<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمرگی های شیوا</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 20:18:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من نمی دونم منظورم چیه ؟تو جدی نگیر !</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دل خوش به فانوسم مکن آن جا اگر خورشید نیست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم برای موضوعی که در ذهنم است چقدر می توان واژه قداست را به کار برد اما همیشه به این فکر می کنم اگر روزی زنی دچار حادثه ای بشود که به هر طریقی همسرش فکر کند قداست او خدشه دار شده چگونه باید به زندگی مشترکش ادامه بدهد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست وقتی آقای رگبار کتابم را تمام کرد بخش اولش چقدر به نظرش مسخره  آمده بود ؟زنی که خیانت کند بخشیده نمی شود ...جال سوال من این است حد قداست برای یک زن یعنی چه ؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادش به خیر استاد فرهنگی سر کلاس که می گفت منظورم از این که متعهد باشید این است که خشکه مقدس نباشید اما لااقل وقتی جلوی خدا خم و راست می شید کله معلق نزنید و جفتک چارکش نرید ؟...کاش می شد واقعا فهمید که درست ترین راه برای انسان ها سخت ترینشان هست یا نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از بدترین حالاتی که انسان دچارش می شود زندگی با شک و تردید است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 20:18:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=407</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزمرگی </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح زود بلند می شوم و دیگر نمی خوابم ، می روم و وسط شلوغی هال که انگار نه انگار دیشب از تمیزی برق می زد می نشینم ، خیره می شوم به کتابخانه کوچکم و حسی می دود زیر پوستم... به کتابهایی که خریده ام و نخوانده ام نگاه می کنم و تنم از شادی مور مور می شود برای خودم یک برنامه ریزی ذهنی می کنم و چهار مورد برای مطالعه انتخاب می کنم ...کتاب مکاتب داستان نویسی در ایران و زرتشت برای صبح های زود ...عصرها کمی زبان برای این که چهار ماه است به کل کنارش گذاشته ام و شب ها رمان &quot;انگار گفته بودی لیلی &quot; خانم سپیده شاملو(مرسی دوست عزیز امان از بی حواسی ) ...روز بسیار خوبی را آغاز می کنم و جز برای وادار کردن ارسام به درس خواندن عصبانی نمی شوم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادبیات بسیار زیبای جمله سازی ارسام که یادتان هست ...دیشب وقتی از رشت برگشتیم خیلی دیر بود و ارسام بعد از تماشای کلی فیلم و کارتون خانه مامان شمسی حسابی خسته بود ، کتاب بنویسیم او را ورق می زنم ...جمله سازی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بی دقت :مادرم بی دقت است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مواظبت :من از مادرم مواظبت می کنم  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کثیف :مادرم عشتباعی (اشتباهی )جاروی کثیف را ور(بر)داشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جمله ساز دروغ گو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیدار:من صبح زود بیدار می شوم (البته مادرم مرا از تخت پایین می کشد و من در خواب صبحانه می خورم و تا زمان رسیدن به مدرسه خوابم )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...به او می گویم :معنی کلمه های زیر را بگو ...آن قدر خسته است که وقتی می گویم خوشحال را معنی کن با حیرت نگاهم می کند و وقتی به صورت پرسشی می پرسم :کر (ناشنوا)؟...با استفهام می گوید :کرد ؟...و من از خنده غش می کنم وقتی می گویم با معذرت جمله بساز در حالی که از خنده ریسه می رود می گوید :پدرم به مادرم گفت باید از من معذرت بخواهی واگرنه کله ات را می کنم ...ارسام مرا هم سن خود می پندارد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دکتر ایروبیک را برایم ممنوع کرده به کلاس رقص فکر می کنم شنیده ام یک باشگاهی در لاهیجان کلاس رقص دارد ...یک روز صبح از اداره می روم و با هیبت اداره ای می پرسم :شما این جا کلاس رقص دارید ؟همه پرسنل با هم فریاد می زنند :نه نه نه ! ...من با خنده می گویم :نه ها ! من می خوام بیام ...دوباره همه فریاد می زنند :نه نه نه ! ...به جوابم فکر می کنم :چرا گفتم می خوام بیام ؟خوب در غیر این صورت چه باید می گفتم من آمده ام این جا را تعطیل کنم ...یا آمده ام بگیرمتان ...از قیافه پرسنلش که با ترس نگاهم می کردند خنده ام می گیرد ...یعنی چه که یک آدم با مقنعه به کلاس رقص برود ؟ استغفرا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی که به بازدید روزانه وبلاگم نگاه می کنم می بینم که بعضی ها با عبارت های خنده داری به وبلاگم رسیده اند:زنان لخت باحال ...س.ک.س با زن دایی ...دختران خوشگل ...و آخه من کی از این عبارات شنیع استفاده کردم آخه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کجا دیده ام تو را ؟</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادم نمی آید از چه زمانی وام بانک کشاورزی گرفتن را یاد گرفتم ،یادم نمی آید چه سالی بود که من مرتب به این بانک می رفتم و قسط محدود ماهیانه اش را می دادم فقط یادم می آید از حدود دو سه سال پیش کاربر پشت باجه آن عوض شد و یک خانم با نمک آمد که  در بیشتر مواقع با من مدارا می کرد مثلا دفترچه قسط و پول را به او می دادم و او هم لبخندی می زد و من گاهی یادم می رفت و حتی تا ماه بعد هم که موعد پرداخت قسط می شد یادم نمی آمد پنج شنبه همین هفته وقتی حدود بیست دقیقه به دوازده ظهر آنجا رسیدم و دیدم هنوز قسط یک جای دیگر مانده و پسرک دوازده تعطیل می شود و من باید جلوی در مدرسه باشم عذر خواهی کردم و گفتم :می شه من این بار هم برم ؟...و او لبخندی زد و گفت :شماره تلفنت را به من بده ...