<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمرگی های شیوا</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 14:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حکمت درس خواندن شیوایی 3</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اول دبیرستان مصادف بود با افه های مدام اوف شیمی را دوست ندارم ، پیف فیزیک بوی سیم می دهد ، ریاضی جبر زمانه است ...به هرحال با نمره دوازده شیمی و معدل هجده و خورده ای و قایم کردنش از دیگران و عنوان این که معدلم نوزده است گذشت ...خیلی افت داشت برای من چون با معدل  نوزده و هفتاد به اول دبیرستان رفته بودم ...دوم دبیرستان با مخ رفتم رشته ریاضی ،طوری هم با اطرافیانم برخورد می کنم انگار نابغه ریاضی زمان خودم هستم ...البته جبرو ریاضی جدید را خیلی دوست داشتم و می فهمیدمشان ولی آن قدر دماغم را برای مثلثات بالا گرفتم که امتحان ثلث اول نشستم کنار پیمانه ل ...و سر اولین مسئله ای که گیر کردم او گفت :بیا از روی من بنویس و من با پدیده ای آشنا شدم به نام تقلب ...نه تا ان روز تقلب برای من فقط گفتن دانسته هایم به دیگران بود و نه بیشتر ...اما ان روز دیدم نه بابا ای ول ! می شود درس نخواند و بیست گرفت ...بعد شدم پای ثابت تقلب ...نوشتن روی کاغذهای کوچک و دست کاری کردن نمرات قرمز ...به قول مامان زهرا اگر نصف خلاقیتی که برای ادا و اطوار دراوردن و اموختن روش های مختلف تقلب  و اوف و پیف خرج می کردم را برای درس خواندن می گذاشتم الان آمریکا بودم ...یادم می اید آن چهارده معصوم بی گناه را درزمان امتحان از آسمان می کشیدم پایین ،چون در معارف هم اسمشان را به تسلسل آموخته بودم به همان سبک ردیفشان می کردم ...بعد می دیدم ای دل غافل ربع ساعت گذشته و من به جای تمرکز روی درس و سوال امتحانی فقط دارم فکر می کنم که حسن بی علی را بعد از حسین بن علی گفتم یا علی بن موسی الرضا را بدون حضرت گفتم ...خلاصه نصف دعا هم روزهایی که تقلب همراهم بود می گذشت به این که بلرزم که خانم صمدی یا خانم هدایتی مچ مرا نگیرند حتی یک بار وقتی به دقت مشغول زیر و رو کردن کاغذهای چهارگوشم بودم ناگهان دیدم خانم صمدی  به نفر قبل از من رسیده و دارد ورقه هایش را چک می کند من بر حسب نام فامیلم معمولا در ردیف های اول بودم و طوری به خانم صمدی نگاه کردم وآماده شده بودم که غش کنم و گریه کنم و بمیرم تا مامان زهرا مرا اعدام نکند که در کمال ناباوری خانم صمدی لبخندی به من زد و به ردیف بعد از من رفت ...ای بی وجدان و بی معرفت شیوا...یعنی ان موقع به من ثابت شد که خانم صمدی مرا به عنوان یک دانش اموز بسیار معصوم و پاک می شناسد و آن قدر به من مطمئن است که حتی ورقه هایم را چک نکرده ...پس بنده با یک جهش ناگهانی برگشتم سر امتحانم و در حالی که به شدت می لرزیدم در کمال پررویی به ادامه تقلبم پرداختم ...موقع امتحان هندسه تحلیلی سوم سرکار خانم فروغ خانم پشتم نشسته بودند (ایشان الان مهندس کامپیوتر و دبیر هنرستان هستند و اگر دانش اموزی زیر دستش تقلب کند در جا تیر بارانش می کند ، هرگز هم نمی گذارد در مقابل دو فرزندش خصوصیات و استعدادهای مختلفش را در زمینه های تقلب و فحش دادن های تسلسل وار رو کنم ...چه کنیم مادر تشریف دارند علیا حضرت)و مرتب وزوز می کرد :ورقه ات رو بده ...ورقه ات رو بده ...بی شعور ...نشون بده ورقه ات رو ...و من یک عادتی که داشتم باید حتما ورقه ام را کامل می کردم بعد به دیگری تقلب می رساندم ...او که این حرف ها حالی اش نمی شد ناگهان ورقه ام را از زیر دستم کشید بیرون من ماندم چرک نویس و ورقه سوال و یک لبخند بلاهت امیز به مراقب نزدیکمان که یادم نمی اید که بود ...نیم ساعت من حرص خوردم ...سرخ شدم و مردم به خاطر آخرین سوالی که ننوشته بودم که سر کار خانم بلند شدند یکی زدند بر سرمان و ورقه را کوبیدند روی دسته صندلی بنده ...آن قدر هم عصبانی بود که چرا ورقه اش را دیر به او داده ام که صندلی خودش را روی زمین واژگون کرد و صدای وحشتناک سقوط صندلی روی زمین همه را متوجه ما کرد اما بازهم چهره معصوم و سابقه درخشان خواهرم در درس و مظلومیت... و  خودم در مظلومیت و اندکی هم درس ،به دادم رسید و کسی توجه نکرد ...آن روز ها هم به خیر گذشت دوم و سوم دبیرستان مخلوطی بود از همین رذالت ها ...یادم می اید دبیر فیزیکی داشتیم که دخترش در سوم تجربی بود این آقا ورقه هایمان را آورد یکی از یکی افتضاح تر من و فروغ شروع کردیم به دست کاری ورقه هایمان مثلا0.75را تبدیل به 1.75کردیم یک چندجایی توضیح نوشتیم و چون من جلوتر از فروغ می نوشتم اول من رفتم برای اعتراض ...یعنی او ورقه ها را داده بود دستمان و به ترتیب از ردیف اول می رفتیم برای تجدید نظر ...من چند توضیحی را که نوشته بودم نشان دادم و بعد گفتم به نظرم در شمارش هم اشتباه شده ...آن قدر مودب و مظلوم بودم که آقای نون هم به توضیحاتم نمره اضافه داد و هم شمارش دو و  نیم نمره نمره ام را بالا برد از چهارده و نیم رسیدم به نظرم به شانزده و هفتاد و پنج یا هفده ...