تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

 

...داشتم فکر می کردم به دنیای اطرافم ، به این که چطور بیشتر دوستش دارم ...سیاه و سپید یا رنگی ؟...من تمام دهه هفتاد یعنی بهترین دوره عمرم سیاه و سپید پوشیدم ،این روزها صورتی به شدت مرا جذب می کند عاشق رنگهای شاد شده ام ...فکر می کنم دنیای بدون رنگهای شاد خیلی غیر قابل تحمل است مثل  اجتماع سرد و سختی که راس و انتهایش همدیگر را دوست نداشته باشند فکر کن آیا این اجتماع از هم نمی پاشد ...یادت هست در مدرسه به ما یاد می دادی بفرما بنشین و بتمرگ یک معنی می دهند و تو باید با گفتن بفرمایید ادبت را حداقل حفظ کنی و حالا چه شده اجتماعی که تو ما را به آن پرتاب کرده ای مرتب به ما می گوید بتمرگ بتمرگ نخور بخور بمیر نمیر ...

در مطهری رشت چند روز پیش دو جوان دیدم شاید هم نوجوان ...یک نان بربری در نایلون فریزردر دست داشتند ...شاید یک از آن ها قطعه ای از نان را در دهان گذاشته بود ...ماشین پ.ل.یس .امن.ی.ت ا.خ.ل.اق.ی من این اسم را تازه دیده ام ...آنها را داشت به جرم روزه خواری می گرفت فکر نکنم آن ها پانزده سال داشته باشند ،رنگ هر دو پریده بود ...به شدت نگرانشان شده بودیم ...با نگرانی و وحشت از کنارشان رد شدیم  آیا این جوان از این اجتماع نباید متنفر شود ،نباید از دیدن سایه های این نام بترسد چه شد پس ن.ظ.ا.م مهربانی ....؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر راحت از هم متنفریم ؟...چقدر راحت به هم تهمت می زنیم ؟...چقدر راحت چاه همدیگر را می کنیم ؟...چقدر راحت اجتماعمان را به ویرانی می کشیم آن وقت تا یکی می آید می گوید ایرانی فلان است و بسان است رگ گردنمان قیژمی زند بیرون و می خواهیم قیمه قورمه اش کنیم ...سعی کن در خانه ات حتی خوب باشی باور کن در خوب شدن اجتماعت موثر خواهد بود آه لازم نیست حتما نور افکن باشی و یک محوطه را روشن کنی کافی ست شمعی باشی و خانه خود را روشن کنی ...خدا بیامرزد یکی از دوستهای مرحوم پدرم را در هشتپر که صاحب چلوکبابی نازآقا بود و اسم خودش هم حاج ناز آقا بود و تکه کلامش این بود :ایرانی کله خرابه !...و از بس با لهجه ترکی شیرین این عبارت را ادا می کرد که تکه کلام همه ما شده بود ...راست نمی گفت ؟...

پ .ن1 ... کتاب خارجی دومی که معرفی می کنم خنده در تاریکی ناباکوف و کتاب ایرانی اسفار کاتبان آقای خسروی است ...بخوانید و لذت ببرید ...

پ .ن2...راستی عیدتان مبارک  الان یادم آمد یک خاطره خیلی جالب از هشت سالگی و عید فطر دارم که شاید فردا بنویسمش ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه سی ام شهریور 1388 |

 

از شدت تعدد مراجعه ارباب رجوع تقریبا از خستگی دارم غش می کنم ...آقایی فیش و لیستش اشتباه شده ، مثلا با یک کارگاه دیگری ...با طلبکاری محض می آید و می پرسد :اتاق کامپیوتر این جاست ؟...واجازه نمی دهد برایش توضیح دهم که اصلا مسئله اش به من مربوط نمی شود و اگر می شود من به حرف او نمی توانم آیتمی را در سیستم تغییر دهم و اگر قرار بر تغییر دادن باشد باید مسئول درآمد نامه یا حداقل فرم بزند و حالت بیش از حد عصبی آن آقا که مدام تکرار می کرد :چهار نفر من را مثل توپ پاس دادن حالا شماهم می خوای منو پاس بدی پیش یکی دیگه ! مرا هم عصبی کرد ،خودم را مجسم کردم که طرف توپ است و من دارم با پا شوتش می کنم ...ناگفته نماند که من هرگز فوتبالیست خوبی نبودم و اگر هم شوتش می دادم حتما به اوت می رفت ...

مدتهاست سعی می کنم عصبانی نشوم ولی واقعا گاهی نمی شود ...به او می گفتم :اجازه بدید براتون توضیح بدم تا مشکلتون حداقل درست بره برای حل ...اما او غر می زد ...مشکل شهر های کوچک هم این است که تو حتما طرف را می شناسی یا اگر نشناسی از کنارش در خیابان رد شده ای یا مغازه دارست و قبلا از او خرید کرده ای یا خرید نکرده ای و فقط قیمت پرسیده ای ...

خلاصه این که ما ترکیدیم و برداشتیم فیش و لیستش را بردیم در درآمد و یک جیغ بنفش کشیدیم که چه کسی این آقا را  فرستاده پیش ما ؟...بعد داشتیم تلفنی با مادرشوهرمان اختلاط می کردیم که همکار مربوطه که اسمش بالای فیش درج بود آمد از اتاقمان گذشت و دید مشغولم خیلی آرام  گفت :بابا ترسیدم و رفت ...من نمی دانم یک موضوع را چند بار باید به یکی گفت ، چقدر این آی کیوها باید من را بی دلیل با مردمی که هیچ ربطی به من ندارند مواجه کنند ؟...البته من شده  ارباب رجوعی که می خواسته مثلا همکارم را بکشد آرام کرده ام و قانعش کرده ام که دو روز دیگر بیاید یا این که مشکلش طور دیگری باید حل شود ولی وای به روزی که آن خون سگی حق به جانبم با دوز بالای پارس و پاچه گیری جوش بیاید ...وای به آن روز ...

پ .ن 1...دوست عزیزی از من خواسته که برایش یک سری کتاب خواندنی معرفی کنم ...دوست نازنینم شما وبلاگ گفتید ندارید آدرس ای میلتان را هم زحمت کشیدید گذاشتید وبا توجه به سرعت وحشتناک پایین یاهوی من اگر اجازه بدهید من در پانوشت ها برایتان کتاب هایی که دوست دارم معرفی کنم ولی قبلش یک مقدار برایم در کامنت بگذارید که چه کتابهایی می خوانید و به چه نویسنده ای علاقمندید تا من بدانم از کجا باید شروع کنم فعلا به عنوان پیشنهاد اول و با حدس این که علاقه کسی که وبلاگ من را می خواند با من مشترک است ...کتاب قلعه حیوانات اثر جورج اوروول و کتاب سال بلوا اثر آقای عباس معروفی ...یک رمان  خارجی  و یک رمان ایرانی ....