بعد در حالی که به لطف او من به همه کارهایم رسیدم و موعد مقرر ارسام را هم از مدرسه برداشتم و به اداره رفتم و به خانه رفتیم و ناهار را خورده بودیم که همراهم زنگ زد و من صدای آشنایی شنیدم که نمی توانستم به یاد بیاورم کجا آن را شنیده ام ...پس از ابراز آشنایی از طرف اوهمان خانم با نمک فوق الذکر  دعوت شدم که به کارگاه داستان و شعر لاهیجان واقع در کتابخانه فیض (اگر اشتباه نکنم) بروم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش هم خیلی ذوق کردم و هم جا خوردم که او من را از کجا می شناخت ؟...بی خود نبود همیشه ته دلم با او احساس آشنایی می کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این جور جمع ها برای من همیشه یک مقدار غیر قابل هضم است ...حالت لال ها را به خودم می گیرم با لبخندی که تمام نمی شود خجالتی که مدام زیاد می شود و بی اعتمادی که نمی دانم با آن چه کنم ؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب من جز خانمی که ذکر کردم کسی را نمی شناختم و آن جا با خانم شهلا شهابیان که داستان دردش جایزه امسال صادق هدایت را گرفته آشنا شدم و او به من گفت :شما هستید خیلی دلم می خواد داستانتون رو بخونم شنیدم خیلی قشنگه و من که می دانم داستانم پر از ضعف است  گفتم :نه خانم شهابیان تحفه ای هم نیست ... بعد استاد فرهنگ فر آمد و من از او بابت تاخیر و نرفتنم به خدمتشان عذرخواهی کردم و او گفت :من فکر کردم تو بیست بار اومدی و من نبودم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;...پس تو پورنگی ...رو کرد به خانم شهابیان :خیلی دلم می خواست این دختره رو ببینم واقعا نثر زیبایی داری ...من با نیش باز و سر خوش نشستم دور یک میز مربع  مستطیلی چاقی که به مددچسباندن میزهای کوچک به اصطلاح میز گردشده بود  ...بگذریم من تا به حال در این کارگاه ها شرکت نکرده ام می دانید که هیچ اصطلاح فنی هم بلد نیستم پس منی که فقط ذاتی می نویسم نمی توانم مثلا بیایم هم کله خانم شهابیان یا آقای فرهنگ فر یا هر استادی که آن جا بود و نمی شناختم شوم بنابراین بهتر است دو گوشم را باز کنم و بیشتر یاد بگیرم خوب این مجالس به من مبتدی خیلی چیزها می آموزد که به بهتر شدن اثر بعدی ام کمک خواهد کرد ...خانم ناتاشا محرم زاده نویسنده کتاب ساعت از مرگ گذشت یک داستان نه چندان کوتاه به نام نشانه خواند ...داستان ،داستان  زیبایی بود ...جدای این که من بیشتر دوست دارم داستان را بخوانم و نه بشنوم به من چسبید جز یکی دوباری که فکرم به شدت سمت دو نفر مریض رو به بهبودم در خانه می رفت و مرتب به ساعت نگاه می کردم و دلم می سوخت که داستان آقای فرهنگ فر را از دست می دهم ...بهترین نقد را آقای نیما حسن دخت ارائه داد و من که فقط تعریف کردم از داستان و خانم شهابیان و آقای فرهنگ فر هم از بعضی زیر و بم آن ایراد گرفتند و گفتند مثلا می توانست بهتر باشد ...وقتی عذرخواهی می کردم گفتم منو ببخشید مشکل زمان دارم مسئول کارگاه که هنوز به درستی نامش را نمی دانم گفت :من هم معمولا باآدمهایی که مشکل زمان دارند مشکل دارم ...و من خندیدم و خداحافظی کردم ...راست می گوید آقای جمال زاده که نویسندگی رقیب نمی شناسد ...ما زنان مثل اختاپوس می مانیم باید با هر هشت دست و پایمان چیزی بلند کنیم ...هم زن باشیم، هم مادر، هم همسر، هم کارمند، هم خانه دار، هم نویسنده ،هم ورزشکار ،هم هنرمند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...عکس خانم محرم زاده پشت جلد کتابش بود ولی من انگار جایی او را دیده بودم انگار با هم حرف زده بودیم ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که کجا و کی ؟..شاید این خاصیت نویسنده هاست که وقتی ببینی شان فکر می کنی آن ها را می شناسی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 11:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کویر من اثر آقای امیر رضا مافی </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-404.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کویر من پر از واژه های خاص و تامل برانگیز است ...&lt;A href=&quot;http://pupu.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نویسنده &lt;/A&gt; کویر من یک انسان ظریف کار و هوشمند است ...به نکاتی اشاره می کند و بعد تو را وا می دارد از لابلای خطوط موضوع را بیرون بکشی ...کویر من پر از خداست ...&quot;این خدای تو خیلی بزرگتر از اونیه که باید باشه ها .نگاهش کردم .نگاه بی رمقی که حسش ،ناشناخته بود .خدا اگه اندازه داشت ،من باید بی اندازه می شدم .خدا خداست .چه باور کنیم چه نه !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کویر من به جدال مردی با خود می پردازد به قول خود نویسنده هذیانهای یک نوزاد در فصل بهار ...مرد یک جور گم شده در طوفان کویر است و شاید به تعبیری بتوان طوفان و کویر را به تند باد درونش نسبت داد ...با آن که کتاب روند داستانی یکنواختی ندارد و حتی سرانجام هم مشخص نیست اما طوری نیست که تو متوجه موضوع نشوی و به توانایی نویسنده در کنار هم چیدن کلمات شک کنی ...من متخصص در نقد نیستم ولی فکر می کنم نویسنده ای با این ذوق ادبی بالا در واژه سازی باید اثری خلق کند که صد برابر بهتر از این اثر باشد و با توجه به این که داستان مربوط به سال 85است مطمئنم حالا داستانهای ایشان بسیار خواندنی تر است مثل دفتر شعر بسیار زیبایشان و شعرهایی که چقدر زیبا پر از &lt;A href=&quot;http://raraf.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رها&lt;/A&gt; و تاثیر ایشان بر وجود نویسنده است ....کار برای یک نویسنده بسیار جوان بسیار قابل تقدیر است و فکر کن من با سی و هفت هشت سال سن تازه یک کار داده ام و او هنوز راه بسیار زیادی برای تکمیل نوشته های بسیار زیبایش دارد ...قسمت آخر تقدیم دفتر شعرش را بخوانید :&quot;به رهای رئوفم که حجم عصیان مرا تحمل می کند و وقتی ناراحت است ،من می خواهم دیوارها را خرد کنم و زمین را گاز بگیرم ،به رهایی که تشریح حرف به حرف ترکیب دوست داشتن است .&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کتاب &quot;کویر من &quot;اثر&quot; آقای امیررضا مافی &quot; از انتشارات نیمروز را بخرید و بخوانید البته انتظار نداشته باشید که با نوشته ای معمول روبه رو بشوید .