دقیق یادم نیست ولی خوشحال بودم و فکر کنم هفده خوش حالی بیشتری از شانزده به ارمغان می آورد ...فروغ یک کوفتت بشه !!!!به من پراند و رفت کنار دبیر ...ولی اگر دیوار به فروغ و نمره هایی که دستکاری کرده و توضیحاتی که نوشته بود عکس العمل نشان داد که آقای ن نشان داد ...خلاصه وقتی برگشت چپ و راست من از او کتک خوردم و شانس آوردم مثلا پسر نبودیم لابد بعد از مدرسه با چاقوروی صورتم هم خط می انداخت ...و اما آن روزهای به شدت آفتابی و پر از هجوم خنده گذشتند ...و اصل فاجعه از راه رسید ...سال چهارم ...کنکور دو مرحله ای و یک شیوای متقلب جر زن سطحی خوان نادان ...آخر کسی نبود در کله ام میخی فرو کند و بگوید :عزیزم ، دخترم ، اصل درس مهم است نه نمره آن و تو باید بدانی دانایی به تو توانایی  می دهد اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه دارد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 14:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=397</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکمت درس خواندن شیوایی 2</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم وقتی معلم هایم مرا برای دروس شفاهی پای تخته می بردند اگر بلد بودم که مثل بلبل جواب می دادم ، اگر بلد هم نبودم باز مثل بلبل جواب می دادم ...نه آنها هرگز اعتراضی نمی کردند من طوری با کلمات بازی می کردم و آنقدر به سرعت حرف می زدم که آنها بیشتر به حرف زدن بلبلی ام توجه می کردند ...البته این حالت خیلی کم پیش می آمد ...به لطف مامان زهرا من بیشتر اوقات درس هایم را بلد بودم ...اما من یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم همین که نمره ام بیست یا نوزده می شد راضی بودم و فکر می کردم شاگرد زرنگی هستم !...مثلا گاهی ریاضی کم می شدم بخصوص روزهایی که خوب تمرین نمی کردم و حواسم جای دیگری بود و دقت کافی نمی کردم نمره ام ناگهان کم می شد وقتی به خانه بر می گشتم چهره کسی را داشتم که شش جفت کشتی که در کل زندگی داشت در شش دریای مختلف غرق شده و کل اموالم از بین رفته وقتی وارد می شدم ،مامان زهرا به دیدن قیافه ام همه چیز را می فهمید ،می پرسید :ریاضی چندشدی ؟...من می گفتم :مثلا پونزده یا شونزده واومی گفت :غلط کردی !این اتفاق معمولا اوایل سال می افتاد وقتی که یک روز مامان زهرا وقت نداشت با من کار کند یا مرا به زور کشیدن گوش روی درس بنشاند ...بعد بلافاصله بعد از کم گرفتن برایم معلم می گرفت معلم خصوصی چهارم و پنجم من جناب آقای رخ فروز بود که امیدوارم هرجای دنیا که هستند سلامت و پایدار و خوشبخت باشند ...او عالی درس می داد و همیشه به مامان زهرا می گفت مشکل شیوابی دقتی ست و سر به هوایی ! در فهم و پیاده سازی عالی ست اما دل به کار نمی دهد ..آخر اگر من دل به کار می دادم چه کسی باید به فضانوردی و ستاره شناسی و دانشمند بودن و هنرپیشگی و کلا همه فن حریف بودن فکر می کرد و کم کم تصمیم می گرفت نویسنده شود ؟...بنابراین من شدم یک شاگرد زرنگ سطحی آنقدر دانا نبودم که وقتی می توانم با یک بار درس خواندن بیست شوم آن را دوبار بخوانم که در حافظه دراز مدتم هم حک شود یا ریاضی را بیشترتمرین کنم ...من با همین سکان کج و معوج به دبیرستان رسیدم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه دارد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=396</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکمت درس خواندن شیوایی (1)</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-395.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا درس می خواندم؟ ...داشتم فکر می کردم چرا همیشه درس خواندن برایمان اهمیت ویژه ای داشت ،تا خودم را شناختم مامان زهرا می گفت :شیوا ، تو باید درس بخوانی تا دکتر شوی !...حال چرا مامان زهرا می خواست تبسم و من حتما دکتر شویم ...شاید چون همیشه عمو هوشنگ برایش الگوی برتر بوده ...من عمویی دارم که در نوع خودش بی نظیر است ،بسیار باهوش و فوق تخصص جراحی اطفال ...درچشم مامان زهرا عمو هوشنگ موفق ترین فرد فامیل بوده ...وقتی عمو درس خواند و دکتر شد توانست کلاس زندگی اش را تغییر دهد و این از عهده هرکسی در آن دوره بر نمی امد ...بالطبع مامان زهرا برای ما یک زندگی ایده ال آرزو می کرده زندگی ایده آلی که خودش به ان نرسیده ...تبسم که تکلیفش مشخص بود ...از همان بچگی نافش را با پزشکی بریدند و رفت پی کارش ...ولی من چون گنجشکک مسخره داستانهای کهن مدام ازین شاخ به آن شاخ می پریدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرد شش میلیون دلاری می دیدم تصمیم می گرفتم مرد شش میلیون دلاری شوم ...زن شش میلیون دلاری هم نه ...حتما مرد شش میلیون دلاری ...سربداران می دیدم تصمیم می گرفتم شیخ حسن جوری شوم ...فاطمه نه حتما شیخ حسن جوری ...هروقت عموهوشنگ را می دیدم به خودم می گفتم من باید دکتر شوم ...هروقت عموحمید را می دیدم تصمیم می گرفتم رزمنده اسلام شوم و صدام حسین کافر را بکشم ...خدا نمی کردتلویزیون فیلم فضایی می داد من باید فضانورد می شدم ...