زمانی ، زمان برایم ایستاده بود ...هیچ بادی نمی وزید ...هیچ چراغی روشن نمی شد ، نمی توانستم در بگشایم ، همیشه شب بود ، درکه می گشودم شب به خانه می آمد ، من تنها بودم ، من یکی بودم ، تو تنها بودی ، تو یکی بودی ، تو همه کسم بودی ، یاد گرفته بودم که دیگر عاشق نباشم ، یاد گرفته بودم فقط به تو خدایم بیندیشم ، تو ایستادی در مقابلم روی قله وبمن هدیه ای دادی ، هدیه ای که دلم می خواست ، او ایستاد ونگاهم کرد ، بمن آموخت بوسه می تواند از نوک پا آغاز شود وبه فرق سر برسد ، بمن آموخت دوست بدارم ، خودخواهانه نه ، بمن یادداد از تمام وجود دوست داشتن یعنی چه ؟...بمن آموخت وفاداری به سنت مردانه او چگونه است ...من بت نمی سازم ...او انسان بود با تمام کنشها وواکنشهای طبیعی یک انسان ...با پیروزیها وشکست های متفاوت ...نه من اسطوره بودم نه او ...اما امروز برای ایستادن ومقاومت کردن ودوباره ساختنش باید اسطوره باشم ...وتنها تو می دانی اسطوره بودن اولین شرط مردن است ...
تو، ای که در لبه تیز لغزشها یارم بودی ...تو که شانه های ملکوتیت تنها ماوای اشکم بود ...جلوتر بیا ...شیوا خسته است وتنها ...سربزیر وسخت ...می خواهم با باد برقصم ...می خواهم برایم بنوازی ...می خواهم درآغوشم بگیری ...امروز من چیزی ام بیش از یک مادر ...مادرها چگونه می رقصند اگر باد دورشان بچرخد وبچرخد ؟...مادرها چه سازی می زنند ؟...شیوا می ایستد ...شانه ها را بالا می دهد ...مشتی یاس در دستش ...یک قدم به جلو ...نه عقب نمی آیی ...جلو جلو ...فقط پیش برو ...راهها را تغییر بده ..مسیرها را آذین ببند ...هلهله کن ...دستها را بیفراز وبچرخان ...خدارا در آغوش بگیر ...او در آغوشت جایمی گیرد ....نگاه کن اینها فرش بالند ...جلو برو ...موهایت را بیفشان خداوند در جهنمش را بسته است ...حرارت را حس کن ...جهنم همین جاست ...نفس بکش ...نسیم می آید،بهشت همین جاست ...برقص شیوا ...برقص شیوا ...بخوان شیوا برای همخوانی با فرشتگان لازم نیست خوش صدا باشی ...برای همنوایی با جهنمیان لازم نیست سور اسرافیل در دست بگیری ...انسان نباش ...فراموش کن خواسته ای هست ...عشقی که ایستاده در کنارت را ببین و خود را فراموش کن شرط اول اسطوره بودن ...شرط اول عاشق بودن ...شرط اول ادامه دادن فراموش کردن خود است ...می دانی هیچ کس نمی داند تو چه حالی داری ...برای این حالت گاه گریه کن شفایت نمی دهد بیادت می آورد که چقدر وفاداری ...
چشم چشم همه دوستهای خیلی خوب نادیده ام خیلی دوستتون دارم ...چشم چشم ببخشید نگرانتون کردم خیلی خسته ام به اندازه صدها سال ...موضوع صرفا اون خواب نبود باور کنید ...باور کنید ..ولی شیوا خیلی پرروست ...زمان بهم ثابت کرده که در بدترین شرایط هم دوام می آرم ...