تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

1-گاهی ناگهان همه چیز در چشم آدم دود می شود .

2- گاهی انسانها به جایی از زندگی می رسند که دیگر نمی دانند بمیرند بهتر است یا مرگی که به آن دچارند تمام کنند؟

3- به مرحله ای رسیده ام که هرگز تصورش را نمی کردم ...من شیوا ..دچار چنین مشکلاتی

4- گریه می کنم ...با دستمال کاغذی اشکهایم را پاک می کنم ...همه نگاهم می کنند ...برایم مهم نیست ....گریه می کنم

5- گریه کمی سبکم می کند ...یاد بدبختی تازه واردم می افتم دوباره گریه ام می گیرد ...گریه می کنم

6- از پس این همه سال خواب از پس این همه خواب ...از زنده بودن خواب دوشب پیش می لرزم ...عید قربان است همه فامیل جمعند من خوشحالم می خواهیم قربانی کنیم ...قربانی من هستم ...

7- من عید قربان به دنیا آمدم ...عید قربان عقد کردم ...عید قربان ....

پ .ن ....برایم دعا کنید ...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه سی و یکم فروردین 1387 |

خسته وبی حال هستم ...وسایلم را روی تخت مادرشوهرم می گذارم ...تلفن همراهم زنگ می زند ...شماره UNKNOWN است ...با بی حوصلگی جواب می دهم .آقایی پشت خط است با اندکی لهجه گیلانی ...معتمدبه نفس است ومحکم صحبت می کند ...خودش را معرفی می کند منتقد ادبی ...سر پا می ایستم و آهسته به طرف ایوان خانه می روم ...

آسمان تیره وصاف است وجابجا ستارگان می درخشند ...می گوید :هادی کتاب شمارا برایمان فرستاده است ...من دارم شرح حالی از شما تهیه می کنم ...می ترسم ودر دلم ذوقکی دارم ...الکی الکی نویسنده شدم ...

وقتی می بیند مثل بچه آدم ومظلوم جوابش را می دهم تعجب می کند ومهربانانه تر می گوید :خودم را معرفی کنم که بدانی با چه کسی صحبت می کنی ...من موسائی هستم ...من هم بدبختانه اورا نمی شناختم و او هم شرح حال خودش را داد که شصت وشش تالیف در زمینه های مختلف دارد و در حال حاضر مشغول تهیه جلد دوم کتاب صد سال نویسندگی در گیلانش است که می خواهد در جلد دوم ازمن هم در آن بنویسد ...در دلم می گویم :یعنی جز اسم ومدرک تحصیلی وموقعیت شغلی که هیچ ...آن مهمهایش چه هستند ؟...از من مبتدی اول راه بی پایان چه خواهد نوشت ؟...اظهار می کنم :چقدر دلم می خواد کتابتونو بخونم ...سریع جواب می دهد :هادی داره ازش بگیر ...منظورش از هادی آقای میرزانژاد موحد ناشر خوش اخلاق وپرحوصله مان است ...می پرسد :چه فعالیت ادبی دیگری داری ؟...ومن جواب می دهم متاسفانه هیچ ...با ناراحتی ذکر می کنم چون کارمندم نمی توانم خیلی فعالیت ادبی داشته باشم اما در دلم می دانم که غلط می کنم وکارمندی نمی تواند عامل بازدارنده فعالیت ادبی باشد ...اما برخلاف آقای کیهان خانجانی که تقریبا از داستانم خوشش آمده بود او از کیفیت وکمیت داستان چیزی نمی گوید ...وازآشنایی با هم خوشوقت می شویم تا بعد  ...تنها نوشته چاپ شده از من در روزنامه اطلاعات سال شصت وهفت یا هشت در صفحه جوانه های اندیشه بود که یک داستان کوتاه بود بنام اشک دل که ویراستار روزنامه اسمش را گذاشت عشق وایثار وداد چاپش کردند ...دلم برای شانزده سالگی ام می سوزد برای ششصد صفحه یاسهای سپید برای بهار قهرمان مظلوم داستانم برای رضا عاشق سمج وشوهر حسودی که آخر داستان بهار را به کشتن می دهد و پشیمان می شود ...در نوع خودش در سال شصت وشش کتابم می توانست حرفی از یک نویسنده شانزده ساله برای گفتن داشته باشد ولی حالا چه ؟ چرا غم نان مرا در بند تارهای عنکبوتی اش کرده است ؟...غم خانه ...؟...غم زندگی طبیعی وروزمره ؟...غم کلاس زبان که نه به سرش می رسم نه تهش ...غم بزرگ او ...

یاد سیزده سال پیش می افتم که لادن می گفت شهرام برای نوشتن سناریو وتحقیقی در مورد منصور حلاج سه ماه تابستان را تنها در ییلاق دوهزار اطراف شهسوار خانه گرفته است ومن مرتب به لادن پز می دادم من با روزمرگی وبا یک دنیا کار داستانمو می نویسم ولی شهرام باید گوشه نشینی کنه برای داستان نویسی ...

چه حاصل این همه درد ورنج است ؟...آقای موسائی از من می پرسد :در حال حاضر چیزی آماده ارائه داری ...با اطمینان می گویم بله دارم کارهای نهایی اش را انجام می دم که بدمش خدمت آقای میرزانژاد ....خداحافظی می کنیم ومن به فکر فرو می روم به فکر اسباب کشی ...به فکر بسته بندی وسایل ...به فکر بدهکاری ...به فکر شیوا کوچولو که روی درختی در دالخانی* تاب می خورد که وقتی تابش اوج می گرفت دره زیر پایش بود ومادر جیغ می کشید و صدای خنده های شیوانمی گذاشت جیغ های مادرش  را بشنود ...

