روی صندلی کنار بخاری نشسته ام سرم یک وری بر می گردد روی شانه ام ومی پرم ..کتاب خسی در میقات جلال آل احمد در دستم است .سه روز، سه صفحه ...چرت می زنم ...وبا هر باز کردن چشم می بینم پسرکم به آرامی شکلهای بی رنگ کتاب لوحه اش را رنگ آمیزی می کند و مثل آدمهای بزرگ به فکر فرو می رود و خیره می شود ...صدای خواب آلوده ام را می شنوم :زودباش ماما تمومش کن ...باید بخوابیم ...
سریع می گوید : چشم ...چشم ...در گیرودار به خلسه رفتن وبیرون آمدن به بی نظمی این روزهایم می اندیشم ...به ناتمام ماندن داستانم ...به خانه ای که آذر ماه خالی می شود ، به آقای ف که جوابمان کرده است ومی گوید می خواهد کف خانه اش را سرامیک ولوله کشی های آب را عوض کند ...دلم می خواست به او می گفتم کل سیستم برق خانه اش نیز مشکل دارد اما نگفتم ...به کلاس زبانم به عشقی که به خواندن و وقت کمی که برای آن دارم ...به فراغت ...به خاله زنکی ...به کتله های کودکی کنار دروازه ..به کتلتهای شنی" حمیرا" ...به بلوک که اجاقش بود ...به تخته که تابه اش بود ...ساعت را نگاه می کنم ومی بینم به نیمه شب نزدیک است ...نیمه شب خوشبوی شمال.
...وقتی پنجره را بگشایی وببینی درخت همسایه تورا می برد به شکوفه های بهار نارنج به زمانی که خدا عطر بهشت را به زمین می فرستد ...یاد "پیام " می افتم که تنهاست ....زمانی که با عشق نقاشی می کشید وباعشق برای تلویزیون پستش می کرد ...می گفت: شیوا جون آدرس جام جم رو درست بنویسی ها ؟ می بوسیدمش ...موهای چتری طلایی اش تا خط ابرویش را می پوشاند.
– می نویسم به یه شرط، برام بگی سیصدوسی وسه هزاروسیصدوسی وسه ...می خندید ونوک زبانی می گفت .آن همه روز جلوی برنامه کودک ساعت پنج عصر نشست ودرست زمانی که مجری اعلام کرد" پیام پورنگ "از تنکابن ..سرش پایین بود وفکر می کرد ...واشکهایش که روی شانه هایم می ریخت و آغوشم که برایش تمامی نداشت .
بخواب می روم وخواب آبشار را می بینم از خواب می پرم وبیاد دبیر هندسه تحلیلی سال چهارمم "آقای فربد "می افتم :آدمیزادها... آدم تا بیدار است فکر می کند ...تا می خوابد خواب می بیند ...می اندیشم :کی وسائل خانه ام را بفروشم ؟...کی سرور را عوض کنم ؟کی برای اصلاح سیستم ها اقدام کنم ؟کی کمی در مورد اوراکل تحقیق کنم ؟...کی برای پسرم وقت دندانپزشکی بگیرم ؟...کی دوباره به ناشرم زنگ بزنم ؟...کی دوباره دست مامان شمسی خوب می شود تا من به خانه ام برگردم ؟...می اندیشم :...مبلها ومیز ناهارخوری ودوتا فرش وسرویس خوابم را می فروشم یک خانه یک خوابه پنجاه متری برای نه ماه بس است ...این مدت بی وسایل لوکس سر می کنیم ..بی تخت خواب ...بی اتاق خواب ...اتاق پسرک براه باشد ...ما این نه ماه را می گذرانیم ...به کرایه های گران به فوران دفترچه های اقساط ...افکارم لالایی می شوند برایم ...همسرم نیست ...به خانه نمی آید ...پسرم به فکر فرو می رود ... مدام دلش سی دی جدید می خواهد، مدام دلش اسباب بازی وکتاب می خواهد ...یک روز که خانه نبودم به مادرشوهرم می گوید :مامان قراره منو ببره حموم شما وان رو پرکن من برم آب بازی وشنا تا مامان بیاد منو بشوره من بیام بیرون ...مامان شمسی بهانه می آورد :من نمی تونم دستم تو گچه عزیزم ...پسرک غر می زند :آخه من دلمو به چی خوش کنم ؟...سی دی می خوام می گین یه هفته سر کن ....اسباب بازی می خوام می گین سر ماه ...من چی کارکنم ؟...وان رو هم به من نمی دین ؟...مامان شمسی دلش می سوزد ویک دستی وان را پر می کند ...وقتی برایم تعریف می کند رو می کنم به پسرک ومی گویم :مامان صبر داشته باش ما هم پولدار می شیم هرچی دلت خواست می تونی بخری ...می گوید:ای بابا تا شما پولدار بشین من رفتم دانشگاه ...!