن من جدی می گویم ...
1- خانه را به حداقل بهای ممکن برسان .
2- طلا را به حد اقل بهای ممکن برسان .
3- حقوق مارابه حداکثر بها برسان (برابر با ستارگان آسمان از آن هم بیشتر برابر با کهکشانها ).
4- سلامتیمان را به حداکثر میزان برسان .
5- عشق را دوباره زنده کن آن گونه که مجنون لیلی را می پرستید وآنگونه که جک غرق شد تا رز نمیرد .
6- کاری کن که همه جکوزی داشته باشند نه این که کنار خیابانمان فقیران سپند دود کنند تا پرادو وبی ام دبلیو و بنز من خط نیفتد .
7- اگر لپ تاپ خوب است چرا همه ندارند ...کاری کن همه داشته باشند .
8- خدا یک شبه یا همه را به این خواسته هابرسان یا طوفان نوحت را بفرست .
9- فقط قبلش حتما به اندازه همه دنیا کشتی اش جا داشته باشد چون دل مارا قدرت میراندن کسی نیست .
10-قبل از طوفان ، زلزله و....خبرمان کن نگذار زیر آوار ها وآبها بمیریم ...
11-یادمان بده یادمان نرود تو روز هفتم عشق را آفریدی
12-یادمان بده یادمان نرود فیلم راز ساخته شده است
13-یادمان بده عقل بیشتر داشته باشیم
14-به من بخند نزدیک ترین محبوبم چون دلم برای لبخندت تنگ شده است
....
پ .ن 1
گاهی فکر می کنم مشکلات قرن ما به دست معجزه حل می شود، گاهی فکر می کنم ،کمی خل وچل بودن هم بد نیست ،آدم می تواند بخندد یا بخنداند ...
گاهی فکر می کنم در دست توانای بشر هزاران نیرو نهفته است ....
گاهی فکر می کنم اگر فکر نکنم بهتر است
گاهی فکر می کنم اگر خر شاخ داشت چه می شد ...مثلا هنگام عرزدن شاخ می زد یا هنگام شاخ زدن عر ...
گاهی فکر می کنم سلامتی ودور هم بودن بهترین هدیه اوست ...گاهی فکر می کردم ...
" ثروت بهتر از علم است "
امروز مطمئنم ...............
خانمها ی معلم ، آقایان معلم ...بدینوسیله من شیوای معجزه خواه در قرن بیست ویک در صحت وسلامت کامل کلیه انشاهایی که در طول تحصیل نوشتم ودرآن هرچه خواستم بشوم اعم از معلم ، دکتر ، مهندس کامپیوتر ، استاد دانشگاه ، فضانورد ، رئیس جمهور ، زن شاه ، دختر شاه ، قهرمان جنگ ، مرد شش میلیون دلاری ، زاپاتا ، بروبیکر ، هنر پیشه ، سوفیا لورن ، براد پیت ،بوگارت ، حیایی ، گلزار ، تهرانی ، افشار ، علی دایی ،برنده صلح نوبل ،رامون کاخال ،مادام کوری ...همه را پس می گیرم و می خواهم پول داشته باشم ....می خواهم شیوای پولدار ....(خالی نه ) از نویسندگی نمی توانم بگذرم شیوای نویسنده پولدار همسر شوهرم ومادر پسرکم باشم .هی همه برای من بخوانند هی پول پول می کنه ...دل منو واسه پول خون می کنه ...
امضا ....آره بابا خودمم هک نشدم .................................................شیوای پولدار
15-بنزین را آزاد گردان ....خیلی دعای مهمیه یادم رفته بود ....
...قبل از هرچیز به هزار زحمت نامه ام را می گیرم که کار به شنبه صبح نکشد چون اگر کار اداری را بخواهی شنبه صبح شروع کنی نمی توانی به چند جا برسی ...نامه را در کیف دارم شنبه صبح زود می رسیم به دایره حقوقی بانک ملی مرکزی استان ...چند نفر در راهرو نشسته اند سیستم بانک شیک است اما طرح کایزن واوپن سازی کاملا اجرا نشده است ...ساخت احتمالا به ده یا دوازده سال پیش برمی گردد ...کارشناس بعداز بیست دقیقه می آید بسیار مهربان وخوش برخورد است نفسی به راحتی می کشیم وبه هم می گوییم خوبه خوش اخلاقه ...نامه مان را نگاه می کند می گوید بشید به جیر معاون امضاء بوکونه بعد بشید به جور شماره زنید ایید بجیر ...(می روید طبقه پایین معاون نامه را پاراف کند بعد طبقه سوم ثبت دردبیرخانه ودوباره برمی گردید دایره حقوقی )...آسانسور شلوغ است ...معاون ترش است جواب سوال نمی دهد ...بعداز امضای مبارکش می رویم طبقه سوم برای ثبت نامه ...می نشینم مامور ثبت باادب است ...خانمی از پشت سرم داد می کشد :آقای فلانی ...فلان چیزو داریدی یا نریدی ؟(فلان چیز را دارید یا ندارید ؟)خنده ام را می خورم همیشه به این قسمت زبان رشتی که می رسم خنده ام می گیرد مخصوصا وقتی که می خواهند از خودشان تعریف کنند ومرتب موضوع را باان جمع می کنند ...رئیس اولی من رشتی بود وهمه اش داشت از خودش تعریف می کرد بنابراین روزی صدبار می گفت ...