یادم می آید ساحل در یای جو کندان خیلی زیبا بود ، یادم می امد آبش کم عمق و نیلی بود ، یادم می آید می توانستم از ابتدایش بدوم و تا عمق آب به سینه ام برسد صدها متر از ساحل دور شده بودم ،یادم می آید تمام شبهایی که روزهایش در دریا شنا می کردم در خواب روی آب غوطه ور بودم ...یادم می آید آدامس در سوپر مارکت نزدیک خانه مان پنج ریال بود ، یادم می آید خانه مان در کوچه ای بود که وقتی وسطش می ایستادم دو کوه بزرگ زیبا را از آن می دیدم ...کوهی که خورشید خانم پشتش با من دوست بود و به من چشمک می زد ، یادم می آید عاشق دویدن بودم ...یادم می آید با گل رس مجسمه می ساختم ...مار و ظرف و ...یادم می آید در کوچه دوست داشتم ...یادم می آمد دشمن هم داشتم ...یادم می آمد از دشنمانم می ترسیدم ...آنها مرا با سنگ می زدند ...یادم می آید بدجنس نبودم ....خبر نمی بردم ...محبوب نبودم ...زیبا نبودم ...وقتی جنگ شد پارتیزان بازی کردم آن روز دشمنم کنار من ایستاد و شانه به شانه هم با دشمن مشترک خیالیمان جنگیدیم ...یادم می آید اولین شعرم را وقتی گفتم که باران بارید و رنگین کمان در آمد ....یادم می آید تولد مادر برایش نقاشی کشیدم و با گل های نرگس باغچه به او هدیه دادم ...یادم می آید مادر در باغچه گل کوکب کاشته و دو کوکب را به هم پیوند زده بود کوکب ما رنگ به رنگ شده بود یک گلبرگ سپید یگ گلبرگ زرشکی سیر ...یادم می آید عاشق کوکب های حیاطمان بودم ...عاشق لی لی بازی با تبسم ...یادم می اید در هشتپر باد گرم می آمد سقفهای حلبی خانه ها صداهای و حشتناکی می دادند ...پدر از بانک می آمد و می گفت ...دی شب سقف خانه ای را باد برد ...یادم می آمد روی پاهای مادر می نشستم و آب دهانم را قورت می دادم یادم می آید به شدت می ترسیدم ...یادم می آید مادر برایم درجه می گذاشت و از تب های بالای من حیرت می کرد ...یادم می آید دلم آغوش گرمشان را می خواهد ....آغوش گرم مادر و پدر را ...دلم می خواهد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر در حالی که کودکم و به شدت لاغر ، به شدت خیال باف و به شدت مهجور در کوچه های هشتپر پیش به سمت خانه قدم بزنم در حالی که کیف کوچک قهوه ای ام را در دست گرفته ام ...روپوش ام به تنم گریه می کند و یقه سپیدم از زیر روسری حریری که بسته ام معلوم است ...یک بار دیگر تابستانی باشد که سرم را در کیفم فرو می کنم و به یاد مدرسه می بویمش ....دلم می خواهد یک بار دیگر کودک شوم ...پس این بار با آن که امکان ندارد کودک شوم با آن که امکان ندارد کوچک شوم ...دست در دست پسرم می گذارم و به طعنه ها و خنده های مردمان عیب جو توجه نمی کنم ...شانه به شانه وپا به پای تو خواهم دوید ...
آماده می شدیم تا با باری از دانش و تستهای جواب داده شده به سمت جلسه امتحان برویم که دیدیم جو راهروی پایین و دفتر مشوش است ...ورقه داخل کیف شراره بود نمی دانستیم چه کنیم قرار بود که کلاس ادبیاتمان تشکیل نشود و امتحان بدهیم ...ناظم فریاد زد همه برید کلاس امتحان کنسل شده ...من و شراره دویدیم ...وقتی ورقه سوال دزدیده شده کاملا درون دریچه بخاری افتادو بوی کاغذ سوخته شده پیچید معلم ادبیات وارد شد ...سری تکان داد ولی حرفی نزد و بی اعتنا درس داد ...یک ربع بعد کیف همه مان را گشتند ...همه از هم می پرسیدیم کی ؟...پروین ؟...پیمانه ؟...پری سا ؟...ولی همه معتقد بودند پروین ...جلسه بعدی که با دبیر شیمی کلاس داشتیم جالب بود مدام سرمان داد کشید بعد بچه ها گفتند :آقا چرا با ما بدرفتاری می کنی ؟...چرا فکر می کنی کار کلاس ماست و کار کلاس تجربی ها تیست ؟...آقای ن گفت :چون من وقتی رفتم دم در لادن یک ورقه را کش رفت ...او بعد از این که به کلاس اول رفته بود ورقه ها را شمارش کرده بود ومی دانست سیصد ورقه دارد ما این موضوع را می دانستیم همه با هم فریاد زدیم و او به فکر فرو رفت :پس شاید هم کار شما نبوده ...ودچار تردید عظیمش شد .
الهه بعدها قبل از سفرش به آلمان یک آموزشگاه کامپیوتر به کمک همسرش دایر کرده بود هر بار آقای ن را می دید و سلام و احوالپرسی می کرد آقای ن می پرسید :خانوم ک ...تو رو خدا به من بگو کار کدوم یکیتون بود اون ورقه دزدی ؟...این بدترین معمای دوران تدریسش بود که هرگز حل نشد.آن روزهای مستی و جوانی گذشت نفهمیدم باید خوب درس بخوانم ، نفهمیدم اگر قرار است یک باشم باید در درس خواندن هم یک باشم ...انتگرال را تا سر خود امتحان هم یاد نگرفتم ...بااعتماد به نفس به خودم گفتم مهتا قبل از امتحان یادم می ده و من خیلی زرنگم یادش می گیرم ...همین که مهتا شروع کرد برای من توضیح دادن لادن از راه رسید و در حالی که داشت از خنده می مرد گفت :یعنی شیوا بیا که شاهزاده رویاهایت برایت نامه داده ...مرا می گویی نه که در عمرم هیچ کس عاشقم نبوده شاخ در آوردم کی ؟...بعد گفت :اون یارو پسر خوش تیپه کوچه مون ...گفتم :پس بگو ...اون کوره است واگرنه به تو نامه می داد ...لادن همانطور که اکثرتان می شناسید حالا زن زیبایی ست و آن دوره از زیباترین دختران شهسوار بود ...یعنی همان مثل همیشگی همه را برق می گیرد مرا چراغ موشی یعنی واقعا قصد توهین ندارم ها اما واقعا آن پسرک دیدنی بود ...نامه را هم چهارگوش کرده و همه را منگنه کرده بود که لادن مثلا سر راه نخواندش ...همین نامه لعنتی باعث شد از خیر انتگرال هم بگذرم و بالاخره جبر را تک ماده بزنم ...چقدر تنبل شده بودم چقدر بی سوادبودم ...حالا که این اعترافات را می نویسم از خودم خجالت می کشم از روزی که مثل ابر بهار گریه می کردم و از تجدید شدن می ترسیدم پدر و مادرم با حیرت نگاهم می کردند و می گفتند این تویی از تجدید می ترسی پارسال معدلت هجده بود چه مرگت شده بود چرا درس نخووندی ...؟.....دوست مادرم زنگ زده بود خانه مان و گفته بود :زهرا جون از بیست نفر چهارم ریاضی چهار نفر فقط قبول شدند ورقه ها تازه از بابل رسیده ...و من زده بودم زیر گریه ...اگر تجدید می شدم نمی توانستم مرحله دوم کنکور را امتحان بدهم ...چه فاجعه ای واقعا ؟...و مادر با زنگ زدن به چند جا و استفاده از روابط آموزش و پرورشی اش شماره دفتردارمان را پیدا کرد و باگریه خواهش کرد که او به مدرسه برود و لیست قبولی ها را ببیند(این خاصیت مامان زهرا و فکر کنم هر مادر دیگر دنیاست که با گریه بچه هایش با آنها گریه می کند ) ...او هم دوچرخه اش را برداشت و رفت مدرسه ...جمعه بود و ورقه ها و کارنامه هایمان تازه از بابل رسیده بودبیست دقیقه طاقت فرسا گذشت تا ناظم زنگ زد و گفت :دخترت جزء چهار نفر قبولیست ...معدل کل ریاضی ام پانزده و هشتاد بود و کتبی نگویم بهتر است اما گر به دوزخ می روی مردانه رو ...دوازده و بیست به گمانم ...شاهکاری بودکه به عمرم نکرده بودم و تنها حسن کارنامه ام این بود که بالاترین نمره انشا را در کل دبیرستان گرفته بودم هفده ..باباابی بادیدن کارنامه به مادرم گفت :آخه چرا اینو فرستادی ریاضی ؟...من با خشم نگاهش کردم و گفتم :اگه من مهندس نشدم حالا ببین !کسی نبود که با من سرتق بحث کند ...بنابراین وقتی رتبه چهار هزار کنکورم آمد دستم در کمال پررویی به جای این که یک لیسانس شهرستانی جایی اطرافی یا فوق دیپلم رشته های تهران و شهرهای بزرگ را بزنم و حداقل راه بعدی ام را خوب انتخاب کنم از صد و پنجاه رشته ای که می توانستم انتخاب کنم صد و بیست و دو رشته مهندسی زدم از همین رشت گیلان بگیر تا زاهدان سیستان و بلوچستان ...آن سال مهتا با رتبه هزار و سیصد در مهندسی الکترونیک زاهدان قبول شد و بعد با استفاده از یک آشنا به (معذرت می خوام این واقعا از اون مدل اشتباهات شیوایی بود مهتا به دانشگاه خواجه نصیر انتقالی گرفته بود با تشکر از خانم یا آقای نورث )خواجه نصیر تهران منتقل شد ...ملیحه با سه هزار ریاضی محض دانشگاه تهران قبول شد و نگین مهندسی کامپیوتر نرم افزارآزاد تهران جنوب من ماندم و هیچ قبولی در هیچ جایی نداشتم بنابراین دوباره خواندم البته می دانید که چطور خواندم چون دویاره همان رتبه را آوردم بعد در کمال پررویی بازهم همه را مهندسی زدم ...خوب یک اتفاقاتی افتاد مثلا مهندسی حفاظت ایمنی اهواز شرکت نفت قبول شدم ولی در مصاحبه نمره نیاوردم ...بعد فیزیک کاربردی شهرضای اصفهان قبول شدم و با بابا رفتیم ثبت نام ولی تمام مدت گریه می کردم و می گفتم من اینجا نمی مانم شهرضا در سال هفتاد و روزی که ما به آن رسیده بودیم یک شهر قدیمی بود که جابجا در آن باد می آمد و یک خیابان غمگین داشت تا یک امام زاده ویک مرکز آموزش کوچک که دو تا آزمایشگاه فیزیک و شیمی داشت که ده بیست پسر دانشجوکه آزمایش شیمی یا فیزیک داشتند و در تمام مدتی که من نشسته بودم تا ثبت نام کنم آمدند و در دستشویی کنار میز ثبت نام بشر شستند ، لوله شستند ،ارلن شستند و من نمی دانم چرا احساس کردم که اگر پدر برود من تنها می مانم و حتما بلایی سرم می آید که خوشبختانه شروع کلاسم افتاد به بهمن و با پدر برگشتم و بعد ریاضی لاهیجان قبول شدم و ثبت نام نکردم چون آن وقت بازهم مهندس نمی شدم و دیگر خواندم وخواندم تا مهندسی کامپیوتر لاهیجان قبول شوم که حداقل مهندس شوم و بیایم با ملیندا که سال قبلش قبول شده بود زندگی کنم .
