روزها سخت به حکمت به وجودآمدن انسان می اندیشم ...به این که چرا به وجود آمد وبرای چه باید زندگی کند ...فلسفه آفرینش چیست واصلا از اولش چه بود ؟چرا بشر تنهاست وچرا عقل دارد یا چرا اختیار دارد یا چرا ندارد یا چرا خدای یک میز می تواند خالق یک سرزمین باشد وخدای من جواب تنها یک بنده را بدهد ؟...وحی می شود وباران می بارد ...من به اوج می نگرم وآن نقطه سیاه کوچک را بالای آن همه سبز می بینم ...بعد به خود می گویم نپرس بهتر است کوتاه بیایی ...
جمعه به گمانم اول ماه بود وما رفتیم رستوران زیبا ...شنبه به بعد هرروز به عنوان میزبان .زیبا... ناهار میل فرمودیم ...
از پارسال به این طرف چند مورد کتاب روانشناسی خریداری کردم که هیچ کدام را نخواندم این روزها تلاش بسیار دارم تا دوباره شروع به خواندنش کنم بلکه افاقه ای در جهت التیام بخشیدن به خراش های روحم داشته باشد .
این هم از عجائب روزگار وروان پریشان من است که گاه کتاب حجیمی را در یک روز تمام می کنم وگاه کتاب کوچکی را در دست می گیرم وساعتها به آسمان خیره می شوم ودریغ از یک کلمه وخواندن کتاب را یک ماه طول میدهم
آن قدر همه چیز درهم وقاطی است که فرصت نمی کنم حتی ذره ای به این بیندیشم که زمانی سطر خاک را چطور می نوشتم چگونه قلم بر می داشتم چگونه تایپ می کردم چگونه بال می گشودم ...چگونه پرواز می کردم .
انسان در مقابل تغییر بشدت می ایستد وبشدت مقابله می کند ...من هم ازجمله همه انسانها دلم می خواست سیستم اداره ام همان داس و فاکس بماند وتا آخر عمرم اینترنت کار کنم ومجله تورق کنم وکتاب بخوانم وگاهی بکار ارباب رجوعهایم برسم ولی حالا انگاری همان ده سال پیش است ازاین سوبه ان سو می دوم وظاهرا به جایی هم نمی رسم .
ناگفته نماند در اداره ما وقتی چیزی توزیع می شود مردها وزنها بی عنایت به رده سنی از هر قماشی که باشند بر سر ال سی دی و ماوس وغیره وذلک چنان به جان هم می افتند که انگار ارث پدریشان را تقسیم می کنند ما این وسط به عنوان سوپروایزر حرف خورمان قوی است ...تا پارسال دعوابر سر این مونیتورهای چاق فلترون بود وهمه بچه زن بابا بودند وآن ها که گرفته بودند عزیزنظر کرده مامان جون، امسال هرکه ال سی دی گرفت زد به چاک وهرکس نگرفت چاک دهن گشود ودر وگهر بارید ...ماهم ایستادیم به تماشا وخوردیم ودم نزدیم وآب مدیریت را در کوزه اش گذاشتیم ونوشیدیم وسعی کردیم خرمگس ماجرا باشیم ...اما انگار این قصه سردراز دارد .
امضا شیوا ی در فکر
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 |