من ان ...وحالا ادامه اش هیچ ...در دایره حقوقی آقای خوش اخلاق یک ساعت در مورد فامیلی من کنجکاوی می کند ومی خواهد من به عمو پورنگ سلام برسانم من هم اول یک ذره می خندم وبعد راجع به اصل ونسب عمو پورنگ سخنرانی می کنم که ایشان داریوش فرضیایی هستند ومادرش کوچصفهانی است و....وآقای خوش اخلاق خوش اخلاق تر می شود بالاخره نامه را می گیریم ودر ازدحام وترافیک وحشتناک خودمان را به مسکن مرکزی می رسانیم ...ساختمان بسیار شیک تمام اتاقها دیوار با نمای ام دی اف وکمدهای مرتب وکفپوش هماهنگ ولوردراپه های شیک وبا رعایت کامل طرح کایزن واوپن سازی مبله است وآدم کلا حظ می کند آسانسور جدیدتر وپله ها مارپیچ ...کارمان می رسد به معاون اعتبارات ازآن آدمهایی که همه زندگیشان نقش بازی می کنند دنیا برایشان صحنه پز وادا واطوار است ...برای هر حرف یک ادا دارد ...خوشگل خوبی هم بود تار هم می زد مسئولش را که بسیار باکلاس وبا شخصیت بود مسخره می کرد واشاره می کرد مدیران آینده ...نمی دانستیم باید به حرفهایش بخندیم یا گریه کنیم بانک مسکن مرکزی نامه زد به بانک مسکن شهرستان ...ما برگشتیم تا یک بعدازظهر در بانک مسکن لاهیجان بودم تا نامه ای ازآن جا برای بانک مرکزی استان بگیرم امروز صبح دوباره نامه را بر داشتیم بردیم بانک مرکزی مسکن من در هلیکوپتر نشستم وهمسر جان در عرض بیست وپنج دقیقه با داد وفریاد جواب نامه را گرفت پرواز کردیم بانک ملی ...به جیر امضا گرفتیم به جور شماره زدیم بعد رفتیم دایره حقوقی امروز همه کارشناسانش حضور داشتند به انضمام آقای خوش اخلاق ...شلوغ بود ...قرار شد جواب نامه مان را بنویسد ساعت 10...یک کلمه می نویسد وبا مسئولش راجع به خانمی که می خواهد ملکش را رهن بگذارد صحبت می کند ...10.5دقیقه ...کلمه دوم را می نویسد وجواب مسئول دومش را می دهد که خانم نمی خواهد ملک رارهن بگذارد به فروش اقساطی اش می خواهد ادامه بدهد ودراینجا ما باز هم راهن اول هستیم ...10.10دقیقه کلمه سوم را می نویسد ...حالا خوب است که نامه فرم است وتنها چند کلمه باید درآن پر شود ...نامه که آماده شد کلی هم از آقای خوش اخلاق تشکر کردیم وفرار کردیم وبدین ترتیب سیستمی که می تواند کل این کاررا از طریق فکس و استعلام انجام دهد این کار را به صورت پستی انجام می دهد که من با پررویی ووساطت آشنا نامه هارادستی گرفتم حالا می فهمیدم که رییس بانک ملی لاهیجان چرا می خواست من حتما سند رهن بگذارم برای این که من خسته شوم وبروم کنار غافل از این که با موجودات عجیب وغریبی از جنس جن وآدم قاطی طرف است به اسم عبدالرضا وشیوا ...روزی که نامه برای بانک مرکزی استان را بردم امضا کند ازاین که من بالاخره به این مرحله رسیده ام خنده اش گرفت ...
برای نصب برنامه دیسکت کارفرمایان به کارخانه یکی ازآشنایان می روم صبح سرد لاهیجان همراه با هوای مطبوع زمستانی آفتابی فضاراپر کرده است ...آقا سبیلو *با موهای سپید وارد می شود نظری با تحقیر بمن می اندازد انتظار دارد برایش بلند شوم سر تعظیم فرود بیاورم و ازاحوالات در باریانش بپرسم من بدتر نگاهش می کنم وبه سلام وعلیکی معمولی با یک غریبه اکتفا می کنم ...با حرص به اتاقی که ازآن آمده بود برمی گردد ...آشنا دارد از فضولی می میرد که چرا ما با هم سرد هستیم ...برادر آشنا می رسد با گرمی احوالپرسی می کنم ونیم خیز می شوم حدس آشنا درمورد کینه ای که بین ماست قوت می گیرد ...در خماریش می ماند ...
*
به خودم می گویم صبحم نحس شد .به اداره برمی گردم همکار خانم تازه ازدواج کرده ام سه روز پیش بابت یک شوخی از طرف من رنجیده ورفتار خشکی بامن دارد به او می گویم متشکرم ارزش مرا بعداز نه سال خوب بمن نشان دادید نباید با احدی شوخی کنم فکر کردم دوستیم ...چشمانش را می بندد و دهانش را می گشاید ...گرمم می شود لبهایم شروع می کنند به لرزیدن ...همکار مردی که مثل موش ازمن می ترسد وارد می شود خانم می رود ومن اشکهایم دارند می بارند .اما همکارم ایستاده وبیرون نمی رود پرونده را دردستش می فشارد با صدای لرزان می گویم آقای فلان می شود بروید ...
