فرقی که بین دوران کودکی وبزرگسالی هست ،این است که در کودکی بلدی برای مشکلات کوچک وبزرگ غمی نداشته باشی ...برای تو در دوران کودکی گذران وبازی مهمترین مسائل روزمره ات هستند ودر بزرگسالی یاد می گیری که بدانی زندگیت گذشته است وتو همین یک بار فرصت زندگی کردن را داشته ای
...طول عمر برایت مهم می شود ...مادیات شرط اول زندگی ات می شود ،چون نباید از قافله زندگی لوکس دوران خودت عقب بمانی ...تمام را ه را می دوی ..همه سعی ات می شود ساختن یک زندگی آرام بدون سروصدا وتنش ،در حالی که برای بدست آوردن مادیات همراه با آرامش دمی آرام نیستی.
مدام می دوی، مدام می توپی ،مدام می خروشی ...در خانه ،در اداره ،در اجتماع گاهی آرامی ...گاهی ناآرام ...گاهی راحت وساده از کنار همه غوغاها می گذری وگاه گلو می دری وقد علم می کنی واعتراض ...ناگهان بخود می آیی ..ناگهان می بینی برای بدست آوردن کیفیت ، راه تولید محصولت راه بسیار بدیست ...می بینی زندگی ات گذشته ،بی آن که زندگی کرده باشی ...چقدر زود می گذرد درست است که نیمه دومی ...درست است که دم عید پنجاه ویک بدنیا آمدی اما هرکس این روزها از تو بپرسد متولد چه سالی هستی نمی گوید سی وشش ساله ای می گوید سی وهفت سال داری ...ای ول چه خوب موندی ...تو می مانی وآینه و گردی صورتی مهتابی رنگ ونگاهی تیره ...خودت را می بینی که شانزده ساله ای ودرآینه گونه هایت صورتی اند ...بینی ات باریک و ظریف است وگونه هایت برجسته ...سرت را بلند می کنی ومی دانی یک روز خیلی زیبا خواهی شد ...وحالا بیست سال گذشته ...چهره ات مهتابیست ...گریه ها وبیخوابیهای مکرر این هفته رنگ بر گونه هایت نگذاشته ...چشمانت بهمان تیرگی ست دور چشمانت گودرفته ...نگاهت مبهم وغمگین است ، روی گونه های برجسته ات اثر لکه های قهوه ای کمرنگ گذر زمان به چشم می خورد، مثل زمینی که باران می خورد و لکه های جابجای گل را روی سطح صاف به یادگار می گذارد ...لبهایت این روزها به هم دوخته شده است ...اثری نیست ازآن شیوای پرحرف و وراج وطامات باف ...شیوا مقابل دری ایستاده بود که باید پیش ازاین ها می گشود ...و"در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم "
...موهای پیچ در پیچم غرق خاک است ...صورتم گل گرفته است ...دستهایم آلوده است ...دوش باران گشوده می شود ...من خودم را زیر باران می شویم ...و باز به تو ایمان می آورم نه به این که سرآغاز یک فصل سرد باشی ...می دانم فصل سختی پیش رو داریم ولی نمی هراسم ...چون تو همیشه به من ثابت کرده ای دارای اراده ای عظیم وبس شگرفی ...نمی خواهم ناز کنم یا آزاری بدهم می خواهم از بین این زندگی دوان نه روان شیوایی را بیابم که در بین سطور خاک وخرمن وآتش وباد ودود وعشق گم شده است ...شاید خاکستری یابم یا آتش زیر خاکستر ویا شاید ...