پ .ن 2...می خواستم پنجشنبه این پست را بگذارم هرچه تلاش کردم بلاگفا باز نشد .

نوشته شده توسط شیوا در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 |

هروقت این روزها خبری شنیدم ،گوش هایم را گرفتم و لرزیدم ...حالت شخصی را دارم که می داند می خواهد بمیرد ولی نمی خواهد با چشم باز بمیرد...یادت هست که دانستن مردن است ...نمی خواهم بدانم می ترسم که بدانم و نتوانم هجوم حقیقت تلخ را تحمل کنم ...من می ترسم خون ببینم می ترسم مرگ ببینم می ترسم از بی رحمی و خشونت می ترسم نمی خواهم هیچ چیز بدانم می خواهم مسیر روبرویی ام صاف  باشد دور و برم فقط درخت باشد و هیاهوی رقص برگها در باد ...دلم می خواهد روبرویم فقط آسمان آبی باشد نسیم ملایمی بوزد و من در باد چشم فرو بسته دست بگشایم و پیش بروم ...

 

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی



از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي آمد



تو را شهيد نمي خوانم

تو كشته ي تاريكي هستي

كشته ي تاريكي

اين شعر نيست

چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده

اعتراف كرده است.



نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

تو نيز بي وفا بودي

بی پروا می خندیدی

گاهي دروغ مي گفتي

تو فرشته نبودي

اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودي

مال همين پائين شهر بودي.



مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد

مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟"

حالا ويراني ام را مي‌بيني؟

تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.



اين شعر نيست

خون دهان توست كه بند نمي آيد.
شعر از الیاس علوی

پ .ن ...روزی که پست ترسهای من (1)را نوشته بودم دوست عزیزی این شعر را برایم فرستاد ...خیلی زیباست دلم نیامد شما آن را نخوانید

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |

تا به حال چند بار برایم پیش آمده نه این که بار اول و آخرم بوده باشد ؟ولی باز ادب نمی شوم ...چرا من فکر می کنم هنوز سایزم بین سی و چهار تا سی و شش است امان از گذر زمان و ازدیاد سن و بالا رفتن سایز ...بدترین حالت زمانی ست که یک دوست مدت ها تو را ندیده و وقتی می بیند ...چشمهاش قد نعلبکی می شود و دهانش را می گشاید و فریاد می زند :وای چقدر تو چاق شدی !!!!! یعنی آن لحظه مرگ برایت بهتر است حالا فرقی نمی کند یا باید خودت را بکشی یا او را ...مثل این حالت برای من در بابلسر پیش آمده بود نه  سال پیش در همایش کشوری سوپروایزرها ...بعد از مدتها خواهر دوستم را که همکارمان در رباط کریم بود و حالا در کانادا زندگی می کند دیدم و او  پشت سر هم تکرار می کرد :وای شیوا چقدر چاق شدی ؟...بعد یک حس خشم شدید در من می جوشید و من آن را کنترل می کردم و از حال خواهر ها و مادرش می پرسیدم ، او جواب می داد و بعد دوباره ناگهان می گفت :وای من نمی تونم باور کنم تو اینقدر چاق شده باشی ...بعد من چشمهایم حالت گرگ و برق چشم او را زمانی که می خواست شکارش را بدرد به خود می گرفت ولی غرشی درونی می کردم و از مثلا یک موضوع دیگر می پرسیدم ...او جوابم را می داد و دوباره مکثی می کرد به زمین خیره می شد و بعد فریاد می زد :چرا آخه این همه تو چاق شدی ...؟...من بالاخره جواب دادم :ای بابا الهام من اونقدر ها هم که تو فکر می کنی چاق نشدم ...و آن بیچاره دیگر سکوت کرد ...بعدها وقتی به تفاوت وزنم فکر کردم بین آخرین باری که الهام من را دیده بود و آن زمان همایش به حیرت الهام حق دادم آخر من خودم که نمی فهمیدم یعنی باید توپ می شدم و روی زمین می غلطیدم تا باور کنم که چاق شده ام ؟...من پانزده کیلو چاق شده بودم و این برای یک دختر باربی !!!!!!!یعنی فاجعه ...

این حس باربی بودن حالا مگر مرا رها می کند مثلا یک بلوز پشت ویترین می بینم و با اعتماد به نفس می روم می خرم بعد می آیم خانه و می بینم دارم عملا در آن منفجر می شوم بعد دست از پا دراز تر بر می گردم و با یک کت و دامنی ...کت و شلواری که فری نیست و مثل بچه آدم سایز دارد عوضش می کنم حالا شانس می آورم که گاهی عوض اش می کنند واگرنه مجبور می شوم هدیه اش کنم به کسی ،دوستی ...کجایی لاغری؟ که یادت به خیر ....

پ .ن ...کتاب باده کهن استاد فصیح به صفحات آخرش رسیده ساعت یک صبح شده بود مجبورشدم بخوابم تا بتوانم برای سحر بیدارشوم ولی همین طوری اشک بود که ازگوشه چشمانم روی صورتم رژه می رفت  ...او در این کتاب به شدت تحت تاثیر تفسیر قرآن از دید خواجه عبدالله انصاری بوده و به حق به موضوع جالبی پرداخته که در آن از جلال آریان خبری نیست ولی در گردابی چنین هایل هنوز جلال آریان هست و به کارهای خیر بیشتری مشغول ...انگار گردابی چنین هایل آخرین کتاب آقای فصیح بوده ...روحش شاد باد ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

دچار یک حالت خاص شده ام ، دلم می خواهد یک گوشه ای زیر آفتاب نه خیلی گرم بنشینم و باد ملایمی به من بوزد ...من خیره شوم به نوک انگشتان پایم و فکر کنم چرا نوک انگشتان پا تغییری نمی کنند ولی سر و صورت چروک و لک و طاسی بر می دارند ...بعد فکر کنم که که بودم ؟...که شدم ؟...چه بودم ؟...چه شدم ؟...

دیده اید آدم ها را با صفات حیوانی گاهی صدا می کنند ؟...من کودک که بودم پدرم همکاری داشت که مرا اردک صدا می کرد ...مادرو پدرم هروقت از دستم عصبانی می شدند به من می گفتند :مارمولک ...خیلی نفرت انگیز است ...هنوز هم که یادم می اید احساس ترس و غربت و تنهایی می کنم ...در دوران دبستان تا راهنمایی حیوان خاصی نبودم اگر ضرورتی بر تشبیه حیوانی بود می شدم حیوان !

