تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

هری پاتر وارد اتاق پروفسور دامبلدورف می شود ققنوس آتش می گیرد وخاکستر می شود ...قبل از این که ناراحتی هری تمام شود ققنوس دوباره متولد می شود ...چقدر ققنوس را دوست دارم ...

مرغ خار می خوانم ...عشق می کنم وعاشق مرغ خار می شوم ...سینه ام لابلای خارها می خلد آوازمی سرایم می میرم اما آوازم جاودانه است ...چقدر مرغ خار را دوست دارم ...

دانشجوام ...داستان می نویسم ..."تارا بر خاک می افتد ...صورتش با خاک یکسان می شود موهای پرپیچ وتابش همرنگ خاک می شود ...تارا انگشتان را در خاک فرو می برد ...می داند که نمی تواند زندگی کند ...عشق می میرد وزندگی آغاز می شود ...تارا می شکوفد از خاک چون جوانه که از دل سیاهیها نور را عاشقانه جستجو می کند "...آخ تارا ی دل گم کرده من ..آخر داستان نوشتم که تو دلت را در کوه پیدا کردی پای اولین درخت پیچ کوه آن جاکه شقایق داشت با نسیم داغش را خنک می کرد ...اما بین من وتو می ماند تا  قیامت که می دانیم دل گم شدگان را تاب پیدایی دل نیست چرا که بیدل زندگی کردنشان را عاشقی می نامند ....من می دانم وتو ...تو هرگز دلت را پیدا نکردی ...

گردونه من می چرخی  ...سی وشش بار چرخیدی ومن خندیدم ...با اشکت اشک ریختم ...با نگاهت نگاه کردم ...با بهارت عاشق شدم با پاییزت دل گم کردم وبازمستانت لرزیدم ودر تابستانت رقصیدم ...می خواستم بخندم وبرقصم ...می خواستم بدوم وگم شوم ...ولی افسوس که در این دقایق پایانی چرخش امسالت برایم حزن به ارمغان آوردی ...حزنی به اندازه صدسال تنهایی ام ...آمدی تا بمن یاد آوری کنی که خوشبختی همیشه با بهانه های ساده پررنگ نیست آمدی تا بمن بگویی :برقص ...بخوان ...بمیر ...من سالهاست با چرخش تو مرده ام اگر عمر بمن دادی سی وشش تا ...پنجاه سال بمن سردی وخستگی وحزن واندوه دادی ...اگر یاددادی ام که بگویم با هر فشارهرزه دستی آه من چه خوشبختم ...یادم آوردی که این نیز بگذرد ...اگر خندیدم تا دنیا برویم بخندد بمن گفتی آخر خنده گریه است ...اگر گریستم وسردرد گرفتم آمدی ویادم آوردی گریه کن گریه برای شفای تو نیست برای وفای توست ...یادم دادی وارث تکرار هزارساله مادرانم باشم ودم نزنم ...یادم دادی به خاک تو وفادار باشم بنشینم وبسرایم وبنویسم ...یادم دادی با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام ...نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش ...

 

من همه این ها را به جان خریدم چون توآسیابان منی ...من در طوفانهای تو دست وپا زدم چون تو کشتیبان منی ...من خسته ام من دلتنگم من شادی کودکانه می خواهم من می خواهم به دشتی بروم وتا انتهایش با چشمهای بسته بدوم ...من می خواهم سر بر شانه او بگذارم وگریه کنم ...او که امروز نگاهش با من نامهربان است ...می خواهم چشمهای خداوندی ات بسوی من واو برگردد می خواهم نگاهمان کنی ...می خواهم نگاهش کنی ...از پرتو نگاه تو من گرم خواهم شد ....بدیهارا ببر سیاهیها را سپید کن ...تبسم کن ...دلم سخت تنهاست ...دلم سخت گرفته است ...دل تنهایش را به دل تنهایم برسان ...

 

خم می شوم ولی نمی شکنم ...می شکنم ولی بند زده می شوم ...می میرم اما متولد می شوم

 

دوستهای مهربونم عید همگیتون مبارک ...هزار سال شادشادشاد باشید ...چون بهترین هدیه سال نو شادیه ...

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 |

صبح روز انتخابات ساعت هفت وده دقیقه رسیدم به حوزه ...این حوزه سالها مدرسه مامان شمسی بوده ...سالها در این مدرسه ناظم بوده ...دخترها را تشویق کرده ...دعوایشان کرده ...اولیائشان را خواسته ...قبل از انقلاب جشن پیشاهنگی گرفته ...بعدازانقلاب سرود انقلابی ترتیب داده ...بگذریم ...دونفرازفرمانداری داشتند کامپیوتر را وصل می کردند ...یک خانومی هم از اداره کار همراه من بودکه باعث شد ازبس بخندم لب ودهنم درد بگیرد ...رای دهنده ها خیلی جالب بودند. اصلا به این فکر نمی کردند ماهم از جنس خودشان هستیم یک دختر بیست ساله با مادرش آمده بود وطوری مارا نگاه می کرد که انگار تمام قوانین ولایحه ها ی مجلس را ما می دهیم ...بچه های کوچک ذوق وشوق انداختن برگه در داخل صندوق را داشتند ...مادر وپدر ها یا آشنای کاندیدا بودند یا کارمندانی که باید شناسنامه شان به هرحال مهر می خورد ...در کل تیم خیلی خوبی داشتیم مرتب می خندیدیم ونماینده فرماندارمان هم خیلی خوب بود فقط آخرش زد دهنمان را سرویس کرد ...در شمارش ته برگ وتعرفه ورای در حالی که ساعت به نیم صبح رسیده بود وما همه دیگر خمیازه می کشیدیم مرتب تناقض به وجود می آمد وهرچه می گفتیم بابا این اشتباه شمارشه می گفت از اول بشمرید ...یک مامور نیروی انتظامی شوخ هم آن جا بود که وقتی خانم نماینده فرماندار وسط دایره شمارندگان رای نشسته بود وهی می گفت مشکل را پیدا کنید می گفت :مشکل خودتی که باید الان از پنجره شوت شی بیرون ومن وخانوم اداره کار از خنده غش می کردیم ونماینده فرماندار دوباره می پرسید :هاه چی شده ؟...بالاخره کار به شمارش آرا رسید وبرایتان از رای های باطله بگویم که جالب ترین قسمت ماجراست ...در حوزه ما شادمهر عقیلی دورای آورد سیاوش قمیشی یکی ...امام زمان وخدا هرکدام دوتا ...هیچکدام هم زیاد داشتیم یکی هم نوشته بود من خانه می خواهم ...احتمالا به درد من دچار بود ...یکی که نوشته بود من به امام زمان رای می دهم یک خانوم مسنی بود که سالها معلم همین مدرسه بود وکلی کنارمان نشست وگفت چنین قصدی دارد صورتش گردو سپید بود با یک جفت چشم تیله ای آبی ...یک حالت خاصی هم داشت که وقتی صدایش می کردند برمی گشت به دوران مدرسه وداد می زد :چتونه بچه ها چرا شلوغ می کنین ...؟کلی راه رفت وبرگشت وگفت کلیدم را گم کردم بعد یک شکلات انداخت در جیب پالتوام وگفت به کسی نگی ها بخاطر تو برگشتم ...این شکلاتو بهت بدم ...یکی ازمن پرسید امسال چه کسانی کاندید هستند ...من یک لحظه بفکر فرو رفتم محض رضای خدا من مجری نمی دانستم اسم کاندیداها چیست ...من که می خواستم امسال به نینجا ها رای بدهم چه کنم ؟وقت نکردم در مورد کاندیداها مطالعه کنم ودر ضمن میزان بالای احساسات ملی ام از بس در جهت دیگری برای رفع مشکلات خرج شده دیگر برای این قبیل محاسن در نمی آید ومن واقعا ناراحتم پس در رفع این مشکل طی مبارزه ای سخت با خودم در یک عملیات کاملا کور فمینیستی به تنها خانم کاندیدا که مطمئن بودم رای نمی آورد رای دادم ...دم آخر هم حوزه مان ناگهان شلوغ شد وپنجاه نفری باهم آمدند مسئول نیروی انتظامی هم شک کرد وشروع کرد به برخورد که شما تا الان کجا بودید وشما احتمالا خریداری شده اید ماهم اعتراض که شما حق ندارید با مردم این طوری برخورد کنید به شما چه که آنها تا الان کجا بودند بعد مسئول فرمانداری که داشت نماز جعفر طیار می خواند آمد ودر کمال آرامش کارت ملی ها وشناسنامه ها را گرفت وگفت من وظیفه ام جمع آوری رای است من ندیدم که این ها رای خریده باشند ...وسروصدا خوابید ...شروع به شمارش که کردیم هم یک لحظه جو گرفته شد وگفت کسی حق خروج ندارد ...ده دقیقه بعد نمی دانم دگمه شلوارش باز شده بود دستشوئی اش گرفته بود راه افتاد از نمازخانه بیرون برود که مامورنیروی انتظامی گفت کجا خانم خودت هم حق نداری بروی ...اوهم چشم غره ای رفت وگفت میایم ...دیدم از زاویه ای که دید ندارد دارد برای همکارانش ادای یارو را در میآورد که بابا ریختم یا مثلا کار زنونه داشتم و دستهایش با چادر مثل  بال گنجشکها بالا وپایین می رفت بعد با وقار برگشت وگفت من صدایی در حیاط شنیدم ومامور مجبور شد برود وسرکشی کند ....دیوارهای مدرسه تا نیمه سرخابی رنگ شده بود از نیمه به بالا هم سبز مغز پسته ای بود ودر ها همه یاسی ...چهارچوبشان هم بنفش ...خلاصه حس بودن در گلستان به ما دست داده بود ...سه نیمه شب هم جنازه مان را به خانه رساندیم ...تا فردایش در عملیات جیمز باندی صدور سند شرکت کنیم که طبق معمول فروشندگانمان به نفرین وآه وناله متوسل شده اند ...آنها حتی با بالا بردن ملک به شصت میلیون هم راضی نشده اند ...با این همه ضرری که ما با فروش ماشین و طلا داریم وپولی که بردند وحتی در بنگاه نگذاشتند شما جای قاضی بودید به که رای می دادید ...همسرم رو می کند به او ومی گوید اگر خانه می شد سی میلیون تومان بیست وشش تومان من را بر می گرداندی ...می گوید :نه ...می نمی دانم این جا کجاست "باغ بلور "