خدا نمی کرد اسکی باز می داد من باید اسکی باز می شدم ...وای خدای من خدا نمی کرد گوکوش را می دیدم من باید حتما خود گوگوش می شدم ...خدا نمی کرد تلویزیون زندگی خاندان پهلوی را نشان می داد خوب بالطبع من نمی توانستم دختر شاه شوم پس باید زن پسرش می شدم ولی چطو.ر باید زن او می شدم آخر کجا باید پیدایش می کردم پدرم وزیرش بود دختر شایسته ایران بودم ؟ملکه زیبایی بودم ؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر کسی از هنرپیشه ای تعریف می کرد من باید هنرپیشه می شدم ...اگر کسی از وکالت حرف می زد من باید وکیل می شدم ...اگر کسی حرف قضاوت می زد من قاضی می شدم ...خدای من چه خبر بود ؟در سر من چه می گذشت ؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه دارد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=395</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-395.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیوای لاست زده !</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تب ثبت نام ارشد فراگیر شده من هم دودلم ...حالا انگار چقدر سواد م فوق العاده است ...؟دلم می خواست بر می گشتم به عقب به روزهایی که سرشار از ذوق و شوق برای ادامه تحصیل بودم ...امروز هم به شدت دلم می خواهد این کار را انجام دهم ولی دوست ندارم کامپیوتر بخوانم دلم می خواهد ایران هم مثل کشورهای مدرن رشته نویسندگی در دانشگاه تدریس می کرد و من می توانستم در آن ادامه تحصیل بدهم ...با ان که این روزها به شدت عاشق سریال لاست شده ام باید بگویم در کل این سریال من بدعادت را از زندگی انداخته ...می خورم ...می خوابم ...سریال نگاه می کنم ...کمی کتاب می خوانم ...و لحظه شماری می کنم دوباره بتوانم لاست ببینم ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.بالاخره طلسم 1984شکست و این کتاب به اتمام رسید ...این کتاب را یکی دوبار نباید خواند باید مدام نگاهش کرد اینجایش را ببینید :&quot;قدرت واقعی که ما باید شب و روز برای آن بجنگیم،قدرت تسلط بر اشیاءنیست ،بلکه قدرت تسلط بر انسان است &quot;.....وپس از یکی دو جمله توصیفی :::وینستون ،چگونه یک انسان می تواند قدرتش را بر انسان دیگری اعمال کند؟.وینستون فکر کرد ..باوادارکردن او به رنج کشیدن ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-دقیقا.باوادارکردن او به رنج کشیدن .اطاعت کافی نیست .اگر او رنج نکشد چه طور می شود مطمئن شد که او درحال اطاعت ازخواسته توست نه خواسته خودش ؟...ماندن در قدرت یعنی تحمیل درد و حقارت .قدرت به معنی متلاشی کردن ذهن انسان و شکل دادن مجدد آن در قالب مورد نظر خودت است .پس حالا متوجه می شوی ما درپی ایجاد چه دنیایی هستیم ؟...دنیای ما متضاد آرمانشهراحمقانه طرفداران اصالت لذت است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و ...و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هزار نکته دیگر نظیر این که در سراسر کتاب موج می زند ..این سخنان آشنا نیستند ؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کویر من را شروع کردم شک نکنید که نویسنده ان بی نظیر است ...                                  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=394</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شایدآینده ای روشن تر</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید یکی از حکمتهای تغییرمدام مسیر سرنوشت رشد و شکوفایی انسانهاست که خداوند به طریقی آن را مقابل ات باز می کند و تو ممکن است بدون آن که مسیر را تشخیص بدهی فرصت به دست آوردن آنچه در انتظارت هست را ازدست بدهی ! ...باید محکم با خودت حرف بزنی ، سنگهایت را محکم با خودت وابکنی ، باید خودت را خوب بشناسی و خوب محک بزنی ...فاصله اش به باریکی یک تار مو ست ...شاید باورت نشود وقتی بلند شدی ...گام برداشتی و رسیدی ...افق های رنگارنگ رویاهایت به واقعیت می پیوندند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز از خودت بپرس آیا خوشبختی ؟...امروز به خودت بگو خوشبختی فقط داشتن پول نیست که داشتن عشق است که داشتن آرامش است ...بعد برای خوشبختی بیشتر بلند شو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط کافی ست نترسی ...فکر نکنی دنیا به آخر رسیده ...باید سعی کنی تکیه ات فقط به خودت و خدا و قدرت خودت باشد ...باید سعی کنی محکم به خودت تکیه کنی و برای خودت تکیه گاه محکمی باشی ...نترس ...بلند شو ...تو می توانی !...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن 1...بعد از گذشتن سیزده سال از فارغ التحصیلی  باید قبل از بیدار شدن خواب ببینم امتحان داده ام و استاد نمره ها را آورده ...مثل گذشته ها همه دورش جمع شده اند تا نمراتشان را بگیرند و من از دور نگاه می کنم ...بعد خودم را می رسانم و می پرسم :می شه نمره من رو هم بگید ...استاد هم می گوید :چشم !...و من دیگر نمی توانم منتظر بمانم تا ببینم نمره ام چند شده چون ساعت شش و چهل و پنج بود و اداره و دفتر و مدرسه داشت دیر می شد !...