در دوره دبیرستان ماندانا به من می گفت تو چون کبوتر ساده و چون مار هشیاری !...خوب این هم خوب بود هم بد ...چون ممکن بود صفات بد مار را هم داشته باشم ...ازدواج که کردم همسرم مرا (
چیشنک )گنجشک صدا می زد و می گفت تو به شدت شبیه گنجشکی ...منظور او شباهت صورت من با صورت گنجشک بود نه شخصیتم ...خوب این هم خوبی ها و بدی های خودش را دارد ...چون گنجشک ها هم به شدت دیوانه اند کافیست گاهی بنشینی و به حرکاتشان خیره شوی می بینی که چطور سرگردان اند و هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کنند ...

این روزها دارم روح و روانم را می کاوم البته اگر بشود اگر بشود بین این در فضا بودن ، کارهای ناتمام ،داستانهای درذهن نوشته شده ، رمانهای ناتمام و شیوای متفکر و خموش این روزها پل بزنم ...که اگر بشود بتوانم شیوایی شوم که روزی خیلی دوستش داشتم و شاید حتی بهتر از آن ...گوشه ای برای خودم اتاقی از آن خود ساخته ام ...نگاهش که می کنم از شوق می لرزم می دانم که به زودی ویرایش و اتمام طوبی را در پیش دارم و مجموعه داستانم را ...و موجهای سرگردان غریب افتاده ام را و ...و ...و ....

پ .ن 1.آوامین جان ته دل من غصه هنگامه را دارد و یک سری غصه خاص دیگر ...مگر نشنیده ای که می گویند: دل بی غم در این عالم نباشد ...اگر باشد بنی آدم نباشد...

 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |

یادم می آید کودک که بودم خیلی احساس کمبود محبت می کردم ،من ریزه بودم با موهایی همیشه گوگوشی ،خواهرم سپیدرو بود با موهای صاف بلند خرمایی و شیرین و تپل ، به شدت هم خانم بود و اصلا شیطنت نمی کرد ، وقتی روبرو شوندگان  با مادرم به او می گفتند :وای دختر بزرگت چقدر قشنگ تر از دختر کوچیکته ...من یک نیشی می رفت ته قلبم و از خدا می پرسیدم چرا من را زشت آفریده و چرا اصولا من در خانواده شبیه هیچ کس نیستم و شبیه عمو احمد هستم و چرا مادر و پدرم گاهی سرم داد می کشند و چرا من تا سه ماهگی عکس ندارم و هرچقدر هم پدر و مادرم سعی می کردند به من بفهمانند بهمن پنجاه آنقدر برف باریده بوده که همه جا از برف زیاد ،مردم برای عبور و مرور تونل زده بودند و عکاس یافت نمی شد به خرج من نمی رفت که نمی رفت ...همیشه زانوی غم بغل می کردم که حتما سر راهی ام و مامان و بابا مرا از سر راه پیدا کرده اند ...گاهی برای جلب توجه دروغ می گفتم دروغ های دوره خیلی بچگی ام یادم نیست اما در حدی بود که مادر بعضی حرف هایم را باور نکند و اکثرشان علمی تخیلییا زیست در هپروتی  بودند ...همین شد که وقتی واقعا از تراس خانه عمو دکتر در تهران یو فو (سفینه فضایی )دیدم مادر دنبالم ندوید تا آن را ببیند و خودم به تنهایی دیدمش و هنوز هم که هنوز است کاملا شکل و شمایلش جلوی چشمم است ...

 آخرین دروغ شاخداری که گفتم مربوط به کلاس پنجم بود ،ما بچه های بعد از انقلاب همیشه عقده های خاصی داشتیم که واقعا شرح و بسطش خیلی سخت است ...تا آمدیم یک کنسرت واقعی ببینیم انقلاب شد و ما هرگز موفق نشدیم از روبرو خوانندگان مورد علاقه مان را ببینیم ...به خصوص که در شهر محرومی مثل هشتپر زندگی می کردیم آخرین جشنی که یادم می آید مربوط به تولد ولی عهد بود به نظرم که فرانک دوست خواهرم با چند نفر بالای سن می رقصید و یادم هست خواهرم به او حسودی اش شده بود و چون خواهرم قشنگ تر می رقصید و ممکن بود از فرانک جلو بیفتد مادر فرانک که معلم بانفوذتری بود پارتی بازی کرده  و نگذاشته بود خواهرم برای رقص بالای سن دعوت شود ...واقعا چه دغدغه هایی ...من آن موقع کلاس آمادگی بودم و دغدغه های سال های بعدم این بود که در زمان آژیر قرمز بدوم در زیرزمین کوچک خانه بنشینم و عروسکم را بغل کنم و بلرزم  البته صدام ما را تحویل نمی گرفت و در آن نواحی فقط دیوار صوتی می شکست ولی همان صدای وحشتناک برای دیوانه شدن چند ساعته ما کافی بود ...

من چهل روزه که بودم پدرم تلویزیون خرید و به گفته مادرم به محض وصل شدن شوی گوگوش در حال پخش بوده و من گردنم را بلند کردم و نگاهش کردم و از همان موقع عاشقش شدم ...البته یادم نیست مادرم این طور می گوید ...حالا چرا این ها را نوشتم یک مقدمه سازی بود برای دروغ شاخداری که کلاس پنجم گفتم ...من یک همکلاس بانمک با مژه های بلند و چشمهای کشیده داشتم که اسمش شیرین حکیمی بود این شیرین خانم گل خیلی ترانه بلد بود و همه اش می گفت نمی دونم من این خواننده را دیدم آن یکی را دیدم آخر ما هم یک روز دیدیم خیلی عقب افتادیم یک هو نمی دانم چه شد که گفتیم :آره من و مامان و بابام هم یک بار رفته بودیم کنسرت گوگوش و جلوی سن نشسته بودیم بعد گوگوش من را برد بالای سن و با من رقصید و من را بالا پایین انداخت ...آخر کسی نبود بگوید این چه خزعبلاتی ست که تو سر هم می کنی ...من الان هم که دارم این سطرها را می نویسم خجالت می کشم به خدا ...از شیرین که نمی دانم الان کجای این دنیای بزرگ است ...چقدر هم او من را تشویق کرد و ناز کرد و یا حرفهایم را باور کرد یا مودبانه وانمود کرد که باور کرده ...دوم راهنمایی که شدم کتاب گناهان کبیره را خواندم وخدا می داند چقدر گریه کردم و استغفرا...گفتم که خدا مرا ببخشد ...نمی دانم او مرا بخشیده یا نه اما من واقعا سعی کردم که هرگز دروغ نگویم ...