امروز به مادرزنگ زدم گفت شیوای من موبایل را می گیرم رو به بقیع روبه قبر حضرت محمد تو حاجت بخواه ...طبق معمول بغض کردم وفقط در دلم گفتم حضرت محمد چی بگم ؟...وبعد خداحافظی کردیم ...خوب شد اون شرطه ها مامانو ندیدن که بهش بگن مجوس ...رویم را می گیرم به آسمان وخدایم را می خوانم ...با نور خورشید گونه ام را می بوسد ...من این بوسه را می خواهم ودیگر هیچ چیز جز سلامتی ...

  • دالخانی منطقه کوهستانی جنگلی قدیمی بسیار زیبایی بین شهسوار ورامسر که از جاده هریس به آن می رسند .
  • فردا سالگرد عقدمونه ...ومطمئنم طبق معمول تو یادت نیست ...

 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |

روی صندلی کنار بخاری نشسته ام سرم یک وری بر می گردد روی شانه ام ومی پرم ..کتاب خسی در میقات جلال آل احمد در دستم است .سه روز، سه صفحه ...چرت می زنم ...وبا هر باز کردن چشم می بینم پسرکم به آرامی شکلهای بی رنگ کتاب لوحه اش را رنگ آمیزی می کند و مثل آدمهای بزرگ به فکر فرو می رود و خیره می شود ...صدای خواب آلوده ام را می شنوم :زودباش ماما تمومش کن ...باید بخوابیم ...

سریع می گوید : چشم ...چشم ...در گیرودار به خلسه رفتن وبیرون آمدن به بی نظمی این روزهایم می اندیشم ...به ناتمام ماندن داستانم ...به خانه ای که آذر ماه خالی می شود ، به آقای ف که جوابمان کرده است ومی گوید می خواهد کف خانه اش را سرامیک ولوله کشی های آب را عوض کند ...دلم می خواست به او می گفتم کل سیستم برق خانه اش نیز مشکل دارد اما نگفتم ...به کلاس زبانم به عشقی که به خواندن  و وقت کمی که برای آن دارم ...به فراغت ...به خاله زنکی ...به کتله های کودکی کنار دروازه ..به کتلتهای  شنی" حمیرا" ...به بلوک که اجاقش بود ...به تخته که تابه اش بود ...ساعت را نگاه می کنم ومی بینم به نیمه شب نزدیک است ...نیمه شب خوشبوی شمال.

 ...وقتی پنجره را بگشایی وببینی درخت همسایه تورا می برد به شکوفه های بهار نارنج به زمانی که خدا عطر بهشت را به زمین می فرستد ...یاد "پیام " می افتم که تنهاست ....زمانی که با عشق نقاشی می کشید وباعشق برای تلویزیون پستش می کرد ...می گفت: شیوا جون آدرس جام جم رو درست بنویسی ها ؟ می بوسیدمش ...موهای چتری طلایی اش تا خط ابرویش را می پوشاند.

 – می نویسم به یه شرط، برام بگی سیصدوسی وسه هزاروسیصدوسی وسه ...می خندید ونوک زبانی می گفت .آن همه روز جلوی برنامه کودک  ساعت پنج عصر نشست ودرست زمانی که مجری اعلام کرد" پیام پورنگ "از تنکابن ..سرش پایین بود وفکر می کرد ...واشکهایش که روی شانه هایم می ریخت و آغوشم که برایش تمامی نداشت .

بخواب می روم وخواب آبشار را می بینم از خواب می پرم وبیاد دبیر هندسه تحلیلی سال چهارمم "آقای فربد "می افتم :آدمیزادها... آدم تا بیدار است فکر می کند ...تا می خوابد خواب می بیند ...می اندیشم :کی وسائل خانه ام را بفروشم ؟...کی سرور را عوض کنم ؟کی برای اصلاح سیستم ها اقدام کنم ؟کی کمی در مورد اوراکل تحقیق کنم ؟...کی برای پسرم وقت دندانپزشکی بگیرم ؟...کی دوباره به ناشرم زنگ بزنم ؟...کی دوباره دست مامان شمسی خوب می شود تا من به خانه ام برگردم ؟...می اندیشم :...مبلها ومیز ناهارخوری ودوتا فرش وسرویس خوابم را می فروشم یک خانه یک خوابه پنجاه متری برای نه ماه بس است ...این مدت بی وسایل لوکس سر می کنیم ..بی تخت خواب ...بی اتاق خواب ...اتاق پسرک براه باشد ...ما این نه ماه را می گذرانیم ...به کرایه های گران به فوران دفترچه های اقساط ...افکارم لالایی می شوند برایم ...همسرم نیست ...به خانه نمی آید ...پسرم به فکر فرو می رود ... مدام دلش سی دی جدید می خواهد، مدام دلش اسباب بازی وکتاب می خواهد ...یک روز که خانه نبودم به مادرشوهرم می گوید :مامان قراره منو ببره حموم شما وان رو پرکن من برم آب بازی وشنا تا مامان بیاد منو بشوره من بیام بیرون ...مامان شمسی بهانه می آورد :من نمی تونم دستم تو گچه عزیزم ...پسرک غر می زند :آخه من دلمو به چی خوش کنم ؟...سی دی می خوام می گین یه هفته سر کن ....اسباب بازی می خوام می گین سر ماه ...من چی کارکنم ؟...وان رو هم به من نمی دین ؟...مامان شمسی دلش می سوزد ویک دستی وان را پر می کند ...وقتی برایم تعریف می کند رو می کنم به پسرک ومی گویم :مامان صبر داشته باش ما هم پولدار می شیم هرچی دلت خواست می تونی بخری ...می گوید:ای بابا تا شما پولدار بشین من رفتم دانشگاه ...!