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در راه برای همسرم تعریف می کنم او می خندد و می گوید :باز هم خواب امتحان دیدی ؟...این همه سال از دانشگاه گذشته !...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسرک می گوید :مامان ممکنه شما خواب آینده رو دیده باشی نه گذشته رو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما می خندیم :حق داری !...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس پیش به سوی آینده ای پر بار و پر از درس و امتحان ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن 2...من تا ای دی اس ال نگیرم جواب های کامنتها را نمی دهم با این سرعت این چند روز اصلا نتوانستم کار کنم وای به حال جواب کامنت ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 04:58:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گروه خونی عجیب و غریب </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادم می آید وقتی دانشجوبودم و پاییز و زمستان لاهیجان فرا می رسید همیشه داشتم از سرما می لرزیدم ...یک تاپ می پوشیدم ،رویش یک بلوز تریکو ،بعد یک یقه اسکی و روی یقه اسکی یک پلیور پشمی یا کاموایی بعد هم که سایر مخلفات که شامل مانتو و مقنعه شال گردن و کاپی شن بود ،...و بازهم گرمم نمی شد و گردنم در سرما لق می زد و دلم می خواست گریه کنم و همه اش به دختر کبریت فروش فکر می کردم ...گروه خونی من O+ بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمان ازدواج و انجام آزمایشات معمول مدام من را برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه فرا می خواندند فکر کرده بودم سرطان گرفته ام و باید ناکام از دنیا بروم که دیدم نه خیر !خون من به شدت دستگاههای آزمایش و کارکنان آزمایشگاه را دچار تردید کرده من نه مینور بودم و نه مینور نبودم یعنی احتمالا دچار یک نوع تالاسمی مینور خاص بودم چه می دانم آلفا ...بتا ....گروه پزشکها و پیراپزشکها بهتر می دانند...برای آزمایشات تکمیلی راهی تهران شدم یادم می آید صبح روزی در آزمایشگاه بیمارستان بانک ملی آزمایش دادم و بعد راهی آزمایشگاه به گمانم دانش شدم نتیجه خیلی خنده دار بود من فاصله آزمایش دادنم یک ساعت بود در یک آزمایشگاه از دست راست و در آزمایشگاه بعد از دست چپ خون داده بودم اما در بانک ملی نتیجه سالم و در دانش نتیجه مینور داشتم ...حال این بحث جای خود دارد موضوع این بود که در هر دو آزمایشگاه نتیجه تست آزمایش گروه خونی من O+بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما مبنا را بر درستی آزمایشگاه دانش گذاشتیم و ماجرا را با توجه به سلامت همسرم فراموش کردیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند سال گذشت ...من کارمند شده بودم و زمان بیشتری را در اداره می گذراندم من فاصله مابین خانه و اداره همیشه گرمم بود این قضیه هیچ ربطی به ازدواج نداشت هیچ ربطی به کبر سن نداشت هیچ ربطی به آب و هوای لاهیجان نداشت من به شدت گرمایی شده بودم به اصطلاح لاهیجانی ها خَفتی (با سکون ف بخوانید )...در کل پاییز یک تی شرت زیر روپوش کفایت می کرد و چادری که بر سر داشتم وزمستان هم بارانی و گاهی پالتو کافی بود ...من به شدت گرمایی شده بودم و هر روز صبح تا دوش نمی گرفتم احساس آرامش نداشتم و فکر می کردم بازهم گرمم می شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد باردار شدم و دکتر همه آزمایشات را برایم نوشت نتیجه آزمایش را که به دقت نگاه کردم ناگهان متوجه شدم معیار شمارش   MCV ام با MCVیک مینور همگون نیست بعد نگاهی که به نوع گروه خونی انداختم دیدم گروه خونی ام B+درج شده ...با یک حالت عصبانیت مچ گیرنده راه افتادم سمت آزمایشگاه ...همسرم هم هرکاری می کند نمی تواند مانع من شود ...وسط آزمایشگاه ایستاده بودم و بلند می گفتم :من ...من آزمایشم اشتباه شده ...من من ....گروه خونی ام O+بوده ...من من مینور بودم حالا گروه خونی ام B+شده و دیگه مینور نیستم ...مسئول آزمایشگاه هم که آشنای خانوادگی همسرم بود (در لاهیجان در کل همه با هم آشنا هستند )خیلی ناراحت شدوفوری دستور داد که از من آزمایش مجدد بگیرند ...من B+بودم ...به قول مسئول آزمایشگاه ازنوع شدیدش ...و با شمارشی که او دوباره از نمی دانم کدام فاکتور خونی ام کرد من اصلا مینور هم نمی توانستم باشم ! ...او ادامه داد قبلا هم شنیده از هر یک میلیون نفر یک نفر گروه خونی اش عوض می شود ...بعدها من از این طرف و آن طرف تحقیق کردم و دیدم مثلا دختر همکار خواهرم و شوهر دختر عمویم هم گروه خونی شان عوض شده ...آن هم دقیقا از همین گروه oبه همان گروه b&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذریم که بعدها همسرم ادای مرا در می آورد و می گفت :تو با اون حالتی که داد می کشیدی انگار می گفتی من جایزه صلح نوبل رو بردم من جایزه نوبل گرفتم ...من برنده جایزه صلح نوبلم ...من مینورم ...من مینورم ...(مردم لاهیجان در کل خیلی با آبرو هستند بر خلاف ما کولی های اصیل اشکوری شهسواری )...