 

باغ بلور نام کتاب بسیارزیبایست از محسن مخملباف ...

 

پ .ن ...وای چه پست بلندی شد ...معذرت

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 |

در می نی بوس نشسته ام وبرای امتحان به لاهیجان می روم ...بهاراست هوا در دلت عشق ایجاد می کند به هرچیزی که می بینی عشق می ورزی ..در امتدادت زنی نشسته است ...چادرنماز آبی اش باز است دستهای سپیدش بیرون وکودکی در آغوشش با دهان نیمه باز پ*ستانش را می مکد ...به صورت زن خیره می شوم ...روی صورت مهتابی اش هنوز هاله قهوه ای اثر حاملگی دیده می شود ...موهایش لختند واو بی قید رهایشان گذاشته ...مردراننده گاهی خیره از آینه نگاهش می کند ...زن بینی تیزی دارد ...چشمهایش عسلیست ...لبهایش صورتی کمرنگ ...پیداست آهن خونش پایین تر از حد معمول است ...گونه ایش برجسته اند ...با همراهانش حرف می زند وغش غش می خندد ...با هرخنده اش کودکش ذوق می کند عاشقانه به او نگاه می کند ودوباره با حرص شیر می خورد ...زن خیلی زیبا نیست ...اما من عاشقانه دوستش دارم وقتی حرف می زند بلند داد می کشد ...دهانش باز می ماند وبه بزرگترهایش تو می گوید ...امامن عاشقانه دوستش دارم ...نمی توانم زیبا ییهایش را نبینم ...بی قیدی عاشقانه مادرانه اش را ...گری که از شیر دادن گرفته وهربار با تکان دادن سری یا لبه چادری نومیدانه سعی می کند ازخود براندش ...به دوستم می گویم وای ملی چقدر این زن زیباست ...ملی پوزخند می زند ونیم نگاهی می اندازد ...به نظر او زن زیبا نیست ...به نظر من او یک سمبل است ...یک عام خاص ...یک خاص عام ..یک عشق رایج ...یک عشق بی بدیل ...من چیزی کشف کرده ام که نمی دانم چیست ...من در ذهنم بیرون می پرم ومی دوم ...من ذهنم را به باد می دهم ..من فکرم را بی*کی* نی می پوشانم وآفتاب می دهم ...به او کرم ضد آفتاب نمی زنم ...فکرم را دوست دارم ...فکرم زیبا برنزه شده است ....فکرم می سوزد ....فکرم شعر می گوید ...قهرمان شعرهایم همیشه دخترک هستند ....فکرم داستان می نویسد ...نام قهرمان های من محبوب وتارا ست ...قهرمانهای من همیشه زیبا هستند ...

خواهرم دوستی دارد که چانه اش دراز است ...چشمهایش ریز وفرو رفته وموهایش مجعد با فر ریز ...صورتش پراز چاله جوش ...وقتی حرف می زند صدایش از مهربانی موج بر می دارد ...همیشه لبخند می زند همیشه ساکت است ...درسش بسیار خوب است ...نگاهش می کنم عاشقانه دوستش دارم ...می گویم تبسم سارا زیباست ...تبسم تایید می کند روحش بسیار زیباست ...من نمی توانم زیباییهای سارا را نبینم ...سارا زیباست

از کنار خیابان می گذرم به زنها ومردها نگاه می کنم ...به آنهایی که به هم خیره می شوند به آنهایی که بهم نگاه نمی کنند ...به آنهایی که وقت دارند ...به آنهایی که عجولند ...کسی نمی تواند فکرم را بخواند ...من لبخند می زنم به آفتاب صبحگاهی بهار هفتاد ویک ...ومی شنوم :از چه خمیردندونی استفاده کرده ای ؟چقدر دندونات سفیده ...نگاهش می کنم می شناسمش یکی از گنده لاتهای شهسوار ...زیباست وخوش تیپ با بهترین لباسی که یک جوان می تواند در بهار هفتاد ویک بپوشد ...لجم می گیرد ...جواب نمی دهم از خودم بدم می آید که لات جذب کرده ام ...واو ادامه می دهد ..کمپانی خمیر دندان ...خمیر دندان ...نزدیکش می شوم قدم به شانه اش می رسد :خفه شو ...می ایستد :بی شعور به من می گی خفه شو فکر کردی کی هستی ؟...یه دختر زیر صفر ...زیر صفرم نیستی تازه ...خوشم می آید این ازآن فریادهای آی سوختم آی سوختمه ها ...می خندم : پس حرف نزن ...وسبکبال می روم واو ادامه می دهد تا جایی که من بشنوم ومن ذوق می کنم وحظ می کنم دماغ گنده لات شهسواری را سوزانده ام ...آن لحظه ام زیباست شجاعتم زیباست ومن این زیبایی را دوست دارم ...

زیبایی تو چیستی ؟...چرا ما تورا دوست داریم ؟...چرا ما دنبال زیبایی هستیم ؟...من می دانم ...تو زیبایی ...بی نهایت زیبا ...تو مارا زیبا آفریدی ...ما چه زشت چه زیبا ...زیباییم وقتی اختیار داریم عشق بورزیم ودوست بداریم ...

 

 پ ن ۱ این نوشته مربوط به دیروزه سیستم راه نمی داد آپ کنم ...

پ .ن ۲.امروز آسمان خاکستری یک دست بدون یک لکه آبیست ...دل من هم ناگهان به دیدن نورخاکستری صبح از تک وتا افتاد ...

پ .ن ۳. دوهفته قبل ناشر چهل وپنج نسخه کتاب برای من فرستاد که قرار شد من بخوانم وغلطهای احتمالی اش را که کم هم نبودند دربیاورم ولی من وقت نداشتم که ...امتحان زبان و...بهرحال مطبوعاتی سی وپنج تا کتاب بیشتر بمن نداد ...ومن دیدم در قفسه فروشش سه تا بیشتر باقی نمانده البته این ده نسخه مال خودم بودولی رویم نشد ازمطبوعاتی بگیرم ...فقط پرسیدم شما خوندینش گفت :نه یک دونه رو برداشتم خودم بخونم ...به هرکس که کتاب را به طریقی دارد می رسم می پرسم :خوب خوندیش چطور بود بیشتر ازهمه اونهایی رو دوست دارم که چهره هاشون نشون می ده کتابم رو دوست نداشتند صداقتشون رو دوست دارم ...ولی خوب به این مسئله هم توجه می کنم که هرشخصی چه نوع داستانی رو بیشتر می پسنده ...شاید داستان من داستان کودکی تلقی بشه که برای آدم بزرگها قصه نوشته ...

 پ .ن ۴ مادرشوهرم دبیر ادبیات بود ...از داستانم خوشش اومد آخرین کتابهایی هم که خونده بود بادبادک باز وهزار خورشید درخشان بود ...اجاق سرد آنجلا دستشه

پ .ن ۵ ...من او رو سه هفته قبل تموم کردم بالاخره تونستم با کتاب ارتباط بر قرارکنم ودوستش داشته باشم ...اما از همه بهتر دلبرکان غمگین من مارکز بود که خیلی خوشم اومد من از سیزده سالگی با مارکز آشنا بودم با داستان ایندیرنا ومادربزرگ سنگدلش ...زبان خاص مارکز را می پسندم ...مارکز از آن نویسنده هایی است که با کلماتش تورا جادو می کند جادویی که تا کتابش را تمام نکنی ازآن خلاص نمی شوی ...وازهمه مهمتر وقتی مترجمش بهمن فرزانه نازنین باشد .