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 |

1- شنبه خاکستری شروع می شود و هفته ات را غبار برمی دارد ..دلت آفتاب می خواهد و دوست داری بغض ات را خفه کنی ...چشمانت را می بندی وخودت را با پدر ومادرت مجسم می کنی که به سفر می روی ...دلت می خواهد میقات را ببینی دلت می خواهد خس شوی ...دلت می خواهد کعبه به دیدارت بیاید ...دلت می خواهد او برایت برات بفرستد ...

2-اما تو خسی نیستی ...پشه ای نیستی ...هیچ چیز نیستی ...وهیچ وقت کفشهایت جفت نخواهند شد

3- به گذشته ات می اندیشی ...به غروری که داشتی ...می خواستی عامل خوشبختی باشی هرگز نایستادی ونخواستی خوشبختت کنند همیشه فکر می کردی انرژیهای فرا مثبت دنیا مهار نوک ظریف انگشتانت هستند ..امروز ایستادی وخواستی نگاهت کند ...

4-می ایستی ومی خواهی ..نترس بخواه هر چه دل کوچک خوش ظرفیت مهربان بخشنده ات خواسته است ...او آن ها را به تو خواهد داد ...

5- من پاراگراف بند خوبی نیستم برای همین شماره گذاری کردم

6-کودک ...بزرگ وبالغ وپیرزن وهمه آنچه درون من است مامان وبابا یش را می خواهد ...

7-این هم برای حسن ختام چون عاشق عدد هفتم ...چون متولد روز هفتم چون هفت عدد مقدسیست وچون امروز باید برای خودم یک دسته گل ویک کارت پستال بفرستم

 

پ .ن ...هیچی

نوشته شده توسط شیوا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 |

ازبچگی آدم مزخرفی در بیاد آوری بی جای خاطرات بودم در فامیل معروف بودم به "پارسال نادر منو زد" ...نادر پسر عموی بزرگم است که حالا دارد پسرش را داماد می کند یک بار مرا در گیرودار بازیهای تابستانی هشتپر کتک زد ودوچرخه ام را گرفت ومن یادم رفت موضوع را به مادرم بگویم ...سال بعد تابستان سر سفره شام وقتی کل فامیل با عربده وشوخی وفریاد مشغول تناول نعمات خداوندی بودند صدای ناگهان به گریه افتادن من را می شنوند...سکوت برقرارمی شود وناگهان همه فکر می کنند ، احتمالا پشه ای ، ماری ،شمشیری مرا گزیده است ...بعد مامان زهرا در جهت دلجویی من درآمد ومن جمله قصار نادر پارسال منو زد را گفتم ...کل جمع شلیک خنده سر دادند و من هم مورد هجوم انواع واقسام متلکها قرار گرفتم ومثل سگ پشیمان که چرا دهان گشودم ...دیروز در راستای هرگز بزرگ نشدن گیر دادم به مادرشوهرم که شما شش سال پیش فلان حرف را بمن زدی وبهمان حرف را گفتی وسه سال پیش چنان کار را کردی وبین من وعروس بزرگه فرق گذاشتی واشک ریزان غربتی از سر گرفتم که بیا وببین انگار نه انگار من عروسم واو مادرشوهر شصت وشش ساله من ...من یک روز می نشینم ودر مدح این خانم یک رمان پر هیجان می نویسم ...ازبس که روی خطاهای ما ماله می کشد تازه وسط هاگیر واگیر پرروئی من می گوید آخی عیب نداره تو خسته ای ...مثل گنگها به کلاس زبان رفتم وبه هیچ چیز گوش نکردم ومثل احمقها برگشتم ...آسمان خاکستری بود ومن تیره تر ازآن برای مادرشوهرم شیرینی ناپلئونی پاچه خاری و کشمش سیاه خریدم وبه خانه رفتم ...چای وشیرینی خوردیم واز آن جایی که پسرکم برای بازی به خانه عمو یش رفته بود من توانستم فیلم کد داوینچی را هم ببینم ...هراز چندگاهی مادرشوهرم حرفی می زد که مرا از راستای فیلم دور می کرد اما بهرحال آن را دیدم وکلی هم راجع به آن برای او سخنرانی کردم ...درست است که متن فیلم وکتاب تفاوتهایی داشت اما در مجموع فیلم خوبی از کتاب ساخته شده بود من در چند جا خواندم که خیلی ها از فیلم ناراضی بودند ولی یک موضوع که به نظرم خیلی جالب آمد نشان دادن مطلبیست که چند جا به آن اشاره شده بود ...آنهایی که موضوع را دیده ویا خوانده اند می دانند که سوفی ولنگدان نا خواسته پایشان به جریان جستجوی جام مقدس کشیده می شود ...جام مقدس هم نماد مریم مجدلیه بوده که همسر حضرت عیسی بوده ...حاصل ازدواج این دو دختری بنام سارا بوده که نوادگانش نسل به نسل مخفیانه زندگی کردند و توسط افراد قسم خورده صومعه حفاظت شدند و هر از چند گاهی مورد حمله کلیسا قرار گرفتند ...سخن را کوتاه کنم در همه جا سوفی که بازمانده عیسی بود نماد یک بی ایمان به خداوند روشنفکر ومتجدد نابغه باهوش بود ...ورابرت یک کاتولیک متعصب روشن ...در نهایت فیلم به زمانی می رسد که سوفی به اصلیتش پی می برد ومحافظین جدیدش را می بیند دارای حس خوبی می شود ومی رود تا بیشتر در مورد جد وآبادش بداند ...رابرت به او می گوید تو باید ایمانت را بازسازی کنی ...تو از نسل پاکترین وبزرگترین آدمهای روی زمینی ..."نام نمی برد پیامبر "وادامه می دهد : این که عیسی یک شخص بسیار بزرگ بوده درآن شکی نیست شایدتو همان دم مسیحایی را نیز داشته باشی چون با دستهایت ترس همیشگیم را ازمن دور کردی ...سوفی اشاره به تبدیل کردن آب به شراب عیسی می کند از رابرت خداحافظی می کند ودر ادامه نوک پای ظریفش را داخل آب مانده حوضچه ای اطراف صومعه می کند ودر نهایت تغییر نکردن آب می خندد وبه رابرت می گوید شاید میانه من با خود شراب بهتر باشد ومی رود ...بارها وبارها در وبلاگهای مختلف جمله من به خدا ایمان ندارم را خوانده ام از انواع واقسام آدمها ،تحصیلکرده ومهندس ودکتر وغیره وذلک ...شاید پیام فیلم بی ارتباط به این قضیه نباشد که در زمان ما اگر حتی فرزند مسیح هم زنده باشد ایمانی  به خداوند ندارد ...وباید ایمانش را بازسازی کند ...خوب من قول می دهم این سخن سرایی در مورد کد داوینچی را به اتمام برسانم و از هفته بعد به موضوع یا موضوعات دیگری گیر بدهم که لااقل در موردش بیشتر بدانم  ...