فکر می کنم این بحث را اگر این جا تمام کنم بهتر است از این که بخواهم بنشینم و برایتان بنویسم که در دانشگاه لاهیجان چطور درس خواندم و سه بار ریاضی دو را با نمره درخشان پنج افتادم و به خنگ و تنبل خدا معروف بودم بهتر است بماند برای یک خاطره سرایی دیگر
همه نتیجه اخلاقی من از این انشا این بود که من در طول زندگی ام یک آدم سطحی بودم و هیچ وقت عمیق درس نخواندم و درس خواندنم اصولا هیچ حکمتی نداشته و گاهی اگر افتخار دادم و عمیق درس خواندم واقعا پیروز شدم اما افسوس که دیگر خیلی گذشته... بهمن امسال سی و هشتم تمام می شود و می پرم توی سی و نه ...مخم دارد سوت می کشد چقدر سن ام زیاد شده است پس چرا هنوزاینقدر احساس جوانی می کنم ؟
پ .ن ...خواننده های قدیمی وبلاگم می دانند که کتاب من چاپ سال ۱۳۸۵از نشر فرهنگ ایلیادر رشت هست و هزارو صد نسخه بیشتر نداشت و دیگر موجود نیست و تحفه قابلی هم نیست که بخواهم دوباره چاپش کنم ...و فکر نمی کنم جز خودم که یک چند نسخه ای از آن دارم دیگر کسی آن را داشته باشد .در مورد طوبی طلایی باید بگویم که با توجه به اتفاقی که برایمان افتاد و روندی که داستان داشت طی می کرد بهتراست اینجا گذاشته نشود و امیدوارم بتوانم برای چاپش مجوز بگیرم چون واقعا دلم می خواهد که چاپ شود .
خوب است اگر انسان عقل رس می شود در سنین خیلی پایین باشد نه این که هفده سالش بشود و ببیند که عاقل که چه عرض کنم ، عقل هم ندارد...چهارم ریاضی بیست نفر دانش آموز داشت ...ماندانا ، پری سا ، پیمانه و چند شاگرد زرنگ دیگر جملگی تغییر رشته دادند و به تجربی رفتند ...من تابستان به شدت مشغول نوشتن رمان عاشقانه دوجلدی ام یاس های سپید بودم ...کمی به زیست شناسی نگاه می کردم و می گفتم :ولش کن بابا کی می خواد این همه اسم حفظ کنه ...خوب دکتر نمی شم مهندس می شم ...چه فرقی می کنه دکتر با مهندس ...بعد ادامه رشته می دم و دکترای رشته امو می گیرم ...می شم دکترمهندس ...کلاسش هم کلی بالاتره ...آخر کسی نبود دیدی خبری اطلاعی از این همه رشته به ما بدهد درجمع بیست نفر بودیم که همه جز مهتا و ملیحه گیج می زدیم ...مثلا شب حادثه را به سینمامی آوردند هر بیست نفر با هم به سینما می رفتیم ...سال چهارم من یادم می آید تنها یک حرکت مثبت کرده بودم و آن حل یک مسئله خاص هندسه تحلیلی بود که معلمم از بس ذوق کرده بود داشت با تسبیحش مرا می زد بعد که نمره افتضاح امتحان بعدی ام را دید گفت :ای بابا من فکر کردم تو آدمیزادی و من هم در کمال پررویی گفتم :جبران می کنم ...اما کی قرار بود جبران کنم و چطور اصلا معلوم نبود ...یک دختری هم به نام شراره همان سال از تهران آمده و هم کلاسی مان شده بود که به شدت جذاب بود و دارای چشمهای خیلی زیبا و لبهای مدل آنجلینا جولی و صاحب یک هوا لباس زیبا و لوازم التحریر قشنگ بود ...این بنده خدا از دست دوست های ناباب فرار کرده و آمده بود که خیر سرش در شهرستان درس بخواند که از بس نشست و گفت :من یک بار با هم یازده تا دوست پسر داشتم و حالا سه تا یا چه می دانم پنج تا دارم که همه کلاس جز چند نفر مریمین مقدس به فکر گرفتن دوست پسر شدند ...من که از بس نامرئی و زشت بودم هیچ پیشنهاد دوستی از طرف هیچ کس نداشتم خیالتان راحت !...بنابراین شدم مامور نوشتن نامه های عاشقانه برای دوستانی که انشایشان ضعیف بود ...اه اه حالم از تصور مزخرفاتی که می نوشتم بهم می خورد ...هر سطری را هم که می نوشتم نگه می داشتم که بعد اگر دوستی آن نامه عاشقانه را جایی به عنوان یک تکه ناب ادبی چاپ کرد نتواند به اسم خودش جا بزند
(فکر می کردم مثلا خود ویکتورهوگو یا داستایوفسکی ام و ممکن است روزی دست نوشته ام جایی چاپ شود و بگذار همه دنیا بدانندکه این نوشته ها نوشته من است .)
...واقعا ای ول داشتم چهارماه از سال گذشته بود و من حتی یک انتگرال یاد نگرفته بودم هربار می خواستم جبر بخوانم یک دور نگاه می کردم و شیمی که آخرش بودم یعنی نوک بینی ام را هنوز برایش بالا نگه می داشتم ...یک دبیری داشتیم فوق العاده باسواد این بنده خدا فقط لهجه اش خاص بود و دختران دبیرستانی هم که واویلا دارند تا درس می داد به او می خندیدند...اسفند ماه داشتیم خیرسرمان امتحان های معرفی را می دادیم و نوبت امتحان شیمی بود که قرار بود در دوساعت آخر هر سه کلاس چهار تجربی و یک کلاس ریاضی با هم امتحان بدهیم ...دوساعت اول بود و ما شیمی داشتیم ورقه ها حدود سیصد تایی بود که همه را آقای دبیر بین یک پوشه گذاشته بود ، من و شراره کنار هم نشسته و مثل دو مجسمه بلاهت به هم خیره شده بودیم ...من می گفتم :نه من صفر می شم ...هیچ چیز بلد نیستم ...او هم می گفت :من هم هیچ چیز بلد نیستم ...من گفتم :ای کاش می شد سوالات را دزدید ...چشمان شراره برقی زد ...گفت:راست می گی ...بلافاصله فکرمان را با الهه و لادن در میان گذاشتیم ملیحه و لادن و الهه ردیف اول می نشستند ومن و شراره و نگین ردیف دوم ...نگین و ملیحه وارد این بازی ها نبودند ...لادن بلافاصله دست بلندش را پرتاب کرد طرف پوشه آقای ن تا یکی از ورقه ها را بیرون بکشد ...آقای ن خندید و پوشه را عقب کشید ...بعد از ده دقیقه یکی در کلاسمان را زد تا اشکال بپرسد و زمزمه ای در کلاس افتاد آقای ن در را گشود ولی هنوز روی مشکل دانش آموز پشت در تمرکز نکرده بود که برگشت و پوشه را در آغوش کشید و برد همه به خنده افتادیم ...نقشه با شکست مواجه شده بود اما یک فرمانده شجاع و معاونش هرگز نباید از شکست ناامید شوند ...دو ساعت بعد آقای دبیر با بچه های اول تجربی کلاس داشت ...شراره ناگهان گفت :وای خدای من من اونجا یه عالمه طرفدار دارم ...شراره به واسطه شیکی و چهره زیبایش هواخواه زیاد داشت ...هواخواهش هم چه عرض کنم سرتقی و تخسی از سر و رویش می بارید همین که شراره در زنگ تفریح پیدایش کرد و موضوع را به او گفت درجا سلام نظامی داد و گفت :شما فقط یه شاگرد گیر بفرستین دم در ...ما دویدیم سمت کلاس و ملیحه را وادار کردیم که ده دقیقه بعد از شروع کلاس اولی ها برود سر وقت آقای دبیر ...آن روز چون ما امتحان داشتیم آقا اجازه داده بود هرچه سوال داریم برویم پشت در کلاس اولی ها بپرسیم ...ملیحه یک ربعی آقای ن را معطل کرد ،وقتی ده دقیقه ای از بازگشت دبیر به کلاس اول و بسته شدن در گذشت و ما بازهم فکر کردیم نقشه با شکست مواجه شده دیدیم که یک عدد دختر بلند بالای تخس که همان هواخواه شراره باشدامد بیرون ما را برد ته راهرو دست انداخت داخل روپوشش و یک عدد ورقه سوال شیمی به ماداد ...ما در پوست خود نمی گنجیدیم ...با شراره دویدیم و لادن و الهه در حیاط منتظرمان بودند از بس گیج بودیم نمی دانستیم چه کنیم فوری همه بچه های کلاس را خبر کردیم و در حالی که مهتا و ملیحه می گفتند ما بعضی جواب ها را نمی دانیم دقیقا مانند احمق ها شاگرد زرنگ های چهارم تجربی را خبر کردیم و خبر دهان به دهان چرخید ..کار به جایی رسیده بود که حدود شصت هفتادنفر در یک کلاس بزرگ نشسته بودیم و یکی از روی برد داد می زد :خوب جواب سوال فلان جیم ...ناگفته نماند امتحان تستی بود ...یکی از شاگرد زرنگهای نه خیلی حالا نابغه چهارم تجربی آمد کنار در ایستاد و با نگاه معنی داری به ما خیره شد و هرچه ما فریاد زدیم :پروین بیا سوال ها رو داریم ...توجه نکرد و رفت
ادامه دارد
پ .ن۱ ...می دانم که این خاطره خیلی طولانی شده اگر دوست ندارید ادامه نمی دهم
پ .ن ۲...دوستان مهربونم صحرا و ساناز نقدهای خیلی خوبی برای کتابم نوشتند و من هر دو نقد را بعد از اتمام این خاطره می گذارم ...دوستان مهربانم من اصلا ادعا ی این که نویسنده خوبی هستم را ندارم مطمئن باشید خودم را مبتدی می دانم و دلیل معطل شدنم برای چاپ کتاب دومم هم همین است چون دوست دارم داستان بعدی ام حداقل کمی بهتر از اولی باشد ...