*
تبسم به مادر می گوید من با رکسانا دعوا گرفته ام وبه موتورسواری که از خیابان می گذشته گفته ام مرگ بر موتورسوار ...مامان بمن می توپد مرگ بر را ازکجا یاد گرفته ای ...تبسم به من چشم غره می رود ومی گوید آبروی مارا برد از موتورسوار عذر خواهی کردم ...راستی چرا گفتم مرگ بر موتورسوار احتمالا تحت تاثیر تظاهرات هفته قبل هستم مرگ بر شاه مرگ بر شاه ...گرمم میشود پشت گردنم می سوزد ...اشکهایم می بارند اززندگی سیر شده ام ...دفتری بر می دارم وداستان می نویسم ...من شیوا ...هستم ...مادرم پسری دارد که برادر من است ...
*
هروقت معلمها تبعیض قائل می شوند ...هروقت نمره ریاضی ام کم میشود ...هروقت دلم می گیرد ...هروقت کار بدی می کنم و لو می روم ...هروقت شکست می خورم ...گرمم می شود لبهایم می لرزد ...گلویم می سوزد ..پشت گردنم آتش می گیرد واشکهایم می بارند ومی بارند ومی بارند ...
*
متقلبم ...اما هیچ وقت لو نرفته ام ازچهارسوال میان ترم مدار سه تا را کامل ودرست نوشته ام دلم نمره کامل می خواهد معدل بالابرای پوشاندن مشروطی ترم قبلم ...طمع می کنم در کلاسورم را می گشایم تا یک لحظه راه حل سوال آخر را نگاه کنم استاد ورقه را می کشد و به ورقه امتحانی ام منگنه می کند ...می گوید برو حذف کن ...پشت گردنم می سوزد ...اشکهایم می بارند فشارم می افتد ...تاشب گریه می کنم لبم ورم وچشمانم پف کرده واز گردن تا فرق سر قرمزم ..فرناز بمن می خندد ومی گوید شبیه گوگوش شدی همیشه گریه کن... با هر خنده مونا وپونه وملی والهام وفرناز من بیشترگریه می کنم ... یک هفته بعد به شرط گرفتن ده از شانزده وبه وساطت مسئول آموزش استاد مرا می بخشد تا آخر ترم سرم را بلند نمی کنم ...
*
با نامزدم دعوا می کنم ودنیابرایم به آخر می رسد آن قدر گریه می کنم که او مستاصل می شود ومی گوید گ* خوردم فلان حرف را زدم بس کن واین ماجرا در ده سال زندگیمان همیشه اتفاق افتاده و می افتد ...
*
پسرم تاتی می کند ...تازه تصادف کرده ایم ...اعصابم پریشان است ...با پسرعمویش دعوا می کند ...به او حرف می زنند که نکن نکن نرو نگیر ...بلند سرش داد می کشم ...ناامید سربزیر می اندازد ومی لرزد احساس می کنم در پوشکش ناگهان جیش کرده است ...می شکنم ...می میرم ومی لرزم وتا صبح اورا که چون فرشته ای خوابیده است در بر می گیرم وگریه می کنم ...
*
گریه می کنم می لرزم اما چقدر محکمم ...چقدر با مشکلات خوب مبارزه می کنم ...چقدر در مقابل تنهاییها قوی ام... اما گریه می کنم ...رئیسم دعوایم می کند وترور شخصیتی ام می کند جلوی هر آدمی که تصورش را کنید ...گریه می کنم اما از حقم دفاع می کنم
*
تنهاهستم گریه می کنم ...شاد می شوم گریه می کنم ...در مقابل کوچکترین احساس محبتی گریه می کنم ...کی ازنوزادی در خواهم آمد کی بزرگ خواهم شد ویاد خواهم گرفت دیگر گریه نکنم ...نگو گریه دوای درد من است گریه نشانه وفای من است ...وفا برای چه حس زن بودن ؟...
*
پ .ن ۱- درشت نوشتن بهتره ؟...من خیلی بدی دارم نه ؟حالا اینها یک صدم اونهایی نیست که نوشتم
پ .ن ۲- شنبه قراره شنبه موعود باشه ...
وقتی مشغول خواندن داستانی می شوید... دوست دارید درشما چه حالتی ایجادشود ؟من خودم دوست دارم حالم شیرین شود ...دوست دارم کلمه به کلمه کتاب را چون خوردنی مورد علاقه ام ببلعم وبالطبع چون تند غذا می خورم تند کتاب می خوانم خوبی تند خوانی این است که می توانی کتابهای بیشتری بخوانی اما این که کلمات چقدردر ذهنت می مانند بحث دیگری دارد ...دوازده ساله ام حمیرا به کتاب خواندنم اعتراض می کند سه تفنگدار دردستم است آمارم را بر می داشته که ببیند در عرض چنددقیقه از یک صفحه می گذرم ومن خواندن یک صفحه که بااشتباه چاپی درشت تکثیر شده بود را کمتر از چند ثانیه تمام کرده بودم ...حمیرا کتاب را ازدستم می گیرد ومی گوید بگو ...من با حیرت صفحه را از حفظ بدون جاانداختن را یا ازی خواندم ازآن روز فهمیدم هوش دیداری ام از سایر هوشهایم بهتر کار میکند بخصوص حواس خارج از حواس پنجگانه ...در تمام احضارروحهای مسخره دوران دانشجویی ودانش آموزی من مدیوم بودم ...وقتی نوار مغزم را خواهرم نگاه می کرد گفت مدیومی امواج ...قویترازبقیه است ...وقتی وارد مکانی می شدم وچند جوان آن جا بایک حالت مشغول گفتگو ومسخره بازی بودند زودتر می فهمیدم که چه کسی عاشق دیگریست ...حتی می توانستم بگویم خانمهای باردار فامیل چه دنیا می آورند آن موقع سونو گرافی در کار نبود ...فکر می کردم نابغه ام اما بعدها فهمیدم آدمهای بسیاری مثل من وجود دارند بخصوص که بابزرگترشدن بعضی از این حواس در من ضعیف شد وگاهی خودم به عمد سعی کردم آن ها را تضعیف کنم ...حالا همه اش سعی می کنم مثبت باشم تا به مثبت برسم ولی گاهی اوقات بازی های روزگار مرا به حیرت وامی دارد ...
