تبليغاتX
روزمرگی های شیوا - شیوای معلق در فضا

خسته وبی حال هستم ...وسایلم را روی تخت مادرشوهرم می گذارم ...تلفن همراهم زنگ می زند ...شماره UNKNOWN است ...با بی حوصلگی جواب می دهم .آقایی پشت خط است با اندکی لهجه گیلانی ...معتمدبه نفس است ومحکم صحبت می کند ...خودش را معرفی می کند منتقد ادبی ...سر پا می ایستم و آهسته به طرف ایوان خانه می روم ...

آسمان تیره وصاف است وجابجا ستارگان می درخشند ...می گوید :هادی کتاب شمارا برایمان فرستاده است ...من دارم شرح حالی از شما تهیه می کنم ...می ترسم ودر دلم ذوقکی دارم ...الکی الکی نویسنده شدم ...

وقتی می بیند مثل بچه آدم ومظلوم جوابش را می دهم تعجب می کند ومهربانانه تر می گوید :خودم را معرفی کنم که بدانی با چه کسی صحبت می کنی ...من موسائی هستم ...من هم بدبختانه اورا نمی شناختم و او هم شرح حال خودش را داد که شصت وشش تالیف در زمینه های مختلف دارد و در حال حاضر مشغول تهیه جلد دوم کتاب صد سال نویسندگی در گیلانش است که می خواهد در جلد دوم ازمن هم در آن بنویسد ...در دلم می گویم :یعنی جز اسم ومدرک تحصیلی وموقعیت شغلی که هیچ ...آن مهمهایش چه هستند ؟...از من مبتدی اول راه بی پایان چه خواهد نوشت ؟...اظهار می کنم :چقدر دلم می خواد کتابتونو بخونم ...سریع جواب می دهد :هادی داره ازش بگیر ...منظورش از هادی آقای میرزانژاد موحد ناشر خوش اخلاق وپرحوصله مان است ...می پرسد :چه فعالیت ادبی دیگری داری ؟...ومن جواب می دهم متاسفانه هیچ ...با ناراحتی ذکر می کنم چون کارمندم نمی توانم خیلی فعالیت ادبی داشته باشم اما در دلم می دانم که غلط می کنم وکارمندی نمی تواند عامل بازدارنده فعالیت ادبی باشد ...اما برخلاف آقای کیهان خانجانی که تقریبا از داستانم خوشش آمده بود او از کیفیت وکمیت داستان چیزی نمی گوید ...وازآشنایی با هم خوشوقت می شویم تا بعد  ...تنها نوشته چاپ شده از من در روزنامه اطلاعات سال شصت وهفت یا هشت در صفحه جوانه های اندیشه بود که یک داستان کوتاه بود بنام اشک دل که ویراستار روزنامه اسمش را گذاشت عشق وایثار وداد چاپش کردند ...دلم برای شانزده سالگی ام می سوزد برای ششصد صفحه یاسهای سپید برای بهار قهرمان مظلوم داستانم برای رضا عاشق سمج وشوهر حسودی که آخر داستان بهار را به کشتن می دهد و پشیمان می شود ...در نوع خودش در سال شصت وشش کتابم می توانست حرفی از یک نویسنده شانزده ساله برای گفتن داشته باشد ولی حالا چه ؟ چرا غم نان مرا در بند تارهای عنکبوتی اش کرده است ؟...غم خانه ...؟...غم زندگی طبیعی وروزمره ؟...غم کلاس زبان که نه به سرش می رسم نه تهش ...غم بزرگ او ...

یاد سیزده سال پیش می افتم که لادن می گفت شهرام برای نوشتن سناریو وتحقیقی در مورد منصور حلاج سه ماه تابستان را تنها در ییلاق دوهزار اطراف شهسوار خانه گرفته است ومن مرتب به لادن پز می دادم من با روزمرگی وبا یک دنیا کار داستانمو می نویسم ولی شهرام باید گوشه نشینی کنه برای داستان نویسی ...

چه حاصل این همه درد ورنج است ؟...آقای موسائی از من می پرسد :در حال حاضر چیزی آماده ارائه داری ...با اطمینان می گویم بله دارم کارهای نهایی اش را انجام می دم که بدمش خدمت آقای میرزانژاد ....خداحافظی می کنیم ومن به فکر فرو می روم به فکر اسباب کشی ...به فکر بسته بندی وسایل ...به فکر بدهکاری ...به فکر شیوا کوچولو که روی درختی در دالخانی* تاب می خورد که وقتی تابش اوج می گرفت دره زیر پایش بود ومادر جیغ می کشید و صدای خنده های شیوانمی گذاشت جیغ های مادرش  را بشنود ...

امروز به مادرزنگ زدم گفت شیوای من موبایل را می گیرم رو به بقیع روبه قبر حضرت محمد تو حاجت بخواه ...طبق معمول بغض کردم وفقط در دلم گفتم حضرت محمد چی بگم ؟...وبعد خداحافظی کردیم ...خوب شد اون شرطه ها مامانو ندیدن که بهش بگن مجوس ...رویم را می گیرم به آسمان وخدایم را می خوانم ...با نور خورشید گونه ام را می بوسد ...من این بوسه را می خواهم ودیگر هیچ چیز جز سلامتی ...

  • دالخانی منطقه کوهستانی جنگلی قدیمی بسیار زیبایی بین شهسوار ورامسر که از جاده هریس به آن می رسند .
  • فردا سالگرد عقدمونه ...ومطمئنم طبق معمول تو یادت نیست ...

 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 |