اول دبیرستان مصادف بود با افه های مدام اوف شیمی را دوست ندارم ، پیف فیزیک بوی سیم می دهد ، ریاضی جبر زمانه است ...به هرحال با نمره دوازده شیمی و معدل هجده و خورده ای و قایم کردنش از دیگران و عنوان این که معدلم نوزده است گذشت ...خیلی افت داشت برای من چون با معدل نوزده و هفتاد به اول دبیرستان رفته بودم ...دوم دبیرستان با مخ رفتم رشته ریاضی ،طوری هم با اطرافیانم برخورد می کنم انگار نابغه ریاضی زمان خودم هستم ...البته جبرو ریاضی جدید را خیلی دوست داشتم و می فهمیدمشان ولی آن قدر دماغم را برای مثلثات بالا گرفتم که امتحان ثلث اول نشستم کنار پیمانه ل ...و سر اولین مسئله ای که گیر کردم او گفت :بیا از روی من بنویس و من با پدیده ای آشنا شدم به نام تقلب ...نه تا ان روز تقلب برای من فقط گفتن دانسته هایم به دیگران بود و نه بیشتر ...اما ان روز دیدم نه بابا ای ول ! می شود درس نخواند و بیست گرفت ...بعد شدم پای ثابت تقلب ...نوشتن روی کاغذهای کوچک و دست کاری کردن نمرات قرمز ...به قول مامان زهرا اگر نصف خلاقیتی که برای ادا و اطوار دراوردن و اموختن روش های مختلف تقلب و اوف و پیف خرج می کردم را برای درس خواندن می گذاشتم الان آمریکا بودم ...یادم می اید آن چهارده معصوم بی گناه را درزمان امتحان از آسمان می کشیدم پایین ،چون در معارف هم اسمشان را به تسلسل آموخته بودم به همان سبک ردیفشان می کردم ...بعد می دیدم ای دل غافل ربع ساعت گذشته و من به جای تمرکز روی درس و سوال امتحانی فقط دارم فکر می کنم که حسن بی علی را بعد از حسین بن علی گفتم یا علی بن موسی الرضا را بدون حضرت گفتم ...خلاصه نصف دعا هم روزهایی که تقلب همراهم بود می گذشت به این که بلرزم که خانم صمدی یا خانم هدایتی مچ مرا نگیرند حتی یک بار وقتی به دقت مشغول زیر و رو کردن کاغذهای چهارگوشم بودم ناگهان دیدم خانم صمدی به نفر قبل از من رسیده و دارد ورقه هایش را چک می کند من بر حسب نام فامیلم معمولا در ردیف های اول بودم و طوری به خانم صمدی نگاه کردم وآماده شده بودم که غش کنم و گریه کنم و بمیرم تا مامان زهرا مرا اعدام نکند که در کمال ناباوری خانم صمدی لبخندی به من زد و به ردیف بعد از من رفت ...ای بی وجدان و بی معرفت شیوا...یعنی ان موقع به من ثابت شد که خانم صمدی مرا به عنوان یک دانش اموز بسیار معصوم و پاک می شناسد و آن قدر به من مطمئن است که حتی ورقه هایم را چک نکرده ...پس بنده با یک جهش ناگهانی برگشتم سر امتحانم و در حالی که به شدت می لرزیدم در کمال پررویی به ادامه تقلبم پرداختم ...موقع امتحان هندسه تحلیلی سوم سرکار خانم فروغ خانم پشتم نشسته بودند (ایشان الان مهندس کامپیوتر و دبیر هنرستان هستند و اگر دانش اموزی زیر دستش تقلب کند در جا تیر بارانش می کند ، هرگز هم نمی گذارد در مقابل دو فرزندش خصوصیات و استعدادهای مختلفش را در زمینه های تقلب و فحش دادن های تسلسل وار رو کنم ...چه کنیم مادر تشریف دارند علیا حضرت)و مرتب وزوز می کرد :ورقه ات رو بده ...ورقه ات رو بده ...بی شعور ...نشون بده ورقه ات رو ...و من یک عادتی که داشتم باید حتما ورقه ام را کامل می کردم بعد به دیگری تقلب می رساندم ...او که این حرف ها حالی اش نمی شد ناگهان ورقه ام را از زیر دستم کشید بیرون من ماندم چرک نویس و ورقه سوال و یک لبخند بلاهت امیز به مراقب نزدیکمان که یادم نمی اید که بود ...نیم ساعت من حرص خوردم ...سرخ شدم و مردم به خاطر آخرین سوالی که ننوشته بودم که سر کار خانم بلند شدند یکی زدند بر سرمان و ورقه را کوبیدند روی دسته صندلی بنده ...آن قدر هم عصبانی بود که چرا ورقه اش را دیر به او داده ام که صندلی خودش را روی زمین واژگون کرد و صدای وحشتناک سقوط صندلی روی زمین همه را متوجه ما کرد اما بازهم چهره معصوم و سابقه درخشان خواهرم در درس و مظلومیت... و خودم در مظلومیت و اندکی هم درس ،به دادم رسید و کسی توجه نکرد ...آن روز ها هم به خیر گذشت دوم و سوم دبیرستان مخلوطی بود از همین رذالت ها ...یادم می اید دبیر فیزیکی داشتیم که دخترش در سوم تجربی بود این آقا ورقه هایمان را آورد یکی از یکی افتضاح تر من و فروغ شروع کردیم به دست کاری ورقه هایمان مثلا0.75را تبدیل به 1.75کردیم یک چندجایی توضیح نوشتیم و چون من جلوتر از فروغ می نوشتم اول من رفتم برای اعتراض ...یعنی او ورقه ها را داده بود دستمان و به ترتیب از ردیف اول می رفتیم برای تجدید نظر ...من چند توضیحی را که نوشته بودم نشان دادم و بعد گفتم به نظرم در شمارش هم اشتباه شده ...آن قدر مودب و مظلوم بودم که آقای نون هم به توضیحاتم نمره اضافه داد و هم شمارش دو و نیم نمره نمره ام را بالا برد از چهارده و نیم رسیدم به نظرم به شانزده و هفتاد و پنج یا هفده ...دقیق یادم نیست ولی خوشحال بودم و فکر کنم هفده خوش حالی بیشتری از شانزده به ارمغان می آورد ...فروغ یک کوفتت بشه !!!!به من پراند و رفت کنار دبیر ...ولی اگر دیوار به فروغ و نمره هایی که دستکاری کرده و توضیحاتی که نوشته بود عکس العمل نشان داد که آقای ن نشان داد ...خلاصه وقتی برگشت چپ و راست من از او کتک خوردم و شانس آوردم مثلا پسر نبودیم لابد بعد از مدرسه با چاقوروی صورتم هم خط می انداخت ...و اما آن روزهای به شدت آفتابی و پر از هجوم خنده گذشتند ...و اصل فاجعه از راه رسید ...سال چهارم ...کنکور دو مرحله ای و یک شیوای متقلب جر زن سطحی خوان نادان ...آخر کسی نبود در کله ام میخی فرو کند و بگوید :عزیزم ، دخترم ، اصل درس مهم است نه نمره آن و تو باید بدانی دانایی به تو توانایی می دهد اما ...
ادامه دارد
یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم وقتی معلم هایم مرا برای دروس شفاهی پای تخته می بردند اگر بلد بودم که مثل بلبل جواب می دادم ، اگر بلد هم نبودم باز مثل بلبل جواب می دادم ...نه آنها هرگز اعتراضی نمی کردند من طوری با کلمات بازی می کردم و آنقدر به سرعت حرف می زدم که آنها بیشتر به حرف زدن بلبلی ام توجه می کردند ...البته این حالت خیلی کم پیش می آمد ...به لطف مامان زهرا من بیشتر اوقات درس هایم را بلد بودم ...اما من یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم همین که نمره ام بیست یا نوزده می شد راضی بودم و فکر می کردم شاگرد زرنگی هستم !...مثلا گاهی ریاضی کم می شدم بخصوص روزهایی که خوب تمرین نمی کردم و حواسم جای دیگری بود و دقت کافی نمی کردم نمره ام ناگهان کم می شد وقتی به خانه بر می گشتم چهره کسی را داشتم که شش جفت کشتی که در کل زندگی داشت در شش دریای مختلف غرق شده و کل اموالم از بین رفته وقتی وارد می شدم ،مامان زهرا به دیدن قیافه ام همه چیز را می فهمید ،می پرسید :ریاضی چندشدی ؟...من می گفتم :مثلا پونزده یا شونزده واومی گفت :غلط کردی !این اتفاق معمولا اوایل سال می افتاد وقتی که یک روز مامان زهرا وقت نداشت با من کار کند یا مرا به زور کشیدن گوش روی درس بنشاند ...بعد بلافاصله بعد از کم گرفتن برایم معلم می گرفت معلم خصوصی چهارم و پنجم من جناب آقای رخ فروز بود که امیدوارم هرجای دنیا که هستند سلامت و پایدار و خوشبخت باشند ...او عالی درس می داد و همیشه به مامان زهرا می گفت مشکل شیوابی دقتی ست و سر به هوایی ! در فهم و پیاده سازی عالی ست اما دل به کار نمی دهد ..آخر اگر من دل به کار می دادم چه کسی باید به فضانوردی و ستاره شناسی و دانشمند بودن و هنرپیشگی و کلا همه فن حریف بودن فکر می کرد و کم کم تصمیم می گرفت نویسنده شود ؟...بنابراین من شدم یک شاگرد زرنگ سطحی آنقدر دانا نبودم که وقتی می توانم با یک بار درس خواندن بیست شوم آن را دوبار بخوانم که در حافظه دراز مدتم هم حک شود یا ریاضی را بیشترتمرین کنم ...من با همین سکان کج و معوج به دبیرستان رسیدم ...
ادامه دارد
چرا درس می خواندم؟ ...داشتم فکر می کردم چرا همیشه درس خواندن برایمان اهمیت ویژه ای داشت ،تا خودم را شناختم مامان زهرا می گفت :شیوا ، تو باید درس بخوانی تا دکتر شوی !...حال چرا مامان زهرا می خواست تبسم و من حتما دکتر شویم ...شاید چون همیشه عمو هوشنگ برایش الگوی برتر بوده ...من عمویی دارم که در نوع خودش بی نظیر است ،بسیار باهوش و فوق تخصص جراحی اطفال ...درچشم مامان زهرا عمو هوشنگ موفق ترین فرد فامیل بوده ...وقتی عمو درس خواند و دکتر شد توانست کلاس زندگی اش را تغییر دهد و این از عهده هرکسی در آن دوره بر نمی امد ...بالطبع مامان زهرا برای ما یک زندگی ایده ال آرزو می کرده زندگی ایده آلی که خودش به ان نرسیده ...تبسم که تکلیفش مشخص بود ...از همان بچگی نافش را با پزشکی بریدند و رفت پی کارش ...ولی من چون گنجشکک مسخره داستانهای کهن مدام ازین شاخ به آن شاخ می پریدم ...
مرد شش میلیون دلاری می دیدم تصمیم می گرفتم مرد شش میلیون دلاری شوم ...زن شش میلیون دلاری هم نه ...حتما مرد شش میلیون دلاری ...سربداران می دیدم تصمیم می گرفتم شیخ حسن جوری شوم ...فاطمه نه حتما شیخ حسن جوری ...هروقت عموهوشنگ را می دیدم به خودم می گفتم من باید دکتر شوم ...هروقت عموحمید را می دیدم تصمیم می گرفتم رزمنده اسلام شوم و صدام حسین کافر را بکشم ...خدا نمی کردتلویزیون فیلم فضایی می داد من باید فضانورد می شدم ...خدا نمی کرد اسکی باز می داد من باید اسکی باز می شدم ...وای خدای من خدا نمی کرد گوکوش را می دیدم من باید حتما خود گوگوش می شدم ...خدا نمی کرد تلویزیون زندگی خاندان پهلوی را نشان می داد خوب بالطبع من نمی توانستم دختر شاه شوم پس باید زن پسرش می شدم ولی چطو.ر باید زن او می شدم آخر کجا باید پیدایش می کردم پدرم وزیرش بود دختر شایسته ایران بودم ؟ملکه زیبایی بودم ؟...
اگر کسی از هنرپیشه ای تعریف می کرد من باید هنرپیشه می شدم ...اگر کسی از وکالت حرف می زد من باید وکیل می شدم ...اگر کسی حرف قضاوت می زد من قاضی می شدم ...خدای من چه خبر بود ؟در سر من چه می گذشت ؟...
ادامه دارد
یادم می آید وقتی دانشجوبودم و پاییز و زمستان لاهیجان فرا می رسید همیشه داشتم از سرما می لرزیدم ...یک تاپ می پوشیدم ،رویش یک بلوز تریکو ،بعد یک یقه اسکی و روی یقه اسکی یک پلیور پشمی یا کاموایی بعد هم که سایر مخلفات که شامل مانتو و مقنعه شال گردن و کاپی شن بود ،...و بازهم گرمم نمی شد و گردنم در سرما لق می زد و دلم می خواست گریه کنم و همه اش به دختر کبریت فروش فکر می کردم ...گروه خونی من O+ بود .