 پ .ن ...از بس ته دلم غصه داشتم گفتم اینطوری بنویسم که غصه ام بیشتر نشود ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

هوا به شدت گرم است ...روزه خیلی اذیتم نمی کند فقط دست و پا دردم دارد مرا می کشد ...اما مگر می میرم یک سمجی ام من ...خدا خودش صبرم را در مسائل که می بیند مطمئنم خنده اش می گیرد ...یکی از تلخ ترین تابستان ها را پشت سر گذاشتم ولی شهریور شیرینی برایم شروع شد به شیرینی باقلوا ...خدایا من یک شکر تو از هزار نتوانم کرد می دانم زندگی ای که داشتم پر از فراز و نشیب بود و باز هم خواهد بود چون خاصیت پویایی و حرکت رو به جلو همین است ولی خودت می دانی که دردهایی که تحمل کردم هرکسی نمی تواند تحمل کند می دانم به من قدرت دادی تا فکر کنم متفاوتم و باید تحملم متفاوت باشد و سپاسگزارم که به من قدرت دادی تا خاکی بودنم را فراموش نکنم و همواره به خود گوشزدکنم  تا اگر ذره ای به سمت مستی پیش رفتم یادم نرود که روزی هم سختی و سستی وجود داشته و ممکن است بازهم وجود داشته باشد سپاسگزارم که به من یاد دادی در عین تفاوت چقدر هم شکل و هم رنگ همه زنان دنیایم و با هیچ کدامشان هیچ فرقی ندارم ...متشکرم که به من یاد دادی در زمان مشکلات از  بالای کوه به مشکلاتم نگاه کنم و ببینم که آن ها ریزند و دور و از بین خواهند رفت ...مرسی که باز هم به من قدرت می دهی و تابلویی که برای آینده مان  ترسیم  می کنی بسیار زیبا و درخشان است ...

پ .ن ...امروز هم خبر مرگ پدر یکی از همکارانم را شنیده ام خدایا قدرت انسان را در دوری از عزیزانش زیادکن ...تمام مدت به هنگامه فکر می کنم ولی دل صحبت کردن با او را ندارم خیلی سخت است می دانم ولی واقعا چه می شود کرد ؟...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

گاهی واقعا نمی توان درک کرد چرا وقتی همه چیز در روال خودش است و تو فکر می کنی دیگر غمی نداری خدا عزیزی را از تو می گیرد ...هنگامه  دوست عزیزی که از محرم و صفر پارسال با هم آشنا شدیم و همدیگر را دیدیم برادر جوانش را از دست داد ...برایش آرزوی صبوری می کنم چون به عزیز از دست داده هیچ نمی توان گفت جز این ...خدا به هنگامه و خانواده اش صبر بدهد

نوشته شده توسط شیوا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 |

از آن جایی که به شدت داریم به مدرسه نزدیک می شویم پسرک دارد با حد اکثر سرعتی که می تواند فیلم نگاه می کند به هرطریقی هم که هست پدرش را راضی به خریدن سی دی فیلمهاو کارتونهای جدید می کند ،دو روز پیش به خانه که می رسم ،می گوید :مامان بابا می خواد برام ده تا سی دی بخره  ...می گویم :خوش به حالت کاشکی برای من هم ده تا کتاب می خرید !...می گوید :باشه به اش می گم برای تو هم ده تا کتاب بخره ...

همان روز عصر :مامان بابا می خواد برام پونزده تا سی دی بخره ...می گویم :پس کتابهای من چی می شه ؟...می گوید :بابا می شه برای مامان دو تا کتاب بخری ؟...

این ام معرفت پسرانه ...

صدای کودکانه اش را می شنوم که برای مامان شمس جهان توضیح می دهد :می دونی مامان در سریال ویکتوریا زشت ترین رابطه ،رابطه سانتیاگو و کامیلا ست ...این هم از بیننده هفت سال و هشت ماهه فارسی 1...یک مدت ازبس به سریال کره ای  همسر یا درد سر نگاه کرد پدرش او را جانگ چلسو صدا می کرد .

دوستم می گوید :هربار به خواهرم زنگ می زنم می بینم خانه است از هفت تا ده شب ...می پرسم چه می کنی ؟می گوید دارم سریال نگاه می کنم ...به نظر شما این تلویزیون با این سریالهای بی *ناموسی که می دهد مشکوک نیست ...؟...

همسرم به پسرک می گوید :بابا بسه این سریالها رو نگاه نکن درست نیست ...جواب می دهد :بابا عیبی نداره ...بد بداش رو حذف کردن ...بوسهاش رو برداشتن ...کوچکتر که بود و من آن موقع که خیلی مادر بدتری بودم و هر فیلم جدیدی که می آمد برایش می خریدم او دو سری فیلم می دید ، این دوستهای سی دی فروش از خدا بی خبر هم یک سری دی وی دی با زیر نویس به او می دادند و بعد دوبله شده اش را سری بعد به او می فروختند ...دوبله شده ها را که می دید می گفت :مامان این آشتی کنون خانم آقاهه رو برداشتن ؟...و این شد که ما کنترلمان را بیشتر کردیم دستمان درد نکند واقعا زحمت کشیدیم ...

شهسوار بودیم شبکه دو فیلمی را گذاشته بود که نوشته بود زیر سیزده سال نبیند ...ما نگاهی به پسرک انداختیم و گفتیم :شما نگاه نکن نوشته زیر سیزده ساله ها نبینن ...نیم نگاه بی اعتنایی به تلویزیون انداخت و گفت :ببینم چیه ؟...آها اینه من دارمش !...

