تبليغاتX
روزمرگی های شیوا - شیوای بهاری

زیر پوستم زندگی می دود ...مورمورم می شود بهار شیرینم از راه رسیده است همیشه وقتی دخترک شعر می سرود شعرهای بهارش از شعرهای فصلهای دیگرش پیشی می گرفت ...دخترک یاد گرفته بود عاشقانه بهار را دوست داشته باشد وعاشقانه قدم بزند ...عاشقانه بنویسد وسرشار از لحظه های بهاری باشد ...آفتاب این روزها مهربانانه نوازشم می کند ...بی خوابم اما خوشحالم ...می خواهم شاد باقی بمانم ویاد بگیرم ماندن در مود شاعری ونویسندگی وعاشقی همیشه دنیای بهتری برایم ساخته است .

امسال هرجا رفتم عیددیدنی بیشتر مورد توجه بودم بخاطر کتابم عکس العملهای مختلفی دیدم یا خیلی تحسین شدم یا شنیدم ارثی است وبچه ما هم اینطوری بوده وهست فقط وقت ندارد که برود اقدام به چاپ نوشته هایش کند ...جالب است متهم به بیکاری هم شدم ...یکی از همکاران خواهرم پرسیده :راستی شیوا خودش این کتاب را نوشته ؟...برای من این کتاب آشناست مثل نوشته های ذبیح الله منصوری ...دود از کله ام بلند شد ...خدابیامرز ذبیح الله منصوری ...؟...فروغ دوست عزیزم که برای او واخم هاو غرهایش می میرم سرم داد کشید این دیگه چیه شیوا تو کی می خوای آدم بشی ...چی ؟  " من زر می زنم "...من ودوست دیگرم مهتا مثلا رفته بودیم سر سلامتی فروغ بخاطر فوت پدرش در سال هشتاد وشش وروی پله ها از خنده پیچ وتاب می خوردیم ...خانه پدری فروغ نشتارود است موقع برگشتن گفتم مهتا بیا بریم دم در خونه ماندانا شاید اومده باشه بیا بریم وبعداز ده سال دوستمونو ببینیم :می گه شیوا تو خیلی مهربونی ...خیلی خوبی ...خدا کنه مردم بفهمن ...می خندم ومی گویم : شاید بمن می گن چسب ...دم در خانه مادری ماندانا دچار حس شدید نوستالژیکی توام با خنده بی امان شدیم ...در که گشوده شد ماندانا فریاد زد من همه اش بفکر تو بودم شیوا می خواستم به مامانت زنگ بزنم ...می خندم ومی گویم فقط می گی دیگه اقدام نمی کنی که ...به او می گویم بیا بریم کنار دروازه یه نفرو با خودم آوردم جلوی شوهرش می پرسد پسره یا دختره ؟؟؟می خندم :نه پسر ه ؟...شوهرش به دخترهای سی وپنج شش ساله نگاه می کند واز خنده ریسه می رود ...دخترانی که در قلب از هفده سالگی آن طرف تر نرفته اند ...قرار است فردا در کلبه حقیر من... من وماندانا ولادن م به یادآوری گذشته ها بنشینیم ...زنگ می زنم به ماندانا ...ومی گویم قولت که سراب نیست بیایید ها ...می خندد ومی گوید برنامه های لادن حساب کتاب نداره که اگه اون بدقولی نکنه ...به موقع می آییم ...ما سه پیرزن جوان مانده چقدر حرف داریم برای گفتن ..دلم برای همسر ودوشهرام می سوزد که نمی دانند با خنده های بی امان واشکهای ناگهانی ما چه کنند ...

پ .ن .

سال گذشته من  وبلاگ خوبی داشتم دوستان خیلی خوبی یافتم و هیچ وقت از کسی فحش اینترنتی نخوردم ...همه با من مهربان بودند ...داستانها وحرفهایم را شنیدند ونظر دادند وکلی بمن انرژی مثبت ونیرو دادند ...اما مطلبی هست که نباید نانوشته بماند ازآن جایی که من هر صدسال یک بار ای میل هایم را چک می کنم متوجه شدم مدتی پیش آقای امیر کرباسی شوهر خانم النا تیتارنکو برایم راجع  به مطلب "ریتم نام النا تیتارنکو در من " نوشته وذکر کرده که خانم تیتارنکو اصلا فارسی بلد نیستند ودر حقیقت خانمی که این نام را انتخاب کرده بود ومرتب به آزاده بد وبیراه می گفت در حقیقت النا تیتارنکوی واقعی نبود ...اما من النا تیتارنکو را می شناختم ویک مصاحبه از او وهمسرش را جایی خوانده بودم ولی یادم نیست کجا ؟...حتی عکسهایش را در اینترنت دیده بودم وخیلی هم از زیبایی اش خوشم آمده بود ...هرچند پیش خودم فکر می کردم یک ورزشکار نمی تواند اخلاق تند داشته باشد ولی خوب از آنجایی که عاشق ورزشکاران وبخصوص پینگ پونگ بودم واگر ملیندا گذاشته بود ومرا نمی برد خودم الان مربی تیم ملی بودم (شوخی کردم ) آن مطلب را راجع به النا نوشتم وخودم هم خیلی خیلی آن مطلب را دوست داشتم ...بارها گفته ام در وبلاگستان ودنیای اینترنت آدمها خودشان را جور دیگری می بینند اما این که بیاییم واز اسم دیگری برای کس دیگری مطلب بنویسیم اشتباهست ...عزیزم النا تیتارنکوی مستعار اگر هنوز این جا را می خوانید شما از آزاده عذر خواهی کردید اما یک عذر خواهی بزرگ به خود النا تیتارنکو بدهکارید بهتراست در قسمت نظرات بنویسید تا من همین جا بگذارمش ...کارتان اصلا درست نبود اگر اسم  روسی دوست دارید اسم کسی را انتخاب کنید که لااقل کسی به اشتباه فکر نکند آن شخص مشهور دارای یک سری خصوصیات اخلاقی خاص است ...یک سری از خواننده های آن دوره هم برای من نوشته بودند که شیوا عجب شما آدم زرنگی هستی با یک اسم چه استفاده ای کردی وچقدر مطلب نوشتی ...بهرحال این اززرنگی من هست یا از صداقتم نمی دانم من همه اش فکر می کردم قلب آزاده از حرفهای او شکسته ...ووظیفه خودم می دانستم برآن مرهم بگذارم چون تیتارنکوی مستعار از طریق وبلاگ من برای آزاده پیغام می گذاشت ...متن ای میل آقای کرباسی را می گذارم وبرای همه شما عزیزانم ازجمله تیتارنکوی واقعی وغیر واقعی آرزوی سالی خوش همراه مهربانی دارم ...

"سلام خانم شیوای عزیز,

من فقط قصد اطلاع رسانی داشتم , برای خودم هم تعجب آور بود. البته آن موضوع را من به خانمم نگفتیم و متن زیبای شما را برای ایشان

ترجمه کردم که باید بگم واقعا شوکه شده بود از متن شما و خیلی خوشحال بود که شما همچین نظری در مورد ایشان دارید و من هم از شما تشکر می کنم از بابت آن متن قشنگ . هم از طرف خودم و هم خانمم النا تیتارنکو. مطمئن باشید اگر ایشان به زبان فارسی مسلط بود حتما یک

جوابیه خوب درخور متن شما برای شما می نوشت.

از آشنایی با شما خوشحال شدیم خانم شیوای عزیز,

امیدواریم که همیشه موفق باشید.

امیر کرباسی , النا تیتارنکو "

 

 

 
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 |