مثلا همین قانون جدید کارگ*ران س*اختمان*ی ...بسازوبفروش برای صدمتر زیر بنا چیزی حدود بیست وچهار هزار تومان به ت*ام*ی*ن ا*ج*ت*م*اع*ی پرداخت می کرده که ناگهان سازمان محترم ما دیده که دارد از قافله بخور بخور مسکن وحواشی آن عقب می ماند آمده قانونش را عوض کرده وبسازوبفروش محترم باید برای صدمتر هفتصدوسی هزارتومان پرداخت کند ..من دلم برای بسازبفروشه نمی سوزد دلم برای شیوا و...می سوزد که هنوز خانه نخریده است واین مطلب هر خانه را ده میلیون تومان گرانتر می کند ...من دارم می دوم وامهایم را جمع وجور کنم ولی من وامها را جور وجمع نکرده ام که هیچ .....مبلغ خانه دارد سر به فلک می زند ...یک خوابه هفتادمتری در خزر پنجاه وشش میلیون تومان ...جایی که قدیمها برای گذشتن از آن دماغم را بالا می گرفتم وبه کمتراز کارگر وکشاورزی راضی نبودم ...پس چرا من هرچه در امتداد فیلم راز انرژی های مثبتم را جمع می کنم جواب نمی بینم آها چون هنوز زمانش نرسیده ...
...بسازبفروشها فیش نگرفتند همه با موبایلهایشان به بنگاهها زنگ زدند وگفتند خانه هایمان فروشی نیست خانه بالا تر می رود
با موشکی که به هوا فرستادیم من به زمره خیلی امیدواران خواهم پیوست خانه ای خواهم خرید در ماه وهرشب ازآن جا با تلسکوپ پسرم زمین خدا را رصد خواهم کرد ....
اتاقم به هم ریخته است قراراست سیستمش تغییر کند حوصله مرتب کردنش را ندارم حوصله زبان خواندن ندارم حوصله کتاب خواندن ندارم خسته ام ...می نشینم ولااقل بلد نیستم ناخن بجوم که مشغول شوم از خودم بدم آمده دلم تنگ شده ولی نمی دانم برای چه ؟
...می دانم پست دیروزم خیلی خوب نبود ومن نباید چنین چیزهایی بنویسم ولی نمی توانستم جلوی عصبانیتم را بگیرم وقتی صدبار کلمه نامشروع را از بلندگوی شهرم شنیدم که توسط دختر بد صدایی تکرار وتکرار وتکرار می شد
...چرا می گویم شهرم ؟ از کی من لاهیجانی شدم ؟می توانستم اصلا ایرانی نباشم می توانستم یک خراب شده دیگری جز شمال زندگی کنم. می توانستم بال داشته باشم و مشغول به کار نظارت بر خوب وبد انسانها باشم .می توانستم شاخ داشته باشم وچون شیطان وسوسه گری دور سرتان بچرخم و امر به منکرتان کنم ...می توانستم حتی انسان نباشم حلزونی باشم با کره ای بردوشم وسالها فکر کنم صاحبخانه ام وخانه ای دارم بردوشم ...می توانستم اصلا شیوا نباشم می توانستم نامهای دیگری داشته باشم چون زهرا وصحرا وفاطمه وماریا وسارا و...می توانستم کودکی باشم با موهایی فواره شده مقابل سرش آن گونه که بود یا با موهایی کاملا پسرانه وحرکاتی بس شیطنت آمیز اما پسر نباشم ...مرد نباشم ...اگر قرار باشد زندگی جدیدی در کالبد جدیدی برگزینم بازهم زن خواهم بود ...نه اشتباه نکنید من فمینیست نیستم واین یک پز روشنفکرانه نیست یک دلتنگانه است یک بغض کوچک ازروی خستگی یک سر گذاشتنی کوتاه در عصرکمرنگ زمستانی بر دیوارکناربخاری بی نفسی که دیگر خانه را بااین فشارگاز گرم نمی کند ...
کودک که بودم ...نوجوان که بودم دلم می خواست پسر باشم ...ازمشکلاتی که زنان داشتند متنفر بودم ...امروز درمقابل حکمت آفرینشت سر تعظیم فرود می آورم ...متشکرم که زنم ...
شما دوستان وبلاگی اگر قرارباشد دوباره زندگی کنید دوست دارید چه باشید مرد یازن ؟ تمام کسانی که لینک من هستید به جواب دادن دعوتید اگر دوست دارید ...وهرکس دیگری که دلش می خواهد دراین بازی شرکت کند ...