 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |

چند روزی بود که نتوانسته بودم به همه دوستان سر بزنم ،در وبگردی هایم دیدم که صحرا برای عزیزی دعا خواسته برای دختر جوانی که می خواهد اعتیاد را کنار بگذارد ،ولی اما روی سخن من کلی ست ،جامعیت دارد و منحصر به توی خاص نمی شود به توی نوعی به تویی که به صورتی درگیر این قضیه هستی ...  همه ما می دانیم که اعتیاد گل سر سبد بیماری قرن ما و جامعه ماست ...متاسفانه آنقدر این موضوع همه گیر و فراوان شده که دیگر زن و مرد و پیر و جوان نمی شناسد و اگر اندکی بسیار ساده و مهربان باشی و رفت و آمدهایت را کنترل نکنی و نتوانی به دوستان باب و ناباب نه بگویی یک روز به خودت می آیی و می بینی ای دل غافل ، تو هم پیوستی به خیل بی شمار بیماران اعتیاد ...قبل از هرچیز نباید خیلی بترسی اگر از سرنگ مشترک هنوز استفاده نکرده ای ،اگر بابت به دست آوردن مواد تن به ارتباط مشکوک نداده ای و یا حتی دوست پسر یا دختر آلوده ای که با او ارتباط فیزیکی داشتی یا حتی نداشتی ...در کل نباید خیلی بترسی ...باید قبل از هرچیزی فکر کنی که آیا واقعا می خواهی مواد را کنار بگذاری یا نه ؟...یعنی سعی کنی تا اعماق مغزت را بکاوی ...تا اعماق قلبت را زیر و رو کنی ...اگر تصمیم گرفتی که ترک کنی باید بدانی که اراده تو اراده یک آدم معمولی نیست اگر اراده را یک پارچه فرض کنیم باید بدانی اراده تو سوراخ سوراخ شده ، با هر بار مصرف مواد این شکاف ها ایجاد شده ...پس تو باید از داروهای جایگزینی که آن اراده را ترمیم می کند استفاده کنی ...من نمی دانم درصد آدم هایی که با ان ای ترک کرده اند چقدر است و چقدر موفق بوده اند ولی چون روش ام ام تی یک روش استاندارد جهانی ست و اکثریت با آن موفق می شوند به نظرم از سایر این داروهای گیاهی که گر و گر تبلیغ می شوند بهتر باشد یادت باشد درگیری جسمی خیلی زود تمام می شود این روح است که در گیر است در روش ام ام تی داروها کاری می کنند که تو نه خماری بکشی و نه دردی راتحمل کنی و نه از کارافتاده شوی و نه از لحاظ روحی و جسمی آسیب ببینی کلی داروی تقویتی برای تقویت روح و جسم دارند ...تو هر روز یا یک روز درمیان به کلینیک ترک اعتیاد مراجعه می کنی و دارو می گیری ،مشاوره و معاینه می شوی و اگر ارتباطت را با این مراکز و به خصوص مشاورت قطع نکنی و اراده ات را هم ترمیم کنی هرگز دیگر گرفتار نخواهی شد ...

فکر کن من نمی دانم تو چه مدت است گرفتاری ...بی شک در این مدت از هیچ لحظه زندگی ات لذت نبرده ای همه زندگی ات شده دویدن و رسیدن ،رسیدن به یک لحظه ساختن ،ساختنی که تو را شارژمی کند اعتماد به نفس کاذب به ات می دهد بعد از درون مثل یک انگل موذی تو را می خورد ...

یادت نرود تو انسانی ،انسانی که خداوند فرشتگانش را به سجده کردن به تو واداشته پس به خودت و خدای خودت ایمان بیاور و بدان هر کاری از تو ساخته است ...چون میزان تخریب مواد شیمیایی این دوره بسیار بالاست بدون داروی جایگزین ترکش نکن ...

مدتهاست نه لبخند پدر و مادرت را دیده ای ، نه عاشق بوده ای ،و نه از طبیعت احساسی گرفته ای ،حتی اگر مادر بوده باشی یا پدر، نتوانستی فرزندت را حس کنی ...کافی ست مرحله بحران را بگذرانی آن وقت می بینی که دنیا ی اطرافت چقدر زیباست و زندگی یعنی چه ؟

 

مگر بد گفتم ؟...مگر زندگی چیست ؟چیزی جز لحظه های ساده و گذرای ماست ،در کتاب خواندن ،در لبخند پدر و مادر ،در رضایت همسر و شادی فرزند ...آیا زندگی چیزی جز سلامتی ست ...سلامتی آیا بزرگترین نعمت خدا وند نیست ...؟...

پ .ن 1...دیروز تا صفحه 44طوبی را خواندم ،می خواهم زودتر کارهای تکمیلش را انجام بدهم بروم سر وقت موجهای سرگردان ...این قدر ذوق زده ام دیگر یک مدت نمی خواهم زبان بخوانم و می خواهم فقط ادبیات بخوانم و داستان بنویسم و کارمند ساده اداره باشم و مادر پسرک و به درسش رسیدگی کنم ،همین جوری کتابهای نخوانده ام را نگاه می کنم لذت می دود زیر پوستم و ذوق می کنم ...کتابهایی که این مدت خواندم ژه اثر کریستین بوبن و دوباره خوانی قلعه حیوانات اثر جرج اروول بود واقعا لازم بود که این کتاب را بخوانم وقتی نه سالم بود خوانده بودمش و هیچ چیز از آن یادم نمانده بود ، به نظر شما جرج اروول نابغه نیست ؟...

تازگی هم کتاب گردابی چنین ... آقای فصیح را از بابا ابی قرض کردم دارم می خوانم البته بابا نمی داند قرضش کرده ام بابا قول می دهم این کتابها را برگردانم و مثل سووشون قدیمی و اسفار کاتبان دو دره نکنم چی ؟...بازهم هست ؟...دو قرن سکوت ؟...باشه نگاه می کنم به کتابخانه فسقلی ام و  همه رو پس می دم چرا می زنی ؟...

پ .ن 2...می دانم این روزها در مورد همه اتفاقات اخیر سکوت کرده ام ولی باور کنید دائم از شنیدن اخبار جدید و تحقیر شدن فرار می کنم وقتی اسم دادگاه و زندان و هرچیز دیگر می شنوم به شدت دچار تشنج می شوم ...

پ .ن 3...خیلی غصه می خورم وقتی به زن شبهای شیراز سر می زنم و می بینم وبلاگش پاک شده ...حیف نبود؟...

پ .ن 4...آوامین وبلاگ رگبارها رو خوندی ؟...یاد گرفتی ؟...اگه یاد گرفتی و وقت داری من رمز به ات بدم مال من ام درست کن ...!

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه دهم شهریور 1388 |

 

تصویرمحوم روی شیشه اتومبیل افتاده  ...اتومبیل به سرعت می گذرد و من به آسمان نگاه می کنم ...تصویرم در شیشه پنجره اتومبیل منهای لکه و چین و چروک است  ...همسرم می گوید ...دراز بکش و به آسمان آن طرف نگاه کن ...انگار دریاست که دارد موج می زند ...من حوصله دراز کشیدن را ندارم ...گردن ام را خم می کنم و نگاه می کنم ...دریاست بالای سرمان ،تیره و کبود ...حرف می زنیم و می خندیم ...عصبانی می شویم و به هم می پریم ...ترس های من می میرند و گاه زنده می شوند ...فکر می کنم وقتی می ترسم می خندم و می لرزم ...هروقت از زلزله می ترسم ،می لرزم و می خندم ....هروقت هیجان زده ام می خندم ، هروقت دلم پر است گریه می کنم ...چه سنگ شده این روزها دلم ...گریه ام نمی گیرد ...از بازی های روزگار خنده ام می گیرد ...از عجیب بودن و پیچیده بودن و در عین پیچیدگی ساده بودن روزگار ...این روزها دستهایم را مقابلم می گذارم و نگاه می کنم ...من به دنبال دستهای لاغر شیوا هستم که چه تند قلم روی کاغذ می دواند و بعد محو تماشای دستهایی می شوم که مچ بند بسته اند و به سرعت کلمات را تایپ می کنند ...من گوشه ای می خواهم که با شیوا خلوت کنم ...او را بیشتر بشناسم ...دنبال دبیر ادبیات چهارم دبیرستان ام بگردم و به او بگویم من اشتباه می کردم من خودم را کامل نمی شناسم اما راههایم را دارم می شناسم دارم بین اصول و دین خود ساخته التقاطی ام پل می زنم دارم یاد می گیرم به مادر بودن ام بیشتر فکر کنم ...به ارسام که این همه در این گردون تنها مانده بیشتر بپردازم ...

