بنام خدا
...نهضت سوادآموزی اسم پرطمطراقی دارد ...آدم یاد کلیشه انقلاب فرهنگی می افتد وقتی فکر می کنی می توانی انسانهارا تحت تاثیر قرار دهی وهمه جا بنویسی که آن کس که بمن کلمه ای آموخت تا آخر عمرم بنده اش هستم ...در مجموع وقتی مادرت معلم مدرسه باشد همیشه در هفت سالگی می خواهی معلم باشی ...یکی ازبستگان سببی نزدیکم دبیر نهضت است با مدرک مهندسی محیط زیست وکمی بی دست وپایی این تنها شغلی بود که می توانست در یک شهرستان کوچک داشته باشد ...امیدواریم بتواند از سال بعد یک معلم واقعی بشود این را از آن جایی می گویم که او شاگرد ندارد یا اگر دارد آن قدر پیر وگرفتارند که به کلاس نمی آیند ...هرماه زمان امتحانات آخر ترم ما برایش املا وانشاو...را می نویسیم ...من اصرار دارم شاگرد زرنگ کلاسش باشم ...اما نمی شود باید حتما غلط داشته باشم ...باید غلط بنویسم باید بد خط بنویسم ...من دونفرم ...من برای او بجای دو شاگرد می نویسم ...اکثر معلم راهنماها وضعیت را می دانند آنها به این طریق به جوجه معلم های نهضتشان کمک می کنند تا استخدام شوند...جوجه معلم ها دلشان به داشتن کاری با حقوق بخور ونمیر وآینده استخدام در آ.م.و.ز.ش و.پ.ر.و.ر.ش خوش است ...ما نیز هم ...
به رشت می رویم پسرک شجاعم وقت دندانپزشکی دارد ...به پل هوایی نیمه کاره اول آن می رسیم ...همسرم می گوید همزمان بااین پل سه پل دیگر هم استارت خوردکه هرسه به بهره برداری رسید می گویند کل هزینه گردشگری امسال تابستان را به اتمام این پل اختصاص داده اند معلوم نیست در باغ بلور ما چه خبر است مسافت طولانیی را دور می زنیم تا بتوانیم به مسیر اصلی برگردیم ...به هم می گوییم همه کارهای این مملکت همین طوریست ...این استان هم نوبرش را آورده است برای او که سالها در گیر پیمانکاریهای مخابرات بوده وتازگی دارد از دستش خلاص می شود این موضوع قابل لمس تر است ...من در سازمانی مشغول بکارهستم که میزان رشوه وزد وبندش حداقل در شهرستان کمتراست اما آن سازمانهایی که در روند بازسازی شهرها ومحیطها هستند در این سالها بخصوص در این سه سال چه راندمانی داشتند ...پروژه انتقال آب سیاهکل به لاهیجان نیمه کاره ماند ...پیمانکار زندان سازی بارها وبارها تعویض شد ...هزار واندی پیمانکار خرده پای مخابراتی تارومار شدند تا شرکت بزرگتری با خرطوم بزرگش درآمد زیاد وکم آن را بالا بکشد وعده ای دوباره بیکار شدند ...همین سازمان عزیز خودم کارگزاری دارد که آن را فقط به بازنشستگانش می دهد ...ما کجائیم کجا ...؟کی سامان می گیرد این مرز پرگهر ؟...کی ؟
بعد راجع به مطب دندانپزشکی می نویسم ودکتر بانمکش ...
پدرم دوست وهمکاری داشت که داستانی را با آب وتاب برایمان تعریف می کرد ..."در کوچه می رفتم که خانوم خوش هیکل قد بلند شلوار جین پوشیده ای را از پشت دیدم که موهای موج دار مشکی اش تا کمرش ریخته قدم می زنه وانگار پا رو قلب من می ذاره ...دویدم بهش برسم تا باهاش آشنا بشم دیدم وای تا رو شکمش ریش داره ..." این یکی از نقل های مورد علاقه من بود هرکه رامی دیدم برایش تعریف می کردم وهرکه را نمی دیدم برایش پیغام می فرستادم ...دیروز برای بار ششم اسباب کشی داشتیم البته نه به خانه خودمان به خانه مادرشوهر جان به این دلیل که خانه مان مستاجر دارد وبه این دلیل که خانه هشت ماهه کسی بما نمی دهد وما آذر ماه بهرحال به مابه التفاوت پولمان احتیاج پیدا خواهیم کرد ...بگذریم
...برای بار سوم بود که با پدرشوهرم می رفتیم ومی آمدیم وبارهای قابل حمل با سواری را می بردیم که بابا برای این که به ترافیک غروب جمعه آبشار وبه اصطلاح لاهیجانیها زیر کوه بر نخورد از کارگر سه پیچید سمت نیما ...از نیما بیرون می آمدیم که جوان بلند قدی را دیدیم از پشت که انبوه موهای طلایی زیبایش را بسته بود و واین دم اسبی جانانه تا کمرش می رسید . خوب ، من گفتم بابا چه موهایی داره از موهای خانومها هم خوشگل تره ....بابا گفت این قرتی بازیا چیه خانوم ؟ این مرد نیست که ...مرد باید موهاش کوتاه باشه ...سبیل داشته باشه ...کت وشلوار بپوشه ومرتب باشه ...