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 21:01:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=404</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-404.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هذیان یک بیمار دار بیمار </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی گذشته از آن روزهایی که مریض می شدم و مدرسه نمی رفتم ، می نشستم کنار پنجره و آسمان را نگاه می کردم ...فکر می کردم و خیال می بافتم ...موقع ظهر غذایم حاضر بود و مادری که از مدرسه می آمد و دستهای نوازشش بر سرم هرگز تمامی نداشت و پدری که لوسم می کرد و خواهری که مهربان می شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی بیمار بودم وقتی گریه می کردم  مادر همراهی ام می کرد ، همه داستانهای صمد بهرنگی را برایم خواند وقتی دستم سوخته بود ، همه قصه های کهن را برایم خواند وقتی که چشمم را عمل کرده بودم ....سرم را می گذاشتم روی سینه اش ...و او گاهی که نوازش می کرد روی موهایم اشک می ریخت ...چشمان خسته اش مهربان بود و مهربانی اش ناتمام ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دستهایم درد می کنند غذا می پزم همه آب پز و بدمزه ...غرغر می شنوم ...خسته ام دلم می خواهد گوشم را بگیرم ...هر دو مریض اند و یکی از یکی بهانه گیرتر و مریض تر ...به زمین و زمان و آسمان و اینترنت و بنجامین لاینوس و ساویر و جک شپرد و کیت گیر می دهند ...چارلز ویدمور را چپه فحش می کنند و نمی دانند جان لاک را دوست داشته باشند یا نه نمی دانند جیکوب خوب است یا نه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم می خواهد می توانستم یک لحظه کنار پنجره بمانم و نشنوم که برایشان وقت نمی گذارم که بداخلاق و بی احساسم که به فکرشان نیستم و حاضر نیستم برای غذای بهتر پختن وقت بگذارم ...راستی گفته بودم از آشپزی متنفرم ...از سفره آرایی بیزارم ...از مریض داری بدم می آید ...دلم می خواهد خودخواه باشم و بروم زیر باران دستهایم را بگشایم و چشمهایم را ببندم تا شاید قطرات چشم های خسته ام را تسکین دهند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیده اید غذایی که روغن ازآن چکه می کند خوش مزه تر است ...غذایی که پر از زعفران است چه طعم خوبی می دهد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خسته ام دلم می خواهد هر روز کباب آماده با برنج دودی بخورم ،بعد پا روی پا بگذارم و مجله  و کتاب بخوانم و سریال و فیلم ببینم ، دلم می خواهد با هیچ احد الناسی درس نخوانم و فکر نکنم که پسر است رسیدگی می خواهد نباید ولش کرد معلوم نیست چه از آب در می آید کاش پسر من هم لااقل به یک تفنگ پلاستیکی دل می بست نه دسته شکسته یک چکش پلاستیکی کثیف که لحظه ای از خودش دور نمی کند و من دیگر نمی دانم باید با آن چه کنم که آقا افسردگی نگیرند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...دلم می خواهد آفتاب بگیرم و آفتاب نیست دلم می خواهد گریه کنم خلوت نیست دلم می خواهد فریاد بکشم فضا نیست دلم می خواهد بدوم دشت نیست دست نیست پا نیست ...دلم می خواهد بمیرم گور نیست نه این یکی را دروغ گفتم دلم نمی خواهد بمیرم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 10:22:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان :من عاشق لاستم </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بیماری نابهنگام آنفلوانزا باعث شد خانوادگی در منزل بمانیم و لاست را تمام کنیم ...ببینم ما بخش های بعدی را نداریم یا دقیقا سریال در همان جایی که بن جیکوب راکشت ، جسد لاک پیدا شد و بمب هیدروژنی ترکید ،تمام شد و ما باید منتظر بخش جدید که به زودی می آید باشیم ؟...خوب اگر این طور است من به زندگی برگردم و کارهای روزمره ام را شروع کنم و اگر این طور نیست و فصلی یا قسمتی مانده که آن را ندیدم خبرم کنید ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن ...برم وبلاگهاتون رو بخونم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 18:57:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=402</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودکی گم شده </title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یادم می آید ساحل در یای جو کندان خیلی زیبا بود ، یادم می امد آبش کم عمق و نیلی بود ، یادم می آید می توانستم از ابتدایش بدوم و تا عمق آب به سینه ام برسد صدها متر از ساحل دور شده بودم ،یادم می آید تمام شبهایی که روزهایش در دریا شنا می کردم  در خواب روی آب غوطه ور بودم ...یادم می آید آدامس در سوپر مارکت نزدیک خانه مان پنج ریال بود ، یادم می آید خانه مان در کوچه ای بود که وقتی وسطش می ایستادم دو کوه بزرگ زیبا را از آن می دیدم ...کوهی که خورشید خانم پشتش با من دوست بود و به من چشمک می زد ، یادم می آید عاشق دویدن بودم ...یادم می آید با گل رس مجسمه می ساختم ...مار و ظرف و ...یادم می آید در کوچه دوست داشتم ...یادم می آمد دشمن هم داشتم ...یادم می آمد از دشنمانم می ترسیدم ...آنها مرا با سنگ می زدند ...یادم می آید بدجنس نبودم ....خبر نمی بردم ...محبوب نبودم ...زیبا نبودم ...وقتی جنگ شد پارتیزان بازی کردم آن روز دشمنم کنار من ایستاد و شانه به شانه هم با دشمن مشترک خیالیمان جنگیدیم ...یادم می آید اولین شعرم را وقتی گفتم که باران بارید و رنگین کمان در آمد ....یادم می آید تولد مادر برایش نقاشی کشیدم و با گل های نرگس باغچه به او هدیه دادم ...یادم می آید مادر در باغچه گل کوکب کاشته و  دو کوکب را به هم پیوند زده بود کوکب ما رنگ به رنگ شده بود یک گلبرگ سپید یگ گلبرگ زرشکی سیر ...یادم می آید عاشق کوکب های حیاطمان بودم ...عاشق لی لی بازی با تبسم  ...یادم می اید در هشتپر باد گرم می آمد سقفهای حلبی خانه ها صداهای و حشتناکی می دادند  ...پدر از بانک می آمد و می گفت ...دی شب سقف خانه ای را باد برد ...