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن 1فکر کنم قبلا هم این خاطره را نوشتم ولی چرا امروز این را دوباره نوشتم نمی دانم شاید دلیلش افسردگی از نوع بارانی اش بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن 2...یکی از راههای شاد بودن در این دور و زمانه بی خبری و بی خیالی ست ...امروز بعد از مدتها زیر چشمی نگاهی به اطراف و اکناف حقایق انداختم بعد دیدم با این وضع ،با این باران ،با این هوای خاکستری ،با این چشمهای خسته آماده اشک ریختن بهتر است که بی خبر باشم و ندانم بر سرمن نوعی  چه می آید ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن 3پاییز به شدت هجوم آورد و حضورش را با سیل و باران همه سویه اعلام کرد یاد روزهای مدرسه می افتم یاد کودک بودنم مدرسه شاه عباس هشتپر راستی چرا ازبین آن همه همکلاسی که من داشتم یک نفر در این دنیای مجازی نیست ؟...ناگفته نماند من هنوز عضو فیس بوک نشدم و شاید از یک سرویس دهنده ایرانی انتظار بیجایی دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن ...۴فیفیل عزیزم ...من طوبی رو آهسته دارم می نویسم  و همینطوری امیدوارم یه روزی مجوز چاپ هم براش بگیرم ولی به ات قول می دم اگه نگرفت دست نویسم رو برات بفرستم که بخونی ...البته می دونی که من تایپ می کنم پس میشه تایپ نوشته &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویکتوریا ! فارسی 1...شیوا و شعارهای درپیتی </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو روز است مدام به خودم تف و لعنت می فرستم که چرا این همه خودم را اسیر کارهای خاصی  کرده ام ...کارهایی مثل تماشای مدام فیلم و سریال ...خوب باید بگویم دیروز در وبلاگ &lt;A href=&quot;http://noonoosh.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;نونوش &lt;/A&gt; خواندم که نوشته من داشتم فارسی 1نگاه می کردم لطفا مسخره نکنید ها !....خوب اگر می خواهید می توانید من را مسخره کنید اما من فارسی 1 نگاه و سریال ویکتوریا را دنبال می کنم یادم نمی آید این کانال را کی کشف کردیم ولی موضوع به اوایل شروع سریال برمی گشت و ویکتوریا تازه متوجه شده بودکه شوهر عزیزش انریکه به او خیانت کرده و با تاتییانا دوست است ...ما خانوادگی مشغول دنبال قضایای خاله زنکی ویکتوریا شدیم و با وجود دوبله افتضاح که زیبایی یک اثر را می تواند داغان کند باز حاضر نشدیم ویکتوریا را ول کنیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی که اوایل کار عشق و عاشقی ویکتوریا و جرونیمو بود ، یک شب در خانه مادرشوهرم ویکتوریا شروع شد ، قسمتی بود که کامیلا و سانتیاگو با هم رفته بودند سانفرانسیسکو ...برادرشوهر بزرگترم با عصبانیت گفت :این چه مزخرفاتی ست شما نگاه می کنید ؟...درپیت ترین سریال ها را می خرن و بدترین دوبله رو روش می گذارن شماها هم ندید بدید ...من یک نظریه در مورد فارسی 1داشتم که به دلیل س.ی.ا.س.ی نمی توانم بگویم رو کرد به من و گفت :حق با توست ...این کانال همونیه که تو گفتی ...آن شب گذشت !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی قضیه ای که من می خواهم به آن اشاره کنم نه به هجو بودن کانال برمی گردد نه به دوبله بد و درپیت بودن سریال ها ...مامان شمسی که معرف حضور هستند ...این خانم به دلیل سالها زندگی با چهار مرد به شدت مرد!!!! خودش هم اخلاقی شبیه به مردها پیدا کرده و بیشتر طرفدار حقوق مردان است تا  زنان ...در یکی از قسمتهایی که ویکتوریا هنوز تصمیم نگرفته بود به جرونیمو جواب مثبت بدهد و ما هرسه جاری در خانه مادرشوهر جمع بودیم و ناگهان بحث شد و مامان شمسی گفت :ویکتوریا باید می ماند تا انریکه پشیمان شود و برگردد چرا؟...چون ویکتوریا از لحاظ مالی به او وابسته است ...یعنی در مرام مامان شمسی زنی با مشخصات ویکتوریا بیشترمستحق سنگسار است ...نه اشتباه نکنید مامان شمسی به دلیل خاصی این حرف ها را می زد من بیشتر از هر کسی می دانم ته قلبش به شدت با ویکتوریا موافق است و آرزو می کند او و جرونیمو به نتیجه برسند اما عرض اندام در مقابل سه عروس فضول خیلی مهم تر است تا این که حق با ویکتوریا بودن ثابت شود ...خلاصه این که ما مدعی بودیم هرچه در خانواده مندوزا پیش آمده به دلیل عشق غلط انریکه بوده و او باعث شده هر کدام از بچه ها به راه بدی کشیده شوند و جاری بزرگم هم عصبانی شده بود و بحثش در مورد ویکتوریا و اشتباه انریکه با مامان شمسی دو به دو شده بود ...بعد هم همسرم (ای ول روشنفکر &lt;BR&gt;) طرف جرونیمو و ویکتوریا (و بالطبع جاری بزرگم  ) را  گرفت و انریکه را به شدت کوبید !من هم که دیدم جو دارد یک هوا ابری می شود شروع کردم  به شعار دادن ...ویکتوریا ! ...ویکتوریا !...خلاصه این که اوضاع قمر در عقرب خنده داری شده و قیافه ها دیدنی بود ...حیف که دو مرد بزرگ دیگر و مرد چهارم کوچکتر حضور نداشتند که کار به زد و خورد و پرتاب گلدان و دیس ماکارونی بکشد ...و دومرد زیر هشت سال که اصولا و فعلا به حساب نمی آیند ...