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 |

شورای حل اختلاف هم برای خود جاییست ...جمعیت مشغول ومتشنج می روند ومی آیند وقیافه های همه آنها گرفته وعبوس است ...لازم به ذکر است که قاضی از نوشته های دخترکاشی خنده اش گرفته بود و دخترک شجاع در شهر گرگها تنها با یک دوست سوسول ترازخودش آمده بود دادگاه ...ما چند جور شجاعت داریم ...مال این دخترک عزیز شجاعت توام بانادانی وحماقت است عدم آگاهی حتی از یک بند حقوقی ...قاضی نگاهی به پرونده انداخت وگفت صددرصد محکومی آن وقت حاضر نیستی حتی کوتاه بیایی ...همسرم هم می گوید این خانه ازشیر مادر به ما حلال تراست من نمی فهمم این وسط قضیه چیست وچرا یک دخترک فسقلی باید مرا بچزاند ...یک کار خیلی بد دیگر دخترک این بود که بلند دادکشید اینها دروغگویند ماشینشان را می گفتند فروخته ایم نفروخته بودند فرداش با همون ماشین اومدند ...ما به هم نگاهی کردیم وبه زبان نگاه گفتیم چه باید گفت ؟...دست گذاشتم روی شانه اش وگفتم ببین من بعدازاین قضایا ازتوشکایت می کنم شکایت اعاده حیثیت (البته ماست خوردم تعارف لاهیجانی بود شما ببخشید ) با کمال راحتی گفت :هرکاری دلت می خواهد بکن ...خلاصه بساطی داشتیم دیروز کمدی درام من گریه وجیغ وداد وهمسر هم که چه ها گفت بماند ننویسم بهتراست ...حالا فروشنده اصلی تماس گرفته که بیاییم حل وفصل کنیم ...خوب این را بگویم که حتی حاضر نیستم یک قرون روی قیمت خونه بکشم بالا ...حالا می فهمم باید قوی تر باشم ونگذارم هر ننه قمری با احساسات من بازی کند ...امضا شیوای تهدید کن ...ای دخترک چشم بادامی کاشی یک آشی برات بپزم یک آشی برات بپزم ....انگشتاتم باهاش بخوری (ای کاش وبلاگ خوون بود این دختره )

 

پ .ن دوستهای خوبم هنوز وقت نکردم براتون کامنت بگذارم منو ببخشید

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 |
 

تعداد کاربران عالی کم بود از بوی جوراب نجات یافتیم .اولین خانه عشقمان در یک آپارتمان شش واحدی بود همسایه روبرویمان خانواده ای بودند بشدت قوتبال دوست دختر بزرگشان مهندسی کامپیوتر می خواند هروقت صدای کل کل وجیغ می شنیدم می فهمیدم فوتبال مهمی در حال پخش است مادر خانواده می گفت دختر ها وپسرهایش باهم مخالفند وموقع فوتبال کار بشدت بالا می گیرد ...دختر بزرگ خانواده مسئول کامپیوتر انتخابات است ...هروقت نگاهش می کنم با آن چادر الکی وابروهای تتو شده خنده ام می گیرد ...چه ژستی هم می گیرد طرف ...خوب نمی شود خرده گرفت همشهری هایش را خوب می شناسد ...هرچه برایشان بیشتر قیافه بگیری بیشتر دوستت دارند ...هرکه افتاده تر وسربزیر تر است بیشتر بر سرش می کوبند ...

 

اگر دیگر مرا ندیدید حلالم کنید امروز دادگاه داریم ویا ما آن ها را می کشیم یا آنها مارا ...نام فیلم پیداکنید مگس پران محله را ؟...

می خواستم عکسم را بگذارم یک وقت دوستان محرو م از دیدار ابدی ام نشوند درج تصویرم نیست ... 

پ .ن ۱

عشق من تولدت مبارک تا بی نهایت خیلی ....می دونی منظورپسرمون از آرزوش چی بودوقتی موقع فوت کردن شمع می خواست آرزو کنی ؟...ما نمی دونیم تو چی آرزو کردی ولی آرزوی ارسام این بود ...این که "مهربون ترین خانواده دنیا باشیم "پسرک فیلسوف من ازبس چشمش کردم امروز مریض شد ...

پ .ن ۲

بابای مهربون ماهم دوستت دارم تولدت مبارک بازهم سالها در صحت وسلامت بالای سر ما زنده باشی وزودتر تنبلی رو کنار بگذاری وخاطرات زیبات رو بنویسی وبدونی که من قلمم ازتوست وبه وجودت افتخار می کنم

پ .ن ۳

لادن خوشگلم بیاد همه اون سالها بیاد همه اون دیوونگیها تولدت مبارک پیرزن

 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 |

کارمند دولت باشی ...هزار کار نیمه تمام آخر سالی داشته باشی ...تازه به عنوان کاربر اینترنتی ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت هم انتخاب بشوی که بنشینی وکد ملی شما ملت غیور وعاشق را وارد کنی که نکند ناگهان این وظیفه ملی دوبل برآید و شما دوبارپای ص*ن*د*و*ق*ه*ا*ی را*ی گ*ی*ری بروید ودوبار ر*ا*ی بدهید ...این چندسال را که قصر دررفتم ولی سال 78 رئیسی داشتم که نه گفتن به او به حکم مرگت می انجامید بنابراین ...من وهمه همکارانم به اتفاق،بازرسین  ص* ن*د*و*ق بودیم ...من حسی برای انتخاب نداشتم ..کان*دید*اها را نمی شناختم ...امضای زیبایی زدم ولی گل نکشیدم در شمارش هم خودم ر*ای خودم را باطل کردم کسی که بعدنماینده شد به حوزه ما هم سرزد ازبس لات بود ولوطی منشانه به سبک ناصر ملک مطیعی رفتار می کرد که من داشتم شاخ در می آوردم .یک عالمه را*ی به امام زمان هم داشتیم ...

...در انت*خابات ر*یاست * ج*مهوری من گزینه اولم لوک خوش شانس بود چون تلویزیونمان بصورت بیست وچهارساعته داشت کارتونهایش را پخش می کرد ...امسال به اتفاق قریب به یقین من به یکی از برادران لاک پشتهای نینجا یا هری پاتر وهرمیون رای خواهم داد چون بیشترین تبلیغات را این گزینه ها در تلویزیونمان دارند .

این را داشته باشید تا یک نمونه از جسارتهای دیوانگیمان را ارائه دهیم ...اینجانب به اتفاق سه خانم دیگر از همکاران خوب کامپیوتر دان صبح پنج شنبه در ف*رمان*داری جلسه داشتیم ...ساختمان را دور زدیم واز درانتهای راهرو به سالن اجتماعات نزدیک شدیم به یک چهارچوب شبیه ورودی مساجد رسیدیم که یک لحظه واقعا اگر خودمان را کنترل نمی کردیم هرچهار نفر آن جا غش می کردیم ...چون به حدی آن جا بوی کفش وجوراب می داد که نگوئید ونپرسید ...نیم ساعت از جلسه گذشت و ازاداره زنگ زدند که بیا ...من راه افتادم یک مردکی ایستاد جلویم وگفت کجا می ری؟ من در حین پوشیدن بوتم گفتم من یه نفرم جانشین ندارم برمی گردم ...اما ازبس لجم گرفته بود وازاین که مجبور بودم بجای دوبار چهاربار رایحه زیبای کفش های مدعوین را استشمام کنم چشمم را بستم وگفتم کلاس یه شهرستان به فر*مان*داریشه آخه این چه جور سالن اجتماعاتیه که ما باید کفشامونو دربیاریم شما خودتون از بوی جوراب خفه نمی شین ؟...این طور صحبتها می دانید که در شهرستانها معمول نیست ...مردک چنان لجی با من افتاد تا من برگشتم ویک نیم ساعت بیشتر در مراسم هم نماندم آن قدر چپ نگاهم کرد که گفتم این ازاون طالبانیهاست ها ...صبر کن روز اصلی اگه دیدمت یه حال دیگه ازت بگیرم تا خودت خم شی وهمه موکتهای سالن اجتما*عاتتون رو بکنی ...به زودی فرماندار را می بینم وحتما موضوع را به او می گویم البته نه با عصبانیت ...بل با این زبان ...تمام شیوه های جدید کایزن ومدیریت را که مطالعه بفرمایید عنایت خواهید فرمود که سالن اجتماعاتتان به هچ وجه با زیباییهای خداداد وطبیعی عروس شهرهای شمال مچ (هماهنگ ) نیست ...این گفته من نیست اصل اثبات شده است ...من یک شهروند عاشق شهرم هستم من دلم می خواهد کلاس اجتماعی شهرم بالا برود این سالن سالها از معیار های امروزی عقب افتاده است ووووووو...وهمه اینها می ارزد که ملتی را از بوی گند جوراب حداقل نجات بدهی ...همه اصلاحات در جهت افزایش موجودی جیب و کاهش قیمت کالا وملک که نباید باشد ...آقای ف*رماند*دار بدهید این سالن را سرامیک کنند وکفش را تی بکشند واین چهارچوب جاکفشی راهم ازبین ببرید ...خواهش می کنم ...امروز من دوباره از ساعت شش وسی دقیقه تا نه وسی دقیقه آموزش دارم ...باید یک ماسک ضد شیمیایی برای گذر از بوی جوراب فولادزره تهیه کنم ...