آره سمیراجون اگه یه نگاهی به "بهارنزدیک است "بندازی می بینی
...چای می نوشم ...نوستالژی برف ...با باران قاطی می شو د ...سوز سردی از درز های باز به داخل
اتاقکم می پیچد ...دخترکی در بلندگو فریاد می زند : ما راه پیمائیان ...(نمی فهمم منظورش از راه پیمائیان چیست ...راه پیمایان ؟)...می ایستیم ...ومشت محکمی بر دهان فرزند نامشروع آ*م*ر*ی*ک*ا... ا*س*ر*ا*ئ*ی*ل می زنیم ...آخر آ*م*ر*ی*ک*ا پدرت خوب مادرت خوب تو چرا این قدر از خودت نامشروعیات در می کنی ؟...بابا مگه بیکاری این همه مشت توی دهنت خورد بس نبود ...من این جا از شرعی ترین راه باید برای یک وام هفت میلیونی خودرو بانک ملی سند شرکت چهل میلیونی گرو بگذارم ...من هم هرچه فریاد دارم برسر تو می زنم من هم همه تقصیرها را از تو می بینم ...خجالت نمی کشی این همه بچه نامشروع پس می اندازی ؟...والله قباحت دارد ...بالله قباحت دارد ؟...برف می بارد گاز قطع می شود آن وقت تو به فکر خوش گذرانی خودت و ویرانی دنیای ما هستی آخر چرا این همه به این اس ام اس های فاسد گوش فرادادی ودرجا به آن عمل هم نمودی ...تو مگر نمی دانی بنی آدم اعضای یکدیگرند ...وقتی من این جا عضوم دارد قطع می شود تو چرا هرچه بانوی کاردرست در دنیاست جمع می کنی باایشان حال می نمایی وفرزند نامشروعت را برای کتک زدن به من می سپاری ؟...آخه تو خجالت سرت نمی شودتو شرم را خورده ای وحیا را قی نموده ای ؟...من اینجا مشت می زنم بر دهان تو با دستهای آلوده به نیش سرنگهای آلوده به ایدز وهپاتیتم وتو با رعایت کلیه نکات بهداشتی اکس وارد سرزمین من می کنی وبچه نامشروع پس می اندازی ؟...من اینجا ازبس کراک کشیده ام دیگر کرم دارد روی بدنم وول می خورد آن وقت تو موجودی که تنها به فکر عدم شرعیاتی می ایستی وصاف صاف با هرچه بانوی سیاه وسپید از خودت بی ناموسی در می کنی ...؟...من خانه ام اینجا متری یک و دویست شده تو نمی فهمی که حرف خورت خوب کارمی کند ؟...بالاخره ما هم باید این سردردمان را جایی خالی کنیم ...جایی که ما کودک هفت ساله زمان انقلابیم و حالا به اندازه هفتاد سال سرمان درد می کند ونمی فهمیم اول موسی بود یا کریستف کلمب وبس نبود آن همه خدا به تو و قوم موسی تاخت و وبالاخره باز تو نتوانستی خودت را نگه داری و وا دادی وحالا ا*س*ر*ا*ئ*ی*ل بی پدر مادر امروز شد منسوب تو ...بابا آزمایش دی ان ا ی را برای چه اختراع فرموده اند ...بیا وحق پدری ات را ثابت کن ما ببینیم این نسل سوخته که زندگیشان در حال ف*ی*ل*ت*ر شدن است وباید تا قیامت تا خط نهایی بدوند به کدام یک از شما بی ناموسها می رسند ...؟
ولی خودمانیم ما هر چه فکر می کنیم این مادر بچه نامشروعت کیست چیزی به ذهنمان نمی آید ...
پ .ن ۱ ما به صلح جهانی نمی رسیم ما نمی توانیم به آن برسیم تا دوست نداشته باشی کسی دوستت نخواهد داشت ...والسلام ...
روزی که برای ثبت نام وارد شهر لاهیجان شدم باران می بارید .هوا دم کرده ومرطوب وگرم بود .محیط غمگین وخاکستری وکسل کننده ...چپ چپ شهر را ورانداز می کردم و از خودم می پرسیدم : روز امتحان این جا خیلی زیبا بود .چه برسرش آمده ؟...امتحان در یک روز بهاری زیبا برگزار شده بود فکرش را هم نمی توانید ازسر بگذرانید اگر در بهار لاهیجان نبوده باشید ...شبیه بهشت موعود می شود ...صف طولانی ثبت نامیان را ورانداز کردم ما طبق معمول با استفاده از پارتی زودتر داخل شدیم وثبت نام کردیم با کسی هم آشنا نشدیم .
روز اول کلاس ریاضی پیش پسرک خوش قیافه ریزه ای که من اورا روز ثبت نام دیده بودم زل زد بمن و نتیجه این که در ظاهر یک دل نه صد دل عاشقم شد ...هرجا می رفتم می آمد. هرکجا نمی رفتم آن جا بود ...اوایل خانه نداشتم وبعداز هر کلاس به زادگاه بر می گشتم .قبل از من در ایستگاه می نی بوس ایستاده بود ...نگاهش نمی کردم نادیده می گرفتمش ...
جوان بیچاره ازدستم داشت به جنون می رسید ...هزار واسطه فرستاد وجواب دندان شکن شنید ...شهر که کوچک بود .محیط دانشگاهی کوچک تر ...بااین حرکات مرا انگشت نمای خاص وعام کرده بود ...
جزئیات اگر بخواهم شرح بدهم باید صد صفحه از تعقیب وگریزمان بنویسم که از حوصله این وب خارج است ...
