وارد خانه می شوم همه جای خانه در دود سیگار غرق است ...همسرم آنفلونزا را در آغوش کشیده است ودر تخت رو ی خودشان پتو کشیده ...یاد کتاب در خلوت خواب می افتم ...مردی با الهه در رختخواب ...
در آشپزخانه ساک دستی ای پرازتکه های کاغذ است ...نگاه می کنم نامه های من به او ...قلبم فشرده می شود نامه هایی که خودش برایم نوشته ...نامه هایی که من به او نوشته ام ...بی اعتنا می گذرم ...دست مادرشوهرم شکسته است ومن نمی توانم زنی را که زندگی کردن را ازاو آموخته ام تنها بگذارم ...مادرم به من هستی داده ولی مادرشوهرم زندگی کردن را بمن یادداده ...نه مادرم بلد بوده زندگی کند نه مادرشوهرم ونه من ...ما وارثان تکرار بی هویت زندگی ایرانی هستیم ...ما حقوقمان را یاد گرفته ایم ...نحوه زندگی کردنمان مارا به نامهای زیبایی زیبنده می کند ...کدبانو ...جسور ...دریده ...سلیطه ...وحتی خراب ...زن فرمانفر پارسا ...
از بلوار می گذرم ...کلاغی می پرد بالای درختی می نشیند که باید یک دقیقه بعد از زیرش بگذرم ...می ترسم من همیشه از کلاغها می ترسم ...از همان وقتی ترسیده ام که شش صبح برای درس خواندن به انتهای موهوم باغ پدر بزرگ رفته بودم وروی جدول خیابان نشستم وکتاب علومم را گشودم وناگهان چیزی محکم بسرم خورد نگاه کردم ودیدم کلاغی بسرم نوک زده وگریخته ...ترسیدم وبا سرعت به خانه فرار کردم ...اگر هفته قبل همان کلاغ شیطان به سر خاله ام نوک نزده بود مادرم باور نمی کرد که کلاغ بسر من نوک زده است چه می دانم شاید هنوز هم فکر کند نوک زدن کلاغ از تخیلات دخترکش نشات گرفته است ... به زیر درخت که می رسم می دوم ومی گذرم ...کلاغ بسرم نوک نمی زند ...حتما فرق مغز دختر سیزده ساله وزن سی وشش ساله را می فهمد ...
من خوب خوب نشده ام هنوز دیوانه ام ...مریضم وقرار نیست مریضی ام را کسی ببیند ...دیوانه ام ولی خجالت نمی کشم ...گریه می کنم ولی نمی ترسم کسی گریه ام را ببیند ...من دوچرخه ام را می خواهم ...کجاست ؟در زیرزمین خانه پدری یا دست کهنه فروش محل که با سایر آهن آلات قراضه خریده اش ...دوچرخه جدیدی می خرم ...خواهی دید وسوارش خواهم شد خواهی دید وخجالت نخواهم کشید ..خواهی دید ...وتاانتهای جاده خواهم راند ..خواهی دید ...
امضا شیوای خیالباف