پ .ن با نظر آتوسای عزیز موافقم چون دن براون با نبوغ خاصی توانسته یک موضوع تاریخی ومذهبی را با هیجان پلیسی بیامیزد واما مهروش ساروی کیجای عزیز می گوید چند کتاب از او خوانده که همه داستانهایش به شدت شبیه بهم هستند ...من نمی دانم چون فعلا فقط همین را خوانده ام ...

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 |

سخت مشغول کدبانو گری در خانه مادرشوهرم هستم ...سالاد درست می کنم پسرک می رود ومی آید ومیز می چیند می پرسد :مامان شمع نداریم ؟...می گویم خونه داریم از مادربزرگت بپرس ببین دارن ؟...بعد نازش می کنم ومی گویم قول می دم از آذر که رفتیم خونه جدیدمون هر شب برات روی میز شام شمع روشن کنم ...می پرسد :چه قولی ؟...می گویم :خانومانه ...می گوید :قول مردونه بده ...قول خانومانه که قول نیست ...مثل یوز پلنگ پف می کنم : کی چنین حرفی زده ؟...می خندد :بابا ...ببخشید خودم نگفتم که ؟...والله ما که خیرازین قول مردانه ندیدیم هرچی در زندگی قول محکم وراسخ دیدیم مال زنها بوده ...چرااین همه شما آقایان به قولتان می نازید ؟...به ارسام یاد خواهم داد همیشه قول انسانی بدهد ...

پ .ن .دن براون در کتاب کدداوینچی ثابت می کند که اخلاف حضرت عیسی وجوددارند ...حضرت عیسی با مریم مجدلیه ازدواج کرده بوده وبچه هایش کماکان در دنیا زنده اند وزندگی می کنند ...در کتاب آخرین وسوسه مسیح نیز اشاراتی به این موضوع بوده ...در کتابهای مذهبی مسلمانان مسیح مصلوب نشده بلکه معراج روحی وجسمی توامان داشته و در زمان ظهور امام زمان در رکاب او بازخواهد گشت ...یهودیان در انتظار موعودی بنام مسیحایند ...بودائیان در انتظار او وزرتشتیان در انتظار زرتشت ...بقول مرد هزار چهره ...به به ...به به ...این همه آدم از خلال این همه سال این همه مسئله سخت شریعت و مسیحیت ومسلمانی ویهودیت چه می خواهند برسانند ؟یا چه می خواهند بگیرند ؟...خدا بشررا خلق کرد وبه او اختیار داد تا بهترین زندگی را برگزیند ...ما هرروز به هم دروغ می گوییم ...ما سر هم کلاه می گذاریم ما عشق را ازیاد برده ایم ما همدیگر را دوست نداریم ...من نمی دانم آیا بشر هیچ وقت به اندازه امروز بدبخت وتنها وذلیل بوده یا نه ؟...ما شرقیها چون امکاناتمان کم است واز دنیا عقبیم سخت به متافیزیک وماوراءالطبیعه چسبیده ایم هرچیزی ورای دنیای شناخته ها مارا به وجد می آورد ...چون زندگیهایمان بیش ازاندازه روزمره وخسته کننده است ...در مذهب نیز همه مان سردرگم وگیجیم ونمی توانیم به نتیجه درست برسیم ...همین است دیگر  بس است ....مثل این که شیوا بخواهد بنشیند کد داوینچی را بنویسد ..کتاب کد داوینچی یک کتاب پلیسی ومذهبی وتاریخی است ...من وجد دورانی را داشتم که ژزف بالسامو می خواندم وبا فراماسون ها آشنا شده بودم ...کتاب را نمی توانی زمین بگذاری این ها همه از هنرمندی نویسنده ومترجمش است ...کتاب را اتفاقی در یک نمایشگاه کتاب پیدا کردم ...فکر نمی کردم دیگر پیدایش کنم حتی سفارش داده بودم برایم بیاورند که نیاوردند ...می خواستم بگویم شاید آدم باید زمانی کتاب بنویسد که بتواند مثل دن براون بنویسد ..کتاب من هم شد کتاب ...افسردگی گرفتم ...شاید من هم باید تا مبعوث کامل شدن صبر می کردم می گویند مردها در چهل سالگی به عقل کل می رسند وزنان هم که تکلیف عقل ناقصشان هیچ وقت مشخص نمی شود ...پس همان بهتر که با همان عقل ناقص خودمان آن قدر بنویسیم وچاپ کنیم تا یکی اش لااقل خوب از آب در بیاید ؟...

 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 |

کودکم، برای این که دایی ودوستهایش را ببینم سرم را بلند می کنم ...دوستان دایی مرا حسابی تحویل می گیرند من می خندم وبلبل زبانی می کنم مورچه سیاه درشتی به پست دهانم می خورد ...ترش است ...اشک می ریزم وهمه بمن می خندند ...