زمان ازدواج و انجام آزمایشات معمول مدام من را برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه فرا می خواندند فکر کرده بودم سرطان گرفته ام و باید ناکام از دنیا بروم که دیدم نه خیر !خون من به شدت دستگاههای آزمایش و کارکنان آزمایشگاه را دچار تردید کرده من نه مینور بودم و نه مینور نبودم یعنی احتمالا دچار یک نوع تالاسمی مینور خاص بودم چه می دانم آلفا ...بتا ....گروه پزشکها و پیراپزشکها بهتر می دانند...برای آزمایشات تکمیلی راهی تهران شدم یادم می آید صبح روزی در آزمایشگاه بیمارستان بانک ملی آزمایش دادم و بعد راهی آزمایشگاه به گمانم دانش شدم نتیجه خیلی خنده دار بود من فاصله آزمایش دادنم یک ساعت بود در یک آزمایشگاه از دست راست و در آزمایشگاه بعد از دست چپ خون داده بودم اما در بانک ملی نتیجه سالم و در دانش نتیجه مینور داشتم ...حال این بحث جای خود دارد موضوع این بود که در هر دو آزمایشگاه نتیجه تست آزمایش گروه خونی من O+بود ...
ما مبنا را بر درستی آزمایشگاه دانش گذاشتیم و ماجرا را با توجه به سلامت همسرم فراموش کردیم ...
چند سال گذشت ...من کارمند شده بودم و زمان بیشتری را در اداره می گذراندم من فاصله مابین خانه و اداره همیشه گرمم بود این قضیه هیچ ربطی به ازدواج نداشت هیچ ربطی به کبر سن نداشت هیچ ربطی به آب و هوای لاهیجان نداشت من به شدت گرمایی شده بودم به اصطلاح لاهیجانی ها خَفتی (با سکون ف بخوانید )...در کل پاییز یک تی شرت زیر روپوش کفایت می کرد و چادری که بر سر داشتم وزمستان هم بارانی و گاهی پالتو کافی بود ...من به شدت گرمایی شده بودم و هر روز صبح تا دوش نمی گرفتم احساس آرامش نداشتم و فکر می کردم بازهم گرمم می شود ...
بعد باردار شدم و دکتر همه آزمایشات را برایم نوشت نتیجه آزمایش را که به دقت نگاه کردم ناگهان متوجه شدم معیار شمارش MCV ام با MCVیک مینور همگون نیست بعد نگاهی که به نوع گروه خونی انداختم دیدم گروه خونی ام B+درج شده ...با یک حالت عصبانیت مچ گیرنده راه افتادم سمت آزمایشگاه ...همسرم هم هرکاری می کند نمی تواند مانع من شود ...وسط آزمایشگاه ایستاده بودم و بلند می گفتم :من ...من آزمایشم اشتباه شده ...من من ....گروه خونی ام O+بوده ...من من مینور بودم حالا گروه خونی ام B+شده و دیگه مینور نیستم ...مسئول آزمایشگاه هم که آشنای خانوادگی همسرم بود (در لاهیجان در کل همه با هم آشنا هستند )خیلی ناراحت شدوفوری دستور داد که از من آزمایش مجدد بگیرند ...من B+بودم ...به قول مسئول آزمایشگاه ازنوع شدیدش ...و با شمارشی که او دوباره از نمی دانم کدام فاکتور خونی ام کرد من اصلا مینور هم نمی توانستم باشم ! ...او ادامه داد قبلا هم شنیده از هر یک میلیون نفر یک نفر گروه خونی اش عوض می شود ...بعدها من از این طرف و آن طرف تحقیق کردم و دیدم مثلا دختر همکار خواهرم و شوهر دختر عمویم هم گروه خونی شان عوض شده ...آن هم دقیقا از همین گروه oبه همان گروه b
بگذریم که بعدها همسرم ادای مرا در می آورد و می گفت :تو با اون حالتی که داد می کشیدی انگار می گفتی من جایزه صلح نوبل رو بردم من جایزه نوبل گرفتم ...من برنده جایزه صلح نوبلم ...من مینورم ...من مینورم ...(مردم لاهیجان در کل خیلی با آبرو هستند بر خلاف ما کولی های اصیل اشکوری شهسواری )...
پ .ن 1فکر کنم قبلا هم این خاطره را نوشتم ولی چرا امروز این را دوباره نوشتم نمی دانم شاید دلیلش افسردگی از نوع بارانی اش بود
پ .ن 2...یکی از راههای شاد بودن در این دور و زمانه بی خبری و بی خیالی ست ...امروز بعد از مدتها زیر چشمی نگاهی به اطراف و اکناف حقایق انداختم بعد دیدم با این وضع ،با این باران ،با این هوای خاکستری ،با این چشمهای خسته آماده اشک ریختن بهتر است که بی خبر باشم و ندانم بر سرمن نوعی چه می آید ...
پ .ن 3پاییز به شدت هجوم آورد و حضورش را با سیل و باران همه سویه اعلام کرد یاد روزهای مدرسه می افتم یاد کودک بودنم مدرسه شاه عباس هشتپر راستی چرا ازبین آن همه همکلاسی که من داشتم یک نفر در این دنیای مجازی نیست ؟...ناگفته نماند من هنوز عضو فیس بوک نشدم و شاید از یک سرویس دهنده ایرانی انتظار بیجایی دارم ...
پ .ن ...۴فیفیل عزیزم ...من طوبی رو آهسته دارم می نویسم و همینطوری امیدوارم یه روزی مجوز چاپ هم براش بگیرم ولی به ات قول می دم اگه نگرفت دست نویسم رو برات بفرستم که بخونی ...البته می دونی که من تایپ می کنم پس میشه تایپ نوشته
آن روزها من حسرت می خوردم که چرا همه احساساتم آمیخته با غم تنهایی ست به چهره همسرم خیره می شدم و از خود می پرسیدم :یعنی چه اتفاقی افتاده که او مثل روزهای اول ازدواج عاشق و شیدای من نیست وقتی از او می خواستم به من با گفتن دوستت دارم ابراز عشق کند این کار به نظر او پوچ و مسخره می آمد ...زنان تابع احساسند همه این احساسات که سرکوب می شوند او را به قهقهرای افسردگی می رانند ...وقتی اجازه دادم فکرم به آن سو برود که او دیگر مثل گذشته دوستم ندارد ...وقتی به خودم اجازه دادم که فکر کنم نگهداری از کودکم خسته کننده است و تنها ساعات استراحتم در اداره و حین کار است ...حس خوشبخت بودن ذره ذره از قلبم بیرون رفت ...من فراموش کردم خوشبختی آن لحظه رضایت و لبخند فرزندم هست وقتی سیر می شود و دست و پاهای کوچکش را به سمتم پرتاب می کند وقتی چشمانش به دیدنم برق می زند وقتی ذوق می کند وقتی دست می زند ...من فراموش کردم من زنده ام می توانم کتاب بخوانم بنویسم پیشرفت کنم ...من فراموش کردم که باید ادامه تحصیل بدهم و همسرم را مشتاق ادامه تحصیل کنم ...فراموش کردم روی باورهایم پافشاری کنم ...در اجازه دادن به چیره شدن چنین وضعی در زندگی باورهاو توانائیهایم به قهقرا رفتند ...روزی که به خودم آمدم پسرکم پنج ساله شده بود و من و همسرم فاصله ای به اندازه فرسخ ها داشتیم ...بی شک اشتباهات فراوانی کرده بودیم ...غمهای بسیاری از زندگیمان گذشته بود ...بیماری ها را پشت سر گذاشته بودیم بارها به این فکر کرده بودم که به همه چیز پشت پا بزنم کودکم را بردارم و به نقطه ای بگریزم ...که دیگر تحت استیلای هیچ کس نباشم ...در همراهم نام همسرم را آقا بالا سر تایپ کرده بودم ...و او چنان در تارهای عنکبوتی دهشتناک و سیاه گرفتار بود که هیچ کس جز خودش را نمی دید ...کودکم هزار بازخورد بد داشت پر از احساس ترس و ناامنی بود چنان مرا در آغوش می کشید و می بوسید و به من می گفت دوستت دارم که من فکر می کردم به واسطه حضور او هیچ کمبود عاطفی ندارم وقتی با مشاوری در این زمینه صحبت کردم مشاور گفت تمام برخوردهای مهر آمیز پسرت با تو به دلیل احساس ناامنی ست او می ترسد تو را که تنها پناهگاهش می داند از دست بدهد ...برای تو با شرایطی که گفتی تنها طلاق را پیشنهاد می کنم
ادامه دارد
یادم می آید از بچگی دلم می خواست آدم مشهور و معروفی باشم ، و یک مهره اصلی هرمکانی که ممکن است در آن کار کنم ...مثلا دلم می خواست یک سوپر استار باشم که همه موقع امضا گرفتن از من غش و ضعف کنند ...یا یک نویسنده خیلی خیلی معروف یا یک دکتر که از بس با سواد است سواد از سر و رویش فوران کند یا یک مهندس مملو ازفرمول و راه حل عینکی که در کارخانه راه برود و کارگران برایش صف بکشند ؟(چه عقده ای بودم نه ؟) ...باور کن همه اش بر می گشت به احساس شدید کمبود توجه که از طرف اطرافیانم حس می کردم ...به شدت عقده بدگِلی داشتم و می خواستم آن قدر قدَر قُدرت باشم که بدگلی ام دیده نشود ...زنهای پرشور و نشاط و مطرح و آراسته غایت آرزوی من بودند ، ساعت ها خیره می شدم به آب و رنگ یکی از زن عموهایم که سوپروایزر یکی از بیمارستانهای معروف تهران وبخصوص خیلی زیبا بود و خیلی خوب به سر و وضع و لباسش هم می رسید ، به شدت هم اعتماد به نفس داشت و در کل من دلم می خواست مثل او باشم ، اما من هرگز نتوانستم مثل او شوم
...البته نام شغلیمان یکی شد ،من هم سوپر وایزر شدم اما در بخش بیمه ای یک اداره ...اما من اصلا نتوانستم مثل او آراسته به سر کار بیایم من باید با چادر سیر و سیاحت می کردم و اصلا هم نباید آرایش می کردم ...اما زن کم قدرتی نبودم ...راه می رفتم و همه نگاهها را دنبال خود می کشیدم یکی از عواملی که باعث می شد توجه دیگران را جلب کنم صدایم بود ، صدای من به شدت بلند و رساست و وقتی حرف می زدم همه سرشان به طرفم بر می گشت نسبت به همشهریان لهجه کمتری داشته و دارم یک عامل مرکز توجه بودن این بودو هنوز هست طوری که از من می پرسند کجایی هستم (حالا نمی دانند نسبم به کدام قله در کدام کوه می رسد ؟) ، از تند راه رفتن ابا نداشتم وقتی کار فوری داشتم می دویدم ...وقتی برای رفع اشکال می رفتم بی نتیجه بر نمی گشتم ...و در نتیجه با یک سبد لبخند و دعای مهربانانه مردمی محتاج بر می گشتم و پر از احساس رضایت می شدم ...اگر کسی اشتباه می کرد مستقیم به او می گفتم اگر از دست کسی ناراحت می شدم صاف در چشمش نگاه می کردم و عنوان می کردم و واقعا قضیه یا حل و فصل می شد یا طرفین نتیجه می گرفتیم با هم حرف نزنیم بهتر است ، با ارباب رجوع هایم به شدت مهربان بودم و هستم ..لذت می برم وقتی می روند در حالی که ناخود آگاه لبخند می زنند .کارم کلیدی ست اگر نباشم و اتفاقی بیفتد چرخ اداره لنگ می ماند خیلی محبوب نیستم اما تعداد کسانی که از من متنفرند خیلی نیست ...یک موضوعی در من هست خیلی جدی ام حتی وقتی شوخی می کنم ...ارباب رجوع های بداخلاق را یا آرام می کنم یا تا مرز دست به یقه شدن پیش می رویم حرف زور نمی خورم اگر مجبور به خوردنش شدم به شدت بغض می کنم و سعی می کنم جلوی گریه ام را بگیرم ...خدا نکند به گریه بیفتم هیچ نیرویی تا تمام آب بدنم تمام نشود نمی تواند جلوی اشکهایم را بگیرد ...تنش و دعوا و بحث و قهر در محل کارم خیلی خیلی داشته ام ...به زحمت مورد قبول همکارانم واقع شدم در زمان شروع کار بیست و هفت سال داشتم ...با سمت سوپر وایزر و با چهار نیروی قراردادی شروع به کار کردم کسی نمی توانست تحمل کند من جوجه، رییس چهار نفر دیگر باشم و در ضمن به نوعی به هرکسی که کامپیوتر دارد به نوعی امر و نهی کنم ...یک سخنرانی هم مهندس ت روز اول همایشی که در تهران داشتیم کرده و یک هوا هندوانه زیر بغلمان گذاشته بود که شما ها خیلی مهره های مهمی هستید و باید اتاق جدا و خط تلفن جدا و...داشته باشید و قبول چنین موقعیتی برای یک زن جوان و غریبه (غیر لاهیجانی )برای کارمندان با سابقه ای که کارشان را با جمع کردن سوزنهای کف اتاق با آهنربا یا بدون آهن ربا و برگ شماری پرونده شروع کرده بودند بسیار سخت و غیر قابل هضم بود ...برای همین تا رسیدن به آرامش معمولی این روزها من روزهای سخت زیادی گذراندم روزهایی که در حال شیر دادن به پسرک زیر مقنعه بلندم با دست دیگر رکورد می زدم و یا در حالی که او با رو رواکش به این سوی و آن سوی اداره می دوید من کار می کردم و رییسم حاضر نبود اضافه کار کامل به من بدهد ،اما درست است که امروز من خیلی معروف نیستم ، خیلی محبوب نیستم ، خیلی مهره مهمی در دنیا نشده ام اما یک سیستم کوچک را می چرخانم و اکثر جماعت این شهر مرا می شناسند و خیلی از آن ها که کارشان به پست من خورده برای من دعا می کنند و به گفته آنها من خیلی خوش اخلاق و مهربانم و همه این بهانه های کوچک باعث می شود من مشکلات دیگر را راحت تحمل کنم و گاهی حتی روزهایم را با خاطره لبخند یک مستمری بگیر و یک پیر شی جوون و یک خوشبخت باشی خانوم بسازم !