پسر عموی پسرک را نمی دانم ولی اگر پسرم پا جای پدرش بگذارد طبیعی ست که باید طرفدار ویکتوریا باشد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب حالا نونوش باعث شد من یک پست راجع به فارسی وان و ویکتوریا بگذارم و احیانا کسانی می توانند به مسخره کردنم بنشینند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن ۱...باید بگویم در تمام یک سال گذشته در مقابل تماشای سریال لاست مقاومت کردم و این همه دیگران نوشتند من صبوری کردم چون از اخلاق گند خودم خبر داشتم و می دانستم که نمی توانم برای تماشایش منتظر بمانم و معتاد می شوم ...تا الان هم مقاومت کردم و چیزی این جا ننوشتم ولی خوب بالاخره این سریال دامن ما را هم گرفت ...عیبش این است که از ساعت مطالعه و نوشتن داستان بسیارکم می شود ...و ما هم آدمهای منظمی نیستیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن ۲...استوانه مرسی آدم دو تا دوست مثل تو داشته باشد نیازی به دشمن ندارد به  زندان آسمان ماه سلام برسان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ .ن ۳...آقای رگبارها در وبلاگش نوشته من زیاد اهل جواب دادن به کامنتها نیستم من نمی دانم آیا باید همین جا جواب بدهم و یا بروم در وبلاگ کامنت گذارنده اما چشم من از این به بعد جواب کامنتها را همین جا می دهم ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:09:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=391</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیوا...تفنگ و ارباب رجوع .....</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنهایی که مدتهاست مرا می خوانند می دانند دل رنجاندن کسی را ندارم ...این ماه تصمیم گرفتم دیگر لیستهای دیسکتی کارفرمایان را اصلاح نکنم بنابراین خیلی ها از من رنجیدند و رفتند ،جالب اینجاست من شیوا با این همه زلف سفید و چین و چروک  باز هوا برم داشته بود که ارباب رجوع هایم خیلی خیلی دوستم دارند ومن دیگر حسابی معروف و مشهورم و هواخواه دارم و دیگر لنگه ام را کشته اند ولی وقتی به خیلی ها نه گفتم و آنها با چنان دلخوری از اتاقم بیرون می رفتندو زیر لب غر می زدند وبرای من خط و نشان می کشیدند و ابرو بالا می بردند  که انگار ناف مرا از روز تولد برای اصلاح دیسکت کارفرمایان بریده اند ...این جاست که متوجه روند جاری دوستی در حد نیاز می شوم و میزان واقعی محبوبیتم را در شهر می سنجم و  به خودم می گویم چرا از روز اول کاری می کنی که همه فکر کنند اصلاح دیسکت هم وظیفه توست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;القصه !!!!!....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;....امروز ارباب رجوعی داشتم که شماره بیمه ها را غلط وارد کرده بود البته طبق معمول او نماینده شرکت بود و هرچه می گفتم این لیست خطا را ببر واحد نامنویسی که شماره های درست را برایت بنویسد بعد من چون اولین بار است دیسکت می آوری آن را اصلاح کنم می گفت از روی لیست دستی ماه قبلم اصلاح کن ...آخرش هم یک لبخند معنی دار زدو با یک تحکمی که معنایش این است :دستت بشکند گفت دستتان درد نکند  و با دلخوری رفت ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من هم که خیلی حرصم گرفته بود به روی خودم نیاوردم و به کارهای متفرقه دیگر پرداختم تا این که دیدم همکار خدماتی مان بعد از نیم ساعت آمد و خیلی مودبانه و مهربان پرسید: مشکل این لیست چیه ؟برایش توضیح دادم که بابا این آقا بهتره که شماره های درست را از واحد نامنویسی بگیره اونطوری خیالم در مورد شماره ها راحت تره ...و او چشم غلیظی گفت و رفت و من هم فراموشم شد ...نیم ساعت بعد دیدم ارباب رجوعم با یک افسر نیروی انتظامی خیلی خنده رو وارد شد من هم فوری دستهایم را بردم بالا و گفتم چشم من حتما لیستت را درست می کنم چرا برای من پلیس آوردی ؟...افسر گفت :ای بابا تو که وقتی پشت پارست می شینی خیلی خیلی بد اخلاقی این جا کارمند خوش اخلاقی هستی ...البته او مرا اشتباه گرفته بود چون من نه تنها پارس ندارم بلکه از بس می ترسم اصلا رانندگی نمی کنم ...شروع کردم به اصلاح دیسکت من که می دانم این زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد ...خنده ام گرفته بود :خوب دیگه حالا می ری برای ما پلیس اسلحه به دست می آری ؟...ارباب رجوع و افسر به شدت به هم شبیه بودند به گمانم برادری ،پسرعمویی ، همدیگر را آقای ...صدا می کردند (آقاآقا از خانه بیرون می رود )...ارباب رجوع با ناراحتی می گفت :به خدا من چنین منظوری نداشتم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-چرا از اول لیست را نبردید واحد نامنویسی که شماره های درست را برایتان بنویسند ؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-بردم حرفم را گوش نکردند ...مکثی کرد :تا آقا اومدن ...