تبليغاتX
روزمرگی های شیوا - پنحره ای رو به بهشت
 

خیلی دوست دارم خسته نباشم ...خلی دوست دارم شارژو شاد بپرم ومثل همیشه بدوم ...اما مرتب پلکهایم می افتند پائین ...حس معتادی رادارم که موادش دیر شده است ...باصطلاح خمارم ...دلم هزاران چیز خوب می خواهد ..سلامتی ...ورزش ...نیکویی وثروت وآرامش خیال ولبریزی از عشق ...اما می گوید: نگرد، نیست ...گشتیم نبود .

پیرزنهای جوان مانده آمدند ...خیلی خوش گذشت وکلی خندیدیم ...قرار شد ،قراربعدیمان صدسال آینده نباشد .

...این روزها بی تاب وخواب آلودم ...تلخ وشیرینم ولی بی حوصله ام ...همیشه هرچیزی که نظم زندگیم را بهم می زند مرا منزجر می کند ...باید سخت مواظب منظم کردن زندگیم باشم ...ازبین بردن زائدات و وسایل اضافی ...روشن کردن تکلیف سند خانه ...وپیداکردن یک آلونک فسقلی برای 9 ماه ...همه این ها به کنار غده های روحی وزائدات درونی فکر را چگونه باید دور ریخت ...مرد باید بود ...!

روزدوم عید دوخواهرزاده وپسرم را برای تماشای فیلم عاشق به سینما بردم ...این فیلم  که فقط نوار اولش را دیدم کپی ناشیانه ای بود از اشکها ولبخندها بچه ها خوششان آمد من دیانا را که فقط دوسالش است بردم پایین وباهم قدم زدیم یاد عروسی خوبان مخملباف افتادم که در همین سینما دیدم من وماندانا بودیم ودیگر هیچ کس ...فیلمی برای ما دونفر ...آنوقت شب حادثه بیژن امکانیان تمام کلاس دوم ریاضی باهم رفته بودیم ویک عده سر پا ماندیم ویک عده روی پله ها نشستیم ...ویادش بخیر هامون که مادرم برای بار چهارم به من پول بلیط نداد وگفت چندبار یک فیلم را می بینند ؟...ومن چرا الان به پسرکم خرده می گیرم که تکراری زیاد می بیند ؟...هردفعه درک یک نکته ...هر بار کشف یک حرکت ...یک موضوع ...یک اشاره ابرو ...تو مو می بینی ومن پیچش مو ...تو ابرو من اشارتهای ابرو ...مدتهاست در مطالعه غرق نشده ام نتوانسته ام اتاقی از آن خود داشته باشم ...بنشینم پشت میزی کنار پنجره ای رو به بهشت *وبخوانم وبنویسم وصدای بازی ارسام را مرتب بشنوم ...بگذارم همیشه شاد وکودک بماند ...چرا می خواهم پسرم آدم مرتب ومنظم وکاری ومسئولی بار بیاید ...او مسئول است اما اندکی ...کودک است بسیار، کودکی اش را ازاو نگیرم ...خدایا بمن یاد بده صبور باشم وخسته نباشم ...بمن یاد بده مهربان وبخشنده باشم ...بمن یاد بده انقلابی واقعی باشم نه به آن کلام که انقلابیان تعبیر می کنند به آن واژه که من می دانم وتو ...کمک کن چهره ام همیشه زیبا واثر گذار وجوان بماند ...به مدد این همه پودر ومخلفاتی که آفریدی ...من تا پنجاه سالگی بدون نیاز به عمل جراحی جوان خواهم ماند ...(پدر مجله ای داشت که در انتهایش عکس زیبایی از سوفیا لورن پنجاه ونه ساله بود ..که مثل یک زن سی وسه ساله لوند وجذاب به نظر می رسید ...می دویدم پیش مادر ومی گفتم مامان مامان من چجوری اینجوری خوشگل شم ؟...دستی بسرم می کشید وآهی : غصه نخور دخترم ...هیچ وقت غصه نخور )...اما نشد مامان زهرا ...من بار غم تمام زنان بر دوشم و دلشکستگی همه اعصار در سینه ام ...راه می روم ونمی رسم تنها کنار هر تکه آینه چه صاف چه کدر چه سالم چه شکسته می خندم ومی گویم :...می روم ...پرواز می کنم ...جاده ادامه دارد ...گاه سنگلاخ ...گاه هموار ..گاه شنی ...گاه سنگفرش ...زنی دررویایم از خواب می پرد وزمزمه کنان می گوید :دیده ام ترا می رفتی وزیر پایت فرش قرمز پهن کرده بودند ...من به رویای زن می خندم ومی گویم بالهای فرشتگان نبود؟ ...مردی از انتهای خواب زن بر سرم هزار سال آه را هوار می کند :رویایاهایت را باور کن ...

*بهشت : دشتی با دیوار درختهای سرو وکوهی زیبا در آسمانی آبی که یک کوهپایه اش آبشاری  دارد که آبهایش روی چمنهامی روند وهرکه در این آب شستشو کند عمر جاودانه می یابد ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 |