یادم باشد یک دسته گل هم برای خودم بفرستم بس که امروز از خودم تعریف کردم
...یادم نمی آید که سال چندم بودم ولبه تاریکی از سیما پخش می شد هرچه بود لحظه هایی که رانات کری ون پدر اما در مرکز کامپیوتری سایت نیروهای امنیتی انگلیس مشغول دزدیدن اطلاعات بود و باسرعتی خاص روی کی برد می زد و صدای دلنواز کلیدهای کی برد در فضای خالی سالن مرکزکامپیوتر می پیچید مرا دیوانه مهندسی کامپیوتر کرد ...در همان لحظه ها بود که به خودم گفتم باید مهندس کامپیوتر شوم ...عقیده ام همیشه این بود که بهترین باشم در هرچیزی ...اما نبودم یعنی نمی توانستم بین خیالپردازی های بی حد و حصر و تلاش بی پایان پل بزنم ...وقتی وارد دنیای مهندسی کامپیوتر شدم هفتاد و دو واحد ریاضی و فیزیک و آمار مثل پتک خورد به سرم تا آمدم به خودم بیایم دیدم در دنیای عجیب و غریبی غرق شده ام که هیچ کدامش به شیرینی صدای دکمه های کی برد نیست ...تا می آمدم جی دبلیو بیسیک یاد بگیرم ،پاسکال از را می رسید تا می آمدم پاسکال یاد بگیرم ...سی نمایان می شد ...تا می آمدم سی را بفهمم کوبول پدیدار می شد ...بعد زبانهای برنامه سازی ...ام آی اس ...فاکس پرو و انواع و اقسام بانکهای اطلاعاتی که همه شان به عهد عتیق برمی گردند ...بعد از فارغ التحصیلی کار آموزی را از دانشگاه آزاد شهسوار شروع کردم ...آن جا یک مهندس داشت به نام مهندس بیتا ج که یک سال و نیم زودتر از من از لاهیجان فارغ التحصیل شده بود یک هوا برایش روزهای اول مثل خار چشم بودم ...من همزمان با لحظه ای وارد سایت کامپیوتری دانشگاه آزاد شهسوار شدم که هزارو چند نفر در مسابقه قرآن سراسری دانشگاهها شرکت کرده بودند و یک نرم افزار هم برای درج رکوردها داشتند یک دمو مثل بانک اطلاعاتی که باید مشخصات شرکت کننده ها و موضوعات درخواستی شان را درج می کردی هر رکورد به اندازه یک کاغذ کپی بود و پر از انواع و اقسام تیترها ...مهندس بیتا این هزار و اندی فرم را گذاشت روبرویم و گفت بزن ...سه نفر کارمند هم در سایت این خانم کار می کردند به نام های خانم ها سین و الف و آقای شین ...من وقتی شروع به زدن کردم این سه نفر کارشان را گذاشتند کنار و خیره شدند به حرکات دست من ...بعد نوبتی رفتند طبقه هم کف و به پدرم گفتند :دست مریزاد دخترت خیلی مهندس واردیه ...یکی از آن خانومها مجرد و دانشجوی حسابداری و دوتای دیگر دیپلم بودند دیدشان از مهندس کامپیوتر دید یک تایپیست ماهر بود که طوری ده انگشتی و به سرعت تایپ کند که انگشتانش روی کی بردمحو شود ...بیتا فکر کرده بود مثلا من ده روز با این فرم ها مشغول خواهم بود که من روز سوم حدود ساعت یازده همه فرمها را به اضافه پشتیبان نرم افزار تحویلش دادم و حالا باید کنار دستش می نشستم تا کاریاد بگیرم ...مشکل اکثر بچه های رشته کامپیوتر این است که به ندرت به تو کار یاد می دهند واقعا هم نمی دانم ایده این اکثریت چیست ؟دلایلی مثل: خیلی زحمت کشیده ایم و چشم خراب کرده ایم و به جهنم خودتان بروید یاد بگیرید یا این که پولش را می گیریم و تازه آخرین فنش را هم یاد نمی دهیم ...
خلاصه آن یک سال هم که به کارآموزی و کارساعتی بدون بیمه در دانشگاه گذشت به این گذشت که نمره های دانشجویان روانشناسی را وارد کنم و برایشان کارنامه صادر کنم و در اوقات بیکاری بازی کنم و قهرو دعواهای سین و الف راتماشا کنم و از اداهای شین از شدت خنده روی زمین بیفتم ، هیچ وقت یادم نمی رود بیست و هشتم اسفند بود و معاون پژوهشی دانشگاه وارد سایت شد و فکر کرد آمده کلوپ بازی چون همه داشتیم بازی می کردیم ...در ضمن خنده اش گرفت چون خودش هم برادرزاده اش را آورده بود تا بازی کند ...
بعد وقتی با این عنوان به سر کار کنونی ام رفتم همه از من انتظار داشتند کار با همه نرم افزارهای دنیا را بلد باشم در حالی که کار من این شد که با یک سیستم ادار ی مشغول شوم و آن سیستم به هر طرف موج خورد من هم با آن موج بروم ...من مشغول شدم فسیل شدم عادت کردم بعد مثلا برای فایل های آماری اکسل از راه رسید و من تازه داشتم سیر و سیاحتش می کردم و چیزی از آن نمی دانستم همه با یک نگاه خاص به من نگاه می کردندو لابد در دلشان می گفتند :طرف مهندسه ها ؟...کسی نیست بیاید بپرسد آن دیپلمه ها هم که همدیگر را مهندس صدا می زنند و آبدارچی ها هم که همدیگر را می بینند به هم می گویند سلام مهندس ...چه کاره هستند ...؟
باری برای همین است که از کامپیوتر بدم آمده است من اگر به جای بیل گیتس بودم اسم نرم افزارم را worlds می گذاشتم دنیاها ...چون هر پنجره ای که در این سیستم لعنتی باز می شود من را به یک دنیای ناشناخته جدید می برد و من هرگز نمی توانم اسمم را حرفه ای بگذارم ...بی خود نبود که برای پروژه ویندوز 1در دانشگاه یک طرح کشیدم یک پنجره باز بود و کره های مختلف در کهکشانهای بسیار به گمانم طرحم باید یک گوشه ای از کتابخانه دانشگاه آزاد لاهیجان مشغول خاک خوردن باشد ...فکر کن برای همین است که رشته تحصیلی ام را دوست ندارم چون اگر الان هجده ساله بودم و همین فکر را داشتم اصلا این رشته را نمی خواندم اما من به نحوی عاشق کارم هستم چرا ؟فردا می نویسم !