این روزها مبهم ام و برای رفع این همه ابهام دنبال کلید و چراغ می گردم ....

چقدر دلم می خواهد این همه زود استخوان های بیمار پیدا نمی کردم تا می توانستم به ایروبیکم ادامه بدهم ...خنده ام می گیرد وقتی یاد چهره دکتر می افتم وقتی عکس زانوان و مچ دستهایم را دید ...و گفت متاسفم ...اما من متاسف نیستم ...چون به خوب شدن امیدوارم ...

 پ .ن...فردا دیگه باید لینکدونی ام رو به روز کنم با یه عالمه دوستهای جدید

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه هشتم شهریور 1388 |

صبحانه که می خوردیم با هیجان موضوع را برای مادر نیکتا که خدا حفظش کند واقعا خانم نازنینی ست تعریف می کردیم ، اما نیکتا خیلی سردماغ نبود درست است که می خندید ولی خیلی خسته به نظر می رسید ...تا چند ساعت توانستیم خوب درس بخوانیم ، حدود ساعت چهار دیدم نیکتا می خندد پرسیدم :ساسان اومده ؟...گفت آره ...با صدایی جیغ مانند در حالی که می لرزیدم گفتم:زود باش ازش بپرس چرا منو اذیت کرد؟...قبل از این که نیکتا بپرسد ، ساسان با دست نیکی نوشت :من از تو خوشم اومده ؟...من جیغ زدم :لازم نکرده ...او یک چهره ترسناک کشید و ما زدیم زیر خنده ...کلا بساطی بود یک لاس وگاسی که این آقا روحه با ما به راه کرده بود ...بالاخره من جدی شدم و پرسیدم علت ماندن اش در خانه نیکتا چیست ؟که آقا زحمت کشیدند و نوشتند در سال نمی دانم پنجاه و چند با یک رنو و خانمش تصادف می کنند این تصادف منجر به مرگ بود و روح او سرگردان مانده و خلاصه کلام این که همسرش شبیه نیکتا بوده ...نزدیک شش من هرچه که باید از فرمول و هذیانات روحی و تلقینات مردگان به مغزم تزریق می شد ،شد و گفتم می خواهم برگردم ...پدر و مادر نیکتا و مادربزرگ نازنینش هم بودند و گفتند: ما تو را تا شهرداری می رسانیم که بتوانی سریع تر ماشین بگیری و برگردی لاهیجان ...من در حال لباس پوشیدن بودم و طبق معمول در حال هره کره با نیکتا که ناگهان نیکتا خم و راست شد و چانه اش چرخش بدی به سمت چپ یا راست گرفت ...من در حالی که با حیرت سعی می کردم آرامش کنم مادر نیکتا را صدا کردم ...او را آرام روی تخت نشاندیم و مادرش دوید که برایش آب قند بیاورد ...من نازش کردم و گفتم :چه بلایی سرت اومده ؟..و او به جای جواب دادن فقط بلند بلند گریه می کرد ...مادر نیکتا سالها قبل از ازدواجش پرستار بیمارستان بود به هرطریقی بود نیکی را آرام کرد و بالاخره ما سوار بر اتومبیل آنها به سمت شهرداری رفتیم من از ترس دیگر با نیکتا حرف نمی زدم می ترسیدم واکنش نشان بدهد و بعد پدر مادرش ما دو تا را دعوا کنند که این احضار روح را تو یاد این بچه دادی و این چه بساطیه که راه انداختید ولی خیالم کج بود و پدر مادر نیکتا بیش از اندازه صبور و آرام بودند ...پدر نیکتا جلوی یک قنادی نگه داشت و پرسید هرکدام چه بستنی ای می خورید ؟...هر کدام که بستنی ها را اعلام کردیم ناگهان نیکتا فریاد زد :مغز ...بعد قاه قاه شروع کرد به خندیدن و ما هم پشت سرش برای این که جو را طبیعی نشان بدهیم خندیدیم ...آنها آنقدر ماشینشان را نگاه داشتند که من فس فسو بستنی ام را بخورم و روانه شوم کلی نیکتا را بوسیدم و مثل یک کاسه داغ تر ازآش مرتب به مادرش خواهش می کردم که نیکتا را تنها نگذارد ...

چند روز بعد نیکتا صحیح و سالم به خانه مان امد  وبرایم تعریف کرد که به ساسان فحش داده و او دیگر رفته اما تا قبلش دیگر سیاهی دیده و هی آینه تکان می خورده و قندان جابجا می شده و هزار ادا اطوار دیگری که این ساسانه برایش درآورده ...

موضوع احضار ارواح همین جا ختم نشد چون خانم فکور به ما گفته بود که مثلا شما می توانید حتی با امام زمان هم صحبت کنید یک بار ما به خودمان اجازه دادیم و او را هم خواستیم و یادم هست پرسیده بودیم :آقا ما بریم روسری سر کنیم ؟و یادمان نیست او چه جوابی داده بود ...به او گفته بودیم تصویری از خودت بکش و او باشکوه ترین نیم رخی را که یک طرح خودکاری بتواند بکشد کشیده بود ...مثلا از او پرسیده بودیم که پرچمت را بکش و او پرچم محمدرسول الله را کشیده بود یعنی یک پرچم و داخلش لااله الاالله ...

بعدها شنیدیم افراد ضعیفی مثل ما فقط می توانند جن احضار کنند و جن ها حتی خودشان را به جای روح های مقدس هم جا می زنند برای همین سعی کردیم جا برویم  آخرین باری که من این کار را کردم و غلط کردم یک روز غیر پنج شنبه تنهایی رفتم وادی شهسوار ، نشستم سر قبر پدر بزرگم و دفتر خاطراتم را که در کیف ام بود درآوردم و دست و خودکار را روی کاغذ گذاشتم بعد جمجمه و استخوان پشت هم بود که دستم نا خود آگاه می کشید و من دوپا داشتم دوتای دیگر هم قرض کردم و از قبرستان زدم به چاک و تا مدتها این کار را نکردم و حالا هم چون بچه دارم می ترسم این کار را کنم یک بار روحی جنی چیزی بیاید به خانه مان و آن وقت ؟...