تیر 72بود من امتحان زبان دو داشتم با پنج روز فرجه بلافاصله بعد از زبان هم فیزیک مغناطیس ...بالطبع به خانه رفتم ومشغول مطالعه شدم ...وقتی دانشجویی وسربهوا هردانه یا خال کوچکی بهانه ای می شود برای درس نخواندن ...کمی بالاترازرستنگاه موهایم (بادرس برای وضو اشتباه نشود ) یک جوش بسیارکوچک درآمد که من هی دستکاری اش می کردم و از خودم می پرسیدم نکند دراکولا راه رفته روی سرم و از نگرانی نمی توانستم درس بخوانم (آخر من که یک زن اصیل ایرانی ام مثل تمام آنان تا قبل ازازدواج حسابی هلث فریکم HEALTH FREAKEو بعدش VERY FREEبی خیال ..)...یک زن عمویی دارم در نوع خودش بی نظیر... ازقضا جوش سرم را دید وگفت آره شیوا نیش دراکولاست الکل بزن ...ما هم که وسواسی مشت مشت الکل خالی کردیم روی سطح سر حساسمان روز سوم که ازخواب بیدارشدیم ...چشمتان روز بد نبیند یک برآمدگی دیدیم ازبالای پیشانی تا وسط سرمان ...مادرم هم شروع کرد بد وبیراه گفتن به زن عموی بخت برگشته که تو چرا حرفشو گوش کردی ؟...ماهم دوان کتاب ها را ریختیم روی زمین و زدیم به راه دکتر خانوادگی ...دکتر خانوادگی صد بار بمن گفت من جزوه جی دبلیو بیسیک رو می خوام و مبانی کامپیوتر (تب یادگیری کامپیوتر تو اون سالها تازه شیوع پیدا کرده بود)...و آخرش یه داروی ساختنی نوشت وگفت ازهمین امروز بزن ...ماهم فوری دادیم دارو خانه ساختندش وخالی اش کردیم روی برآمدگی کریه المنظر فرق کله مان ...چشمتان روز بد نبیند فرق سر بدبخت خارش نداشت که گرفت ...و وسطحش پرشد از جوشهای ریز چرکی انگار از آن کرم دست ساز دکتر الف جذب کرده باشد به سطح پوست وجابجا مثل تپه های نامنظم سبز شده باشد ...دیگر بالکل کتاب ودرس را بوسیدیم ونشستیم به وصیت نویسی وخداحافظی وبدرود با دوست و رفیق ...بعد دیدیم نه خیلی جوانیم هنوز زود است بمیریم زنگ زدیم رشت از دکتر جلایی وقت بگیریم آن موقع در رشت دو دکترپوست معروف بود که یکی اش دکتر گل چای بود ودیگری همین جلایی که هیچ کدام وقت اورژانسی نمی دادند ...منشی دکتر جلایی خیلی قاطع گفت من وقت نمی دم
- من دارم از خارش پیشانی وسرم می میرم
خانوم منشی درضمن امتحان دارم نمی تونم درس بخونم ...
- نه نمی شه ...یک دفعه ای صدای دکتر پیچید :دانشجوئه ..امتحان داره هروقتی که دلش خواست بهش بده ...
- منشی کنفت شده :کی می خوای بیای ؟...
وقت را دقیقا گذاشتم یک ساعت بعدازامتحان زبان شیوای بخت برگشته دراین چندروز که همه اش بااین برامدگی مشغول بودم ودرس نخواندم کی باید فیزیک مغناطیس می خواندم خدا می دانست وبس ؟
...آن موقع فکل مد بود ازهمین فکل اوشینی هایی که الان هم لیدیز می گذارند ما با یک رشته موی باریک روی پیشانیمان به پیشانی بلندمان زینت می بخشیدیم دختر بدجنسهای کلاس اسمش را گذاشته بودند شاخک حسی ...مثلا من خیلی دچاراحساس می شدم ازگذاشتن آن بقول سپیده وبهارشاخکها ...نه گذاشتیم نه برداشتیم نه گفتیم فرق مبارک ورم دارد فکلمان را با همان وضع منهای شاخکها گذاشتیم وازآن جایی که می خواستیم با سرویس بچه های کلاسمان که ازرشت می آمدند خیرسرمان ازجلوی دانشگاه سوارمی نی بوس شویم وزود به مطب دکتربرسیم موضوع را به نماینده سرویس یعنی شخص شخیص سپیده خانم گفتیم ایشان هم خیلی راحت گفت نه من نمی تونم اجازه بدم چون درمقابل راحتی بچه ها مسئولم وحوصله اسماعیل رو ندارم و اون یه بار یکی از دوستهای خارج ازسرویسش را سوار کرده بود و من بهش گیر دادم و برای همین نمی تونم امروز این کار رو انجام بدم ...
من وملی (دوستم که همشهری وترم بالایی بود وبه اصرار مامان برای این که من تنها رشت نروم وموقع برگشت توسط اراذل واوباش وخفاشان دزدیده نشوم قراربود همراهیم کند )با پوز کش آمده رفتیم و از قضا یک عدد می نی بوس سرویس ترم بالایی ها بود که از همکلاسان ملی بودند وبه منت ما را برصدر می نی بوس نشاندند وبه رشت رساندند...
مطب دکتر درحاجی آباد بود به میدان صیقلان رسیدیم و هنوز پیاده نشده بودیم که دیدیم یک جمعیت سیزده چهارده نفری از سرویس همکلاسیهای خودم به انضمام آقای عاشق در اول میدان منتظر ورود قدوم مبارک ما به رشت هستند و وقتی می نی بوس سرویس ترم بالایی ها که به حمل ما مفتخربود را دیدند جملگی دست زدند وهورا کشیدند من وملی با چشمهای ازحدقه بیرون زده به هم نگاه کردیم ونمی دانستیم چه خاکی برسرمان کنیم ملی هم که به هیچ وجه ترمز خنده اش دست خودش نبود ریسه رفت وگفت خاک برسرت شیوا این همه هواخواه داشتی وما نمی دونستیم ...