به بچه های تئاتر فکر کردم ...به دانشجوهای هنر ...به پسرهایی که بین دو فرهنگ در نوسانند ...خوب ما داریوش وکورشمان هم موهایشان بلند بود تازه وز وزی هم بود ...دماغشان قوز هم داشت ...ریش هم داشتند ...حال باید دید از چه باید تبعیت کرد از اون جد وآباد قدیمی یا این جد وآباد جدید ...در قاموس مردی متولد دردهه زیر بیست وجوان دهه سی وچهل ...مرد ناصر ملک مطیعی است مرد فردین است ...مرد بهروز وثوق است مرد آنتونی کوئین است ...ای بابا اینها که هیچ کدام سبیل نداشتند ...بگذریم به نظر من بهتر است به جوانهای بیچاره مان یاد بدهیم که درست یاد بگیرند ...وقتی یاد بگیرند مرد واقعی باشند دیگر مهم نیست موهایشان تا روی دوششان باشد یا تا روی جوششان ...
پ .ن 1...خیلی از همه دوستهای مهربونم که این مدت حرصشون دادم ممنونم بفکرم بودین و دلداریم می دادین در حالی که هیچ چیز از ماجرا نمی دونستین ...شماها راست می گفتین همه چیز گذشت ومی گذره وهیچ چیز پایدارنیست مهم اینه که یاد بگیری چطور عاشق هرچیزی باشی وچطور به هر لحظه ودم زندگیت عشق بورزی
پ .ن 2...حاجیهامون امروز از مکه می آن ...شهسوار کاری ندارین ؟
پ .ن 3...یک نفر برای ما پیغام خصوصی گذاشته که خانوم خصوصیات بیشتری ازت می خواهم بدانم سن ؟..تحصیلات ؟...تاهل ؟...هدف از ایجاد وبلاگ ...اولا عزیزم شما می توانستی کمی وقت بگذاری وبا خواندن وبلاگ عجیب غریب ما هم از سن ما خانم برنا وهم از وضعیت بچه مان وهمسرمان مطلع بشوی ...هدف ایجاد وبلاگ را بعدها که ما خودمان را در مجامع جهانی نشان دادیم ومشت محکمی بر دهان ا.س.ت.ک.ب.ا.ر زدیم می دهیم روی مشعل مجسمه آزادی بگذارند تا همه دنیا بدانند که ما قصدی بسیار متعالی ترداشتیم از این که طامات ببافیم وخرافه پرستی کنیم وملتی را سر کار بگذاریم ...بقول ناصر جان فوق الذکر ...زززززتتتتتتتت زیاد ...
امضا :شیوایی که به زندگی باز گشته
فرقی که بین دوران کودکی وبزرگسالی هست ،این است که در کودکی بلدی برای مشکلات کوچک وبزرگ غمی نداشته باشی ...برای تو در دوران کودکی گذران وبازی مهمترین مسائل روزمره ات هستند ودر بزرگسالی یاد می گیری که بدانی زندگیت گذشته است وتو همین یک بار فرصت زندگی کردن را داشته ای
...طول عمر برایت مهم می شود ...مادیات شرط اول زندگی ات می شود ،چون نباید از قافله زندگی لوکس دوران خودت عقب بمانی ...تمام را ه را می دوی ..همه سعی ات می شود ساختن یک زندگی آرام بدون سروصدا وتنش ،در حالی که برای بدست آوردن مادیات همراه با آرامش دمی آرام نیستی.