 

سنتوری را دیدم ...

جریان خونه پس فردا از تلویزیونهای سراسری شبکه یک ودو وسه وپنج استان گیلان پخش خواهد شد واسمش هم هست کفگیر در دست دانشجو ...

من امروز به هیچ کدومتون سر نزدم دلم برای همه تون تنگ شده ...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 |

در حالی که ما به سرعت خودمان را برای پرداخت پول در دفترخانه آماده می کردیم ..از کلانتری می روند به بنگاه و بنگاهی را می برند ...خانواده کاشی عزیز جدیدمان به دخترکشان وکالت داده اند که از ما شکایت کند ...متن شکایت این است :ما خریدار متشخص داشتیم این خانواده تهدید به قتلش کردند خانه مان هشتادمیلیون تومان بود این ها پنجاه وشش تا می خواستند بخرند ...این ها تبانی کرده اند سرمان کلاه بگذارند ...این ها دروغ می گویند ...ازهمسرم وبرادر همسرم وبنگاهی شکایت کرده اند ...اصلا من را ندیده اند که خریدار اصلی بودم ...زیادی بی خاصیت وریزه میزه به نظرشان آمدم ارزش شکایت کردن را نداشتم ...به دین ومذهب ما فقط خانه خریدیم ...نه قصدی داشتیم نه غرضی ...قبل از این که بنگاهی قلم روی کاغذ قولنامه بگذارد همسرم چندبار به پدر که خانه بنامش بود گفت :ما بااین شرایط می تونیم خونه رو بخریم مرد ومردونه اگه راضی هستی آقا بنویسه ...دخترک ومادرش هم بودند...یه عالمه هم خیر وثواب ومن راضی باش وتوراضی باش بار هم کردیم ودست آقا سبک بود وسید هست وما چه خوشحال بودیم و...

 

آفای بلاغی عزیز من نوشته ام را دوباره خواندم جایی ندیدم که به فروشندگان توهینی کرده باشم وصفت دارشان کرده باشم ...اگر حقی ازشما گرفته شود برای به دست آوردنش نمی جنگید ...شما در ایران نیستید ...شما نمی دانید من برای هفت میلیونی که از دست داده ام چقدر به بانک رفتم وبرگشتم ...برای پیداکردن خانه چقدرگشته ام ...وقتی دغل باشی و قصد کلاهبردای داشته باشی هرچه از این بلاها سرت بیاید باکیت نیست اما وقتی صادقانه زندگی کنی ...سعی کنی حتی در دنیای مجازی که معمولا عیبها پوشیده می شوند ونوشته ها شسته رفته بیرون می آیند خودخودخودت باشی ...وقتی در ودیوار وآسمان وهمان دخترک شیطان فروشنده را با عشق نگاه کنی ونگذاری کسی به او دوراز او بد بگوید ...برایت گران تمام می شود که به تو برچسب شیادی بزنند ...انگار که این خانه زر باشد یا در هوایی که برآن ساخته شده گنجی حفر است وما می خواهیم به اتفاق بنگاهی وسردفتر تقسیمش کنیم ...این مسئله برای من گران تمام شده برای همسرم هم همین طور ...این خانه قیمتش از نظر تورم یک میلیون زیر قیمتی است که ما خریدیم واگر کارشناس بانکی برای کارشناسی برود قیمتش شش میلیون زیر قیمت خرید ما ...شما بودید ناراحت نمی شدید ؟...تلاش نمی کردید ...من جواب می خواهم ها ؟ ...اگر در خانه تان بنشینید وناگهان به شما یورش بیاورند اولین کارتان چیست ؟...من نمی دانم آیا از حقتان دفاع نمی کنید ...؟

زود به قضاوت ننشینید ...آدمها بنابه حوادث تغییر می کنند ولی شخصیتشان عوض نمی شود ...مهربانی در خشت خشت سلولهای من شکل گرفته واز من جدا نمی شود ...وبه وقتش حتی برای این دخترک کاشی خرجش خواهم کرد ...اگر کاشی را صفت فرض کنیم یعنی دختر کاشانی ...فروشندگان ما اهل کاشانند ...روزگارشان بد نیست ...سرسوزن ذوقی ...قبله شان یک گل سرخ ...وکسی نیست بپرسد دل خوش سیری چند ؟

 

آوامین نمی خوای آشتی کنی ...نکنه تو هم از من شکایت کردی ؟

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 |

شاید همه هستی من همان وارث تکراربودن است شاید من همان اسب وحشی   هستم که برای مبارزه به دنیا رانده شده ام ...فقط می دانم وقتی نوزاد بوده ام مادرم صورتم را با سنگ پای قزوین شسته تا یاد بگیرم اگر مرا از در راندند ازپنجره به داخل بروم وتازه اگر آن را هم بستند چون موش نقب حفر کنم ...باتمام قدرت برای گرفتن "خانه ام " خواهم جنگید چون خانه کوی شقایق با همه پستی وبلندیهایش ازآن من است ...

هنوز مرکب کتابهایم خشک نشده وهنوزهزارو پنجاه جلدش صحافی نشده نشسته ام وامضا می کنم وبه عزیزان دور وبر هدیه می دهم وهی خجالت می کشم ...تازه یکی هم دادم به استاد زبانم آخرین جلسه کلاسمان دیروز بود یک موضوع هم راجع به خاطره نویسی داشتیم من با زبان افتضاحم گفتم من خاطراتم را می نویسم وکلا نوشتن را دوست دارم وقتی من تابستان با همین استاد کلاس داشتم راجع به مشاغل صحبت کرده بودیم ومن گفته بودم من دوست داشتم یک نویسنده باشم واو پرسیده بود چیزی نوشتی ومن با کلی قر وقمیش وتپق گفتم آره سه هفته دیگه کتابم میاد بازار (شهریور بود )...دوازده اسفند هنوز کتابم به بازار نرفته بود وقتی کتاب را دادم دستش کلی ذوق کرد وگفت وقتی گفتی خاطره می نویسی  من  از ذهنم گذشت :کاشکی کتاب "من جر می زنم " شیوا را داشتم و می خواندم (حالا انگار چه تحفه ای هست )...ولی خوب دیگر آدم یک ذوق وشوق خاصی دارد وکافیست کسی بگوید داستانت قشنگ است ...اصلا این کاشی ها نگذاشتند من حلاوت چاپ کتابم را مزه مزه کنم ...ای بی معرفتها ...

کتابم یک دنیا اشکال دارد ...داخلش قضاوت زیاد دارد ...حرفهای بالا وپایین هم زیاد دارد پشت جلد هم جملاتی از داخلش را چاپ کرده اند که خیلی دوست  ندارم فقط  خواننده می فهمد که اسم قهرمان زن داستان چیست ...؟من چهارشنبه امتحان زبان دارم علاوه بر این که باید طوری بخوانم که حتما پاس کنم باید آماده باشم برای بیست وپنجم اسفند وبدست آوردن خانه ام البته نه به قیمت تراژدی خانه ای ازشن ومه ...

زنگ می زنم بنگاه می گه مبارکه خانوم اینا پیداشون نیست ...

با صدای تبلیغاتی کلفت مردانه بخوانید :

"خوب دو موضوع داریم آنها خواهند آمد ...باچه خواهند آمد با دشداشه یا خنجر یا گل وشیرینی "....آنها خواهند آمد ...فیلم جدیدی از  لاهیج فیلم ....درررررن ....(اینم موزیکش )