به پلیس اشاره کرد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایی اش کارمندهای بزدل تامین اجتماعی را می بینید همکاران من در واحد نامنویسی وقتی آقا ی ارباب رجوع با لیست و بدون پلیس رفته بود سراغشان به او گفته بودند :اه از دست این پورنگ روزهای آخر ماه کم کار داریم باز هم برایمان کار می فرستد و وقتی نیروی خدماتی و پلیس و ارباب رجوع سه نفری با لیست می روند سراغشان همه شان مثل ببعی های خوشگل ناز پشمالو  تند تند کارشان را انجام می دهند ...یعنی خدایی اش اسم ما ها را چه باید گذاشت نازنین هایی که خداوند روحی گوسپندی و جسمی انسانی عطایشان فرمود ...وقتی کار اصلاح تمام شد آقا پلیسه تفنگش را از طرف عکسش ...خدایا چه می گویند به اش حالا هرچی گرفت طرفم و گفت :من را نکش بزن به پایم ولی دیگه چوبم نزن ...پلیس محترم هرگز این جا را نخوانده بود او نمی دانست چشمهای من چگونه می درخشد وای اگر ان اسلحه مال من بود وای اگر آن تفنگ مال من بود ...وای اگر مال من بود با ان چه نمی کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک دستمال بر می داشتم برقش می انداختم و می گذاشتم روی شومینه ام تا بدرخشد !و....و....و.....اصلا هم با هاش شلیک نمی کردم ...و اصلا هم یادم نمی آمد که چقدر تیراندازی را دوست دارم ...چقدر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...پ .ن ...این نوشته متعلق به پنج شنبه است &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 04:36:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مازوخیست شیوایی </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک حس مازوخیستی شدیدی دارم درمان ناپذیر ...دی شب در حال مرگ از خستگی و بی خوابی های چند شب پشت سر هم بودم ...به انبوه آشغال هایی که روی اوپن آشپزخانه و در سینک بود نگاه کردم و مرتب از خودم می پرسیدم یعنی الان جمعشون کنم یا بگذارم صبح بعد ناراحت هم بودم که چرا خوابم می آید و نمی توانم برای دیدن سریال مورد علاقه ام بیشتر بیدار بمانم ...نگاهی به جعبه جادویی انداختم  یک جایی داشت یک فیلم چندش آور تقریبا ترسناک می داد به نام SAW // که من مثل دیوانه ها وسط هال  ایستادم و دارم تماشایش می کنم ...بعد چرخیدم و تماشای این فیلم باعث شد که من آشغال ها را جمع کنم و لااقل ظرفها را در ظرفشویی ام بچینم ...بعد دوباره آمدم ایستادم وسط هال و به تماشای ادامه اش پرداختم با یک قیافه وق زده و دهان باز ...که برق قطع شد ...یعنی چشمتان روز بد نبیند من واقعا هیچ جا را نمی دیدم ...هیچ چیز را احساس نمی کردم بین هوا و فضا معلق بودم آرام و کورمال کورمال با حس غریبی راه اتاق خواب را پیدا کردم از روی صدای خر و پف آرام جاری بر فضا ...یادم آمد که یک لامپ شارژی روی دراور هست کافیست خودم را به آن برسانم و نخش را بکشم و تمام ...نور به اتاق بیاید و من بتوانم به ترسم غلبه کنم و یک هو آن قاتل روانی فیلم از جعبه جادویی نپرد بیرون و من را برای قتل بعدی اش شماره گذاری نکند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح برای بار دهم به خودم فحش دادم که چرا شب دیر خوابیدم و مجبورم صبح مثل فرفره دور خودم بچرخم و باز اداره ام دیر بشود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادم می آید از کودکی ر.فسنجان.ی را می شناختم از گاهی شوخ طبعی اش که جاهایی به کار می برد خوشم می آمد درضمن تنها کسی بود که در بین سردمداران ریش نداشت همه اش غصه می خوردم چرا از آن کت و شلوارهای شیک نمی پوشد ...یادم می آید یک کتاب چندجلدی در کتابخانه پدر بود به نام زندگی وینستون چرچیل ...یادم می آید پدرم می گفت :ر.فسنجان.ی مثل چرچیل می ماند خدا باید بشناسدش ...چند روز پیش همسرم به مادرش می گفت :سیاست می دانی مادر یعنی چی ؟...یعنی این اتفاق ها که افتاد و باز او هست ...یادت می آید وقتی همسرش داشت می رفت رای بدهد در جواب خبرنگار یکی از این شبکه های س.یاسی گفت :من چه می دونم مردم بریزن بیرون ...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی چه شد ؟...چه دارد می شود ؟...بعد از این همه ماه سکوت بهتر است باز هم لال مانی بنفش بگیرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا به آخرین صفحات 1984رسیده ام و وینستون اسمیت گرفتار شده است من کاری ندارم که اروول که بود و چه می دانم برای نوشتن این دو کتاب پول خاصی گرفته است اما به هرحال او در شرح آن چه در فضا و مکان جاری بود و هست نابغه بود ...کتاب بعدی  که خواهم خواند کویر من آقای مافی ست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مورد ادامه بحث در مورد خوشبختی زنان به روی چشم من می میرم برای زنانه نویسی نوشتن در مورد زنان ...فقط یک استارت بزنید یک سوال بپرسید من همان سوال و جوابش را در صورتی که بتوانم تبدیل به یک پست می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا خوشبختی (3)</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...آن قدر مطمئن این حرف را زد که حیرت زده به او نگاه کردم او مطمئن بود من چاره دیگری ندارم و پیشنهادش را می پذیرم ...اما من گفتم :نه نمی توانم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این نتوانستن به چه بر می گشت آیا من یک زن مستقل نبودم ؟...