سوار تاکسی می شوم دخترکوچکی درآغوش مادرش کنارراننده  ورو بمن نشسته است ...نگاهش می کنم دقیقا شکل عروسکهای موسوم به پاریس است ..نگاه سبز عسلیش بمن خیره می شود ...به او لبخند می زنم ...می گوید :می زنمتا ...می خندم ودستم را به طرفش دراز می کنم ومی گویم :بزن ...نگاهش شوخ می شود ...تکرار می کند :می زنما ...ومن تکرارمی کنم :بزن ...می خندد و دیگر نگاهم نمی کند ...آواز می خواند و با خودش حرف می زند ...ولحظه ای بعد پیاده می شود ...تاکسی خیابان کارگر را دور می زندوبه سمت کاشف می پیچد ..پایین پله های کاشف روبروی مهد کودک رشد پسر کوچکی با مادرش سوارمی شوند ...بلوز وشلوار لی سرمه ای پوشیده است وقتی مادرش کلاه لبه دارش را برعکس برسرش می گذارد می خندد ...در کل راه مرتب با مادرش صحبت می کند به سالن نیمه کاره تختی می رسد ومی گوید مامان این سالن ورزشی رو برای "من " ...ساختن ...؟

به بانک می روم مادر خوش قیافه ای مشغول بررسی حسابش است ومن منتظر گرفتن دفترچه های جدید اقساط ...بینی اش عملکرده است وآرایش تمیزی دارد ...به خودم می گویم شبیه صدف است ودر خاطرات غرق می شوم ...پسرش می دود به این طرف وآن طرف بانک وبا صدایش صدای اسپایدر من وسوپر من در می آورد ...من این صداها را می شناسم صداهایی که پسرم نیز زمان بازی از خودش در می آورد ...شبیه کتک کاریهای قدیمی فیلمهای قدیمی هندی ....

دنیا متعلق به کودکان است ..وقتی کودکیم همه چیز برای ما بیدار می شود ....آفتاب ...آسمان ...سبزه و...مهرومدرسه ...وقتی بزرگ می شویم یاد می گیریم برای کودکی از دست رفته مان حسرت بخوریم ...کودک بمانیم ..کودکی چقدر خوب است ...چون در کودکی دنیا مال من است ...

پ .ن 1...یعنی هیچ کدام از  شما کدداوینچی را نخوانده ؟...مگر می شود ؟...یا این که فکر کرده اید بعداز سه چهارسال راجع به آن حرف زدن جواد است ؟...فقط سولی عزیز آن را خوانده ؟...

پ .ن 2...من به توصیه ماه رقصان عزیزم کتاب وضعیت آخر را شروع کرده ام اما یک مرضی دارم  که کتابهای تاریخی وروانشناسی وعلمی را با داستان می آمیزم مثلا همزمان با آن کتاب داستانی را شروع می کنم انگار که خواندن داستان وظیفه هرروز من است وخواندن آن قبیل مطالب جزء خواندن نیست ..چطور این عادت را باید ترک کرد ؟...به من پیشنهادات سازنده بدهید ...

پ .ن 3...دوستهای مهربون وعزیزم که بمن تبریک گفتید چقدر من همه تونو دوست دارم وچقدر همه تون بمن لطف دارین ...خیلی دوستتون دارم وازهمه تون متشکرم ...

 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 |

سلام علیکم ...خوبید؟ خوشید؟ این مدت هی من مزخرف

وروزمرگی وغصه نوشتم هی شما چهل تا خوشگلی که میایید دیدنم خوندید ...اصلا می زنم این وبلاگو تعطیل می کنم دیگه هی ننویسم وشماهارو غصه بدم ...آقا ...خانم ...جنگ گوتاردی ...پایان ...امروز خانم وآقای کاشی منهای دخترشان پای ورقه هایشان را امضا کردند ورفتند حالا من ماندم وهمسر جان ویک عالمه بدهکاری ...نمی دانم برای پست امروزم امضا کنم" شیوای صاحبخانه یاشیوای  بدهکار "...سعی می کنم دوباره به زندگی ازهم پاشیده ام نظمی بدهم دیروز کم مانده بود پستی بگذارم که امروز صددرصد در دادگاه همسر جان ماراسه طلاقه می کرد ...در اوج خر سواری ناگهان از خر شیطان پریدم پایین وبه پسرک رحم کردم ...گذاشتمش برای بعدها ......

البته ناگفته نماند برادر شوهر بزرگم کل ماجرا را کارگردانی کرد وپنج میلیون روی مبلغ کل خانه کشید وماجرا را ختم به خیر کرد ..خدا حفظش کند ...

الان نمی دانم چرا اینقدر خسته ام ...

 

می دانم از کل دنیا سه چهارسال عقبم اما من تازه کتاب ک.د داوینچی را پیدا کردم وخواندم وکلی حظ کردم ...لطفا اونهایی که خوندین نظرتون رو برام بنویسید دوست دارم بدونم شماها چطور فکر می کنید

 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 |

وارد خانه می شوم همه جای خانه در دود سیگار غرق است ...همسرم  آنفلونزا را در آغوش کشیده است ودر تخت رو ی خودشان پتو کشیده ...یاد کتاب در خلوت خواب می افتم ...مردی با الهه در رختخواب ...