من هم مثل همه شما در موضع لاادری هستم و در این مورد همین قدر می دانم اما معتقدم نیرویی بالاتر از نیروی خداوند نیست و اگر با تمام وجود به او و حضور پر قدرتش در زندگی ایمان داشته باشی بدترین جنها و دیوها و هیولاها و خبیث ترین روح ها هم نمی توانند تو را از جایت تکان بدهند جز همین انسان پدر سوخته بی مرام که خودت باشی البته بلانسبت شما و دوستان ...

پ .ن ...چون هیچ کدامتان جواب بر سر دوراهی من را ندادید من زبان را رها کردم و الان سبک سبک شده ام و به زودی هر دو رمانم را تمام می کنم و به امید خدا موجهای سرگردان مجوز می گیرد و طوبی هم نمی گیرد !خوب از آن جایی که نومید شیطان است ،حالا یک فکری برایش می کنیم ...خدا را چه دیدی شاید ممیز طوبی طلایی هم مثل ممیز من جر می زنم خیلی سختگیر نبود ...بانوی دوچشم مرسی عالی بود ...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه هفتم شهریور 1388 |

نیکتا در مورد هر قضیه ای که به شدت به آن علاقه پیدا می کرد دقیق بود ، تحقیق و تفحص می کرد و بی اندیشه از آن نمی گذشت ...نیکتا وقتی به قضیه احضار روح و تبدیل فرآیند انگشت روی نعلبکی به دست و ساختار نوشتاری آن پی برد ...در دانشگاه سراغ کسانی را گرفت که در این کار موفق بودند ازجمله حتی شنید که یکی از عاملان احضار روح یک شب که رفته بوده دم در سطل آشغال بگذارد یک موجود فضایی هم دیده و این شخص همان شخصی است که کلاه روی میخ را با نگاه می چرخاند و سیخ کباب فلان می کند (یادم نیست با سیخ کباب چه می کرد )؟...و هرچه ما به او می گفتیم بابا نیکی بگذر شاید این پسرمحترم خدای نکرده زبانم لال مواد توهم زایی استفاده کرده که این حرفها را زده (مواد توهم زای زمان جوانی ما حشیش بود )...به کت نیکی نرفت که نرفت ...باری ، نیکتای خوشگل و زیبای ما در خانه هروقت که از درس خواندن خسته می شده با دست تمرین احضار روح نوشتاری می کرده و بعد کار به جایی کشیدکه هروقت از احضار روح نوشتاری خسته می شده درس می خوانده ...اما دخترک شیطان موضوع را از همه پنهان نگه می دارد تا آن روز عصر که من روی تخت فنری فلزی ام مثل یک موجود گنگ به فرمولهای الکترونیک خیره بودم ....بعد از کمی ظن و یوگاو حرکات کششی فهمیدم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و من الکترونیک بفهم نیستم که نیستم و بلند شدم و به مرجان گفتم :من دارم می رم رشت خونه نیکتا تا اون هرچی بلده به مغز من تزریق کنه ...و از مادرم تلفنی اجازه گرفتم و به نیکتا خبر تشریف فرمایی ام را دادم و رفتم به سمت خانه شان ...

وقتی رسیدم نیکتا به نظرم خیلی سرحال و سردماغ نیامد و مرسی توداری که هیچ چیز هم به من نگفت ...ساعت حدود شش بود و ما تا ساعت هشت طوطی وار فقط حفظ می کردیم تا این که ناگهان دست نیکتا شروع به حرکت کرد و من درکمال تعجب دیدم که نیکتا می خندد و می گوید :ساسان اومد ...من در حالی که داشتم شاخ در می اوردم پرسیدم :ساسان کیه ؟و نیکتا شروع کرد به شرح و بسط ماجرا و این که یک روز که مشغول احضار ارواح بوده ساسان که یک روح سرگردان تصادف کرده در چند سال قبل بوده می آید به سراغش و می بیند که ای دل غافل نیکتا شبیه زن مرحوم اوست و این می شود که در خانه نیکتا می ماند ...من ذوق کردم و گفتم نیکی ازش بپرس ما الکترونیک پاس می کنیم و او گفت :نه و آره ما پرسیدیم یعنی چی ؟و او دستهای نیکتا را طوری تکان داد که یعنی دارد بازی می کند ! خلاصه دردسرتان ندهم تا آخر آن پرس درس خواندنمان که رسیدیم به ساعت چهار هروقت ما رفتیم تمرکز کنیم این ساسان آمد سروقت دست نیکتا و یک چیزی پراند و نیکتا هم که از قضا خیلی زیبا می خندید غش و ضعف می رفت ...یادم است گفتیم ساسان شکل خودت را برایمان بکش و او یک تصویر زیبایی از یک روح در پرواز کشید با یک لبخند تمسخر آمیز که واقعا آرزومی کنم ای کاش آنها را نگه می داشتم تا بتوانم امروز این جا برایتان به نمایش بگذارم تا شما هم اندکی بتوانید حس ان لحظه ما را درک کنید ...ساعت چهار صبح من عملا در حال بیهوش شدن بودم که گفتم نیکتا بخوابیم تا بتونیم فردا بقیه درس را بخوانیم و نیکتا روی تختش و من روی رختخوابی که کف اتاق پهن کردم بیهوش شدیم ...نمی دانم چقدر از خوابیدنم گذشته بود که احساس کردم به شدت تکان می خورم ...با وحشت چشمانم را گشودم که اگر زلزله آمده بزنم به چاک!یا اگر نیکتا تکانم می دهد و روح دارد می خوردش، به دادش برسم که دیدم یک جفت تیله نارنجی رنگ جلوی چشمانم نوسان دارد و وقتی می خواهم فریاد بزنم انگار که بختک رویم افتاده باشد نمی توانم ...خلاصه ازبس ناله کردم نیکتا بیدارشد و همین که به کنارم آمد من نفس راحتی کشیدم و هیجان زده ماجرا را به نیکتا گفتم ...نیکتا درحالی که دستهایش را به هم می مالید گفت عین همین اتفاق سه شب پیش برایش افتاده و چون تنها بوده زجر زیادی کشیده و مدت احساس خفگی اش خیلی بیشتر بوده ...من هم ترسو گفتم ما باید از ساسان بخواهیم که دیگه هرچه زودتر از این جا بره نیکتا تو باید با این مسئله مبارزه کنی بقیه ان شب هم دست نیکتا را در دستم گرفتم و خوابیدم که دیگر روح ساسان نتواند سر به سرمان بگذارد تا فردا ...

 

ادامه دارد ...

پ .ن ...این موضوع یک خاطره قدیمی ست ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |

عصر یک روز گرم بهاری ست ...روی تخت آهنی مشکی عهد عتیقم  نشسته ام این تخت را پدر وقتی عمو هوشنگ در تبریز دانشجو بوده برایش خریده بود ، این تخت از عمو دکتر به من رسیده ...هرچه بیشتر به فرمولها و مسائل الکترونیک خیره می شوم کم تر می فهمم ...