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 |

می دانم حسابی این روزها همه را به دردسر تفکر درمورد چون وچرایی قضیه خانه ام انداخته ام ..ازطرفی داستان شاعرانه پرستو ها را با ذوق وشوق مسکن دار شدن نوشتم بعدآمدم وغرفروشنده بدقول را زدم ...من نمی دانم چه کسی کجای این کیهان ازمن آزرده شده که خدا تحت هیچ شرایطی حاضر نیست نعمات گران قیمت ورفاهیاتش را آسان بمن بدهد ...اول که باید بمیرم تا کاربگیرم وفقط ر*ئ*ی*س ج*م*ه*و*ر را سر مسئول حراست دانشگاه آزاد هوار نکنم ...دوم این که همسر بیچاره ام با کلی دانش کامپیوتر باید با هر فعالیتی بشدت سرکوب شود وسعی کند کاری جز حیطه کاری خود انجام دهد ...سوم این که باید تصادف کند وضمن بدوش کشیدن کلمه قاتل ناگهان متوجه شود ازبین تمام هزار هزار خودروی تولیدی سایپای سال82 تنها سیزده خودرو هستند که ازنظر بیمه مشکل دارند وخودروی ما هم جزء آن سیزده مورد است ...بهترین سالهایمان به دویدن دنبال وام وپرداخت دیه گذشت ...دیه اول یازده میلیون بود یک سال گذشت تا بتوانیم وام بیمه مرکزی ایران را بگیریم ودیه را کامل بدهیم ...آن موقع هم دومیلیون با جریمه رویش رفته بود ...سایه مرگ مادر زحمتکش پنجاه وشش ساله ای بر زندگیمان افتاد ...چه زجرها که نکشیدیم ...چه توهین ها که نشنیدیم ...چقدر ایستادیم وبه خودمان گفتیم خسته نباشیم چقدر ما مبارزیم چقدر گرم باشیم به صحبتهای هم ...جز هم همدیگر را نداریم وخدا همیشه با ماست ...بنشینیم وبگوییم می دانی در آن تصادف حکمتی برای ما خفته بود ...غرورمان ازبین رفت آدم شدیم فهمیدیم چیزهایی هست که در خور فهم ما نیست ...بنشینیم وهی به هم بگوییم اگر الان خانه نداریم به این دلیل است که زمان خانه خریدنمان دیه دادیم ...تا آمدیم نفس بکشیم قضیه تاوان برنامه کامپیوتری پیش آمد سیزده ونیم دیگر رویش ...عیبی ندارد مهم نیست این ها همه حکمت است  ...ما خیلی خوشبختیم ...بدو دنبال وام حرف آدمهای صدمن یک غاز این بانک وان بانک را بخور ...تمام خستگی ات را ببر به کلاس زبان ...تمام خستگی ات را ببر به خانه ...هوارش کن بر سر خودت وهمسر بیچاره و فرزند شیرین فهمیده ات ...بعد برس به خرید خانه و دو آدم مهربان ببین که یک دختر زرنگ دانشجو دارند که این توهم برایش ایجاد شده که خانه را ارزان فروخته ...یعنی دوست پسر لاهیجانی اش این توهم را برایش ایجاد کرده ...ای بابا ضررو زیان کدام است نکول این معامله پنج میلیون است ...عمری حلال وحرام کرده ام که یک ریال حرام نخوریم والله وضع زندگیمان این است حالا بیاییم ونکول بگیریم ...تمام این چهار وپنج روز گذشت به این که مادر بنگاه بنشینیم و خانم زار زار گریه کند ...دختر سر مادر داد بکشد بعد بدود داخل کوچه بغلی از دوست پسر محترم فرمان بگیرد وبرگردد وحرف جدیدی بزند پدر بلرزد ...مادر بلرزد وناگهان جیغ بکشد پسرم در کاشان خونریزی کلیه کرده ...این پسرم از مدرسه افتاده ...من دیابت دارم ...شوهرم ایست قلبی کرده ...دخترم از صاحبخانه اش کتک خورده ...مرد بزرگ با دستهای لرزان یک پوشه نشان بدهد که از صاحبخانه دخترم شکایت کرده ام دوهزار تا فحش بمن داده ...دختر با کمال پررویی می گوید خانم آقا ما اصلا فروشنده نیستیم من خودم می خواهم بنشینم اونجا صاحبخونه نداشته باشم ...مادرشوهرم به دخترک می گوید این آقایی که مرتب بهت زنگ می زنه شوهرته ؟...دخترک شاکی می گوید :من شوهر ندارم ...همسرجان می گوید مامان حرف نزن ...من خنده ام می گیرد ...من گریه ام می گیرد ...به پیشانی های پر چین نگاه می کنم ...به مردها وبه زنها ...به مرد بزرگ ودرشتی که از خجالت دختر وهمسرش در کوچه پشتی قایم شده ...همسرم می گوید این یارو دیگه چه بی غیرتیه ...دختره صاف صاف با دوست پسره مشورت می کنه بر می گرده ...غروب می روم سمت بنگاه دوست پسر محترم را می بینم چشم در چشم می شویم موذیانه می خندد ...نمی دانم چه نفعی به او میرسد ؟...زن گریه می کند ...مرد می لرزد ...من می دوم آب می خرم ...این اداها همه برای ندادن نکول است دونفری به دخترک فحش می دهند واوراکه چشم درانده بما می گوید بروید شکایت کنید نکول را ازما بگیرید از بنگاه بیرون می کنند ...من فکر میکنم وفکر می کنم گرگه داره با فوت کاههای خونه رو می ده هوا ...من آشیانه عشق می خواهم ...خانه ای که با صلح وخوشی درآن زندگی کنم نه خانه ای که اینگونه بخواهم بدستش بیاورم خسته می شوم به خانه برمی گردم ...صبح از بیست سوالی که برای خودآزمایی حل می کنم ده تا را غلط می زنم ...ناراحت وخسته ام ...فروشندگانمان  پیدا نیستند ...ما در فضا معلقیم وتکلیف خودمان را نمی دانیم ...

 

 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 |

ما همچین یه هوا فکر کرده بودیم شانسی خانوم شده ایم وخانه ای با قیمت خوب معامله کرده ایم ...نه بابا یادمان رفته بود خداوند همه چیز را طوری بما می دهد که قشنگ رسمان کشیده شود وپدرمان در بیاید ...برای همین آلونک هم قرار بود رسمان کشیده شود وپدرمان در بیاید ویک مدت عروس سرخانه شویم اما ...ازآن جایی که بازیهای بسیار دارد روزگار ما ...این فروشنده هم حتی پس از قولنامه روی یک پای مرغی اش ایستاده است و می گوید فسخ کنیم ...ماهم می خواهیم اورا با هیکل گنده اش یک پا نگهداریم وضرر و زیانی که در قولنامه نوشته شده است را اخذ نماییم .چون ما در معامله هیچ غشی نداریم وصاف وساده برخورد می کنیم وحالا که ایشان از سر دودوزه بازی در آمده اند ما هم با او چون خودش رفتار می کنیم ...

 

شیوای مدافع حقوق خود وخانواده

 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه یازدهم اسفند 1386 |

پرستوی کوچکی جوانه ای به دندان گرفت و به سوی کوههای سبز پر کشید ...کوه دامنش را جمع کرد وتکان داد ...درختها می خندیدند وبه برگریزان نگاه می کردند ...باد بین شاخه هایشان پر می کشید ونظم رقص دوبه دو یشان را برهم می زد ...پامچالها وبنفشه ها نگاه شرم آلود کنجکاوشان را به درختها می دوختند که از لابلای چتربرگشان نور خورشید را به آنان هدیه می کردند ...باهم پر کشیدند ...پدر به مادر گفت ...نگاهش کن دوستش داری ؟...در شاخه اول درختی لانه ای ساخته بود که دیوارهایش از گل شمشاد بود وسقفش برگ زیتون ...در انتهای هر برگ شکوفه ای بود به تمام رنگهای جهان ...کودک که تازه بال می گشود پرواز یادبگیرد در دامن مادر نشست وپدر منقار به پر خیس گونه مادر نهاد ...هر سه پرنده لب به نغمه سرایی گشودند " خشت اول ..عشق ...خشت دوم ...همدلی ...خشت سوم مهربانی ..."پدر گفت نگاه کن تمام این خشتهای سبز را با عشق کنارهم چیده ام ...مادر گفت نگاه کن در تمام این سالها با عشق کنارت مانده ام ...کودک گفت نگاه کنید تمام این مدت شما را با عشق دوست داشته ام ...

هرسه خندیدند وپر کشیدند ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 |

یک لحظه صبح وارد شدیم از هیبت وبلاگمان کپ کردیم ...ای داد ای بیداد این دیگه چیه وازآن جایی که سخت به همه دنیا مشکوکیم وفکرمی کنیم آدم مهمی هستیم مسلم می شود برایمان که مورد حمله هکر واقع شده ایم ...شاد باشید دوستان هکر خانگی بوده چیزی در حد ویروس وتروجان خانگی که ما همچین یه هوا ممکن است برایش غش وضعف هم برویم ...

منشی مالی کلوچه سازی پ زنگ زده بمن می گوید خانوم پ شما این برنامه ای را که به آقای احمدی نژاد داده اید در قسمت شماره بیمه فلان مشکل را دارد ...خانومیست خوش صداوجدی ...من هم که دیوانه ...می گویم من به آقای احمدی نژاد برنامه دادم کی ؟...من که ندیدم رئیس جمهور این جا بیاید ...طرف سکوت می کند لابد شاخ درآورده بود یا فکر کرده بود تیمارستان را گرفته ...بعد از لحظه ای مودبانه می خندد ..می خواستم اضافه کنم ما اگر به آقای احمدی نژاد برنامه می دادیم که وضع این نبود ...فورا دین و ایمان وآخرت را می فروختیم به امریکا و یک دنیای اساسی برای جوانان می خریدیم ...لااقل جین ارزان بود وخانه متری یک شاهی ..."دادوستد" تو اسب منو بگیر من ازتو زن می ستانم ...حیف که ما برنامه به ایشان ندادیم ...