در آشپزخانه ساک دستی ای پرازتکه های کاغذ است ...نگاه می کنم نامه های من به او ...قلبم فشرده می شود نامه هایی که خودش برایم نوشته ...نامه هایی که من به او نوشته ام ...بی اعتنا می گذرم ...دست مادرشوهرم شکسته است ومن نمی توانم زنی را که زندگی کردن را ازاو آموخته ام تنها بگذارم ...مادرم به من هستی داده ولی مادرشوهرم زندگی کردن را بمن یادداده ...نه مادرم بلد بوده زندگی کند نه مادرشوهرم ونه من ...ما وارثان تکرار بی هویت زندگی ایرانی هستیم ...ما حقوقمان را یاد گرفته ایم ...نحوه زندگی کردنمان مارا به نامهای زیبایی زیبنده می کند ...کدبانو ...جسور ...دریده ...سلیطه ...وحتی خراب ...زن فرمانفر پارسا ...

از بلوار می گذرم ...کلاغی می پرد بالای درختی می نشیند که باید یک دقیقه بعد از زیرش بگذرم ...می ترسم من همیشه از کلاغها می ترسم ...از همان وقتی ترسیده ام که شش صبح برای درس خواندن به انتهای موهوم باغ پدر بزرگ رفته بودم وروی جدول  خیابان نشستم وکتاب علومم را گشودم وناگهان چیزی محکم بسرم خورد نگاه کردم ودیدم کلاغی بسرم نوک زده وگریخته ...ترسیدم وبا سرعت به خانه فرار کردم ...اگر هفته قبل همان کلاغ شیطان به سر خاله ام نوک نزده بود مادرم باور نمی کرد که کلاغ بسر من نوک زده است چه می دانم شاید هنوز هم فکر کند نوک زدن کلاغ از تخیلات دخترکش نشات گرفته است ... به زیر درخت که می رسم می دوم ومی گذرم ...کلاغ بسرم نوک نمی زند ...حتما فرق مغز دختر سیزده ساله وزن سی وشش ساله را می فهمد ...

 

من خوب خوب نشده ام هنوز دیوانه ام ...مریضم وقرار نیست مریضی ام را کسی ببیند ...دیوانه ام ولی خجالت نمی کشم ...گریه می کنم ولی نمی ترسم کسی گریه ام را ببیند ...من دوچرخه ام را می خواهم ...کجاست ؟در زیرزمین خانه پدری یا دست کهنه فروش محل که با سایر آهن آلات قراضه خریده اش ...دوچرخه جدیدی می خرم ...خواهی دید وسوارش خواهم شد خواهی دید وخجالت نخواهم کشید ..خواهی دید ...وتاانتهای جاده خواهم راند ..خواهی دید ...

امضا شیوای خیالباف

نوشته شده توسط شیوا در شنبه هفدهم فروردین 1387 |

گاهی مرگ ناگهان می آید ...سخت خموش وسربزیر...فروغ در سی وپنج سالگی به درخت زد ...من به دره خواهم زد ...سقوط لازم نیست همیشه از بلندی اتفاق بیفتد گاهی سقوط ...خیلی راحت می تواند تورا از کوتاه ترین راه به دهشتناک ترین سیاهچال بیندازد ...

..دیوانه ام ...خسته ام ...تنهاوحیران ....

برای اولین بار در طول زندگیم به راههای بد فکر می کنم ...

برای اولین بار در خودم مقاومت نمی بینم ناگهان از درون صدایی شنیدم ...صدایی سخت شکننده ...دارم فرو می ریزم ...راه که می روم صدا می دهم درونم پراز تکه های سرب وفولاد است ...خداکه مرا صیقل می داد چند فلز هم در من کار گذاشته بود حیف که به من شیشه خرده نداد ...

برای اولین بار در کل سی وشش سال زندگیم فکر می کنم باید درآن لحظاتی که می دانستم اشتباه می کنم به اشتباه کردنم ادامه نمی دادم ...

برای اولین بار می اندیشم خدا خیلی دوستم دارد وزیادی دارد مرا امتحان می کند می ایستم روبرویش جلوی مقدساتش ...مقابل کائناتش که یک عمر پرستیده ام :دوستم نداشته باش دیگر تحمل آزمایشاتت را ندارم خسته ام من بیش ازاندازه کوچک وحقیرم در مقابل آبشار وسیل نعمتهایی که در لباس نقمت بسویم گسیل می کنی ...صدایش می کنم صدایش می کنم صدایش می کنم " بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا"می خوانمش می خوانمش می خوانمش ...اجابتم نمی کند ...

کسی احیانا ای میل یا آدرس وبلاگ خدا را دارد ...کبوترهای نامه برم دیگر نامه هایم را به او نمی رسانند ...می خواهم برایش نامه ای ای میل کنم ...

توانستن مرحله دیگری از پیله درآمدن است ...من می توانم هرآن چه می خواهم انجام دهم ولی انجام دادن بعضی کارها ...بعضی اوقات به قیمت یک عمر اشتباه تمام می شود ...

 

پ .ن 1 ...بی خیال بابا سر کار رفتید ؟...این هم شیوه ای است برای خودش ...

پ .ن 2...میخواهم دیوانه باشم مثل فونت دیوانه وبلاگم گاهی ریز گاهی درشت ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 |
 

خیلی دوست دارم خسته نباشم ...خلی دوست دارم شارژو شاد بپرم ومثل همیشه بدوم ...اما مرتب پلکهایم می افتند پائین ...حس معتادی رادارم که موادش دیر شده است ...باصطلاح خمارم ...دلم هزاران چیز خوب می خواهد ..سلامتی ...ورزش ...نیکویی وثروت وآرامش خیال ولبریزی از عشق ...اما می گوید: نگرد، نیست ...گشتیم نبود .

پیرزنهای جوان مانده آمدند ...خیلی خوش گذشت وکلی خندیدیم ...قرار شد ،قراربعدیمان صدسال آینده نباشد .