من شروع کردم به دویدن و ملی درحال خم وراست شدن ازخنده دنبالم وآقای عاشق هم دنبال ملی ...چقدر جوان مردم سعی کرد خودش را بما برساند ودرپیکان قراضه کرایه ای کنارمان بنشیند که نشد ازسر خیابان حاجی آباد من به سرعت باد راه می رفتم وملی را که دیگر ازخنده نفسش بند آمده بود دنبال خودم می کشیدم که ناگهان آقای عاشق بما رسید وبا رضایت ولبخند با ما همگام شد با عصبانیت به او گفتم لطفا برو آقای ...او که شانه به شانه ملی راه می آمد با ناراحتی گفت :کاریتون ندارم که خانم بگذارین شما رو تا مطب برسونم ...انگارمابلد نبودیم به مطب برسیم ...ملی هم مرتب می خندید :آخی گناه داره چرا باهاش این جوری حرف می زنی ومن سر ملی داد می کشیدم چطوری حرف می زنم ؟وآقای عاشق هم بغض کرده با چشمهای قرمز نگاهم می کرد وتقریبا مثل ما می دوید ...
بالاخره درراه پله ها یک نظرکرده که از سر خیابان دنبالمان دویده بود به ما رسید وفریاد کشید وایسین ببینم رو کرد به ملی وآقای عاشق که شما دوتا چه نسبتی با هم دارین ؟...ملی که ازشدت خنده در حال انفجاروترکیدن بود خم شد روی نرده ها ی پله وسرش را گذاشت روی آنها وحالا نخند کی بخند .....و.....آقای عاشق هم ازبس کوچولو و بچه بود به تته پته افتاد ورنگش مثل زردچوبه زرد شد ...من هم دیگر از حرص وبدبیاری وساعت کمی که تا وقت ملاقات وهمچنین امتحان فیزیکم مانده بود به خنده زده بودم مقنعه ام را ازآن که بود .بالاتر بردم وگفتم: برادر توروخدااین پیشونی منو نگاه کن والله من وقت دکتر دارم این بقول خودش اومده راه رو بما نشون بده بگذاربریم دکتر خدا عوضت بده ...
نظر کرده خنده اش گرفت وگفت خواهرجان من که حلال نیستم تو داری کله اتو بمن نشون می دی ...
من هم گفتم من دارم می رم دکتر ازاین جا کله ام را آماده کردم به دکترنشون بدم در ضمن یه نظر حلاله جون هرکی دوست داری بگذارما بریم به دکترمون برسیم بخدا فردا امتحان داریم .
نظر کرده واقعا نظر کرده بود بااین که یکی ازنوچه هایش رسیده بود ما را رها کرد وگوش آقای عاشق را کشید وگفت من دیدم تو دنبال این دوتا می دوی خانمها بفرمایید توهم برو پی کارت ...آقای عاشق زد به چاک ومن تشکرکنان جنازه ازخنده بی حس ملی را به اتاق انتظار کشاندم طوری که همه فکر کردند او مریض است و حالا که فشارش افتاده لابد دیوانه است که دکتر پوست آمده ...دیگرازهول هرچی خارش بود از کله ام پریده بود ونمی دانم کجا رفته بود .دکتر دارو داد وماازمطب آمدیم بیرون دیدیم بازآقای عاشق در اتاق انتظاراست دوتایی سرش داد کشیدیم برو دیگه تو اینجا چیکارمی کنی ؟...شاکی گفت: اومدم برم داروهاتونو براتون بگیرم ملی دوباره زد رو دنده خنده...تقریبا ازرشت فرار کردیم کمااین که آقای عاشق را سخت ازخودمان رنجاندیم ویادمان رفت برای همخانه ای ترم بالایی ملی که می خواست خلاف کند وسیله خلاف سنگینش را فراهم کنیم ...خلاف سنگین دخترها هم که دردهه هفتادمی دانید چه بود سیگار کشیدن ...
پ .ن ۱...سرتونو امروز دردآوردم خیلی سعی کردم نقطه بگذارم و رعایت کنم که چشمهای
قشنگتون درد نگیره ...
پ .ن ۲...بانو مرکوری گلم من هیچ وقت یادم نمی ره که تو اولین خواننده وبلاگم بودی می دونی که خیلی دوستت دارم وهمیشه به یادت هستم بخصوص که .......................خودت می دونی چی می خوام بگم شاد وموفق وخوشبخت باشی عزیزم ...
پ .ن ۳ ما که گفته بودیم چشممان انگارشوراست زمستان دوباره آمد ...