هشت ساله بودم که با پدرم یک ماهی به کوهستان رفتم ...تابستان و ماه رمضان بود واولین روزه عمرم را آن جا گرفتم ...خیالتان را راحت کنم نسب من می رسد به اجداد کوهی مان در اشکورات علیای علیا یک جایی بین کوه و دره وقتی خدا داشته گل بازی می کرده و گیر داده به ساختن اشکورات و اسمش از قضا "گیری" هم شده ! یک کوهستان زیبا با طبیعت بی نظیر و مردمانی کم نظیر ...باری ماه رمضان سال 58بود و به اتمام هم رسید و من با پدر و عمو حمیدو عمو زرنشانی (شوهر دخترعموی مادرم )و سایر مردمان ده به حیاط مسجد رفتیم وبعد از طلوع آفتاب نماز عید فطر خواندیم من تنها بچه ای بودم که به نماز رفته بودم و همه مردم به من می خندیدند و من خجالت می کشیدم وقتی برگشتیم پدر به من یک صد تومانی عیدی داد که خیلی برایم جالب بود چون پیش از این تنها در عیدهای نوروز عیدی گرفته بودم ...بعد شنیدم خجسته دختر همسایه صدایم می زند :شیوا بیا بریم ...من متحیر بودم که چه اتفاقی افتاده که پدر برایم توضیح داد اینجا عید فطر از عید نوروز ارزش بیشتری دارد و به همه بچه هایی که به همراه خجسته آمده بودند نفری یک ،یک ریالی و چند آب نبات داد ... من هم به جمع کودکان ده پیوستم و از این خانه به آن خانه رفتم و نقل و شکلات گرفتم و در خانه ای هم به من یک تخم خیلی بزرگ دادند که یادم نیست تخم مرغ یا تخم اردک یا تخم غاز بوده یا هرچیز دیگری ! ...اما برای من جالب ترین قسمت عیدی همان صد تومانی بود و آن را طوری نگه می داشتم که همه مردم ده و کودکان دیگر بتوانند ببینند ...دقیقا احساس دختران تناردیه به ام دست داده بود و چنان کوزتهای دیگر به من چسبیده بودند و ماریوس های کوچک و بزرگ با آب دهان آویزان دنبالم صف کشیده بودند که واقعا یک لحظه احساس کرده بودم چه کسی هستم جان خودم ؟لابد نوه ژاور !...ده گیری آن زمان ها دقیقا به سبک خانه های ماسوله ساخته شده و همه خانه تسلسل وار به هم متصل بودند و پدر هم از بالای پشت بام خانه شان دید که من مشغول چه فخر فروشی نابی به هموطنان نازنینمان هستم و بنابراین وقتی به خانه برگشتم به عنوان پس زمینه عیدی یک کتک جانانه نوش جان کردم که تا عمر دارم فخر فروشی را از یاد ببرم ...آخ باز هم یادم افتاد دست پدر را نبوسیدم چون اگر غرور بیجای مرا نشکسته بود مثل بعضی ها یاد می گرفتم به هیچ و پوچ بنازم و مثل حالا متواضع نبودم ...مثلا رویم نمی شد بگویم من متعلق به کدام ده کوره هستم و پدر بزرگم روزی که میرزا کوچک خان به دهشان رفته از ترس نمدهایش را قایم کرده که مبادا مجبور شود به او و یارانش خراجی چیزی بدهد ...بابابزرگ مسلم روحت شاد ...خیلی باحال بودی با آن قد صدو هشتاد و اندی و آن پاهای بلندت که در بازگشت از کوه شکسته بودند و دیگر خم نمی شدند وآن نان کشمشی های که خیلی دوست داشتی و من برایت خریده بودم ...راستی هیچ وقت نفهمیدم چرا این همه مرادوست داری ؟...یادم می آید یک روز نشستی و میوه پوست گرفتی و به من تعارف کردی در حالی که دخترعموهای دیگرم که پدرشان مثل پدر من متجدد و شهری نشده بود و با چشم های وق زده به تو نگاه می کردند و بعد من چقدر آبرویت را بردم و فریاد کشیدم :چرا فرق می گذاری ؟...چرا به این بیچاره ها تعارف نمی کنی ؟...و پدرم به من خندید و مادرم چشم غره رفت ...و بعد ...آه ....سالها بعد مامان بزرگ ام البنین جبران کرد و برای من و خواهر و برادرم هیچ چیز از مکه نیاورد و من و خواهرم با حسرت به پارچه هایی که زن عمو دکتر از تهران برایمان خریده بود نگاه می کردیم و تو با عصبانیت به مادر بزرگ گفتی :نگفتم اون رو برای شیوا بخر ... مادربزرگ به لبخندی اکتفا کرده بود ...
نمی دانم پدر بزرگ چرا امروز این برگهای پاییزی که در آفتاب زیر و رو می شوند مرا به یاد تو انداخته به یاد پاهایت که مریض شده بودند به یاد دستهایت که پر از لکه های قهوه ای بودند به یاد دستهایت که نجاری بلد بودند و شکسته بندی و این که می توانستی استخوان جا بیندازی ...نمی دانم الان در کدام سوی برزخ و با کدام حوری برزخی مشغولی؟ اما هرجای دنیا که هستی خدا رحمتت کند ... و در ضمن سلام گرم مرا به سایر مردگان فامیل برسان ...خوب جمعتان جمع است نه !
نوشته شده در شنبه
یادم می آید کودک که بودم خیلی احساس کمبود محبت می کردم ،من ریزه بودم با موهایی همیشه گوگوشی ،خواهرم سپیدرو بود با موهای صاف بلند خرمایی و شیرین و تپل ، به شدت هم خانم بود و اصلا شیطنت نمی کرد ، وقتی روبرو شوندگان با مادرم به او می گفتند :وای دختر بزرگت چقدر قشنگ تر از دختر کوچیکته ...من یک نیشی می رفت ته قلبم و از خدا می پرسیدم چرا من را زشت آفریده و چرا اصولا من در خانواده شبیه هیچ کس نیستم و شبیه عمو احمد هستم و چرا مادر و پدرم گاهی سرم داد می کشند و چرا من تا سه ماهگی عکس ندارم و هرچقدر هم پدر و مادرم سعی می کردند به من بفهمانند بهمن پنجاه آنقدر برف باریده بوده که همه جا از برف زیاد ،مردم برای عبور و مرور تونل زده بودند و عکاس یافت نمی شد به خرج من نمی رفت که نمی رفت ...همیشه زانوی غم بغل می کردم که حتما سر راهی ام و مامان و بابا مرا از سر راه پیدا کرده اند ...گاهی برای جلب توجه دروغ می گفتم دروغ های دوره خیلی بچگی ام یادم نیست اما در حدی بود که مادر بعضی حرف هایم را باور نکند و اکثرشان علمی تخیلییا زیست در هپروتی بودند ...همین شد که وقتی واقعا از تراس خانه عمو دکتر در تهران یو فو (سفینه فضایی )دیدم مادر دنبالم ندوید تا آن را ببیند و خودم به تنهایی دیدمش و هنوز هم که هنوز است کاملا شکل و شمایلش جلوی چشمم است ...
آخرین دروغ شاخداری که گفتم مربوط به کلاس پنجم بود ،ما بچه های بعد از انقلاب همیشه عقده های خاصی داشتیم که واقعا شرح و بسطش خیلی سخت است ...تا آمدیم یک کنسرت واقعی ببینیم انقلاب شد و ما هرگز موفق نشدیم از روبرو خوانندگان مورد علاقه مان را ببینیم ...به خصوص که در شهر محرومی مثل هشتپر زندگی می کردیم آخرین جشنی که یادم می آید مربوط به تولد ولی عهد بود به نظرم که فرانک دوست خواهرم با چند نفر بالای سن می رقصید و یادم هست خواهرم به او حسودی اش شده بود و چون خواهرم قشنگ تر می رقصید و ممکن بود از فرانک جلو بیفتد مادر فرانک که معلم بانفوذتری بود پارتی بازی کرده و نگذاشته بود خواهرم برای رقص بالای سن دعوت شود ...واقعا چه دغدغه هایی ...من آن موقع کلاس آمادگی بودم و دغدغه های سال های بعدم این بود که در زمان آژیر قرمز بدوم در زیرزمین کوچک خانه بنشینم و عروسکم را بغل کنم و بلرزم البته صدام ما را تحویل نمی گرفت و در آن نواحی فقط دیوار صوتی می شکست ولی همان صدای وحشتناک برای دیوانه شدن چند ساعته ما کافی بود ...
من چهل روزه که بودم پدرم تلویزیون خرید و به گفته مادرم به محض وصل شدن شوی گوگوش در حال پخش بوده و من گردنم را بلند کردم و نگاهش کردم و از همان موقع عاشقش شدم ...البته یادم نیست مادرم این طور می گوید ...حالا چرا این ها را نوشتم یک مقدمه سازی بود برای دروغ شاخداری که کلاس پنجم گفتم ...من یک همکلاس بانمک با مژه های بلند و چشمهای کشیده داشتم که اسمش شیرین حکیمی بود این شیرین خانم گل خیلی ترانه بلد بود و همه اش می گفت نمی دونم من این خواننده را دیدم آن یکی را دیدم آخر ما هم یک روز دیدیم خیلی عقب افتادیم یک هو نمی دانم چه شد که گفتیم :آره من و مامان و بابام هم یک بار رفته بودیم کنسرت گوگوش و جلوی سن نشسته بودیم بعد گوگوش من را برد بالای سن و با من رقصید و من را بالا پایین انداخت ...آخر کسی نبود بگوید این چه خزعبلاتی ست که تو سر هم می کنی ...من الان هم که دارم این سطرها را می نویسم خجالت می کشم به خدا ...از شیرین که نمی دانم الان کجای این دنیای بزرگ است ...چقدر هم او من را تشویق کرد و ناز کرد و یا حرفهایم را باور کرد یا مودبانه وانمود کرد که باور کرده ...دوم راهنمایی که شدم کتاب گناهان کبیره را خواندم وخدا می داند چقدر گریه کردم و استغفرا...گفتم که خدا مرا ببخشد ...نمی دانم او مرا بخشیده یا نه اما من واقعا سعی کردم که هرگز دروغ نگویم ...
پ .ن ...از بس ته دلم غصه داشتم گفتم اینطوری بنویسم که غصه ام بیشتر نشود ...
صبحانه که می خوردیم با هیجان موضوع را برای مادر نیکتا که خدا حفظش کند واقعا خانم نازنینی ست تعریف می کردیم ، اما نیکتا خیلی سردماغ نبود درست است که می خندید ولی خیلی خسته به نظر می رسید ...تا چند ساعت توانستیم خوب درس بخوانیم ، حدود ساعت چهار دیدم نیکتا می خندد پرسیدم :ساسان اومده ؟...گفت آره ...با صدایی جیغ مانند در حالی که می لرزیدم گفتم:زود باش ازش بپرس چرا منو اذیت کرد؟...قبل از این که نیکتا بپرسد ، ساسان با دست نیکی نوشت :من از تو خوشم اومده ؟...من جیغ زدم :لازم نکرده ...او یک چهره ترسناک کشید و ما زدیم زیر خنده ...کلا بساطی بود یک لاس وگاسی که این آقا روحه با ما به راه کرده بود ...بالاخره من جدی شدم و پرسیدم علت ماندن اش در خانه نیکتا چیست ؟که آقا زحمت کشیدند و نوشتند در سال نمی دانم پنجاه و چند با یک رنو و خانمش تصادف می کنند این تصادف منجر به مرگ بود و روح او سرگردان مانده و خلاصه کلام این که همسرش شبیه نیکتا بوده ...نزدیک شش من هرچه که باید از فرمول و هذیانات روحی و تلقینات مردگان به مغزم تزریق می شد ،شد و گفتم می خواهم برگردم ...پدر و مادر نیکتا و مادربزرگ نازنینش هم بودند و گفتند: ما تو را تا شهرداری می رسانیم که بتوانی سریع تر ماشین بگیری و برگردی لاهیجان ...من در حال لباس پوشیدن بودم و طبق معمول در حال هره کره با نیکتا که ناگهان نیکتا خم و راست شد و چانه اش چرخش بدی به سمت چپ یا راست گرفت ...من در حالی که با حیرت سعی می کردم آرامش کنم مادر نیکتا را صدا کردم ...او را آرام روی تخت نشاندیم و مادرش دوید که برایش آب قند بیاورد ...من نازش کردم و گفتم :چه بلایی سرت اومده ؟..و او به جای جواب دادن فقط بلند بلند گریه می کرد ...مادر نیکتا سالها قبل از ازدواجش پرستار بیمارستان بود به هرطریقی بود نیکی را آرام کرد و بالاخره ما سوار بر اتومبیل آنها به سمت شهرداری رفتیم من از ترس دیگر با نیکتا حرف نمی زدم می ترسیدم واکنش نشان بدهد و بعد پدر مادرش ما دو تا را دعوا کنند که این احضار روح را تو یاد این بچه دادی و این چه بساطیه که راه انداختید ولی خیالم کج بود و پدر مادر نیکتا بیش از اندازه صبور و آرام بودند ...پدر نیکتا جلوی یک قنادی نگه داشت و پرسید هرکدام چه بستنی ای می خورید ؟...هر کدام که بستنی ها را اعلام کردیم ناگهان نیکتا فریاد زد :مغز ...بعد قاه قاه شروع کرد به خندیدن و ما هم پشت سرش برای این که جو را طبیعی نشان بدهیم خندیدیم ...آنها آنقدر ماشینشان را نگاه داشتند که من فس فسو بستنی ام را بخورم و روانه شوم کلی نیکتا را بوسیدم و مثل یک کاسه داغ تر ازآش مرتب به مادرش خواهش می کردم که نیکتا را تنها نگذارد ...
