تبليغاتX
روزمرگی های شیوا - مرگ خموش یک زن

گاهی مرگ ناگهان می آید ...سخت خموش وسربزیر...فروغ در سی وپنج سالگی به درخت زد ...من به دره خواهم زد ...سقوط لازم نیست همیشه از بلندی اتفاق بیفتد گاهی سقوط ...خیلی راحت می تواند تورا از کوتاه ترین راه به دهشتناک ترین سیاهچال بیندازد ...

..دیوانه ام ...خسته ام ...تنهاوحیران ....

برای اولین بار در طول زندگیم به راههای بد فکر می کنم ...

برای اولین بار در خودم مقاومت نمی بینم ناگهان از درون صدایی شنیدم ...صدایی سخت شکننده ...دارم فرو می ریزم ...راه که می روم صدا می دهم درونم پراز تکه های سرب وفولاد است ...خداکه مرا صیقل می داد چند فلز هم در من کار گذاشته بود حیف که به من شیشه خرده نداد ...

برای اولین بار در کل سی وشش سال زندگیم فکر می کنم باید درآن لحظاتی که می دانستم اشتباه می کنم به اشتباه کردنم ادامه نمی دادم ...

برای اولین بار می اندیشم خدا خیلی دوستم دارد وزیادی دارد مرا امتحان می کند می ایستم روبرویش جلوی مقدساتش ...مقابل کائناتش که یک عمر پرستیده ام :دوستم نداشته باش دیگر تحمل آزمایشاتت را ندارم خسته ام من بیش ازاندازه کوچک وحقیرم در مقابل آبشار وسیل نعمتهایی که در لباس نقمت بسویم گسیل می کنی ...صدایش می کنم صدایش می کنم صدایش می کنم " بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا"می خوانمش می خوانمش می خوانمش ...اجابتم نمی کند ...

کسی احیانا ای میل یا آدرس وبلاگ خدا را دارد ...کبوترهای نامه برم دیگر نامه هایم را به او نمی رسانند ...می خواهم برایش نامه ای ای میل کنم ...

توانستن مرحله دیگری از پیله درآمدن است ...من می توانم هرآن چه می خواهم انجام دهم ولی انجام دادن بعضی کارها ...بعضی اوقات به قیمت یک عمر اشتباه تمام می شود ...

 

پ .ن 1 ...بی خیال بابا سر کار رفتید ؟...این هم شیوه ای است برای خودش ...

پ .ن 2...میخواهم دیوانه باشم مثل فونت دیوانه وبلاگم گاهی ریز گاهی درشت ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 |