* آره ساروی کیجای عزیز م ما ستاره می گذاریم که بعد توضیح بدهیم فراموش می کنیم ...ما از سن ده ...دوازه سالگی تا موقعی که رفتیم زیر تیغ دماغ رشتی داشتیم ...یعنی نمی دانستیم به دماغ قوزدار می گویند رشتی ...بعدها فهمیدیم

 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 |

مادربزرگ همیشه می گفت :"لاغری داره ...گردن کلفتی "

پسرم از مدرسه به خانه آمده وراجع به اتفاقات روز صحبت می کند ...یک علی کوچولو در کلاس هست که چندبار تا به حال اورا کتک زده ...علی ازبس کوچولو است کیفش را به زحمت به دوش می کشد .حالا این چه صیغه ایست که پسرم کتک می خورد ونمی زند به من مربوط میشود ،مادری بیش ازاندازه صلح طلب وبیزارازسروصدا ...بچه به شدت شبیه من است ، پدرش عصبانی می شود ،رومی کند به پسرک ومی گوید تا علی را کتک نزده ای ، پسر من نیستی .باید بلد باشی از خودت دفاع کنی .درجواب اعتراض من می گوید :نه شیوا تونمی دانی در مدرسه پسرانه چه می گذرد (پسرک برای دفاع از خود به معلم گفته بوده که کتک خورده ) اگر امروز یاد نگیرد ازخودش دفاع کند فردا در جامعه نمی تواند گلیمش را ازآب بیرون بکشد ...پسرک را مجسم می کنم که بی مقدمه وارد مدرسه می شود وعلی کوچولو را می زند وای بحال علی کوچولو ،پسرک وقتی بامن بازی می کند واتفاقی مشتش به من می خورد از حال می روم، آخر استیل کامل کشتی گیری اش مرا کشته ...قرار است چشمم زیر پایش پهلوان شود این پسر ...فردا پسرم به آغوش پدر می پرد وخبرازموفقیتش می دهد ، او علی را کتک زده ...وهمین طور روزهای بعد تاجایی که هردو به او اعتراض می کنیم :قرار نیست کسی رو الکی بزنی هروقت کتک خوردی دفاع کن ...

  دوم راهنمایی ام تازه از هشتپر به سرزمین مادری مان برگشته ایم ...دو کلاس دوم راهنمایی داریم که من در "الف" هستم ...شاگرد زرنگم وخارچشم زرنگهای هردو کلاس ...رقیب آرام ومزاحم ریقوی زشت لاغر دماغ رشتی* ...بازار داغ روزنامه دیواری ها که یادتان هست ...دوم "ب" مشغول ساخت یک روزنامه دیواری به شکل پروانه است ما یک ساده اش را داریم ،به فکر فرومی رویم دوروز بعد من با یک مقوای بزرگ به شکل کبوتری که قلبی را به منقار گرفته به مدرسه می آیم وبچه های کلاسمان رویش مقاله وشعر می نویسند .دوم "ب" یک دختر شیطان خوشگل به نام "ثمره" دارد که یک هوا لات است وزنجیر می چرخاند .زنگ ورزش درهوای خوب بهمن هرکلاس روی میز پینگ پونگ روبروی کلاسش مشغول است ...کبوترمان که طرحش راازروی یک کتاب شعر انقلابی برداشته بودیم وخواهرم برایمان بریده بود بدجوری توی ذوق کلاس مقابل زد .زمزمه هایی بلند شد :میمونهای تقلید کار ...حیوونهای مقلد  ...خون جلوی چشمم را گرفت بچه ها همه سکوت کرده بودند وثمره داشت زنجیر می چرخاند ...وقتی به خودم آمدم یقه ثمره را گرفته بودم وبه دیوار چسبانده بودمش ...زنجیر ثمره افتاده بود کف حیاط وبه شدت جیغ می کشید :یقه امو ول کن ...کسی به من حرف نزد ...ثمره تنبیه شد ویک مدت بامن قهر کرد ...من هم کلی افتخار کسب کردم وکسی دیگر جرات نکرد ،چپ نگاهم کند .

سه سال گذشته در اتاق کارم نشسته بودم .راننده قلدری با کارمند صدور دفترچه وارد اتاقم شد ، کارمند صدور دفترچه مان الان مسئول قسمت در شهر دیگریست مرد بسیار مهربان وبی زبان ...تصورش را بکنید رئیسمان می گوید: "یک کلنگ بهش بده بایه زمین یه صبح تا ظهر برات حفاری می کنه ولی بهش کار فکری نده".. .خلاصه این همکار بخت برگشته ما وارد شد ومعلوم شد از قرار یک بار اشتباهی با فیش پرداختی سه ماه عقب تر دفترچه آقارا سه ماه بیشتر تامین اعتبار کرده ...جناب راننده هم دردلش خندیده وگفته :ماسیدی دیگه نمیام و"ح ق ب ی  م ه" نمی دم ...نتیجه معلوم بود ...قرارداد ش لغو می شود ...در بیمه های آ*ز*ا*د وا*خ*ت*ی*ا*ر*ی واقعا این قانون مسخره وجود دارد وسه سال گذشته هنوز ب*ی*م*ه ر*ان*ن*د*گ*ا*ن به شکل جدید طراحی نشده بود قراردادطرف لغوشده بود وچون ادعا می کرد پرداختی داشته در حالی که نداشته ومرتب اعتبار دفترچه اش را سر همکار بی زبان من چماق می کرد ومی دید باید برای دوباره بیمه شدن برود ودرکمیسیون پزشکی نوبت بگیرد واز نو آزمایشهایش را تکرار کند ناگهان همه خشمش را پس گردن همکار من خالی کرد وآن بیچاره هم سرش پایین بود وتا نوک پایش فکر کنم قرمز شده بود ...من یک نگاهی به اطراف انداختم ودیدم نه هیچ کس از همکاران مرد نرفته لااقل از همکارمان حمایت کند به خودم آمدم ودیدم ایستادم زیر گوش یارو وبه آرامی می گویم :چی شده چرا همکارمو می زنی وتا صدایش دوباره بلند شد باهمان آرامش ادامه دادم وقتی داری بامن حرف می زنی یواش حرف بزن وناگهان انگار پییییییییسسسسس ...باد یارو خالی شد وشورع کرد آرام حرف زدن ...

این هم گذشت ...یک همکارداریم مثل فرشته هاست یک خانم با سیمای فرشته گون واخلاقی نیکو ...در اتاقم نشسته بودم دیدم یک عربده کش دارد زمین وزمان را به فحش می کشد وهمکار فرشته گون من را به باد ناسزا گرفته واو هم که صداازاو در نمی آید از سنگ در می آید با بغض جواب می دهد ...نمی خواستم دخالت کنم چون واحدهایمان از هم جداست اما گوش سپردم ودیدم همکارم بی گناه متهم می شود به این که آن آقا در جبهه جنگیده در حالی که این خانوم به سیب زمینی می گفته دیب دمینی (حالا این موضوع چه ربطی به ماجرا داشت آن آقا می داند وخدای آن آقا )...مسئول مستقیم همکارفرشته ام هم خانم است ازهمه بدتر بجای این که از در دفاع کارمند زیر دستش برآید مرتب عذر خواهی می کند ومرد عصبانی را جری تر می کند. این جا بود که خون جلوی چشمان مرا گرفت زدم از اتاق بیرون ودیدم چندنفر ازهمکاران مرد هم دارند به به تماشا می کنند ومی خندند واین شد که عربده ای کشیدم جانانه که رزمنده شجاع در جبهه جنگیده شجاعت وجسارت جنگیدنت را سر یک زن مظلوم داری خالی می کنی ...این شجاعتت بود در دفاع از ما ؟ویک سری از این شر و ور ها که یادم نیست چه بود وطرف رفت ...همکارم بغضش ترکید وبعدها به من گفت من به همه گفتم فقط تو ازمن دفاع کردی ...؟

پ .ن .۱اصلا نمی دانم سر موضوع به ته موضوع ربط داشت یا نه ...اصلا نمی دانم چرا این همه از خودم تعریف وتمجید کردم ...فقط می خواستم بگویم ای بابا شعر دیروز که مال من نیست مال خانم فروغ فرخزاده ...این بود دیگه آذم پرحرف باشه با یه جمله که می خواسته اعلام کنه دو صفحه حرف زده ...

آقای همسر بمن می گوید یه وقت در این دفاع ها به خودت نیایی ببینی کتک خوردی یادم آمد آره هی ...آه ....یه بار یه کشیده از امیر پسر همسایه خوردم ...

امضا :

شیوای گردن کلفت

 

این یه بارم منو ببخشید دیگه پست طولانی نمی گذارم وای ببخشید به صبر وزیبایی چشمهاتون ...

 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه ششم اسفند 1386 |

کجایید که ببینید آفتاب را ..."به ایوان می روم "...شاخه های جوان درخت را نوازش می کنم ...شاخه های نازکت می رقصند با نگاه خیسم ...سه سال است می بینمت هرروز صبح اما هردومی دانیم تو درخت من نیستی ...درخت خدا هم نیستی ...با شکوفه هایت خندیده ام ...با باران سپید گلبرگهای ریزت  رقصیده ام ...با یخ زدن شکوفه هایت زیر برف نابهنگام اسفند گریه کرده ام ...از طعم خوش میوه ات محظوظ شده ام ...کنارت نشسته ام ...زیر سایه ات بازی کرده ام ...ازپشت حجابی که تو بر پنجره ام می اندازی به کوچه خیره شده ام ...به هیاهوی خموش هرروزه اش ...به کنجکاوی های زنان همسایه ...به برق سیگارهای گذران در تاریکی ...همیشه دریچه هارا دوست داشته ام ...یادم نرفته...