چند روز بعد نیکتا صحیح و سالم به خانه مان امد وبرایم تعریف کرد که به ساسان فحش داده و او دیگر رفته اما تا قبلش دیگر سیاهی دیده و هی آینه تکان می خورده و قندان جابجا می شده و هزار ادا اطوار دیگری که این ساسانه برایش درآورده ...
موضوع احضار ارواح همین جا ختم نشد چون خانم فکور به ما گفته بود که مثلا شما می توانید حتی با امام زمان هم صحبت کنید یک بار ما به خودمان اجازه دادیم و او را هم خواستیم و یادم هست پرسیده بودیم :آقا ما بریم روسری سر کنیم ؟و یادمان نیست او چه جوابی داده بود ...به او گفته بودیم تصویری از خودت بکش و او باشکوه ترین نیم رخی را که یک طرح خودکاری بتواند بکشد کشیده بود ...مثلا از او پرسیده بودیم که پرچمت را بکش و او پرچم محمدرسول الله را کشیده بود یعنی یک پرچم و داخلش لااله الاالله ...
بعدها شنیدیم افراد ضعیفی مثل ما فقط می توانند جن احضار کنند و جن ها حتی خودشان را به جای روح های مقدس هم جا می زنند برای همین سعی کردیم جا برویم آخرین باری که من این کار را کردم و غلط کردم یک روز غیر پنج شنبه تنهایی رفتم وادی شهسوار ، نشستم سر قبر پدر بزرگم و دفتر خاطراتم را که در کیف ام بود درآوردم و دست و خودکار را روی کاغذ گذاشتم بعد جمجمه و استخوان پشت هم بود که دستم نا خود آگاه می کشید و من دوپا داشتم دوتای دیگر هم قرض کردم و از قبرستان زدم به چاک و تا مدتها این کار را نکردم و حالا هم چون بچه دارم می ترسم این کار را کنم یک بار روحی جنی چیزی بیاید به خانه مان و آن وقت ؟...
من هم مثل همه شما در موضع لاادری هستم و در این مورد همین قدر می دانم اما معتقدم نیرویی بالاتر از نیروی خداوند نیست و اگر با تمام وجود به او و حضور پر قدرتش در زندگی ایمان داشته باشی بدترین جنها و دیوها و هیولاها و خبیث ترین روح ها هم نمی توانند تو را از جایت تکان بدهند جز همین انسان پدر سوخته بی مرام که خودت باشی البته بلانسبت شما و دوستان ...
پ .ن ...چون هیچ کدامتان جواب بر سر دوراهی من را ندادید من زبان را رها کردم و الان سبک سبک شده ام و به زودی هر دو رمانم را تمام می کنم و به امید خدا موجهای سرگردان مجوز می گیرد و طوبی هم نمی گیرد !خوب از آن جایی که نومید شیطان است ،حالا یک فکری برایش می کنیم ...خدا را چه دیدی شاید ممیز طوبی طلایی هم مثل ممیز من جر می زنم خیلی سختگیر نبود ...بانوی دوچشم مرسی عالی بود ...
نیکتا در مورد هر قضیه ای که به شدت به آن علاقه پیدا می کرد دقیق بود ، تحقیق و تفحص می کرد و بی اندیشه از آن نمی گذشت ...نیکتا وقتی به قضیه احضار روح و تبدیل فرآیند انگشت روی نعلبکی به دست و ساختار نوشتاری آن پی برد ...در دانشگاه سراغ کسانی را گرفت که در این کار موفق بودند ازجمله حتی شنید که یکی از عاملان احضار روح یک شب که رفته بوده دم در سطل آشغال بگذارد یک موجود فضایی هم دیده و این شخص همان شخصی است که کلاه روی میخ را با نگاه می چرخاند و سیخ کباب فلان می کند (یادم نیست با سیخ کباب چه می کرد )؟...و هرچه ما به او می گفتیم بابا نیکی بگذر شاید این پسرمحترم خدای نکرده زبانم لال مواد توهم زایی استفاده کرده که این حرفها را زده (مواد توهم زای زمان جوانی ما حشیش بود )...به کت نیکی نرفت که نرفت ...باری ، نیکتای خوشگل و زیبای ما در خانه هروقت که از درس خواندن خسته می شده با دست تمرین احضار روح نوشتاری می کرده و بعد کار به جایی کشیدکه هروقت از احضار روح نوشتاری خسته می شده درس می خوانده ...اما دخترک شیطان موضوع را از همه پنهان نگه می دارد تا آن روز عصر که من روی تخت فنری فلزی ام مثل یک موجود گنگ به فرمولهای الکترونیک خیره بودم ....بعد از کمی ظن و یوگاو حرکات کششی فهمیدم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و من الکترونیک بفهم نیستم که نیستم و بلند شدم و به مرجان گفتم :من دارم می رم رشت خونه نیکتا تا اون هرچی بلده به مغز من تزریق کنه ...و از مادرم تلفنی اجازه گرفتم و به نیکتا خبر تشریف فرمایی ام را دادم و رفتم به سمت خانه شان ...
وقتی رسیدم نیکتا به نظرم خیلی سرحال و سردماغ نیامد و مرسی توداری که هیچ چیز هم به من نگفت ...ساعت حدود شش بود و ما تا ساعت هشت طوطی وار فقط حفظ می کردیم تا این که ناگهان دست نیکتا شروع به حرکت کرد و من درکمال تعجب دیدم که نیکتا می خندد و می گوید :ساسان اومد ...من در حالی که داشتم شاخ در می اوردم پرسیدم :ساسان کیه ؟و نیکتا شروع کرد به شرح و بسط ماجرا و این که یک روز که مشغول احضار ارواح بوده ساسان که یک روح سرگردان تصادف کرده در چند سال قبل بوده می آید به سراغش و می بیند که ای دل غافل نیکتا شبیه زن مرحوم اوست و این می شود که در خانه نیکتا می ماند ...من ذوق کردم و گفتم نیکی ازش بپرس ما الکترونیک پاس می کنیم و او گفت :نه و آره ما پرسیدیم یعنی چی ؟و او دستهای نیکتا را طوری تکان داد که یعنی دارد بازی می کند ! خلاصه دردسرتان ندهم تا آخر آن پرس درس خواندنمان که رسیدیم به ساعت چهار هروقت ما رفتیم تمرکز کنیم این ساسان آمد سروقت دست نیکتا و یک چیزی پراند و نیکتا هم که از قضا خیلی زیبا می خندید غش و ضعف می رفت ...یادم است گفتیم ساسان شکل خودت را برایمان بکش و او یک تصویر زیبایی از یک روح در پرواز کشید با یک لبخند تمسخر آمیز که واقعا آرزومی کنم ای کاش آنها را نگه می داشتم تا بتوانم امروز این جا برایتان به نمایش بگذارم تا شما هم اندکی بتوانید حس ان لحظه ما را درک کنید ...ساعت چهار صبح من عملا در حال بیهوش شدن بودم که گفتم نیکتا بخوابیم تا بتونیم فردا بقیه درس را بخوانیم و نیکتا روی تختش و من روی رختخوابی که کف اتاق پهن کردم بیهوش شدیم ...نمی دانم چقدر از خوابیدنم گذشته بود که احساس کردم به شدت تکان می خورم ...با وحشت چشمانم را گشودم که اگر زلزله آمده بزنم به چاک!یا اگر نیکتا تکانم می دهد و روح دارد می خوردش، به دادش برسم که دیدم یک جفت تیله نارنجی رنگ جلوی چشمانم نوسان دارد و وقتی می خواهم فریاد بزنم انگار که بختک رویم افتاده باشد نمی توانم ...خلاصه ازبس ناله کردم نیکتا بیدارشد و همین که به کنارم آمد من نفس راحتی کشیدم و هیجان زده ماجرا را به نیکتا گفتم ...نیکتا درحالی که دستهایش را به هم می مالید گفت عین همین اتفاق سه شب پیش برایش افتاده و چون تنها بوده زجر زیادی کشیده و مدت احساس خفگی اش خیلی بیشتر بوده ...من هم ترسو گفتم ما باید از ساسان بخواهیم که دیگه هرچه زودتر از این جا بره نیکتا تو باید با این مسئله مبارزه کنی بقیه ان شب هم دست نیکتا را در دستم گرفتم و خوابیدم که دیگر روح ساسان نتواند سر به سرمان بگذارد تا فردا ...
ادامه دارد ...
پ .ن ...این موضوع یک خاطره قدیمی ست ...
عصر یک روز گرم بهاری ست ...روی تخت آهنی مشکی عهد عتیقم نشسته ام این تخت را پدر وقتی عمو هوشنگ در تبریز دانشجو بوده برایش خریده بود ، این تخت از عمو دکتر به من رسیده ...هرچه بیشتر به فرمولها و مسائل الکترونیک خیره می شوم کم تر می فهمم ...
چند هفته قبل وقتی از تهران بر می گشتم با خانمی به نام فکور آشنا شدم ...نمی دانم من و آن خانم سر صحبتمان چطور به روح و اجنه کشید که در توقف اتوبوس بین راه روی میز رستوران ایشان به من یاد داد که چطور می توانم به صورت حتی نوشتاری احضار روح کنم ...از من پرسید: از مردگانت چه کسی را دوست داری؟ و من گفتم از همه بیشتر بابابزرگ مصطفی و او از پدر بزرگ خواست برای من یک گل بکشد ...و خلاصه این شد که این شد ...ما رسیدیم خانه و دست و صورت نشسته ، نشستیم به احضار روح و مرجان هم با چشمهای وق زده از من خواست روح پسر همسایه شان را که از سرطان مرده بود را احضار کنم و از پسرک خواست عکسی برایش بکشد و او نیم رخی کشید که مرجان قسم می خورد دقیقا مثل مادرپسرک است ...کلی برای پسرک اشک ریختیم و بعد من دوباره از بابا بزرگ مصطفی خواستم بیاید و پیغامی به من بدهد او برایم یک تخم مرغ کشید و در داخلش یک جنین انسان نقاشی کرد من با حیرت پرسیدم :بابا بزرگ آیا کسی از فامیل بارداره که من نمی دونم ؟و او برایم نام خواهرم را نوشت و وقتی دفعه بعد به شهسوار رفتم در کمال حیرت دیدم قضیه درست است و خواهرم به مادرم هم حتی موضوع را نگفته بوده ...اوایل خیلی ذوق می کردم که مدیوم خوبی ام و ارواح عالی خوب به دیدنم می آیند اما ارواح عالی گاهی هم سر به سر آدم می گذاشتند و شب ها ناگهان مثل بختک به سراغت می آمدند ...و تو خوف می کردی این کار را ادامه بدهی ...تا این که نیکتا به خانه مان آمد و بساط احضار ارواح را دید ...قبل از هرچیز بگویم که نیکتا مثل گربه خوشگل و سپید رو و موبور و تپل بود و بدیهی بود که روح های ایرانی ای که ما احضار می کردیم دست از سر دختر لاغر دماغویی مثل من بردارند و بروند سر وقت او ...
ادامه دارد ...
پ .ن 1...ای بابا شما به اندازه من شکمو نبودید اما واقعا کامنتهایی هم که گذاشتید خوشمزه بودند ببینم زندان آسمان شما دستور خورش خلال را دارید ؟...من عاشق طعم های جدیدم به همان اندازه که همسر و پسرم از آن متنفرند ...قابل ذکر است من از همین حالا می توانم به اندازه تمام عمرم مایه کتلت درست کنم و آن ها می توانند تا صد سال آینده شام ها کتلت بخورند و خسته نشوند...اینطوری ست دیگر استعداد کدبانوگری آدم شکوفا نمی شود .