...این روزها بی تاب وخواب آلودم ...تلخ وشیرینم ولی بی حوصله ام ...همیشه هرچیزی که نظم زندگیم را بهم می زند مرا منزجر می کند ...باید سخت مواظب منظم کردن زندگیم باشم ...ازبین بردن زائدات و وسایل اضافی ...روشن کردن تکلیف سند خانه ...وپیداکردن یک آلونک فسقلی برای 9 ماه ...همه این ها به کنار غده های روحی وزائدات درونی فکر را چگونه باید دور ریخت ...مرد باید بود ...!

روزدوم عید دوخواهرزاده وپسرم را برای تماشای فیلم عاشق به سینما بردم ...این فیلم  که فقط نوار اولش را دیدم کپی ناشیانه ای بود از اشکها ولبخندها بچه ها خوششان آمد من دیانا را که فقط دوسالش است بردم پایین وباهم قدم زدیم یاد عروسی خوبان مخملباف افتادم که در همین سینما دیدم من وماندانا بودیم ودیگر هیچ کس ...فیلمی برای ما دونفر ...آنوقت شب حادثه بیژن امکانیان تمام کلاس دوم ریاضی باهم رفته بودیم ویک عده سر پا ماندیم ویک عده روی پله ها نشستیم ...ویادش بخیر هامون که مادرم برای بار چهارم به من پول بلیط نداد وگفت چندبار یک فیلم را می بینند ؟...ومن چرا الان به پسرکم خرده می گیرم که تکراری زیاد می بیند ؟...هردفعه درک یک نکته ...هر بار کشف یک حرکت ...یک موضوع ...یک اشاره ابرو ...تو مو می بینی ومن پیچش مو ...تو ابرو من اشارتهای ابرو ...مدتهاست در مطالعه غرق نشده ام نتوانسته ام اتاقی از آن خود داشته باشم ...بنشینم پشت میزی کنار پنجره ای رو به بهشت *وبخوانم وبنویسم وصدای بازی ارسام را مرتب بشنوم ...بگذارم همیشه شاد وکودک بماند ...چرا می خواهم پسرم آدم مرتب ومنظم وکاری ومسئولی بار بیاید ...او مسئول است اما اندکی ...کودک است بسیار، کودکی اش را ازاو نگیرم ...خدایا بمن یاد بده صبور باشم وخسته نباشم ...بمن یاد بده مهربان وبخشنده باشم ...بمن یاد بده انقلابی واقعی باشم نه به آن کلام که انقلابیان تعبیر می کنند به آن واژه که من می دانم وتو ...کمک کن چهره ام همیشه زیبا واثر گذار وجوان بماند ...به مدد این همه پودر ومخلفاتی که آفریدی ...من تا پنجاه سالگی بدون نیاز به عمل جراحی جوان خواهم ماند ...(پدر مجله ای داشت که در انتهایش عکس زیبایی از سوفیا لورن پنجاه ونه ساله بود ..که مثل یک زن سی وسه ساله لوند وجذاب به نظر می رسید ...می دویدم پیش مادر ومی گفتم مامان مامان من چجوری اینجوری خوشگل شم ؟...دستی بسرم می کشید وآهی : غصه نخور دخترم ...هیچ وقت غصه نخور )...اما نشد مامان زهرا ...من بار غم تمام زنان بر دوشم و دلشکستگی همه اعصار در سینه ام ...راه می روم ونمی رسم تنها کنار هر تکه آینه چه صاف چه کدر چه سالم چه شکسته می خندم ومی گویم :...می روم ...پرواز می کنم ...جاده ادامه دارد ...گاه سنگلاخ ...گاه هموار ..گاه شنی ...گاه سنگفرش ...زنی دررویایم از خواب می پرد وزمزمه کنان می گوید :دیده ام ترا می رفتی وزیر پایت فرش قرمز پهن کرده بودند ...من به رویای زن می خندم ومی گویم بالهای فرشتگان نبود؟ ...مردی از انتهای خواب زن بر سرم هزار سال آه را هوار می کند :رویایاهایت را باور کن ...

*بهشت : دشتی با دیوار درختهای سرو وکوهی زیبا در آسمانی آبی که یک کوهپایه اش آبشاری  دارد که آبهایش روی چمنهامی روند وهرکه در این آب شستشو کند عمر جاودانه می یابد ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 |

زیر پوستم زندگی می دود ...مورمورم می شود بهار شیرینم از راه رسیده است همیشه وقتی دخترک شعر می سرود شعرهای بهارش از شعرهای فصلهای دیگرش پیشی می گرفت ...دخترک یاد گرفته بود عاشقانه بهار را دوست داشته باشد وعاشقانه قدم بزند ...عاشقانه بنویسد وسرشار از لحظه های بهاری باشد ...آفتاب این روزها مهربانانه نوازشم می کند ...بی خوابم اما خوشحالم ...می خواهم شاد باقی بمانم ویاد بگیرم ماندن در مود شاعری ونویسندگی وعاشقی همیشه دنیای بهتری برایم ساخته است .