یادم می آمد روی پاهای مادر می نشستم و آب دهانم را قورت می دادم یادم می آید به شدت می ترسیدم ...یادم می آید مادر برایم درجه می گذاشت و  از تب های بالای من حیرت می کرد ...یادم می آید دلم آغوش گرمشان  را می خواهد ....آغوش گرم مادر و پدر را ...دلم می خواهد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر در حالی که کودکم و به شدت لاغر ، به شدت خیال باف و به شدت مهجور در  کوچه های هشتپر پیش به سمت خانه قدم بزنم در حالی که کیف کوچک قهوه ای ام را در دست گرفته ام ...روپوش ام به تنم گریه می کند و یقه سپیدم از زیر روسری حریری که بسته ام معلوم است ...یک بار دیگر تابستانی باشد که سرم را در کیفم فرو می کنم و به یاد مدرسه می بویمش ....دلم می خواهد یک بار دیگر کودک شوم ...پس این بار با آن که امکان ندارد کودک شوم با آن که امکان ندارد کوچک شوم ...دست در دست  پسرم می گذارم و به طعنه ها و خنده های مردمان عیب جو توجه نمی کنم ...شانه به شانه وپا به پای  تو خواهم دوید ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:13:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=401</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکمت درس خواندن شیوایی 5</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آماده می شدیم تا با باری از دانش و تستهای جواب داده شده به سمت جلسه امتحان برویم که دیدیم جو راهروی پایین و دفتر مشوش است ...ورقه داخل کیف شراره بود نمی دانستیم چه کنیم قرار بود که کلاس ادبیاتمان تشکیل نشود و امتحان بدهیم ...ناظم فریاد زد همه برید کلاس امتحان کنسل شده ...من و شراره دویدیم ...وقتی ورقه سوال دزدیده شده کاملا درون دریچه بخاری افتادو بوی کاغذ سوخته شده پیچید معلم ادبیات وارد شد ...سری تکان داد ولی حرفی نزد و بی اعتنا درس داد ...یک ربع بعد کیف همه مان را گشتند ...همه از هم می پرسیدیم کی ؟...پروین ؟...پیمانه ؟...پری سا ؟...ولی همه معتقد بودند پروین ...جلسه  بعدی که با دبیر شیمی کلاس داشتیم جالب بود مدام سرمان داد کشید بعد بچه ها گفتند :آقا چرا با ما بدرفتاری می کنی ؟...چرا فکر می کنی کار کلاس ماست و کار کلاس تجربی ها تیست ؟...آقای ن گفت :چون من وقتی رفتم دم در لادن یک ورقه را کش رفت ...او بعد از این که به کلاس اول رفته بود ورقه ها را شمارش کرده بود ومی دانست سیصد ورقه دارد ما این موضوع را می دانستیم همه با هم فریاد زدیم و او به فکر فرو رفت :پس شاید هم کار شما نبوده ...ودچار تردید عظیمش شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الهه بعدها قبل از سفرش به آلمان یک آموزشگاه کامپیوتر به کمک همسرش دایر کرده بود هر بار آقای ن را می دید و سلام و احوالپرسی می کرد آقای ن می پرسید :خانوم ک ...تو رو خدا به من بگو کار کدوم یکیتون بود اون ورقه دزدی ؟...این بدترین معمای دوران تدریسش بود که هرگز حل نشد.آن روزهای مستی و جوانی گذشت نفهمیدم باید خوب درس بخوانم ، نفهمیدم اگر قرار است یک باشم باید در درس خواندن هم یک باشم ...انتگرال را تا سر خود امتحان هم یاد نگرفتم ...بااعتماد به نفس به خودم گفتم مهتا قبل از امتحان یادم می ده و من خیلی زرنگم یادش می گیرم ...همین که مهتا شروع کرد برای من توضیح دادن لادن از راه رسید و در حالی که داشت از خنده می مرد گفت :یعنی شیوا بیا که شاهزاده رویاهایت برایت نامه داده ...مرا می گویی نه که در عمرم هیچ کس عاشقم نبوده شاخ در آوردم کی ؟...بعد گفت :اون یارو پسر خوش تیپه کوچه مون ...گفتم :پس بگو ...اون کوره است واگرنه به تو نامه می داد ...لادن همانطور که اکثرتان می شناسید حالا زن زیبایی ست و آن دوره از زیباترین دختران شهسوار بود ...یعنی همان مثل همیشگی همه را برق می گیرد مرا چراغ موشی یعنی واقعا قصد توهین ندارم ها اما واقعا آن پسرک دیدنی بود ...نامه را هم چهارگوش کرده  و همه را منگنه کرده بود که لادن مثلا سر راه نخواندش ...همین نامه لعنتی باعث شد از خیر انتگرال هم بگذرم و بالاخره جبر را تک ماده بزنم ...چقدر تنبل شده بودم چقدر بی سوادبودم ...حالا که این اعترافات را می نویسم از خودم خجالت می کشم از روزی که مثل ابر بهار گریه می کردم و از تجدید شدن می ترسیدم پدر و مادرم با حیرت نگاهم می کردند و می گفتند این تویی از تجدید می ترسی پارسال معدلت هجده بود چه مرگت شده بود چرا درس نخووندی ...؟.....دوست مادرم زنگ زده بود خانه مان و گفته بود :زهرا جون از بیست نفر چهارم ریاضی چهار نفر فقط قبول شدند ورقه ها تازه از بابل رسیده ...و من زده بودم زیر گریه ...اگر تجدید می شدم نمی توانستم مرحله دوم کنکور را امتحان بدهم ...چه فاجعه ای واقعا ؟...و مادر با زنگ زدن به چند جا و استفاده از روابط آموزش و پرورشی اش شماره دفتردارمان را پیدا کرد و باگریه خواهش کرد که او به مدرسه برود و لیست قبولی ها را ببیند(این خاصیت مامان زهرا و فکر کنم هر مادر دیگر دنیاست که با گریه بچه هایش با آنها گریه می کند )  ...او هم دوچرخه اش را برداشت و رفت مدرسه ...جمعه بود و ورقه ها و کارنامه هایمان تازه از بابل رسیده بودبیست دقیقه طاقت فرسا گذشت تا ناظم زنگ زد و گفت :دخترت جزء چهار نفر قبولیست ...معدل کل ریاضی ام پانزده و هشتاد بود و کتبی نگویم بهتر است اما گر به دوزخ می روی مردانه رو ...دوازده و بیست به گمانم ...شاهکاری بودکه به عمرم نکرده بودم و تنها حسن کارنامه ام این بود که بالاترین نمره انشا را در کل دبیرستان گرفته بودم هفده ..باباابی بادیدن کارنامه به مادرم گفت :آخه چرا اینو فرستادی ریاضی ؟...من با خشم نگاهش کردم و گفتم :اگه من مهندس نشدم حالا ببین !کسی نبود که با من سرتق بحث کند ...بنابراین وقتی رتبه چهار هزار کنکورم آمد دستم در کمال پررویی به جای این که یک لیسانس شهرستانی جایی اطرافی  یا فوق دیپلم رشته های تهران و شهرهای بزرگ را بزنم و حداقل راه بعدی ام را خوب انتخاب کنم از صد و پنجاه رشته ای که می توانستم انتخاب کنم صد و بیست و دو رشته مهندسی زدم از همین رشت گیلان  بگیر تا زاهدان سیستان و بلوچستان ...