 دریچه کوچک اولین خانه ودختری نیمه زن شده که هرروز پابر لبه تختی می گذاشت ودستهارا به استقامت بی تاقچه دیواری تکیه می داد ...زنی که از خود می پرسید ...چگونه قلم مویش را روی آسمان کشید وکوه را این همه سبز نقاشی کرد ...چگونه جانش داد از بوی بهار ...؟...

وگنجشکانی که بامن دوست بودند وگنجشک هایی که به استقبال پسرم آمدند وقتی روی دستانم بلندش کردم ودریچه را به اونشان دادم ولالایی خواندم زمزمه وار... وقتی نور. حیرت چین ابروانش را بیشتر می کرد ...وگنجشکانی که پر می زدند دور دریچه وتماشایش می کردند ... جایی که در خانه ای بلند دیواری سپید بود وسنجاق سری که گوشه ای با انگشت نازکی حک می کرد :

"این جا ستاره ها همه خاموشند

این جا فرشته ها هم گریانند

این جا شکوفه های گل مریم

بی قدرتر زخاربیابانند .........................."

 

پ.ن .1

شاعرانگی ام گل کرد واندوه درون را ناگهان زیر آفتاب عالم تاب ریخت ...

پ .ن 2

پسرم کمتر کارتون نگاه کن بیشتر بنویس ...بیشتر نقاشی بکش ...یاد بگیر ....

مامان با خشونت بامن حرف نزن ...این قیافه خشن رو به خودت نگیر تا آروم نشی من با تو آشتی نمی کنم ...

پ .ن 3

پنجاه جلد از کتابم آماده شده ودارند برای خودم می فرستند مطبوعاتی جام جم ...هزارو پنجاه تای دیگه هنوز حاضر نشده ...تازه من این جا منتظر تلفن انتشاراتی  هستم به من می گویند ...ای وای چرا نیومدی کتاباتو ببری ؟...ببخشید بامن بودید ؟ازکجا باید می دانستم ؟...

پ .ن 4 ...دلم گرفته ...

پ .ن ۵.آوامین جون ولیلای عزیز قبلا منو به بازی کتابهای نیمه خوانده دعوت کرده بودند ...این زبان متاسفانه وقت منو گرفته وباعث شده یه سری کتاب نیمه تمام داشته باشم ...

۱-خواجه تاجدار دوجلدی نویسنده اش یادم نیست ونمی دونم به چه دلیل سی صفحه آخرش رو نخوندم موضوع مربوط به بیست سال پیشه ...

۲-برزخ ...دانته نه این که بخواهم نیمه تموم بگذارمش فرصت نی کنم بخونمش چون چند فصلش رو خوندم ودر برنامه ام بود هرشب یک فصلش رو بخونم ولی هی نمی شه ...

۳-اتاقی برای خود ویرجینیا وولف تا آخرین بخشش خوندم تا می رم ورش دارم بخونمش یه چیزی پیش میاد می گذارمش کنار ...

۴-تاریخ بیهقی ...چون متن قدیمی بود ودنبال روایت مدرس صادقی هستم تا بتونم راحت تر ومنظم تر بخونمش

۵-تاریخ تمدن ویل دورانت جلد اول ...به همون دلیل برزخ دانته ...

.....

من از هر نویسنده ای کتاب می خونم چون همه کتابهارو دوست دارم ...وهمه نویسنده ها رو ...نویسنده ها آدمهای جسور وشجاعی هستن چون قدرت دارن شخصیت ونظراتشون رو به نمایش بگذارن وگاه مورد تمسخر قرار بگیرن ...بقول منیرو روانی پور عزیز گیسشون هم کشیده بشه ...بهرحال به همین دلیل خیلی کتاب داستان خوندم که الان اسمشون یادم نیست ...ولی جز چند کتاب بالا نیمه تموم دیگه ای فکر نکنم داشته باشم ...بقول آقای بلاغی (داستانه های هامبورگی ) من الان نوشته های نیمه تموم خیلی زیادی دارم که خدا باید به من وبهشون رحم کنه تا تمومشون کنم ...

 

امضا شیوای نیمه تمام ...

 

 

عبدالرضا ...

پیروز ...پیام ...گل منگولی ...مهندسهای دوروبر و....

ساروی کیجا ...نیلوفر ...شمسی  خانوم ...آزاده ...آوامین ...ماه رقصان ...خانم شین ...فاطی خانوم ...بانو مرکوری ...ویه ذره هم خودم ...پنجم اسفند روز مهندسی مبارک

بعدا نیایین بگین شیوا تبریک بما نگفت  هرکدوم رو می دونستم مهندسین یا دارین می شین نوشتم ...

 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه پنجم اسفند 1386 |

همسر نوار داخل ضبط را عوض می کند ...صدای ابی  طنین می اندازد ...تن تو کو ؟...با عشق می گوید بعضی صداها بشدت "خاط آور" ...من بی جنبه اینقدر می خندم که بیچاره از حرف زدنش پشیمان می شود ...می رویم سراغ "یادره" های که موسیقی  "خاط آور" آن شده است ...اصولا همسر من یه هوا درشت است یه هوا هم بزن بهادر ...مثلا هروقت دارد خاطره ای از دوران بچگی یا نوجوانی تعریف میکند می گوید فلانی را دیدی من تو بلوار کتکش زدم ...یا بسانی رو می شناسی از خدمت داشتیم فرار می کردیم فلان چی پیش اومد کتکش زدم ...اون یکی آره سم وساقشو فلان روز گرد کرده بودم ...اصلا می دانید که ما هم سر چنین جریاناتی با هم آشنا شدیم ...من لاغر بودم ولی گردن کلفت او هم چاق بود ولی خیلی گردن کلفت تر ...هدف مشترک ما شد زدن یک نفر و...باهم کتکش زدیم ...

یک روز رفته بودیم بیرون ...دررستوران همسر جان تا کمر برای مرد سپید مویی خم شد ودست به سینه ایستاد وکلی مخلصم گفت وما پرسیدیم او که بود ؟...گفت این آقا ناظم دبستان من بود وقتی حیاط مدرسه را سیمان کرده بودند ومن روی سیمانها دویدم "یکدونه" مرا زد ...من گفتم آخیش بالاخره یکی رو نشونم دادی که تورو کتک زده باشه ؟...

مسئله خانه هم فعلا راکد است وشیوا قصددارد برای کشتن ناشر به زودی به رشت حمله کند آی نفس کش ...کی میآید کمکم ؟...

خداوند هم به من صبر ایوب داده است ...

امضا شیوای قاتل وصابر ایوب ...

 

پ .ن ...برام دعا کنید امتحان زبانم نزدیکه وهیچ چیز نخوندم ...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه چهارم اسفند 1386 |