دارای بعد اجتماعی خوب و حقوق بالا نبودم ؟...به تنهایی از پس کارهای مردانه بر نمی آمدم ؟...نه من عاشق بودم ...من به عاشق شدن روز اولم فکر می کردم به این که چقدر همسرم عاشقانه دوستم داشت و من چگونه بدون او قادر به ادامه زندگی نبودم ...من به چند سال بعد می اندیشیدم به این که بی وجود همسرم قادر به زندگی کردن هستم اما نه از لحاظ عاطفی ...من خرد می شدم بدون حضور نفسهای گرم و عاشق او در زندگی ...من به او و به عشقش نیاز داشتم ...خوشبختی من آن لحظه ای بود که او با تمام وجود می خندید ...گاهی می دیدم که از ورای پوسته سنگینی که به دور خود ساخته بارقه ای پر از نورو محبت به من می تاباند ...اما این روزنه مگر چقدر دریک ماه بود یا حتی در یک سال ...می اندیشیدم در یک محیط پویا هم خودم و هم پسرم بهتر رشد خواهیم کرد ...بعد از خود می پرسیدم به عنوان یک زن آیا حق دارم پسرم را از دیدن پدرش محروم کنم؟...چرا نمانم و برای به دست آوردن دوباره او مبارزه نکنم همانطور که یک بار او مردانه برای رسیدن به من مبارزه کرد ...روزهای سختی را پشت سر گذاشتم زمانی زنانی از فامیل به روابط عاشقانه ما غبطه می خوردند اما روزهایی هم به وجود آمد که هیچ حرمتی باقی نماند ...باورم نمی شد می شود از یک پوشال که با فوتی ممکن است بر هم بریزد  می شود دوباره  زندگی ساخت ایستادم و خودم را باور کردم ...به خرید خانه رسیدم گفت من نیستم ...گفتم خودم پای همه چیزش می مانم ...وقتی پایداری مرا دید اتومبیل هایش را فروخت ...کسی که روزی اجازه نمی داد فامیلش پشت سر من بگویند بالای چشمم ابروست به من به خودش به آینده به کودکم به شدت بدبین شده بود ...و من نمی توانستم علت این همه تظاهرات نامتعادل را درک کنم ...تا روزی که فهمیدم او مثل یکی از هزاران آدمی که ممکن است بیمار شوند بیمارشده ...پنج سال را با بیماری دست و پنجه نرم کرده بی آن که من بتوانم متوجه شوم ...یک سال از زمانی که من فهمیدم او بیمار شده و او در مقابل درمان مقاومت کرد گذشت سعی کردم هرگز خستگی مفرط روحی ام را نفهمد ، سعی کردم بفهمد چقدر من و پسرک دوستش داریم چقدر وجود خودش و حضور خودش در زندگی مان مهم است که نبودنش می تواند بزرگترین ضربه ها را به ما بزند ...باید پای صحبت او هم می نشستم از تنهایی که برایش ایجاد شده بود از دوری عمیقی که حس می کرد از دردهایی که می کشید و کسی نمی توانست درک کند از مرگی که منتظرش  بودو به استقبالش رفته بود ...بارها گفته ام فاصله خواستن و برخاستن یک قدم است می خواهی برمی خیزی و موفق می شوی ...و آن وقت درک می کنی که چه خدا دوستت داشته و دارد و چقدر مهمی و به عنوان یک جزء  خیلی کوچک از این کائنات می توانی خوشبختی را در آغوش بکشی ...خوشبختی می تواند قدم زدن شانه به شانه تو در یک راه پر از برگریزان باشد ...یا زیر باران ...یا زیر سایه سار درختان ...خوشبختی می تواند نوشیدن چای دونفره ای باشد وقتی به بازی کودکت خیره هستی ، یا شستن ظروفی بلوری یا تاکردن لباسهای شسته شده ...یا خواندن شعری ...نوشتن کتابی و حتی سطری ...خوشبختی داشتن آرامش بی بدیلی ست که می توانی خودت آن را از جزءجزءزندگی ات بیرون بکشی ...حتی اگر خیلی بی همراه شدی حتی اگر همراهت رهایت کرد و تو به عنوان یک زن این شانس را داری که در قلبت همیشه چهارده ساله ای و هیچ وقت برای زندگی کردن دوباره و موفقیت هزارباره ات دیر نیست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستانهای کهن را باور نکن ...تو ضعیفه نیستی ...تو ناقص العقل نیستی تو در شناختن خود و یافتن عیبهایت و حتی پنهان کردنشان بسیار توانایی ...من کمتر زنی را دیده ام که خودش را ،خواسته هایش را ،درون پر پیچ و خمش را نشناسد ...اگر زنی را دیدی که لغزیده ، که نادانی کرده ، که در سن بالا دوباره عاشق شده هرگز فکر نکن آخی نفهمیده! عقلش ناقصه !باور کن زنان تمام اشتباهاتشان را نیز دانسته انجام می دهند ...زن وقتی بخواهد خوب باشد واقعا خوب است ولی وای به روزی که بد شد آن روزش هم دیگر واویلا دارد ...به قولی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن بلا باشد به هر کاشانه ای ......بی بلا هرگز نباشد خانه ای&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن ...۱...اگر دوست داشته باشید این بحث را ادامه می دهیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن ...۲...یک نویسنده محشری هست به نام &lt;A href=&quot;http://pupu.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پوپو&lt;/A&gt;(آقای امیرمافی )...باورتان نمی شود که دارم از ذوق مرگی می میرم دو کتاب معرکه اش را برایم فرستاد و ضمن تشکر بسیار زیاد از ایشان کتاب ناقابلم را برایشان ارسال  می کنم بعد هم اگر قابل باشم در مورد هر دو کتابش هم می نویسم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن ...۳...علت تاخیرم خرابی کامپیوتر و مشغله فراوانم بود ...چند روزی ست که از هیچ کدامتان خبر ندارم و دلم برای همه شما تنگ است &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