چند هفته قبل وقتی از تهران بر می گشتم با خانمی به نام فکور آشنا شدم ...نمی دانم من و آن خانم سر صحبتمان چطور به روح و اجنه کشید که در توقف اتوبوس بین راه روی میز رستوران ایشان به من یاد داد که چطور می توانم به صورت حتی نوشتاری احضار روح کنم ...از من پرسید: از مردگانت چه کسی را دوست داری؟ و من گفتم از همه بیشتر بابابزرگ مصطفی و او از پدر بزرگ خواست برای من یک گل بکشد ...و خلاصه این شد که این شد ...ما رسیدیم  خانه و دست و صورت نشسته ، نشستیم به احضار روح و مرجان هم با چشمهای وق زده از من خواست روح پسر همسایه شان را که از سرطان مرده بود را احضار کنم و از پسرک خواست عکسی برایش بکشد و او نیم رخی کشید که مرجان قسم می خورد دقیقا مثل مادرپسرک است ...کلی برای پسرک اشک ریختیم و بعد من دوباره از بابا بزرگ مصطفی خواستم بیاید و پیغامی به من بدهد او برایم یک تخم مرغ کشید و در داخلش یک جنین انسان نقاشی کرد من با حیرت پرسیدم :بابا بزرگ آیا کسی از فامیل بارداره که من نمی دونم ؟و او برایم نام خواهرم را نوشت و وقتی دفعه بعد به شهسوار رفتم در کمال حیرت دیدم قضیه درست است و خواهرم به مادرم هم حتی موضوع را نگفته بوده ...اوایل خیلی ذوق می کردم که مدیوم خوبی ام و ارواح عالی خوب به دیدنم می آیند اما ارواح عالی گاهی هم سر به سر آدم می گذاشتند و شب ها ناگهان مثل بختک به سراغت می آمدند ...و تو خوف می کردی این کار را ادامه بدهی ...تا این که نیکتا به خانه مان آمد و بساط احضار ارواح را دید ...قبل از هرچیز بگویم که نیکتا مثل گربه خوشگل و سپید رو و موبور و تپل بود و بدیهی بود که روح های ایرانی ای که ما احضار می کردیم دست از سر دختر لاغر دماغویی مثل من بردارند و بروند سر وقت او ...

ادامه دارد ...

پ .ن 1...ای بابا شما به اندازه من شکمو نبودید اما واقعا کامنتهایی هم که گذاشتید خوشمزه بودند ببینم زندان آسمان شما دستور خورش خلال را دارید ؟...من عاشق طعم های جدیدم به همان اندازه که همسر و پسرم از آن متنفرند ...قابل ذکر است من از همین حالا می توانم به اندازه تمام عمرم مایه کتلت درست کنم و آن ها می توانند تا صد سال آینده شام ها کتلت بخورند و خسته نشوند...اینطوری ست دیگر استعداد کدبانوگری آدم شکوفا نمی شود .

پ .ن 2...بر سر دوراهی :

چه می شود من زبان را کنار بگذارم و ادامه رمان هایم را بنویسم ؟...اگر زبان را کنار بگذارم کن فیکون می شود ؟یا نمی شود ؟...اگر ادامه رمان هایم را ننویسم چه اتفاق مهیبی می افتد ؟...شمس در طوبی طلایی و ایلا در موجهای سرگردان  هر شب مرا خواب نما می کنند؟...شما بگویید چه کنم ؟

 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه سوم شهریور 1388 |

وقتی خیلی کوچک نبودم ، یعنی نه سال ام بود یاد گرفتم برای بیدارشدن در سحر گریه کنم ...هشت سالگی یک روزه گرفتم ، نه سالگی هشت روزه و ده سالگی یادم نیست و یازده سالگی همه روزه ها را گرفتم ...چه ماه رمضان عالی و نابی بود آن سال برای من ...مادربزرگ شهربانو یک سفره پارچه ای باریک پهن می کرد و برای حدود بیست یا بیست و پنج نفر غذا سرو می کرد ...همیشه برنج هایش دمی بود و خورش هایش جا افتاده ...همیشه فکر می کنم مادر بزرگ چطور می توانست این همه آدم را مدیریت کند ...معنای برکت آن روزها در بوی نان تازه لواش تنوری و بربری سنتی بود انگار ....در پنیر خوش طعم تبریزی و انگور و خیار ...در گاهی حلوایی و گاهی فرنی ...

یادم می آید از سحر تا طلوع آفتاب کتاب می خواندم ...مثل این روزها که پسرک به دیدن صحنه های هیجان انگیز فیلم هایش بالا و پایین می پرد ...با هر شمشیر کشیدن قهرمان محبوبم یا پیروزی قهرمانانم من هم از رختخواب برون می آمدم و یک بار می پریدم ...بعد فحشی می خوردم و خودم را به خواب می زدم تا فحش دهنده دوباره به خواب رود و من بتوانم دوباره کتاب خواندن را از سر بگیرم ...خورشید که می دمید بدوم سرم را از پنجره بیرون ببرم و بوی سبز درختان مرکبات را به مشام ببرم و بگویم وای امروز چقدر طلاییه ...من چقدر خوشبختم ...بعد فکر کنم امروز بهترین روززندگی ام باشد یا فردا !

دیروز از کلاس زبان پیاده به خانه برگشتم ...وقت اذان رسیدم به مسجد آقا سید حسین و بعداز گل فروشی دیدم چه می بینی جماعت روزه دار  در دوطرف خیابان در دو قنادی متمایز در صف زولبیا و بامیه ایستاده اند ...سفره های افطاری این روزه داران دیدنی ست ...شامی ، سبزی خوردن ، پنیر ، گردو ، فرنی ، گاهی آش رشته ، گاهی شله زرد ، زولبیا بامیه ...رشته خشکار ...حلوا ی درست شده با عسل و زعفران و کره ...قیماق و ....

این خانه کوچک به گمانم از همه جای ایران خواننده داشته باشد ...گیلان ...مازندران ...اصفهان ،فارس ،خراسان و جنوب و ...به من بگویید دوستان خوبی که وبلاگ دارید خوراکی های معمول سفره افطاری های شما چیست ؟اگر برای برگزاری روزهای ماه رمضان ازرسم یا رسوم خاصی تبعیت می کنید بنویسید ،خوشحال می شوم خبرم کنید که چه نوشته اید ...من همه شمایی که خواننده اینجا هستید و و بلاگ دارید را دعوت می کنم که اگر دوست دارید در این بازی شرکت کنید ...منتظر خواندن پستهای خوشمزه شما هستم ...هر کس وبلاگ ندارد کامنت بگذارد در پست بعدی کامنتش را می گذارم ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه دوم شهریور 1388 |