آن سال مهتا با رتبه هزار و سیصد در مهندسی الکترونیک زاهدان قبول شد و بعد با استفاده از یک آشنا به &lt;FONT color=#ff0000&gt;(معذرت می خوام این واقعا از اون مدل اشتباهات شیوایی بود مهتا به دانشگاه خواجه نصیر انتقالی گرفته بود با تشکر از خانم یا آقای نورث )خواجه نصیر &lt;/FONT&gt; تهران منتقل شد ...ملیحه با سه هزار  ریاضی محض دانشگاه تهران قبول شد و نگین مهندسی کامپیوتر نرم افزارآزاد  تهران جنوب من ماندم و هیچ قبولی در هیچ جایی نداشتم بنابراین دوباره خواندم البته می دانید که چطور خواندم چون دویاره همان رتبه را آوردم بعد در کمال پررویی بازهم همه را مهندسی زدم ...خوب یک اتفاقاتی افتاد مثلا مهندسی حفاظت ایمنی اهواز شرکت نفت قبول شدم ولی در مصاحبه نمره نیاوردم ...بعد فیزیک کاربردی شهرضای اصفهان قبول شدم و با بابا رفتیم ثبت نام ولی تمام مدت گریه می کردم و می گفتم من اینجا نمی مانم شهرضا در سال هفتاد و روزی که ما به آن رسیده بودیم یک شهر قدیمی بود که جابجا در آن باد می آمد و یک خیابان غمگین داشت تا یک امام زاده ویک مرکز آموزش کوچک که دو تا آزمایشگاه فیزیک و شیمی داشت که  ده بیست پسر دانشجوکه  آزمایش شیمی یا فیزیک داشتند و در تمام مدتی که من نشسته بودم تا ثبت نام کنم آمدند و در دستشویی کنار میز ثبت نام بشر شستند ، لوله شستند ،ارلن شستند و من نمی دانم چرا احساس کردم که اگر پدر برود من تنها می مانم و حتما بلایی سرم می آید که خوشبختانه شروع کلاسم افتاد به بهمن و با پدر برگشتم و بعد ریاضی لاهیجان قبول شدم و ثبت نام نکردم چون آن وقت بازهم مهندس نمی شدم و دیگر خواندم وخواندم تا مهندسی کامپیوتر لاهیجان قبول شوم که حداقل مهندس شوم و بیایم با ملیندا که سال قبلش قبول شده بود زندگی کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر می کنم این بحث را اگر این جا تمام کنم بهتر است از این که بخواهم بنشینم و برایتان بنویسم که در دانشگاه لاهیجان چطور درس خواندم و سه بار ریاضی دو را با نمره درخشان پنج افتادم و به خنگ و تنبل خدا معروف بودم بهتر است بماند برای یک خاطره سرایی دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; همه نتیجه اخلاقی من از این انشا این بود که من در طول زندگی ام یک آدم سطحی بودم و هیچ وقت عمیق درس نخواندم و درس خواندنم اصولا هیچ حکمتی نداشته و گاهی اگر افتخار دادم و عمیق درس خواندم واقعا پیروز شدم اما افسوس که دیگر خیلی گذشته... بهمن امسال سی و هشتم تمام می شود و می پرم توی سی و نه ...مخم دارد سوت می کشد چقدر سن ام زیاد شده است پس چرا هنوزاینقدر احساس جوانی می کنم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن ...خواننده های قدیمی وبلاگم می دانند که کتاب من چاپ سال ۱۳۸۵از نشر فرهنگ ایلیادر رشت هست و هزارو صد نسخه بیشتر نداشت و دیگر موجود نیست و تحفه قابلی هم نیست که بخواهم دوباره چاپش کنم ...و فکر نمی کنم جز خودم که یک چند نسخه ای از آن دارم دیگر کسی آن را داشته باشد .در مورد طوبی طلایی باید بگویم که با توجه به اتفاقی که برایمان افتاد و روندی که داستان داشت طی می کرد بهتراست اینجا گذاشته نشود و امیدوارم بتوانم برای چاپش مجوز بگیرم چون واقعا دلم می خواهد که چاپ شود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو نقد دیگر برای &quot;من جر می زنم &quot;</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>قبل از هر مسئله ای ذکر کنم که من هم انسانم و خوشم می آید مثل همه آدم ها هی از من تعریف و تمجید کنید اما خوب آن وقت من قادر نخواهم بود رشد خوبی داشته باشم ...دو نقد زیر از طرف خانم ها صحرا و ساناز که لینک وبلاگ هر دو این کنار هست می باشد ...ما صحرا را یک خواننده خوش قریحه فرض کرده و ساناز هم که خودشان نویسنده ای هست که کتابش زیر چاپ است و خیلی خیلی بیشتر از من وارد به تکنیک های داستان نویسی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نقد صحرا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتاب رو خوندم . دیشب حدود ساعت 11 شروع کردم و دقیقا ساعت 3 نیمه شب به پایان رسید . یک داستان 4 روایتی . از زبان 3 شخصیت داستان . راستش من نه دانش نقد کردن یک داستان رو از لحاظ فنی دارم و نه تا حالا این کارو کردم که بگم تجربه اش رو داشته ام . من ، یک خواننده معمولی وقت یک کتاب داستان دستم می گیرم اولین انتظاری که از کتاب دارم این است که این تمایل در من وجود داشته باشد که هر صفحه ای را که تمام کردم ورق یزنم تا ادامه ماجرا را بخوانم . به عبارتی انتظار دارم داستان مرا جذب کند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این جذب شدن به دلایل مختلفی می تواند باشد . موضوع و محتوای داستان ، نثر نوشته ها ، شیوه بیان و تسلسل مطالب حتی  در عین چند بخشی بودن و و و عوامل دیگر که من نمی خواهم روی آن بحث کنم . اما من معتقدم یک داستان به تنهایی با هر کدام از این عوامل نمی تواند مرا جذب کند . به  عبارتی هر یک از اینها حتی در حد معمولی می بایست وجود داشته باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیوا جان بدون اغراق بگویم کتابت مرا جذب کرد . اما بدون رودربایستی با فاکتور از فصل اول (اگر چه نثر روان این فصل رو خیلی دوست داشتم ).نه به این دلیل که چرا این روایت تمام و کامل بیان شد و جایی برای ادامه دادن نگذاشته بود . نه ! بیشتر به این دلیل که این فصل و نوع نوشته های داستان زیاد با سلیقه من نوعی جور نبود . حکایت حکایت زیبایی یک زن و نوع لباس پوشیدن ها و نگاههای مردهای هیز و ... شیوا رک بگم . یه جورایی این بخش داستان شبیه داستان هایی بود که وقتی دبیرستان بودم مینوشتم . همونها که شخصیت اصلی داستان خیلی خوشگل بود و فقیر بود و بعد یکی براش لباس قشنگ می خرید و ... . این بخش داستان (فقط از نظر محتوای داستان ) به نظر من درحد نوشته های تو و در حد باقی کتاب نبود . و نکته مهم تر اینکه من حس کردم اصلا هیچ نیازی به وجود این بخش در کتاب نبوده است .