مدام می دوی، مدام می توپی ،مدام می خروشی ...در خانه ،در اداره ،در اجتماع گاهی آرامی ...گاهی ناآرام ...گاهی راحت وساده از کنار همه غوغاها می گذری وگاه گلو می دری وقد علم می کنی واعتراض ...ناگهان بخود می آیی ..ناگهان می بینی برای بدست آوردن کیفیت ، راه تولید محصولت راه بسیار بدیست ...می بینی زندگی ات گذشته ،بی آن که زندگی کرده باشی ...چقدر زود می گذرد درست است که نیمه دومی ...درست است که دم عید پنجاه ویک بدنیا آمدی اما هرکس این روزها از تو بپرسد متولد چه سالی هستی نمی گوید سی وشش ساله ای می گوید سی وهفت سال داری ...ای ول چه خوب موندی ...تو می مانی وآینه و گردی صورتی مهتابی رنگ ونگاهی تیره ...خودت را می بینی که شانزده ساله ای ودرآینه گونه هایت صورتی اند ...بینی ات باریک و ظریف است وگونه هایت برجسته ...سرت را بلند می کنی ومی دانی یک روز خیلی زیبا خواهی شد ...وحالا بیست سال گذشته ...چهره ات مهتابیست ...گریه ها وبیخوابیهای مکرر این هفته رنگ بر گونه هایت نگذاشته ...چشمانت بهمان تیرگی ست دور چشمانت گودرفته ...نگاهت مبهم وغمگین است ، روی گونه های برجسته ات اثر لکه های قهوه ای کمرنگ گذر زمان به چشم می خورد، مثل زمینی که باران می خورد و لکه های جابجای گل را روی سطح صاف به یادگار می گذارد ...لبهایت این روزها به هم دوخته شده است ...اثری نیست ازآن شیوای پرحرف و وراج وطامات باف ...شیوا مقابل دری ایستاده بود که باید پیش ازاین ها می گشود ...و"در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم "
...موهای پیچ در پیچم غرق خاک است ...صورتم گل گرفته است ...دستهایم آلوده است ...دوش باران گشوده می شود ...من خودم را زیر باران می شویم ...و باز به تو ایمان می آورم نه به این که سرآغاز یک فصل سرد باشی ...می دانم فصل سختی پیش رو داریم ولی نمی هراسم ...چون تو همیشه به من ثابت کرده ای دارای اراده ای عظیم وبس شگرفی ...نمی خواهم ناز کنم یا آزاری بدهم می خواهم از بین این زندگی دوان نه روان شیوایی را بیابم که در بین سطور خاک وخرمن وآتش وباد ودود وعشق گم شده است ...شاید خاکستری یابم یا آتش زیر خاکستر ویا شاید ...
زمانی ، زمان برایم ایستاده بود ...هیچ بادی نمی وزید ...هیچ چراغی روشن نمی شد ، نمی توانستم در بگشایم ، همیشه شب بود ، درکه می گشودم شب به خانه می آمد ، من تنها بودم ، من یکی بودم ، تو تنها بودی ، تو یکی بودی ، تو همه کسم بودی ، یاد گرفته بودم که دیگر عاشق نباشم ، یاد گرفته بودم فقط به تو خدایم بیندیشم ، تو ایستادی در مقابلم روی قله وبمن هدیه ای دادی ، هدیه ای که دلم می خواست ، او ایستاد ونگاهم کرد ، بمن آموخت بوسه می تواند از نوک پا آغاز شود وبه فرق سر برسد ، بمن آموخت دوست بدارم ، خودخواهانه نه ، بمن یادداد از تمام وجود دوست داشتن یعنی چه ؟...بمن آموخت وفاداری به سنت مردانه او چگونه است ...من بت نمی سازم ...او انسان بود با تمام کنشها وواکنشهای طبیعی یک انسان ...با پیروزیها وشکست های متفاوت ...نه من اسطوره بودم نه او ...اما امروز برای ایستادن ومقاومت کردن ودوباره ساختنش باید اسطوره باشم ...وتنها تو می دانی اسطوره بودن اولین شرط مردن است ...
تو، ای که در لبه تیز لغزشها یارم بودی ...تو که شانه های ملکوتیت تنها ماوای اشکم بود ...جلوتر بیا ...شیوا خسته است وتنها ...سربزیر وسخت ...می خواهم با باد برقصم ...می خواهم برایم بنوازی ...می خواهم درآغوشم بگیری ...امروز من چیزی ام بیش از یک مادر ...مادرها چگونه می رقصند اگر باد دورشان بچرخد وبچرخد ؟...مادرها چه سازی می زنند ؟...شیوا می ایستد ...شانه ها را بالا می دهد ...مشتی یاس در دستش ...یک قدم به جلو ...نه عقب نمی آیی ...جلو جلو ...فقط پیش برو ...راهها را تغییر بده ..مسیرها را آذین ببند ...هلهله کن ...دستها را بیفراز وبچرخان ...خدارا در آغوش بگیر ...او در آغوشت جایمی گیرد ....نگاه کن اینها فرش بالند ...جلو برو ...موهایت را بیفشان خداوند در جهنمش را بسته است ...حرارت را حس کن ...جهنم همین جاست ...نفس بکش ...نسیم می آید،بهشت همین جاست ...برقص شیوا ...برقص شیوا ...بخوان شیوا برای همخوانی با فرشتگان لازم نیست خوش صدا باشی ...برای همنوایی با جهنمیان لازم نیست سور اسرافیل در دست بگیری ...انسان نباش ...فراموش کن خواسته ای هست ...عشقی که ایستاده در کنارت را ببین و خود را فراموش کن شرط اول اسطوره بودن ...شرط اول عاشق بودن ...شرط اول ادامه دادن فراموش کردن خود است ...می دانی هیچ کس نمی داند تو چه حالی داری ...برای این حالت گاه گریه کن شفایت نمی دهد بیادت می آورد که چقدر وفاداری ...
چشم چشم همه دوستهای خیلی خوب نادیده ام خیلی دوستتون دارم ...چشم چشم ببخشید نگرانتون کردم خیلی خسته ام به اندازه صدها سال ...موضوع صرفا اون خواب نبود باور کنید ...باور کنید ..ولی شیوا خیلی پرروست ...زمان بهم ثابت کرده که در بدترین شرایط هم دوام می آرم ...