زندگی خیلی زیبا شده بخصوص که بوی بهاری نو پا در این حوالی دارد جان می گیرد واساسی دل ودماغمان را می نوازد ...پنجره را که بازمی کنی بوی بنفشه وحشی می پیچد می دانم لابلای سنگها روی کوههای اطراف جوانه زده اند شاید گول این آفتاب را خورده اند گول صدای تنفس عشقبازی هوا با تن جوان بیدارشده درختان را وسعی می کنند خود بنمایانند نازبیدارمی شوند وتن تکان می دهند ... لبخند می زنم دنیا به کام من است حتی اگر نباشد ازاین به بعد من این اگر نباشد را برمی دارم ...به اندیشه های شیوایی گذشته ام فکر می کنم همه عمرم به این لحظه فکر کرده ام به فردا یی که می رسد ونام من در آن می درخشد ...به کتاب علوم که انگشتان مردی را نشان می داد که آتش در دستانش است تبسم همیشه می گفت انرژی دردستهای ما ...همیشه که نمی توان بزرگ اندیشید همیشه که راهنمای خوب دوروبر انسان نیست به این جا برس بایست نفسی تازه کن وفکر کن می توانی می توانی می توانی ...راست می گویند راه که می روی به فرعی ها نرو جاده های اصلی را بپیما ...فرعی ها تورا عقب می اندازند ...من همیشه در فرعی ها راه گشوده ام ...دوستانم مهمترین ها در زندگی ام بودند وجالب اینجاست که زندگی را دوست خودم می دانستم ...با شوهرم دوست بوده ام با پسرم دوستم ...گاهی گریه ام می گیرد ازخودم می پرسم نکند مادر خوبی برایش نبوده ام حرف حساب جواب که ندارد ازوقتی دوماه وبیست وسه روز بود من به کاربرگشتم ساعتها او با مادربزرگش زندگی کرد از دستهای او غذا خورد با اوقدم زد اما تا مرا می دید به آغوشم می پرید... شبها بدون وجود من نمی تواند بخوابد ...به صفحه های مختلف روانشناسی کودک در وبهای مختلف نگاه می کنم نه من مادر خوبی نبوده ام من با پسرک کم بازی کرده ام من خستگی محیط کاررا به خانه برده ام من اندوه اختلافات مختلف زناشویی ام را با او تقسیم کرده ام هروقت غمگین بوده ام او اشکهایم را پاک کرده هروقت تنها بوده ام اورا در آغوش کشیده ام درست است که مادرشوهرم برای من مثل مادر بوده ومن همیشه برای هرمسئله ای با او مثل مادرم به شور نشسته ام ولی گاهی تربیت او برای پسرم آن چیزی نبوده که من می خواستم اگر سکوت نکنم به واسطه صراحت ورک گویی وعدم چاپلوسی صحبت بالا خواهد گرفت پس سکوت بهترین جایگزین برای حفظ آرامش است ...پسرم باریتم آهنگ اختراعی اش از ته حلق می دود ودست می زند ام ام ام ام ام ام ام ام...نگاهش می کنم همه عشقش فیلم وکارتون است شیوای کوچک می دود و وقتی کسی دراتاق نیست با دشمنان دارتن یان می جنگد ...به او می گویم دوست دارم تورو توی کلاس بازیگری ثبت نام کنم ...چشمانش برق می زند که چکاره شم مامان ؟...که تا دلت می خواد فیلم نگاه کنی ...دوباره می پرد برایش بهترین را خواهم خواست هرچه خودش بخواهد ...
**
برای تغییر سیستم اتاقم باید بزرگترشود با رئیس بررسی می کنیم چه باید کنیم بااین ساختمان قدیمی واحیای آن ...من مثل اسرائیل عمل می کنم ته راهرو اتاق شیشه ای من است دارم به مالی نفوذ می کنم اندک اندک ...ریشه دوانده ام قدیم ترها به پقی گریه می کردم خیره می شدم به کوهها ی سبز اطراف ومی گفتم من مال دریام من این جا چیکار می کنم سر هرجلسه ای به خودم می گفتم مال این جا نیستم ...اما حالا انگارسند اداره ام بنام من است ...
**
در شیشه ای اتاقم مشکل دارد ارباب رجوعها با بدبختی آن را به بیرون می کشندبا ملایمت ومهربانی می گویم به داخل بکشید ...دیروز عاقله مردی همین تکرار برایش پیش آمد وقتی لبخندم را دید گفت چقدربرخورد با برخورد فرق میکنه خانوم بعضی از همکارای تو حاضر نیستن باآدم حرف بزنن ...لبخند می زنم ...او مشکلش را طرح می کند بررسی می کنم بلندمی شوم ومی گویم بریم با حیرت می گوید :نه نمی خوام به زحمت بیفتی می گویم کارم همینه باید برای همکارم توضیح بدم که ازچه راهی حلش کنه ...دنبالم راه می افتد ومی پرسد :خانم شما خواهر عمو پورنگی ...؟می خندم ومی گویم بله خوب دروغ که نگفته ام پیروز وپیام می شوند عمو پورنگ ...بعد توضیح می دهم فامیلی او فرضیائی است ...می خندد وانگارنمی فهمد چه گفته ام ...
**
وارد می شود عبوس است انبوه ریش صورتش را پوشانده صورتش شکسته است غم دارد کد بیمه موقتش را به اصلی تبدیل می کنم به تاریخ تولدش نگاه می کنم تولد چهل ودو ...فقط هشت سال ودوماه ازمن بزرگتراست تولدش است کارش که تمام می شود می گویم تولدتون مبارک ...باحیرت نگاهم می کند می گوید خانم مرسی لبخند می زند چهره اش جوان می شود ولبخند غمش را ازبین می برد می گوید انقدر مشکل دارم که تولدم را فراموش کرده بودم خانم مرسی مرسی خیلی ممنون که یادم آوردید فکر نکنم خونه هم کسی یادش باشه ...(این خاطره قدیمیست اما من بخاطر لبخندی که بر چهره آن مرد خسته نشست این خاطره رادوست دارم )...
**
بسه زیاد حرف زدم ...
**
آره سمیرا جون خودمم ...من شمارو شناختم ولی چون سرعتم پایینه همین جا می نویسم ...شاد وموفق باشی عزیزم من هم صورت مهربون وچشمهای قشنگ وسبزت خوب یادم مونده ...