یعنی واقعا نفهمیدم نوشتن یکی از حاشیه های زندگی حبیبی که در بخشهای بعدی به طور کامل همه جوانب زندگی اش نشان داده می شد چه لزومی داشت ؟ بخصوص اینکه با خواندن این بخش تا آخر داستان می دانستم که حبیب چه کاره است و این کمی از جذابیت داستان کم می کرد . حکایت همون شمس است که در طوبی طلایی 1 همه را به این سمت سوق داد که زن میرمظفر است . اگر چه اونجا این نتیجه رقم نخورد و شاید همین باعث جذابیت داستان شد اما در &quot;من جر می زنم&quot; روایت اول به گونه ای واضح و روشن حبیب را لو می دهد . همان ابتدای کار . اما واقعا از لحاظ نثر روان و سبک نگارش لااقل من ایراد چندانی ندیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما فصل دوم را به شدت دوست داشتم . از ابتدای این بخش شاهد معصومیتی بودم که در وجود هر یک از شخصیتهای داستان موج می زد . از آی سا و فاطمه خانم گرفته تا حبیب و آناهید و حتی حاج نعمت . حتی انجا که معصومیت حمید را به سمت جبهه و جنگ و شهادتش می کشانی اگر چه حرصم می گیرد و دلم میخواد جور دیگری هم بشود خوب بودن را نمایش داد اما باز هم لطمه ای به احساسم نمی زند . عشق حبیب به آی سا برایم عجیب نیست اما دلم برای آناهید می سوزد و نکته جالب برای من این است که به شدت آناهید را درک می کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فصل سوم کتاب را فصلی می دانم برای باز شدن گره هایی که در ذهنم نسبت به شرح داستان وجود داشت .همین و بس .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جملاتی از فصل چهارم همه احساس من بود بعد از خواندن داستان . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه آنچه که در ذهنم می گشت را حبیب بیان کرده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;مادرم که این همه پاک بود چرا من این همه رذل شدم ؟ من چرا بد شدم و حمید چرا خوب ؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر چه حبیب آی سا را مقصر این همه رذل شدنش می دانست ، اگر چه گناهش را آن همه دوست داشتن می دانست و بس ، اگر چه در آخر داستان حس کردم می خواهی این را به من بگویی که سرنوشت شوم شخصیتهای داستان به دلیل گناه حاج نعمت بود و یه جورایی نتیجه گیری ات را کردی و نوشتی ،اما من خیلی خیلی فکرم درگیر شد .راستش نتیجه گیری که کردی (اینکه اینها همه عقوبت گناه حاج نعمت بود .شاید مننظور تو این نتیجه گیری نبوده . اینو به من بگو ) فرق حبیب و حمید چه بود شیوا ؟ فرق من و تو ؟ فرق ما در چیست شیوا ؟ این سوالی است که بارها از خودم پرسیده ام !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رلستش شیوا از آی سا بدم می آید . حس می کنم همان سیب سرخی است که معصومیت حبیب را بر باد فنا داد اگر چه هیچ تقصیر و گناهی مرتکب نشد . اگر چه نجیب بود . اگر چه خواهر حبیب بود و از ته دل می گفت داداش حبیب . اگر چه خودش نمی خواست که آن سیب سرخ باشد . راستش شیوا در تمام داستان شاهد معصومیتی بودم که خود به تنهایی از همان کودکی حبیب وقتی که آی سا پشت گلنار پنهان شده بود تصمیم گرفت از وجود حبیب رخت ببندد و در وجود حمید بماند .و بیشتر از همه اینکه چرا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خسته نباشی دوستم . شاید نوشته بالا بیش از هر چیز بحث بر روی محتوای داستانت باشد . شخصیت ها به نظر من خوب پردازش شده بودند اگر چه همه شخصیت ها (به جز آناهید ) یا مثبت بودند یا منفی و من اینو دوست نداشتم .نثر زیبای داستان را دوست داشتم . اما چیزی که بیش از هر چیز مرا جذب کرد محتوای داستانت بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آخر می خوام یه چیزی بهت یگم . این که الان که نوشته هایت را در وبلاگت و حتی در طوبی طلایی می خوانم کاملا متوجه می شوم که نویسنده با تجربه تری شده ای نسبت به &quot;من جر می زنم&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیوا عزیزم سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من واقعا نمی‌دانم که محبتت را چطور باید جبران کنم. واقعا از دین بسته پستی که برایم فرستاده بودی خوشحال شدم و از خواندن کتابت هم فراوان لذت بردم. باز هم ممنونم و امیدوارم روزی که کتابم چاپ شد بتوانم محبتت را جبران کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی‌دانم که فرستادن کتابت برای من به‌طور ضمنی معنی‌اش این بود که درباره کتابت نظر هم بدهم یا نه. من فقط حدس می‌زنم که دوست داری نظر دیگران را درباره کتابت بدانی. همان‌طور که من دوست دارم نظر دیگران به‌ویژه آن‌هایی که می‌نویسند را درباره نوشته‌هایم بدانم. پس نظرم را برایت می‌نویسم و می‌فرستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کجا شروع کنم؟ از طرح روی جلد فوق‌العاده کتاب؟ که به نظرم واقعا عالی است. سطح کتاب را کاملا از کتاب‌های بازاری بالاتر می‌برد و هماهنگ با سطح نوشته کتاب می‌کند. عزیزم برای این سلیقه خوب تبریک می‌گویم. و بعد نام زیبای کتاب. باز هم عالی، بدون تعارف. اسم جذابی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم کتاب را صبح شروع کردم و بعد‌ازظهر ساعت 2 تمامش کردم. کتابت مجال نفس تازه کردن هم به من نداد. می‌دانی به نظر من این یعنی موفقیت نویسنده. یعنی نویسنده شور قصه‌گویی دارد و شهرزادش آن‌چنان قوی عمل می‌کند که کاملا غریزی نوشتن و خواننده را می‌شناسد. بازهم تبریک می‌گویم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان &quot;من جر می‌زنم&quot; داستان جذابی است که خواننده را گرفتار خودش می‌کند و تا انتها با خودش می‌برد، ولی آیا داستان، داستان قوی و بی عیب و نقصی است؟ متاسفانه پاسخ من منفی است. من به عنوان یک خواننده معمولی از خواندن کتاب لذت می‌برم ولی به عنوان آدمی که کمی تکنیک داستان نویسی می‌داند هم داستان را می‌پسندم؟ نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا نویسنده‌ای با این همه شور روایت، به جای نوشتن داستانی عالی، داستانی خوب یا متوسط می‌نویسد؟ باز داستان را می‌خوانم و به دنبال دلایلش می‌گردم. دلایلم را برایت می‌نویسم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-در حجم بالای از داستان، داستان فقط تعریف می‌شود. من به عنوان یک خواننده در اکثر اوقاتی که کتاب را می‌خوانم کنار دست یکی از راوی‌ها نشسته‌ام و راوی داستان را برای من تعریف می‌کند، من داستان را حس نمی‌کنم. خودم با چشم خودم نمی‌بینم. داستان مثل یک خاطره برای من تعریف می‌شود. مثل خواندن خلاصه یک رمان خیلی بلند. نه خواندن خودش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-در این کتاب همه آدم‌ها مثل هم حرف می‌زنند. آدم‌هایی اینقدر متفاوت زبان‌هایی مشابه دارند. فرشته، آناهید، آی‌سا و...همه کلماتشان و نوع جمله‌بندی‌هایشان مثل هم است. زبان در خدمت شخصیت‌پردازی قرار نمی‌گیرد. از آن گذشته کلمات به کار رفته در متن روایت هم هماهنگ نیست. گاهی کلمه‌ای کاملا مناسب یک نامه اداری است از وسط داستان عاشقانه سر در‌می‌آورد و یا کلمه‌ای ژورنالیستی صحنه خشنی را روایت می‌کند. یعنی زبان یک‌دست نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نویسنده از پشت شخصیت‌ها دیده می‌شود و حرف‌هایش را ناشیانه می‌گذارد توی دهان شخصیت‌ها. گاهی شخصیت‌ها به جای این‌که هماهنگ با آنچه که نویسنده برایشان در نظر گرفته رفتار کنند. فقط طوطی‌وار یک حر‌فهایی را تکرار می‌کنند و به همین دلیل داستان به سمت شعاری بودن و شعار دادن و گاه به سمت پرگویی کشیده می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما هر فصل ویژگی‌هایی دارد که شاید بهتر باشد جداگانه مورد بررسی قرار بگیرند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-فصل اول: فرشته با زبانی حرفی می‌زند که اصلا با خاستگاه اجتماعی‌اش هماهنگ نیست. اگر نویسنده قصد دارد شخصیتی بسازد که با کلمات متفاوت با خاستگاه اجتماعی‌اش حرف می‌زند و روایت می‌کند باید دلیل درون داستانی قوی و منطقی برایش بیافریند. و عباس که نکته کلیدی شخصیتش بخشیدن خیانت همسرش است. من این نکته را می‌پسندم. همین نکات است که شخصیت‌های داستانی را دارای پتانسیلی می‌کند داستانشان قابل تعریف مردن می‌شوند. آدمی که شبیه بقیه نیست و داستانش تعریف کردن دارد، اما این تفاوت باید قابل باور بشود یا به قول معروف در داستان دربیاید. این کار عباس منطق درون داستانی ندارد. من خواننده باید بفهمم چرا عباس مشابه هزاران آدم دیگر عمل نمی‌کند. اشاره‌ای می‌شود که عباس می‌گوید من این درس را از پدربزرگم یادگرفتم که به وقت وفا.... کاش این درس را ما قبلا هم دیده یا شنیده بودیم و اشاره‌ای به آن رفته‌بود و یا کاش حضور پدربزرگ را در زندگی عباس پررنگ‌تر دیده بودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-فصل دوم: طولانی‌ترین بخش کتاب که نقش اساسی در پیش‌برد داستان دارد. در این بخش شخصیت‌ها فرصت دارند که پرداخته شوند. پتانسیل خیلی خوبی در این بخش وجود دارد که من از خواندنش واقعا لذت بردم. صفحه 24 حمید از خارش شانه‌اش می گوید وقتی گناهی انجام می‌دهد، این واقعا ارزش داستانی بالایی دارد. کاش بیشتر رویش مانور می‌شد و از این پتانسیل بیشتر استفاده می‌شد. در این فصل شخصیت حبیب کاملا قابل باور ساخته می‌شود. فقط چند جا از این شخصیت خوب پرداخته شده بیرون می‌زند. مثلا جایی که خودش را در آینه می‌بیند و فکر می‌کند شبیه مجسمه‌های رومی است. این قابل باور نیست که آدمی با پیشینه حبیب مجسمه رومی دیده باشد. یا وقتی اولین‌بار آناهید را می‌بیند حدس می‌زند دامن بلندش به خاطر پای لاغرش باشد که از پسری در آن سن و سال و خاستگاه اجتماعی چنین چیزی بعید است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-فصل سوم: که بعد از فصل دوم، بیشترین حجم داستان در این فصل می‌گذرد. در این فصل هم شخصیت ها پخته و خوبند. فقط کاش از راز آی‌سا که در این فصل به آن پی می‌بریم در فصل‌های قبل هم نشانه‌ای بود. در این فصل شخصیت حمید و آی‌سا پررنگ‌تر ساخته و قابل باور می‌شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-فصل چهارم: به نظر من بهترین فصل این داستان. به نظرم خیلی وقی اجرا شده خیلی دوستش دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیوا عزیزم امیدوارم با صراحتم نرنجانده باشمت. قصدم فقط کمک بود. اگر لازم بود که برای نظراتم درباره داستان مثال از خود داستان بیاورم بگو که هرکدام را با ذکر صفحه داستان بگویم تا کمک بیشتری برایت باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نظراتم را درباره داستان‌هایت نوشتم، به امید این‌که روزی که کتابم را می‌خوانی بدون تعارف و ملاحظه نظراتت را برایم بنویسی. از همین حالا برای محبت آینده‌ات سپاسگزارم. و بازهم برای فرستادن کتاب ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاد و موفق باشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساناز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=399</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکمت درس خواندن شیوایی 4</title>
<link>http://sheeva.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خوب است اگر انسان عقل رس می شود در سنین خیلی پایین باشد نه این که هفده سالش بشود و ببیند که عاقل که چه عرض کنم ، عقل هم ندارد...چهارم ریاضی بیست نفر دانش آموز داشت ...ماندانا ، پری سا ، پیمانه و چند شاگرد زرنگ دیگر جملگی تغییر رشته دادند و به تجربی رفتند ...من تابستان به شدت مشغول نوشتن رمان عاشقانه دوجلدی ام یاس های سپید بودم ...کمی به زیست شناسی نگاه می کردم و می گفتم :ولش کن بابا کی می خواد این همه اسم حفظ کنه ...خوب دکتر نمی شم مهندس می شم ...چه فرقی می کنه دکتر با مهندس ...بعد ادامه رشته می دم و دکترای رشته امو می گیرم ...می شم دکترمهندس ...کلاسش هم کلی بالاتره ...آخر کسی نبود دیدی خبری اطلاعی  از این همه رشته به ما بدهد درجمع  بیست نفر بودیم که همه جز مهتا و ملیحه گیج می زدیم ...مثلا شب حادثه را به سینمامی آوردند هر بیست نفر با هم به سینما می رفتیم ...