پ .ن 2...بر سر دوراهی :
چه می شود من زبان را کنار بگذارم و ادامه رمان هایم را بنویسم ؟...اگر زبان را کنار بگذارم کن فیکون می شود ؟یا نمی شود ؟...اگر ادامه رمان هایم را ننویسم چه اتفاق مهیبی می افتد ؟...شمس در طوبی طلایی و ایلا در موجهای سرگردان هر شب مرا خواب نما می کنند؟...شما بگویید چه کنم ؟
دیروز دیدم که به یک بازی سخت نوستالژیک از طرف رگبارها دعوت شدم چهارده سال پیش در چنین دورانی چه می کردید ؟...عرض شود خدمت شما که چهارده سال پیش در این دوران که تابستان بود و بنده در همین شهر گرامی سکونت داشتم دو درس به گمانم معماری کامپیوتر و شبیه سازی برای ترم تابستان برداشته بودم ...دو استاد خیلی جنتلمن هم داشتیم به نام های آقایان کمالی و کلوبندی ... یادم است نمره های خوبی هم گرفتم ...
از وضعیت خودم بگویم فوق العاده عالی بودم ...مثل خرس می خوردم اما از چهل وهشت کیلو بالاتر نمی رفتم ای خیلی خوشگل و پسر کش نبودم اما در حد نرمال ای بر و رویی هم داشتم ...شلوار دودی جین دم پا گشاد می پوشیدم با مانتوی کوتاه مشکی ...یا مانتوی می دی مشکی ، یک شلوار مشکی با دم پاهای خیلی گشاد هم داشتم که یک بار مرا حین ورود به دانشگاه بابتش گرفتند البته ما چادر هم می گذاشتیم از دربان پرسیدم چرا به من گیر دادی؟ گفت نمی دونم شلوارت استاندارد نیست ! ..
نه عاشق کسی بودم و نه منتظر این که کسی عاشقم شود ...از لحاظ دوران درسی در حال شکوفایی بودم یعنی مدام پیشرفت و پیشرفت ...فقط به درس فکر می کردم صبح ها حدود پنج و نیم بیدار می شدم ...بعد از نماز و دعای نادعلی هرروزه ام نرمش می کردم و بعد از شش صبح درس می خواندم ...با دوستانم به دریای چمخاله هم می رفتم و آفتاب می گرفتم و برنزه می شدم یادش به خیر پسری که در دانشگاه به ما متلک می گفت که این ها خانوادگی مارند دارند پوست می اندازند در تصادف بین جاده ای فوت شد و ما حیرت کردیم وقتی عکسش را دیدیم که روی آگهی ترحیم اش هنوز داشت متحیرانه به رنگ پوست های ما که هنوز به حالت اول برنگشته بود ،نگاه می کرد ...بین شهسوار و لاهیجان هم مدام در رفت وآمد بودم ...در دانشگاه سرم را بالا می گرفتم کلی کشته مرده الکی داشتم لامصب همه هم از خودم کوچک تر !باور کنید سال آخری که در دانشگاه بودم خواهان پنجاه و پنجی هم داشتم ...البته فقط همه دوست و خواهان نبودند که ،کلی هم دشمن داشتم که وقتی از کنارشان رد می شدم متلک بارانم می کردند ...یک بار که برای اولین بار اپی لیدی آمده بود به بازار! من جو گیر شدم و آمدم کرک بالای لبم را با آن بگیرم نصف پوست بالای لبم را برد ...یک چهره زشتی پیدا کرده بودم که بیا و ببین ...یکی از دشمنان از کنارم رد شد و یک حرف قلمبه ای بارم کرد یادم است خیلی دلم سوخت چون اصلا تا به حال آن آقا را ندیده بودم تا یک مدت خیلی خجالت می کشید وقتی من را می دید چون دو دوست همراهش فوری به او گفتند :خاک بر سرت ،شنید ...من هم می گفتم خاک بر سرت و هم الان هم می گویم خاک نه بر سرت امیدوارم اصلاح شده باشی و این قدر راحت به دختر مردم تهمت خرابی نزنی بالاخره ممکن است روزی دختر دار شده باشی ...کلا دوره ما دوره خوبی نبود ما اگر کمی برورو داشتیم توی چشم بودیم خدای نکرده کمی هم اگر به برو رویمان مخلفاتی از قبیل روژ یا خط چشمی ریملی گاهی زبانم لال سایه ای می افزودیم که دیگر حسابمان با کرام الکاتبین بود و این یعنی ده تا دوست پسر نه صدتا دوست پسر داریم ...و حتما هم برای درس خواندن به فلان جا و بسیار جا هم رفته ایم وای خدا به دور !
...آها یک زیدی هم بود که در همان تابستان اعتراف کرد تنها دختری را که نتوانسته با متلکهایش به حرف بیاورد من بودم ...ای ماشاءالله صبر من اصلا اسمش را نمی دانستم و نگاهش هم نمی کردم ...سر کلاس معادلات دیفرانسیل که یک سال قبل تر در تابستان با دکتر شید فر داشتم از بس به من متلک می گفت و به من سرکوفت ریاضی دو را که بنده خجل و حقیر سه بار افتاده بودم را می زد که من مدام فکر می کردم خدایا این پسره کیه دیگه ؟...مامان بابام اینقدر به من سرکوفت نزدند که این زد ...خلاصه تمام جلسات معادلات دیفرانسیل که ما در دو طرف کلاس در دو نیمکت در امتداد هم می نشستیم به این گذشت که من بادقت به درسم گوش کنم و او بی توجه به درس به من چرت و پرت بگوید ، آخرش هم من اولین نمره کلاس را گرفتم پانزده و چون اسم طرف را نمی دانستم اصلا نمی دانم پاس کرد یانه ...جالب این جا بود که او مرا در حال رفتن به انزلی دید و به خانه دوستم که من آن جا مهمان بودم زنگ زد و تازه آن موقع بود که من شناختمش ...یادم است پرسیدم با من چه کار دارد و او به من پیشنهاد دوستی داد و من از پررویی اش به خنده افتادم ...
...تابستان هفتاد و چهار برای من پر بود از پیروزی ها ...یک دختر محکم موفق بودم مشکلات مشروطی هایم را حل کرده بودم ...معدلم آن قدر عالی آمده بود که ضعف بد درس خواندن های ترم های اول را جبران کند ...یاد گرفته بودم اعتماد به نفس ام را پیدا کنم ...سخت مشغول نوشتن داستان "فسانه تارا "و "تنهایی های یک استاد ریاضی " بودم ...
در تنهایی هایم "دن آرام "می خواندم و "کویر و هبوط "آقای دکتر شریعتی را مرور می کردم به شدت درگیر ماجرا بودم ماجراهای دوستی های دوستانم ...عشق هایشان شکستهایشان ...و تا رسیدن به بهار هفتاد و پنج یک دختر فوق العاده شاد ...مهربان ..درسخوان وشاعر و داستان نویس و خلاصه همه چیز تمام بودم ...البته در کدبانوگری نمره ام از منفی ده به مثبت پنج رسیده بود و دیگر لپه و رب گوجه و گوشت و پیاز های درشت خرد شده را همه را با هم داخل دیگ نمی ریختم تا زمانی که از انفجار به یک ماده سیاه غیر قابل اطعام تبدیل شود ...احضار روح هم بلد بودم درتابستان بعد یاد گرفتم از نعلبکی پیشرفت کنم و نوشتاری احضار روح کنم ...یادم باشد بعد یک بار ماجرای نیکتا و روحی که از خانه اش نمی رفت را بنویسم خودش کلی ماجراست ...
وقتی ملی جلوی آینه می ایستاد تا به صورت زیبایش نگاه کند من زیر چشمی نگاهش می کردم تا ببینم باز لبهایش را مثل ماهی غنچه می کند یا نه ...یک شلوراک جین داشتم که همه اش تنم بود و مدام در خانه تکنو می رقصیدم
آن تابستان اهدا دائم با من و پونه و ملی قهر بود چون فرناز و مونا و الهام مدام خانه ما بودند و حس بهداشتی اهدا نمی توانست آن را تحمل کند ...یادش به خیر شانه اش را که روی زمین افتاده بود در آب نمک گذاشت و چقدر مایه خنده و مسخره شد آخرش یک مدت قهر کرد و رفت خانه نگین و شروین و سحر و مریم و روکسانا و با یک سوغاتی بدتر از برس روی زمین برگشت ...اگر هر کدام این ها را بخواند حتما مرا دار می زند و لی خوب تا با اولین پرواز هم از اهواز خودش را به من برساند من می توانم یک چند کیلومتری دورتر شوم ...
...وقتی که نماز می خواندم صدای ضبط و دلی دل لیلا فروهر یا جیپ سی کینگ و شهرام شب پره گاهی هم منصوریا سیاوش قمیشی یا سیاوش صحنه در فضای خانه موج می زدو من بی توجه وسط قرتی بازی های رفقا به عبادت ادامه می دادم و فکر می کنم اگر در بهار هفتاد و پنج کارم به عشق و عاشقی با همسرم نمی رسید الان به مقصودم که ازدواج نکردن و رفتن به جنوب بود رسیده بودم که ناگهان این شد که الان ما اینجاییم برای طامات بافی ...یادتان باشد در زندگی هرگز نگویید از چه چیزهایی بدتان می آید چون خدا به شدت آن را به سرتان خواهد زد ...
راستی آن زید اگر به دلیلی یک روز این جا را یافت بداند که من بالاخره ریاضی دو را با نمره شانزده و بیست و پنج پاس کردم و دومین نمره کلاس را شدم و سرکوفت های او اثر معکوس داشت و مرا دلزده و مایوس نکرد و فکر کنم پری سا جانم که الان در آلمان زندگی می کند و دکترا گرفته و لاهیجانی های جمع او را می شناسند ورقه ام را تصحیح کرده و به ام آفرین هم گفته بود البته پری سا اصولا حرف نمی زد ولی من از چشمانش این آفرین را خواندم و همین برای من کافی بود ... یادم است شانزده و بیست و پنج دومین نمره کلاس بود ... دلم کلی برای آن دوران تنگ شد !
قدیمها از مدرسه که به خونه می رفتم پشت سرم دریا بود وروبروم کوه ...اونقدر دوستامودوست داشتم که دلم نمیومد ازشون جداشم ...ساعتها درس در مدرسه ودرس زندگی در کنارش ...امروز صبح ناگهان با درد پشت بلند شدم ودیدم موبایل ساعتهاست که زنگ می زنه ...با خستگی از خواب بیدارشدم وبخاطر اوردم در یه جایی مثل تخت جمشید بودم ...منتظر باز شدن در ورودی یک کنسرت که دیدمش ...مثل همیشه با خواهراش بود ...از همیشه زیباتر ودلرباتر ...پوست صورتش رو برنزه کرده بود ویک لباس خیلی خاص بنفش ویاسی پوشیده بود دویدم ودرآغوش کشیدمش ...بهم با لحن خانم معلمها گفت خوبی شیوا جون ...از خواب پریدم ...برام غیر قابل باوره که از یک سال بیشتره که با هم حرف نزدیم ..غیر قابل باور که لادن م این همه تغییر کرده باشه ...این همه سرش شلوغ باشه ووقت نکنه یه زنگ به دوستان قدیمیش بزنه ...توی هردوره اززندگی آدم دوستای مختلفی داره ...ولی این دوستها همیشه دوست نمی مونند ...آخرین نامه های اون دورانشو دارم ....راستی اون همیشه خیلی دیوونه بود ....موفق باشی لادن عزیز امیدوارم فیلم زندگیتو از همه فیلمها وتئاترهایی که بازی می کنی بهتر بازی کنی ....![]()