در لاهیجان یک انتشاراتی داریم ...وقتی ناگهان تصمیم گرفتم داستانکم را چاپ کنم گفتم حالا چه کاریه راه بیفتم برم تهران واین جا لااقل ازاسم معروف برادر شوهر جان واندکی هم شوهر جان استفاده می کنیم وشاید دری به تخته ای خورد وماهم بالاخره رسما که نه اسما  نویسنده شویم ...آقای ناشر یک ساعت با خانمی راجع به مشکل پولی اش مشغول صحبت بود ...مرتب خانوم نگران بود وچک داشت وکسی سرش را کلاه گذاشته بود وآقا هم می گفت نگران نباش حل می شه ومرتب از من عذرخواهی می کرد ...بالاخره نوبت بمن رسید وما نوشته گرانقدرمان را روی میز گذاشتیم وایشان نگاهی کرد ویک یادداشت ازما گرفت وکلی از ما تعریف وتمجید که خوش بحالت می نویسی وخوش به حالت که عروس خانواده فلانی و خوش به حالت که کارمند فلان جایی ...ماهم در حالی که خوشان خوشانمان شده بود وحسابی ازخوشحالی روی ابرها به حالت ورجه وورجه راه می رفتیم رفتیم خانه ونشستیم به انتظار ...یک روز ...یک هفته ...دوهفته ...زنگ زدیم ...ناشر هرگز در محل کارش یافت نمی شد به خودمان می گفتیم ...خوب سر ایشان در محور چاپ نشریات فرهنگی وانواع واقسام کتاب شعر وداستان شلوغ است ...بالاخره یک بار موفق شدیم صحبت کنیم واو بعداز این مدت تازه صفحه پنجاه بود ...صدبار دیگر زنگ زدیم وآخرسر خسته شدیم نشستیم یک شب دوباره داستانکمان را چاپ گرفتیم ورفتیم به مطبوعاتی  جام جم ...آقایی که بدلیل خریدهای بی بدیل پسرک وپسر عمویش وهمچنین خودهامان ازجهت کتاب با ما آشنا بودند این فرهنگ ایلیای رشت را معرفی کردند ...وحتی زنگ زدند و گفتند خانوم فلان می آید وتو سنگ تمام بگذار ...ماهم شنبه ماموریت داشتیم ویک تیر ودونشان کردیم ورفتیم فرهنگ ایلیا ...البته آن ماجرای خنده دار در را فکر کنم فقط شمسی خانوم یادش باشد که در اتاق انتظار نشستیم وبعد آقایی از دری بیرون آمد وخانم منشی بما گفت :خانم بفرمایید وما هم راه افتادیم وخیلی مودبانه در زدیم ودر را که گشودیم دیدیم برای راه پله در زده ایم ...بعد در حالی که داشتیم از خنده کش وقوس می آمدیم بالارفتیم وناشر رادیدیم ...خوب فضای فرهنگی انتشاراتی کلی با فضای ناشر همشهری فرق می کرد وهمین قوت قلبی بود ...آقای ناشر یک هفته فرصت خواست وسر یک هفته هم خودش داستان را خوانده بود وهم ویراستار...وقتی از پشت گوشی شنیدم که گفت مشکلی ندارد برای قرارداد بیایید باید قیافه مرا می دیدیدانگار همان لحظه پرچمم را در قله اورست فرو کرده ام از خوشحالی نمی دانستم به کی زنگ بزنم وچطوری جار بزنم و چطوری جر بزنم ...آره " من جر می زنم " واصلا نمی دانم چرا اسم کتابم را این جمله گذاشتم بارها وبارها آقای ناشر بمن گفت من نمی دانم باید چه جلدی برای این فعل انتخاب کنم ...آن قدر اسم داستان خودش برای خودش آمد که داستان برای خودش آمده بود ...داستان من ناگهان بلند شد ... کمااین که سه چهارسال از نوشتنش می گذرد و شاید هزار تا غلط انشایی ونگارشی داشته باشد ولی همین که فکر می کنم کاری را بالاخره به چاپ رساندم خوشحالم ...در مورداسم کتاب هم برخوردها جالب بود ...مسئول مالی بازنشسته مان که هنری است ومعروف بمن گفت چرا اسم زیباتری انتخاب نکردی وخانم ارشاد رشت هم که خیلی رک گفت :این هم شد اسم وحسابی مرا خنداند ...نسخه خودم  دست به دست بین مامان وبابا و  خاله وپسردایی وجاری هاو... می گشت در حالی که همسرم هنوز یک سطر از آن را نخوانده بود ...قبلا که گفته بودم من هوو دارم وشوهرم شبها کناراو می خوابد وفقط زمانی من از شر هوو راحتم که باهم به شهسوار می رویم ...یک شب در شهسوار نقشه کشیدم و وقتی همسر جان آمد بخوابد کتاب را گذاشتم جلویش وزنجموره کنان نالیدم :همه خووندن تو نخووندی اصلا فکر نکردی نظرت چقدر برام مهمه ...و وادارش کردیم بیدار بماند وبخواند ...خوب می دانید که من مبتدی ام واز راحتترین روش یعنی به قلم راوی استفاده کرده ام ...موضوع کتاب هم یخورده غیرتی است ...من به خواب ناز رفتم وهمسرم بخش اول راکه می خواند می خواسته مرابیدار وبامن دعوا کند ...بعد دلش سوخته وبقیه داستان را خوانده است ...وحالا ما معروف شده ایم به شیوا جرزن ...هرکس تکان می خورد می گوید برو بابا تو که جر می زنی ...امضا شیوای جرزن

 

پ .ن.1 .یک توصیه جانانه :وقتی برای خرید خانه ای می روید حتی اگر عاشق آن خانه شده اید سخت بر سر خانه بزنید واگر از فرط خوشحالی نمی توانید جلوی لبخندتان را بگیرید حداقل کلارک گیبلی اش کنید دوطرف دهان را پایین بکشید تا فروشنده نتواند به راز درونتان پی ببرد ...پیشانیتان را بااندکی مو حداقل بپوشانید تا سادگی وحماقت وبلاهتی اگر بر آن شکل می گیرد طرف نفهمد خودم را می گویم استغفرالله شما به خودتان نگیرید ...

پ .ن .2.بمن تبریک بگویید ..پسرم پوست انداخته است ...من حالا مادر یک قهرمان دیگرم ..."هری پاتر "...

پ .ن .3. همین که ناشر دوم چاپ را به عهده گرفت دویدیم رفتیم نسخه مان را از ناشر اول که می خواست با ما قرارداد ببندد گرفتیم کم مانده بود کتکمان بزند وتازه بخاطر یک ماه ونیم که کتاب دستش بود می خواست از ما پول هم بگیرد ...

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه دوم اسفند 1386 |

سه بچه خوک از مقابل گرگ فرار کردندوهرکدام در فاصله ای خانه ای ساختند اولی با کاه ودومی با چوب وسومی با سنگ ...اولی را گرگ فوت کرد وکاه ها را باد برد ...دومی را گرگ به آتش کشید وسومی آن قدر قوی بود که گرگ را شکست داد...حکایت خانه ای برای خود حکایت کهنه ایست ...حکایت یک  سرزمین ودوسرزمین وشرق وغرب و...نیست ..درهمه جوامع همه آدمها با هر فرهنگی مالکیت خانه برایشان یک اصل مسلم وبدیهیست ...همکاری دارم که می گوید:" خونه رو داری همه چی داری ...خونه نداری هیچ چیز نداری حالا می خوای پشت پرادو بشینی ..."...قبول دارم البته داشتن به چه قیمتی هم شرط است ...خانه ای ساخته ام سایبانش همه ابر وحصارش همه تکرار صفا ...این شعر سهراب در بیشترکارت های عروسی سال 70تا 75 نوشته می شد ...آدم بی اختیار عروس ودامادی را مجسم می کرد که ماشین شخصی شان قالی سلیمان است و فرششان برگ گل و لامپشان نور خدا ...کسی که بیشترین غربت را در زمین به دوش می کشد ...بقول این رضا صادقی که خیلی دوستش ندارم و در همه ترانه هایش این جمله اش از همه به نظر من درست تر است ...دورترها آدمیان دادوستد می کردند اما معامله زمین نمی کردند همیشه این معامله برایشان مکروه بود از نظر آن ها زمین مقدس تر ازآن بود که به فروش برسد ...وحالا قدر قدرتمندان برج ساز کسانی هستند که آسمان وزمین را طبقه بندی کرده اند وبه دست مریزادی خداوندگار لبخند می زنند ...

دوسال پیش به دلیلی در اتاق انتظار موسسه خیریه ای نشسته بودم ...زن جوانی نشسته بود با پسرک کوچک وخوش روحیه اش ...هردوسبزه بودند ...چهره هایشان پرازشادی بود لباسهایشان شیک ومرتب ، اما نو نبود، با اندکی تیزبینی می توانستی تشخیص بدهی لباس ها از کجا رسیده اند ،بخصوص که کودک در هوای سرد زمستان بدون جوراب وبا یک جفت کفش تابستانی نشسته بود ،با عشق به منشی موسسه نگاه می کرد و ته نگاهش می خواست بگوید...ما تلویزیون خریده ایم ...ما اتاق مستقلی اجاره کرده ایم ...مادرم خدمتکار خانم پیری است که از خانواده پولداریست ، بچه های آن خانم به مادرم می رسند مادرم لباسهای دختران وعروسهای خانم را می پوشد ومن لباسهای نوه پسری اش را ...من خوشحالم چون مادرم کار می کند ومن گرسنه نمی مانم اومی خواهد برای من کتانی فوتبال بخرد ...او مرا می پرستد ...پدرم هم قرار است خدمتکار یک پیر سالمند بشود ،پدرم سخت با موضوع کنار می آید او جوان است او زیباست ...

*

باد می آید وابرها کنار می روند ...مغز خلاق من در جور کردن انواع واقسام وام چون مغز رایانه ای هوشمند تصویر انواع واقسام بانکهای پرسود وکم سود را ردیف می کند ...کودکی ام را می خواهم چون سه بچه خوک ،خانه ای می ساختم با کوسن های مبل وپشتیهای  راحتی ...درآن خانه عروسکانم بودند ومن ...ظرفهایی با طرح سیندرلا در حال جارو زدن ...وگاهی سرسوزن ذوقی ...تازنده ام نمی گذارم پسرم در بزرگی غم خانه داشته باشد ...

*

یک وام دیگر می خواهم دوستان ...شاید شما وامهایی بشناسید که من نمی شناسم راهنمایی ام کنید قبلا بگویم من از وام خرید خودرو ی بانک ملی ...وام مسکن بانک مسکن ...وام خرید کالای بانک رفاه  ...تمام وام های اداره خودمان استفاده کرده ام ...دیگر باید راه بیفتم بروم پارسیان وبنیاد ونزولی وازاین جور چیزها ...

*

هیچ و...هیچ .خانه ای ساخته ام ...سایبانش همه ابر وحصارش همه تکرار صفا ...

به زودی با کشتی به سفر می روم تا در جزیره ای گیر بیفتم آخ که چه حالی می دهد بالای درختی خانه ای چوبی داشته باشی وقسطی هم برای دادن نداشته باشی ....

*

اگه خونه ای پیدا کنید که جاش عالی باشه خیلی خوشگل ساخته شده باشه طبقه سوم باشه ولی پارکینگ وآسانسور نداشته باشین می خرینش ؟...آخه من مردم از دودلی چیکارکنم ؟

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 |