سال چهارم من یادم می آید تنها یک حرکت مثبت کرده بودم و آن حل یک مسئله خاص هندسه تحلیلی بود که معلمم از بس ذوق کرده بود داشت با تسبیحش مرا می زد بعد که نمره افتضاح امتحان بعدی ام را دید  گفت :ای بابا من فکر کردم تو آدمیزادی و من هم در کمال پررویی گفتم :جبران می کنم ...اما کی قرار بود جبران کنم و چطور اصلا معلوم نبود ...یک دختری هم به نام شراره  همان سال از تهران آمده  و هم کلاسی مان شده بود که به شدت جذاب بود و دارای چشمهای خیلی زیبا و لبهای مدل آنجلینا جولی و صاحب یک هوا لباس زیبا و لوازم التحریر قشنگ بود ...این بنده خدا از دست دوست های ناباب فرار کرده  و آمده بود که خیر سرش در شهرستان درس بخواند که از بس نشست و گفت :من یک بار با هم یازده تا دوست پسر داشتم و حالا سه تا یا چه می دانم پنج تا دارم که همه کلاس جز چند نفر مریمین مقدس به فکر گرفتن دوست پسر شدند ...من که از بس نامرئی و زشت بودم هیچ پیشنهاد دوستی از طرف هیچ کس نداشتم خیالتان راحت !...بنابراین شدم مامور نوشتن نامه های عاشقانه برای دوستانی که انشایشان ضعیف بود ...اه اه حالم از تصور مزخرفاتی که می نوشتم بهم می خورد ...هر سطری را هم که می نوشتم نگه می داشتم که بعد اگر دوستی آن نامه عاشقانه را جایی به عنوان یک تکه ناب ادبی چاپ کرد نتواند به اسم خودش جا بزند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(فکر می کردم مثلا خود ویکتورهوگو یا داستایوفسکی ام و ممکن است روزی دست نوشته ام جایی چاپ شود و بگذار همه دنیا بدانندکه این نوشته ها نوشته من است .)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ...واقعا ای ول داشتم چهارماه از سال گذشته بود و من حتی یک انتگرال یاد نگرفته بودم هربار می خواستم جبر بخوانم یک دور نگاه می کردم و شیمی که آخرش بودم یعنی نوک بینی ام را هنوز برایش بالا نگه می داشتم ...یک دبیری داشتیم فوق العاده باسواد این بنده خدا فقط لهجه اش خاص بود و دختران دبیرستانی هم که واویلا دارند تا درس می داد به او می خندیدند...اسفند ماه داشتیم خیرسرمان امتحان های معرفی را می دادیم و نوبت امتحان شیمی بود که قرار بود در دوساعت آخر هر سه کلاس چهار تجربی و یک کلاس ریاضی با هم امتحان بدهیم ...دوساعت اول بود و ما شیمی داشتیم ورقه ها حدود سیصد تایی بود که همه را آقای دبیر بین یک پوشه گذاشته بود ، من و شراره کنار هم نشسته و مثل دو مجسمه بلاهت به هم خیره شده بودیم ...من می گفتم :نه من صفر می شم ...هیچ چیز بلد نیستم ...او هم می گفت :من هم هیچ چیز بلد نیستم ...من گفتم :ای کاش می شد سوالات را دزدید ...چشمان شراره برقی زد ...گفت:راست می گی ...بلافاصله فکرمان را با الهه و لادن در میان گذاشتیم ملیحه و لادن و الهه ردیف اول می نشستند ومن و شراره و نگین ردیف دوم ...نگین و ملیحه وارد این بازی ها نبودند ...لادن بلافاصله دست بلندش را پرتاب کرد طرف پوشه آقای ن تا یکی از ورقه ها را بیرون بکشد ...آقای ن خندید و پوشه را عقب کشید ...بعد از ده دقیقه یکی در کلاسمان را زد تا اشکال بپرسد و زمزمه ای در کلاس افتاد آقای ن در را گشود ولی هنوز روی مشکل دانش آموز پشت در تمرکز نکرده بود که برگشت و پوشه را در آغوش کشید و برد همه به خنده افتادیم ...نقشه با شکست مواجه شده بود اما یک فرمانده شجاع و معاونش هرگز نباید از شکست ناامید شوند ...دو ساعت بعد آقای دبیر با بچه های اول تجربی کلاس داشت ...شراره ناگهان گفت :وای خدای من من اونجا یه عالمه طرفدار دارم ...شراره به واسطه شیکی و چهره زیبایش هواخواه زیاد داشت ...هواخواهش هم چه عرض کنم سرتقی و تخسی از سر و رویش می بارید همین که شراره در زنگ تفریح پیدایش کرد و موضوع را به او گفت درجا سلام نظامی داد و گفت :شما فقط یه شاگرد گیر بفرستین دم در ...ما دویدیم سمت کلاس و ملیحه را وادار کردیم که ده دقیقه بعد از شروع کلاس اولی ها برود سر وقت آقای دبیر ...آن روز چون ما امتحان داشتیم آقا اجازه داده بود هرچه سوال داریم برویم پشت در کلاس اولی ها بپرسیم ...ملیحه یک ربعی آقای ن را معطل کرد ،وقتی ده دقیقه ای از بازگشت دبیر به کلاس اول و بسته شدن در گذشت و ما بازهم فکر کردیم نقشه با شکست مواجه شده دیدیم که یک عدد دختر بلند بالای تخس که همان هواخواه شراره باشدامد بیرون ما را برد ته راهرو دست انداخت  داخل روپوشش و یک عدد ورقه سوال شیمی به ماداد ...ما در پوست خود نمی گنجیدیم ...با شراره دویدیم و لادن و الهه در حیاط منتظرمان بودند از بس گیج بودیم نمی دانستیم چه کنیم فوری همه بچه های کلاس را خبر کردیم و در حالی که مهتا و ملیحه می گفتند ما بعضی جواب ها را نمی دانیم دقیقا مانند احمق ها شاگرد زرنگ های چهارم تجربی را خبر کردیم و خبر دهان به دهان چرخید ..کار به جایی رسیده بود که حدود شصت هفتادنفر در یک کلاس بزرگ نشسته بودیم و یکی از روی برد داد می زد :خوب جواب سوال فلان جیم ...ناگفته نماند امتحان تستی بود ...یکی از شاگرد زرنگهای نه خیلی حالا نابغه چهارم تجربی آمد کنار در ایستاد و با نگاه معنی داری به ما خیره شد و هرچه ما فریاد زدیم :پروین بیا سوال ها رو داریم ...توجه نکرد و رفت &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه دارد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن۱ ...می دانم که این خاطره خیلی طولانی شده اگر دوست ندارید ادامه نمی دهم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ .ن ۲...دوستان مهربونم صحرا و ساناز نقدهای خیلی خوبی برای کتابم نوشتند و من هر دو نقد را بعد از اتمام این خاطره می گذارم ...دوستان مهربانم من اصلا ادعا ی این که نویسنده خوبی هستم را ندارم مطمئن باشید خودم را مبتدی می دانم و دلیل معطل شدنم برای چاپ کتاب دومم هم همین است چون دوست دارم داستان بعدی ام حداقل کمی بهتر از اولی باشد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 16:41:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sheeva&amp;postid=398</comments>
<dc:creator>sheeva</dc:creator>
<guid>http://sheeva.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