امسال هرجا رفتم عیددیدنی بیشتر مورد توجه بودم بخاطر کتابم عکس العملهای مختلفی دیدم یا خیلی تحسین شدم یا شنیدم ارثی است وبچه ما هم اینطوری بوده وهست فقط وقت ندارد که برود اقدام به چاپ نوشته هایش کند ...جالب است متهم به بیکاری هم شدم ...یکی از همکاران خواهرم پرسیده :راستی شیوا خودش این کتاب را نوشته ؟...برای من این کتاب آشناست مثل نوشته های ذبیح الله منصوری ...دود از کله ام بلند شد ...خدابیامرز ذبیح الله منصوری ...؟...فروغ دوست عزیزم که برای او واخم هاو غرهایش می میرم سرم داد کشید این دیگه چیه شیوا تو کی می خوای آدم بشی ...چی ؟  " من زر می زنم "...من ودوست دیگرم مهتا مثلا رفته بودیم سر سلامتی فروغ بخاطر فوت پدرش در سال هشتاد وشش وروی پله ها از خنده پیچ وتاب می خوردیم ...خانه پدری فروغ نشتارود است موقع برگشتن گفتم مهتا بیا بریم دم در خونه ماندانا شاید اومده باشه بیا بریم وبعداز ده سال دوستمونو ببینیم :می گه شیوا تو خیلی مهربونی ...خیلی خوبی ...خدا کنه مردم بفهمن ...می خندم ومی گویم : شاید بمن می گن چسب ...دم در خانه مادری ماندانا دچار حس شدید نوستالژیکی توام با خنده بی امان شدیم ...در که گشوده شد ماندانا فریاد زد من همه اش بفکر تو بودم شیوا می خواستم به مامانت زنگ بزنم ...می خندم ومی گویم فقط می گی دیگه اقدام نمی کنی که ...به او می گویم بیا بریم کنار دروازه یه نفرو با خودم آوردم جلوی شوهرش می پرسد پسره یا دختره ؟؟؟می خندم :نه پسر ه ؟...شوهرش به دخترهای سی وپنج شش ساله نگاه می کند واز خنده ریسه می رود ...دخترانی که در قلب از هفده سالگی آن طرف تر نرفته اند ...قرار است فردا در کلبه حقیر من... من وماندانا ولادن م به یادآوری گذشته ها بنشینیم ...زنگ می زنم به ماندانا ...ومی گویم قولت که سراب نیست بیایید ها ...می خندد ومی گوید برنامه های لادن حساب کتاب نداره که اگه اون بدقولی نکنه ...به موقع می آییم ...ما سه پیرزن جوان مانده چقدر حرف داریم برای گفتن ..دلم برای همسر ودوشهرام می سوزد که نمی دانند با خنده های بی امان واشکهای ناگهانی ما چه کنند ...

پ .ن .

سال گذشته من  وبلاگ خوبی داشتم دوستان خیلی خوبی یافتم و هیچ وقت از کسی فحش اینترنتی نخوردم ...همه با من مهربان بودند ...داستانها وحرفهایم را شنیدند ونظر دادند وکلی بمن انرژی مثبت ونیرو دادند ...اما مطلبی هست که نباید نانوشته بماند ازآن جایی که من هر صدسال یک بار ای میل هایم را چک می کنم متوجه شدم مدتی پیش آقای امیر کرباسی شوهر خانم النا تیتارنکو برایم راجع  به مطلب "ریتم نام النا تیتارنکو در من " نوشته وذکر کرده که خانم تیتارنکو اصلا فارسی بلد نیستند ودر حقیقت خانمی که این نام را انتخاب کرده بود ومرتب به آزاده بد وبیراه می گفت در حقیقت النا تیتارنکوی واقعی نبود ...اما من النا تیتارنکو را می شناختم ویک مصاحبه از او وهمسرش را جایی خوانده بودم ولی یادم نیست کجا ؟...حتی عکسهایش را در اینترنت دیده بودم وخیلی هم از زیبایی اش خوشم آمده بود ...هرچند پیش خودم فکر می کردم یک ورزشکار نمی تواند اخلاق تند داشته باشد ولی خوب از آنجایی که عاشق ورزشکاران وبخصوص پینگ پونگ بودم واگر ملیندا گذاشته بود ومرا نمی برد خودم الان مربی تیم ملی بودم (شوخی کردم ) آن مطلب را راجع به النا نوشتم وخودم هم خیلی خیلی آن مطلب را دوست داشتم ...بارها گفته ام در وبلاگستان ودنیای اینترنت آدمها خودشان را جور دیگری می بینند اما این که بیاییم واز اسم دیگری برای کس دیگری مطلب بنویسیم اشتباهست ...عزیزم النا تیتارنکوی مستعار اگر هنوز این جا را می خوانید شما از آزاده عذر خواهی کردید اما یک عذر خواهی بزرگ به خود النا تیتارنکو بدهکارید بهتراست در قسمت نظرات بنویسید تا من همین جا بگذارمش ...کارتان اصلا درست نبود اگر اسم  روسی دوست دارید اسم کسی را انتخاب کنید که لااقل کسی به اشتباه فکر نکند آن شخص مشهور دارای یک سری خصوصیات اخلاقی خاص است ...یک سری از خواننده های آن دوره هم برای من نوشته بودند که شیوا عجب شما آدم زرنگی هستی با یک اسم چه استفاده ای کردی وچقدر مطلب نوشتی ...بهرحال این اززرنگی من هست یا از صداقتم نمی دانم من همه اش فکر می کردم قلب آزاده از حرفهای او شکسته ...ووظیفه خودم می دانستم برآن مرهم بگذارم چون تیتارنکوی مستعار از طریق وبلاگ من برای آزاده پیغام می گذاشت ...متن ای میل آقای کرباسی را می گذارم وبرای همه شما عزیزانم ازجمله تیتارنکوی واقعی وغیر واقعی آرزوی سالی خوش همراه مهربانی دارم ...

"سلام خانم شیوای عزیز,

من فقط قصد اطلاع رسانی داشتم , برای خودم هم تعجب آور بود. البته آن موضوع را من به خانمم نگفتیم و متن زیبای شما را برای ایشان

ترجمه کردم که باید بگم واقعا شوکه شده بود از متن شما و خیلی خوشحال بود که شما همچین نظری در مورد ایشان دارید و من هم از شما تشکر می کنم از بابت آن متن قشنگ . هم از طرف خودم و هم خانمم النا تیتارنکو. مطمئن باشید اگر ایشان به زبان فارسی مسلط بود حتما یک

جوابیه خوب درخور متن شما برای شما می نوشت.

از آشنایی با شما خوشحال شدیم خانم شیوای عزیز,

امیدواریم که همیشه موفق باشید.

امیر کرباسی , النا تیتارنکو "

 

 

 
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 |